بررسی دستورزبان روایت در داستان رستم و اسفندیار بر اساس نظریۀ آلژیرداس گریماس

نوع مقاله : مقاله پژوهشی

نویسندگان

1 دانش‌جوی دکتری زبان و ادبیات فارسی، واحد شهرکرد، دانش‌گاه آزاد اسلامی، شهرکرد، ایران

2 استادیار زبان و ادبیات فارسی، واحد شهرکرد، دانش‌گاه آزاد اسلامی، شهرکرد، ایران (نویسنده مسؤول)

چکیده

     تحلیل ساختاری آثار ادبی به دلیل بررسی عناصر درون متنی و کشف الگوی حاکم بر آن‌ها، به درک و دریافت شایسته‌تر آثار ادبی منجر می‌شود و با کمک نتایج حاصل از این تحلیل‌ها می‌توان به شگردهای خلق آثار مختلف دست یافت و الگوهای مناسب تحلیل هر اثر را کشف کرد. یکی از روش‌های تحلیل ساختاری آثار ادبی، الگوی روایی آلژیرداس گریماس است. کاربرد فرایندها و الگوهای روایت‌شناسی و نشانه – معنا‌شناسی گریماس در شناسایی ساختار کلی روایت و هم‌چنین تحلیل متون منثور و منظوم فارسی امری ضروری به نظر می‌رسد و می‌توان در متون مختلف با نگاهی نقادانه در پی اثبات یا رد این الگوها در جریان تولید معنا نتایج قابل ملاحظه‌ای ارائه داد.  بسیاری از داستان‌های شاهنامه بر اساس نظریۀ گریماس بررسی شده‌اند. شماری از این داستان‌ها، در برگیرندۀ جلوه‌های جادو و جادوگری هستند و در این زمینه  نیز مطالعات فراوانی صورت‌گرفته؛ اما تا کنون پژوهشی در خصوص دستور زبان روایت جادو و جادوگری در شاهنامه انجام نشده. هدف از این پژوهش، بررسی ساختار طرح و تحلیل الگوهای کنشی و شناخت سازوکارها و عناصر شکل‌گیری تولید معنا در روایت جادو و جادوگری در داستان رستم و اسفندیار و بررسی چگونگی تأثیر جادو بر ساختارهای این روایت است. نتایج حاصل از این پژوهش نشان می‌دهد آن‌جا که پای کنش‌گران غیرانسانی (جادویی) به داستان‌های شاهنامه باز می‌شود، این کنش‌گرها نقشی اصلی در شکل‌گیری و پیش‌برد روایت ایفا می‌کنند و کنش‌گران انسانی را به حاشیه می‌رانند و در حقیقت یک دستورزبان ویژه برای آثار حاوی جادو، خلق می‌کنند. کشف و شناخت این دستورزبان خاص و ویژگی‌های منحصر به فرد سبک نویسنده، می‌تواند محققین را یاری کند تا بتوانند سره یا ناسره بودن برخی از آن‌چه به صاحب اثر نسبت داده شده‌است را ثابت کنند

کلیدواژه‌ها


عنوان مقاله [English]

The study of narrative grammar in the tale of Rostam and Esfandyar based on the Greimas narrative theory

نویسندگان [English]

  • Mahboobe Zamani Boroujeni 1
  • asghar rezaporian 2
1 PhD Student, Persian Literature, Islamic Azad University, Shahrekord Branch, Shahrekord, Iran
2 PhD Student, Persian Literature, Islamic Azad University, Shahrekord Branch, Shahrekord, Iran (Corresponding author)
چکیده [English]

Structural analysis of literary works due to the study of intertextual elements and the discovery of their overall pattern leads to a better understanding of the literary works and with the help of the results obtained from such analysis one can unravel the mysteries underlying the creation of different works and discover the appropriate patterns for their analysis.  One of the methods to analyze the structure of literary works is the Greimas narrative model.  The application of the processes and narratological, semiotic, and semantic patterns that Greimas propose in order to recognize the overall structure of a narrative and also the analysis of Persian texts whether in prose or verse seems an essential task.  Casting a critical look over variety of texts in search of meaning either to prove or disprove the patterns could entail significant results.  Many tales in Shahnameh were investigated according to Grimas theory.  A number of these tales include manifestations of magic and sorcery and in this regard numerous studies had been conducted, yet till present a  research regarding the grammar of magic narrative in Shahnameh had not been conducted  The purpose of this article is to study the structure of the plot, to analyze the active patterns, to recognize the mechanisms and the elements involved for production of meaning in the magic and sorcery narrative in the tale of Rostam and Esfandyar, and to study the impact of magic on the structures of this narrative.  The conclusion drawn from the research show that where ever in Shahnameh tales inhuman, magic actors are involved they play the major role in forming the tale and moving it forward leaving the human actors behind.  In fact a particular grammar gets created for the works concerning magic.  The discovery and identification of this kind of grammar and unique characteristics of the author’s style could help researchers verify the attributions given to the author of the literary work.

کلیدواژه‌ها [English]

  • Magic narrative
  • Shahnameh
  • Greimas theory
  • Combat of Rostam and Esfandyar

مقدمه

روایت‌شناسی به عنوان بزرگ‌ترین ارمغان ساختارگرایی، از مهم‌ترین حوزه‌های نظریۀ ادبی مدرن محسوب می‌شود. در قرن بیستم میلادی، ساختارگرایان به پیروی از پراپ، در صدد ارائۀ الگوی کلی ساخت انواع روایت برآمدند. در همین زمینه، آلژیرداس ژولین گریماس (1992-1917) مشهورترین نظریه‌پرداز روایت، از دامنۀ محدود مطالعات پراپ فراتر رفت و با ارائۀ الگوی کنشی و زنجیره‌های روایت خود، تلاش کرد تا به دستور کلی زبان روایت دست‌یابد و هر روایت را با ساختار روایی خاص خود تجزیه وتحلیل کند. هدف اصلی او دست‌یابی به دستور زبان جهانی روایت بود و در این راه از تحلیل معنایی ساخت جمله بهره برد. الگوی روایت‌شناسی گریماس، الگویی با انعطاف‌پذیری بالا و قابل تطبیق با انواع ادبی است. به گونه‎ای که ساختار اصلی (و کلی) هر روایت را می‌توان با نظریۀ روایت‌شناسی وی تحلیل و بررسی‌ کرد.

 از جمله روایت‌هایی که می‌توان در تحلیل و بررسی آن از الگوی گریماس بهره برد، داستان‌های جادویی شاهنامه است. در مطالعات انجام شده به منظور نگارش رسالۀ مرجع این مقاله، داستان‌های شاهنامه که مبنا و جلوه‌های جادو در آن‌ها وجود دارد بررسی شدند. در نتیجۀ این پژوهش، داستان‌های جادویی شاهنامه را می‌توان در دو گروه دسته‌بندی کرد؛ داستان های دارای کنش‌گر جادویی مثبت یا اهورایی و داستان‌هایی با کنش‌گرهای منفی و اهریمنی. کنش‌گران اهورایی در تمامی این داستان‌ها یاری‌گر قهرمانان ایران‌زمین هستند و آن‌ها را برای رسیدن به اهدافشان یاری می‌کنند و در مبارزه با دشمن درچهرۀ مانع و ضدقهرمان دشمنان ایران ظاهر می‌شوند. همین نیروهای فرامادی و جادویی مثبت آن‌جا که پای رستم در میان است به یاری او می‌شتابند، حتا اگر مخالف رستم فردی مانند اسفندیار، فرستادۀ شاه ایران باشد. اما نیروهای جادویی اهریمنی در سرتاسر داستان‌های جادویی شاهنامه، علیه قهرمانان ایرانی اعمال جادوگرانه انجام می‌دهند و یاری‌گر نیروهای انیرانی هستند.

یکی از داستان‎های پرچالش شاهنامه داستان نبرد رستم و اسفندیار است. این مقاله برآن است تا ساختار روایی نبرد رستم و اسفندیار را بر اساس نظریۀ گریماس بررسی کند. هدف از این پژوهش، تحلیل ساختار طرح و الگوهای کنشی و شناخت سازوکارها و عناصر اصلی شکل‌گیری معنا در روایت جادو و جادوگری در داستان رستم و اسفندیار و بررسی میزان انطباق داستان با پژوهش‌های گریماس است. روش تحقیق کتاب‌خانه‎ای و تحلیلی است و نتایج پژوهش نشان می‌دهد ساختار روایی این داستان با دستور زبان روایی گریماس منطبق است و تنها از نظر میزان تأثیر کنش‌گران انسانی و جادویی تفاوت‌هایی وجود دارد.

پیشینۀ پژوهش: اولین‌بار ولادیمیر پراپ (1895) در مورد قصه‎های پریان در زبان روسی دست به بررسی ساختارگرایانه زد. نتیجۀ پژوهش‌های وی در کتاب «ریخت‌شناسی قصه‌های پریان» (1378)، منتشر شد. پس از پراپ، پژوهش‌گرانی مانند آلژیرداس ژولین گریماس، کلود برمون، تزوتان تودوروف، ژرار ژنت و رولان بارت، ادامه‌دهنده و تکمیل‌کنندۀ کار وی در زمینۀ روایت‌شناسی ساختارگرا بودند. آثار زیادی با محتوای روایت‌شناسی خلق‌شده و بسیاری از متون روایت‌شناسی به زبان فارسی ترجمه شده‌اند. بسیاری از متون ادب فارسی نیز بر اساس نظریات روایت‌شناسی، بویژه نظریۀ «آلژیرداس گریماس» نقد شده‌اند.

داستان‎های شاهنامه به صورت موردی و گاه به شکل مقایسه با داستان‌های حماسی در محک نقد روایی یا ریخت‎شناسانه (بر اساس نظریات روایت‌پژوهان مختلف) قرار گرفته‌اند. پژوهش‌های یافت شده در این زمینه را می‌توان در دو دسته جای داد؛ دستۀ اول با عنوان جادو در شاهنامه، داستان‌هایی از شاهنامه را بررسی کرده‌اند که در آن‌ها جلوه‎هایی از جادو و جادوگری مشاهده می‌شود (البته بدون توجه به مباحث روایت و ساختارگرایی) و گروه دوم پژوهش‎ها، به تحلیل داستان‌ یا داستان‎هایی از شاهنامه بر اساس نظریۀ گریماس اختصاص دارند:

پژوهش‌های جادو در شاهنامه: در پایان‌نامۀ کارشناسی ارشد خانم فاطمه آلاشتی با عنوان «تحلیل مردم‌شناختی جادو در شاهنامه (با تبیین شاخۀزرین اثر جیمز فریزر)»، جلوه‌های جادو در شاهنامه شناسایی شده‌اند و نویسنده با نگاه مردم‌شناسانه به تحلیل داستان‌ها پرداخته است. محمدمهدی خسرویان در مقالۀ «جادو و جادوگری در شاهنامه»، و مهین شمسایی در مقالۀ «جای‌گاه جادو، دیو و پری در شاهنامه»، داستان‌هایی از شاهنامه را که در آن‌ها جادو و جادوگری دیده شده، بدون تحلیل روایی، بررسی کرده‌اند.

پژوهش‌های روایت‌شناسی در شاهنامه بر اساس نظریۀ گریماس: در پژوهش‌هایی که در ادامه، عنوان و مؤلف آن‌ها می‌آید، نویسندگان به تحلیل داستان‌ یا داستان‌هایی از شاهنامه اقدام کرده‌اند و بر اساس نظریۀ ساختاری گریماس آن‌ها را نقد کرده‌اند، گاهی نیز ساختار روایی آن داستان از شاهنامه را با داستان مشابه از نویسنده‌ای دیگر (تطبیقی) مقایسه کرده‌اند؛ اما توجه خاص و ویژه‌ای نسبت به شخصیت و نوع کنش‌گرها ( از نظر طبیعی یا غیرطبیعی بودن/ زمینی یا غیرزمینی بودن) نداشته‌اند: کاظم دزفولیان در مقالۀ «تحلیل الگوی کنشی و زنجیره‌های روایی گریماس در روایت مرگ رستم»، علیرضا نبی‌لو در مقالۀ « مقایسۀ رستم و سهراب فردوسی و رستم و سهراب متیوآرنولد (از نظر ساختار روایی و داستان) » و پرستو کریمی در «تحلیل ساختاری طرح داستان کیومرث بر اساس الگوهای تودوروف، برمون و گریماس».

تفاوت و مزیت این پژوهش این است که با دیدگاهی تازه و متفاوت به دستور زبان روایت در یکی از داستان‌های شاهنامه می‌پردازد. داستانی که در آن نیروهای جادویی و غیرانسانی به عنوان کنش‌گر، دارای نقش ویژه هستند و با این نگاه تازه می‌توان نیروهای جادویی داستان را با کنش‌گرهای انسانی آن مقایسه کرد. و دریافت که آیا الگوی گریماس بر این نوع روایات نیز صدق می‌کند یا خیر.

بیان مسأله: «ولادیمیر پراپ»، یکی از بزرگ‎ترین فرمالیست‌های روسی با تکیه بر نظریۀ ارسطو در مورد پیرنگ، به مطالعۀ ساختار قصه‎های عامیانه پرداخت و الگویی در این زمینه ارائه داد. مطالعات پراپ و انتشار کتاب «ریخت‌شناسی پریان» آغازگر کار روایت‎شناسان فرانسوی شد و آن‌ها را بر آن داشت تا نظریه‌ها و الگوهایی در زمینۀ ساختار روایت عنوان کنند. پراپ هفت نقش روایی را در عین اصرار بر تبعیت آن‌ها از سی و یک کارکرد ویژه یا خویش‌کاری معرفی کرد. او با هدف شناسایی عوامل ثابت و متغیر قصه‌های پریان، به بررسی خویش‌کاری‌ها یا کارکرد و نقش‌های ویژۀ مرتبط با آن‌ها پرداخت. او «خویش‌کاری را عمل شخصیتی از اشخاص قصه می‌دانست که از نقطه نظر اهمیتی که در جریان عملیات قصه دارد تعریف می‌شود» (پراپ،53:1397).

 بعد از پراپ، لوی استروس تعداد نقش ویژه‌های پراپ را کاهش داد و تعدادی از این نقش ویژه‌ها را در نظام تازه‌ای به هم نسبت داد اما کارش در بند مفهوم نقش ویژه باقی ماند. گریماس از دامنۀ مطالعات پراپ (حکایت‌های عامیانه) فراتر رفت و فرمول کلی‎تر و فراگیرتری ارائه داد. «نظریات گریماس صورت تعدیل یافتۀ نظریات پراپ است که جنبه‎های کلی‌تری از روایت و ساختار داستان را بیان می‌کنند. هم‌چنین، قوانین گریماس فرمول‌های جهان‌شمولی را ارائه می‌دهند که بسیار کلی‌تر است و از داستان‌های عامیانه فراتر رفته، ساختار همۀ انواع ادبیات داستانی را در بر می‌گیرند»( ساداتی،60:1387).

از نظر گریماس، دلالت با تقابل‌های دوتایی شروع می‌شود. پایین و بالا، چپ و راست، تاریک و روشن بر اساس تقابلی که با هم دارند در ارتباط با یک‌دیگر تعریف می‌شوند. از دید او هیچ بالایی بدون پایین شکل نمی‌گیرد و خوب بدون بد معنا نمی‌دهد و معنا به واسطه‌ی تقابل‌هایی که میان دو واحد معنایی قائل می‌شویم شکل می‌گیرد. «گریماس به تبعیت از پراپ که پیش‌تر هفت نقش روایی و تبعیت آن‌ها از سی و یک کارکرد ویژه یا خویش‌کاری معرفی کرده بود پیش‌نهاد کرد تا دسته‌بندی کلی حاکم بر تمام روایت‌ها فقط متشکل از شش نقش یا مشارکت در سه تقابل دوسویه باشد. این دسته‌بندی‌ها عبارتند از فاعل، مفعول/ دهنده، گیرنده/ یاری دهنده، مخالف» ( تولان،82:1383).

در این دسته‌بندی 1- فرستنده یا تحریک‌کننده: عامل یا نیرویی است که «کنش‌گر» را به دنبال خواسته یا هدفی می‌فرستد. به عنوان نمونه در عمل کوه‌نوردی، انگیزه‌ای که کنش‌گر را وادار به صعود می‌کند، عامل فرستنده است. 2-‌گیرنده: کسی است که از کنش «کنش‌گر فاعل» سود می‌برد. 3- کنش‌گر فاعل: معمولا مهم‌ترین شخصیت داستان است که عمل را انجام می‌دهد و به سوی «شیء ارزشی» خود می‌رود. 4- شیء ارزشی یا مفعول: هدفی است که کنش‌گر به سوی آن می‌رود یا عملش را بر روی آن انجام می‌دهد. 5- کنش‌گر بازدارنده: کسی است که جلو رسیدن «کنش‌گر فاعل» را به «شیء ارزشی» می‌گیرد. در عمل کوه‌نوردی هوای بد یا گردنه‌های سخت عامل بازدارنده هستند. 6- کنش‌گر یاری‌دهنده: او «کنش‌گر فاعل» را یاری می‌دهد تا به «شیء ارزشی» برسد. در عمل کوه‌نوردی هوای خوب عامل یاری‌دهنده است (خادمی و پورخالقی چترودی،49:1388).

 به عبارت دیگر «شخصیت اصلی در پی دست‌یابی به هدف خاصی است، با مقاومت حریف روبه‌رو می‌شود، یک قدرت راسخ (فرستنده) او را به مأموریت گسیل می‎دارد. این روال یک دریافت‎گر (گیرنده) هم دارد» (مکاریک،152:1388).                                                          یاری‌دهنده و مخالف لزوما نباید انسان باشد، بلکه یک تفکر، احساس، توانایی یا عدم توانایی می‌تواند به عنوان یاری‌دهنده و مخالف در روایت حضور یابد و به قهرمان کمک و یا در رسیدن او به هدف مانع ایجاد کند.

گریماس تأکید داشت که ممکن است در یک روایت هر شش عنصر حضور نداشته باشند. قصه‌ها با توجه به حضور یا عدم حضور یکی از شش کنش‌گر مورد ‌نظر قابل دسته‌بندی هستند؛ در برخی از داستان‌ها هر شش عنصر حاضر هستند و در برخی یک یا دو مورد از این شش کنش‌گر حضور ندارند. فرستنده/ گیرنده و فاعل/ مفعول (هدف)، چهار کنش‌گری هستند که در برخی روایت‌ها می‌توان این چهار مشارکت را فقط با دو کنش‌گر عرضه‌کرد. از سوی دیگر، اهمیت شش کنش‌گر مذکور متفاوت است. جای‌گاه هر کدام با دیگری فرق می‎کند. هم‌چنین عمل هر شش کنش‌گر به دیگری وابسته است و امکان دارد در هر روایتی وزن حضور کنش‌گرها متغیر باشد.

 گریماس ساختار هر روایت را مانند ساختار یک جمله می‌دانست. به عقیدۀ او همان‌طور که جمله دارای اجزای بنیادینی چون فاعل، فعل و مفعول است، ساختار یک روایت نیز از همین اجزا تشکیل شده‌ است. برای تکمیل دستور زبان روایت به فهرست ساختارهای نحوی نیاز است این انتقال ارزش، در امتداد یک زنجیره صورت می‌گیرد. گریماس این زنجیرۀ روایی را به دو گروه تقسیم می‌کند: گروه اسمی و گروه گزاره‌ها. در مجموع، گروه اسمی و گزاره‌ها در یک جملۀ روایی، پیرنگ یا خط سیر روایتی داستان را تشکیل می‌دهند. از نظر گریماس، پیرنگ یا اعمال و افعالی که کنش‌گرها انجام می‎دهند، در زیر مجموعۀ یکی از زنجیره‌های سه گانۀ «اجرایی، پیمانی و انفصالی» قرار می‌گیرند (ر.ک: حرّی،50:1392).

از دیدگاه گریماس هر داستان مجموعۀ چند الگوی کنش است. این چند الگو به شکل زنجیره‌واری با یک‌دیگر در ارتباط هستند و بعد از ترکیب و به هم پیوستن، تمامی کنش‌های موجود در روایت را که به دست کنش‌گران انجام می‌شوند نمایان می‌سازد. «سه دسته کنش‌گر در سطح روبنایی سه نوع ساختار هم‌نشینی (زنجیرۀ روایی) با یک‌دیگر اجرا می کنند: هم‌نشینی اجرایی (آزمون، مبارزه)، قراردادی (بستن و شکستن پیمان) و انفصالی (رفتن و بازگشتن)» (اسکولز،154:1379).

هر کدام از زنجیره‌های روایی ساختار طرح روایت، با توجه به مضامین، محتوا و خصوصیات منحصر به فرد خود، متضمن سه کارکرد ویژه هستند که عبارتند از: پیمان، آزمون و داوری. این سه کارکرد هر کدام دو نقش یا مشارک لازم دارند که متقابلا با هم در ارتباط هستند. «مشارکان عبارتند از: منعقدکنندة پیمان و متعهّد پیمان، آزمون‌گر و آزمون‌شونده، داور و مورد داوری... در واقع، تا نقش‌های متعهّد پیمان، آزمون‌شونده و مورد داوری را به یک فاعل واحد که قهرمان یک قصّه می‌شود، ندهیم، این پی‌رفت به یک روایت بدل نمی‌شود» (همان: 156). در زنجیرۀ اجرایی نقش اصلی با فاعل، یاری‌گر، گیرنده و رقیب است. در زنجیرۀ پیمانی فاعل و فرستنده کنش‌گرهای اصلی روایت هستند و در زنجیرۀ انفصالی فاعل نقش اصلی را ایفا می‌کند.

گریماس به جای این‌که از نقش ویژۀ شخصیت‌ها استفاده کند، عناصر روایت را از دیدگاه الگوی کنش و بر اساس آن‌چه انجام می‎دهند و نسبت‌هایی که هر یک از آن‌ها با موضوعی خاص دارند در سه دستۀ کلی قرارداد. این روابط متقابل شامل سه نوع رابطۀ متناقض، متضاد و مخالف است.

بنابراین، کنش‌گران الگوی گریماس، «سه انگارۀ اساسی را توصیف می‎کنند که شاید در همۀ انواع روایت اتفاق می‎افتد: 1- آرزو، جست‌وجو یا هدف (شناسنده/ موضوع شناسایی). 2- ارتباط (فرستنده/گیرنده). 3- حمایت یا ممانعت (کمک کننده/ مخالف) (سلدن، ویدوسون، 144:1384).

گریماس در مطالعات خود، هر پی‌رفت روایی را که شامل روی‌دادهای متوالی است، به مجموعه‎ای متوالی از «گزاره‌های روایی» تبدیل می‎کند. این گزاره‎های روایی شامل گزاره‎های «وصفی»، «وجهی» و «متعدی» هستند.

 «گزاره‎های وصفی» ویژگی‎های فاعل و موقعیت او را شامل می‎شود. «گزاره‌های وجهی» به آرزوها، ترس‌ها، وظایف و ممنوعیت‌ها و باور‌های کنش‌گر فاعل و کنش مرتبط با آن‌ها اشاره دارد. «گزاره‌های متعدی» شامل جابه‌جایی ارزش‌ها یا تغییر موقعیت‌هاست.

1-ساز و کار روایی در داستان نبرد رستم و اسفندیار

در داستان نبرد رستم و اسفندیار زنجیره‌های سه‌گانۀ گریماس مشاهده می‌شود؛ زنجیرۀ میثاقی: پیمان بستن اسفندیار با گشتاسب برای دست‌گیری رستم. زنجیرۀ انفصالی: حرکت اسفندیار به سمت زابلستان برای مبارزه با رستم. و زنجیرۀ اجرایی: نبرد اسفندیار با رستم. در این زنجیره‌ها اثری از نیروهایی جادویی به شکل اهورایی یا اهریمنی دیده نمی‌شود و کنش‌گران انسانی ایجادکنندۀ زنجیره‌ها در هر سه شکل هستند.

 سه نقشی که گریماس برای خویش‌کاری‌های متون روایی عنوان کرده، در این روایت نیز به چشم می‌خورد؛ به عنوان مثال گشتاسب در نقش داوری‌کننده و اسفندیار در نقش داوری‌شونده هستند. گشتاسب در نقش منعقدکنندۀ پیمان از اسفندیار به عنوان متعهد پیمان می‌خواهد که رستم را شکست دهد و در عوض حکومت ایران را به دست آورد و آزمون‌گر نیز خود اوست که آزمون شونده یعنی اسفندیار را مورد آزمایش قرار می دهد. در بررسی این سه نقش مشاهده می‌شود که نیروهای جادویی در مقام داوری کردن و داوری شدن نیستند. این نیروها نه مورد ارزیابی قرار می‌گیرند و نه موقعیت آزمون‌گر بودن می‌یابند. ضمنا در عقد و فصل پیمان‌ها نیز مشارکتی ندارند.

مجموعه‎ای متوالی از «گزاره‌های روایی» قسمت دیگری از دستور زبان روایی گریماس است که در این داستان وجود دارد؛ گشتاسب در پی گسترش متصرفات خود و افتخارآفرینی است و برای رسیدن به این هدف دست‌به‌کار می‌شود (گزارۀ وصفی). گشتاسب به بهانۀ نابودی رستم درصدد نابودی و ازمیان برداشتن پسر خود اسفندیار برمی‌آید (گزارۀ وجهی). گشتاسب اسفندیار را راهی زابلستان می‌کند (گزارۀ متعدی).

  تقابل‌های دوتایی مورد نظر گریماس و شکل‌گیری معنا را می‌توان در داستان مشاهده کرد؛ اسفندیار بارها با اشاره به هنرنمایی‌هایش، قدرت خود را به رخ کشیده‌است و خود را عامل پیروزی‌های پیاپی و صاحب افتخارات این پیروزی‌ها می‌داند. از دیگر سو گشتاسب بر آن است تا هرچه بیش‌تر شخصیت اسفندیار را در این فتوحات کم‌رنگ نشان دهد، اعمال اسفندیار را نابخردانه توصیف می‌کند و به او گوشزد می‌کند که شاه برای نام‌آور شدن نیازی به جنگ ندارد. گشتاسب به کشتار بی‌رویۀ اسفندیار و خون‌ریختن‌های متعدد او اشاره می‌کند و پیوسته او را به خردورزی توصیه می‌کند.؛ اما اسفندیار از پدر دل‌گیر است و گشتاسب را متهم می‌کند که ﭼﻨﺪﯾﻦ ﺑﺎر ﺑﻪ او وﻋﺪۀ واﮔﺬاری ﺳﻠﻄﻨﺖ را داده و هربار به بهانه‌های گوناگون، از واﮔﺬاری ﺗﺨﺖ ﻓﺮﻣﺎﻧﺮواﯾﯽ به او ﺳﺮ ﺑﺎز زده است. به همین دلیل همیشه میان ﮔﺸﺘﺎﺳﺐ و اﺳﻔﻨﺪﯾﺎر اﺧﺘﻼف و کشﻤﮑﺶ وجود داشته و اسفندیار بارها این نکته را به مادر خود یادآوری کرده‌‌است:

چنین گفت با مادر اسفندیار

مرا گفت چون کین لهراسپ‌شاه

همان خواهران را بیاری ز بند

جهان از بدان پاک بی‌خو کنی

همه پادشاهی و لشکر تراست

 

 

که با من همی بد کند شهریار

بخواهی بمردی ز ارجاسپ‌شاه

کنی نام ما را به گیتی بلند

بکوشی و  آرایشی نو کنی

همان گنج و با تخت و افسر تراست

       (فردوسی،293: 25-20)

راوی داستان، این دو نیروی مخالف (پدر و پسر) را در یک سمت و سو قرار می‌دهد تا به یاری یک‌دیگر به مبارزه با نیروی مخالف مشترک بپردازند و به هدفی ظاهرأ مشترک دست یابند:

به گیتی نداری کسی را همال

که او راست تا هست زاولستان  

به مردی همی زآسمان بگذرد

که برپیش کاوس‌کی بنده بود

بشاهی زگشتاسپ راند سخن

به گیتی مرا نیست کس همنبرد

سوی سیستان رفت باید کنون

 

 

مگر بی‌خرد نامور پور زال،

همان بست و غزنین و کاولستان

همی خویشتن کهتری نشمرد،

ز کیخسرو اندر جهان زنده بود

که: او تاج نو دارد و ما کهن!

ز رومی و توری و آزادمرد!         

بکار آوری زور و بند و فسون

              (همان،302: 125-119)

وضعیت داستان در آغاز متعادل است اما با شروع درگیری‌های رستم و اسفندیار شکلی بسیار نامتعادل به خود می‌گیرد و سرانجام با کمک سیمرغ و کشته شدن اسفندیار، تعادل دوباره به داستان بازمی‌گردد.

همان‌طور که گریماس در دستور زبان خود می‌گوید، وجود تقابل‌هایی هم‌چون مرگ و زندگی، خیر و شر و نیروهای زمینی و فرازمینی و راستی و دروغ در این داستان باعث شکل‌گیری روایت می‌شود و تضادهای موجود در ارتباط با یک‌دیگر شکل می‌گیرند، معنا پیدا می‌کنند و تعریف می‌شوند (رک:شعیری،8:1381).

1- نمودار معرف کنش‌گرهای داستان رستم و اسفندیار

کنش‌گر

معرفی کنش‌گر

گشتاسب

پدر اسفندیار و شاه سلسلۀ کیانیان شاهنامه

اسفندیار

پسر گشتاسپ و پهلوان کیانی که برای مبارزه با رستم راهی زابلستان می‌شود

رستم

پهلوان زابل

کتایون

همسر گشتاسب و مادر اسفندیار

بهمن

پسر اسفندیار که مأمور آوردن رستم به نزد پدر می‌‍شود

زواره

برادر رستم

فرامرز

پسر زواره

زال

پدر رستم

آذرنوش و مهرنوش

پسران اسفندیار که توسط زواره و فرامرز کشته شدند

رخش

اسب رستم

سیمرغ

جادوی اهورایی و یاریگر رستم در نبرد با اسفندیار

 

گریماس، شخصیت­ها را کنش‌گر می­نامد و طرح او از شش کنش‌گر که با هم مناسبات نحوی و معنایی دارند، تشکیل می­شود: فاعل، هدف؛ یاری­گر، بازدارنده؛ فرستنده، گیرنده.

1- نمودار کنش‌گرهای گریماس و انطباق آن بر داستان نبرد رستم و اسفندیار

 

کنش‌گر فاعل:

کنش‌گر فاعل و به عبارت دیگر، مهم‌ترین شخصیت این داستان، اسفندیار است. این کنش‌گر در طول داستان گاه به یک فرستنده تبدیل می‌شود و افرادی را برای رسیدن به هدف و شیء ارزشی به مأموریت می‌فرستد. اسفندیار برای انجام مأموریتی که به او محول شده، راهی زابلستان می‌شود. ابتدا پسرش بهمن را نزد رستم می‌فرستد (بهمن در نقش فاعل راهی جای‌گاه رستم می‌شود) و شکایت گشتاسپ را از نافرمانی رستم و نیامدن او به درگاه، اعلام می‌کند.

زمانی که رستم، اسفندیار را به خوان خود دعوت می‌کند نمی‌پذیرد و به رستم می‌گوید: پادشاه به من دستور میهمانی نداده است و اگر با من دست‌بسته نزد گشتاسب بیایی، بخشایش و عفو تو را از پادشاه خواهم خواست.

 ولیکن ز فرمان شاه جهان

به زابل نفرمود ما را درنگ!

تو آن کن که بریابی از روزگار!

تو خود بند بر پای نه بی‌درنگ!

 

 

نپیچم روان، آشکار و نهان!

نه با نامداران این بوم جنگ!

بر آن رو که فرمان دهد شهریار!

نباشد ز بند شهنشاه ننگ!

 (فردوسی، 333: 505-502)     

فردوسی در روایت داستان به گونه‌ای عمل کرده که نمی‌توان گفت در تقابل رستم و اسفندیار جانب کدام‌یک را می‌گیرد و در جبهۀ کدام پهلوان قرار گرفته‌ است. رستم و اسفندیار در کنار هیرمند با یک‌دیگر ملاقات می‌کنند و هریک، دیگری را مایۀ مباهات و فخر گروه خود و روشنی جان و مایۀ کام‌کاری می‌داند و هردو به وجود یک‌دیگر می‌بالند. اسفندیار با کمال احترام از رستم می‌خواهد بند بر پای نهد و به دیدار شاه برود و رستم همان‌قدر محترمانه  خود را معذور می‌داند. تنها عاملی که اسفندیار را مجبور به نبرد و مقابله با رستم می‌کند، دستور پادشاه است که گویی با فرمان پروردگار برابری می‌کند و نافرمانی از آن موجب گرفتاری در آتش دوزخ می‌شود.

گر اکنون بیایم سوی خان تو،

تو گردن بپیچی ز فرمان شاه،

دگر آن‌که گر با تو جنگ آورم،

فرامش کنم مهر نان و نمک:

وگر سر بپیچم ز فرمان شاه:

 

 

شوم شاد و پیروز مهمان تو،

مرا تابش روز گردد سیاه:

بپرخاش خوی پلنگ آورم،

بمن بر دگرگونه گردد فلک!

بدان گیتی آتش بود جای‌گاه!

        (همان،336: 533-529)

کنش‌گر فرستنده:

در میان کنش‌گران داستان، گشتاسب، کنش‌گر فرستنده است. می‌توان انگیزۀ او از این نبرد که منقاد کردن رستم است را نیز به عنوان فرستنده در نظر گرفت. اسفندیار، دستان و رستم را بهانه، و انگیزۀ اصلی پدر را، از میان برداشتن خود می‌داند ، با این وجود در برابر فرمان شاه چاره‌ای جز اطاعت نمی‌بیند و راهی نبرد می‌شود.

سپهبد بروها پر از تاب کرد

ترا نیست دستان و رستم بکار

دریغ آیدت جای شاهی همی!

ترا باد این تخت و تاج مهان!

ولیکن ترا من یکی بنده‌ام!

 

 

به شاه جهان گفت کز دین مگرد!

همی راه جویی به اسفندیار!

مرا از جهان دور خواهی همی!

مرا گوشه‌ای بس بود زین جهان!

بفرمان و رایت سرافکنده‌ام!

            (همان،305: 155-151)

کنش‌گر گیرنده:

گشتاسپ با اسفندیار پیمان می‌بندد که اگر در نبرد با رستم پیروز شود، پادشاهی را به او خواهد داد. توقع نیز چنین است که گیرنده و کسی که از این مأموریت به منفعتی می‌رسد، اسفندیار باشد؛ اما با کشته شدن اسفندیار، گشتاسب نیز شکست می‌خورد زیرا به هدف خود که کشتن رستم بوده دست نمی‌یابد. و کنش‌گر هدف (رستم) به پیروز میدان و گیرندۀ اصلی بدل می‌شود. 

کنش‌گر هدف (شیء ارزشی):

گشتاسب به عنوان فرستندۀ اسفندیار به نبرد، هدف و شیء ارزشی را رستم ذکر می‌کند و به اسفندیار تذکر می‌دهد که اگر  رستم را به بند آورد او را بر تخت شاهی خواهد نشاند.

سوی سیستان رفت  باید کن

برهنه کنی تیغ و کوپال را

که چون این سخن‌ها به جای آوری

سپارم ترا تخت و گنج و سپاه

 

 

بکار آوری زور و بند و فسون!

ببند آوری رستم زال را!

ز من نشنوی زان سپس داوری!

نشانمت با تاج در پیشگاه!

          (همان،302: 130-125 )

کنش‌گران یاری‌گر:

در این نبرد، یاری‌گران اسفندیار دو دسته هستند؛ یاری‌گران انسانی و یک یاری‌گر جادویی؛ مهم‌ترین یاری‌گر انسانی اسفندیار در نبرد با رستم، بهمن پسر اوست و دو یاری‌گر کم‌اثر دیگر، آذرنوش و مهرنوش هستند. حضور یاری‌گران اسفندیار در این داستان بسیار سطحی و موقتی است و درحقیقت بود و نبود ایشان یک‌سان است. بهمن برای رساندن پیغام اسفندیار به رستم، راهی نخچیرگاه رستم می‌شود و زمانی که هیبت رستم را می‌بیند از ترس کشته شدن پدر، تصمیم می‌گیرد سنگی از کوه بر سر رستم بیفکند و او را بی‌جان کند. رستم با دیدن سنگ از جای نمی‌جنبد و با پاشنۀ پا سنگ را دور می‌کند. بهمن از این بزرگی و کردار رستم غمی می‌شود و تنها چارۀ اسفندیار را مدارا با رستم می‌پندارد. کاری که بهمن انجام می‌دهد کاری ناجوا‌‌‌ن‌مردانه و دور از مردانگی است و با شکست مواجه می‌شود و دو یاری‌گر دیگر نیز کاری از پیش نمی‌برند.

بترسم که با او یل اسفندیار

من این را به یک سنگ بی‌جان کنم

یکی سنگ از آن کوه خارا بکند

ز نخچیرگاهش زواره بدید

خروشید کای پهلوان سوار

نه جنبید رستم، نه بنهاد گور!

همی بود تا سنگ نزدیک شد

بزد پاشنه، سنگ بنداخت دور

غمی شد دل بهمن از کار اوی

همی گفت: اگر فرخ اسفندیار

تن خویش در جنگ رسوا کند

 

 

نتابد، بپیچد سر از کارزار!

دل زال و رودابه پیچان کنم!

فروهشت از آن کوهسار بلند 

هم آواز آن سنگ خارا شنید،

یکی سنگ غلتان شد از کوهسار!

-زواره همی کرد از آن گونه شور-،

-ز گردش بر کوه تاریک شد!-،

زواره برو آفرین کرد و پور!

چو دید آن بزرگی و دیدار اوی

کند با چنین نامور کارزار،

همان به که با او مدارا کند، 

   (همان،319: 341-331)

یاری‌گر غیرانسانی اسفندیار، جسم آسیب‌ناپذیر و تن رویین اوست. رویین‌تنی اسفندیار همۀ سلاح‌ها را بی‌اثر کرده و تیر رستم نیز بر آن کارگر نیست. این یاری‌گر نیز با وجود جادویی و فراانسانی بودنش باعث نجات اسفندیار نمی‌شود و مغلوب قدرت ماورائی دیگری به نام سیمرغ می‌شود.

همی تاخت بر گردش اسفندیار

 

 

نیامد برو تیر رستم بکار!

                (همان، 387: 1134)

این یاریگر نیز با وجود غیر طبیعی و فراانسانی بودنش باعث نجات او از مرگ نمی‌شود.

کنش‌گر بازدارنده:

در مبارزه و کش‌مکش میان رستم و اسفندیار نیروهای بازدارنده‌ای بر سر راه اسفندیار که فاعل داستان است، قرار می‌گیرند. این نیروها دو دسته هستند؛ نیروهای بازدارندۀ انسانی و یک نیروی جادویی و غیرزمینی.

  نیروهای انسانی زواره و فرامرز و زال هستند که مانند هر نیروی مادی و انسانی دیگر با استفاده از نیرنگ و فریب یا زور شمشیر و سنان و سرنیزه به شیء ارزشی داستان (رستم) کمک می‌کنند و مانع رسیدن فاعل به هدف می‌شوند و حتا آن‌جا که توان مقابله با فاعل را در خود نمی‎یابند با از میان برداشتن و حذف یاری‌گران او (آذرنوش و مهرنوش) برای شکست دادن کنش‌گر فاعل به یاری مفعول می‌شتابند. زواره برادر رستم در این نبرد با اوست و با یاری فرامرز به کشتن آذرنوش و و مهرنوش (پسران و یاری‌گران اسفندیار) اقدام می‌کند و موجب خشم و اندوه اسفندیار می‌شود. تا جایی که اسفندیار رستم را مورد خطاب قرار می‌دهد و می‌گوید:

به رستم چنین گفت کای بدنشان

تو گفتی که لشکر نیارم به جنگ

نداری ز من شرم و از کردگار؟!

ندانی که مردان پیمان‌شکن

 

 

چنین بود پیمان گردنکشان؟!

ترا نیست آرایش نام و ننگ!

نترسی که پرسند روز شمار؟!

ستوده نباشد به هر انجمن؟!

        (همان، 385: 1110-1107)

دو مبارز نبرد تن‌به‌تن را آغاز می‌کنند. یاری یاری‌گران اسفندیار و ممانعت نیروهای بازدارنده انسانی او (زال و زواره و فرامرز)، نمی تواند نقش موثری در نتیجۀ مبارزه داشته باشد. اسفندیار به تنهایی و البته به مدد تن رویین خود از بازوی رستم به سلامت می‌رهد. رستم زخم برمی‌دارد و در آستانۀ شکست به نزد یاران خود بازمی‌گردد.

در این هنگام زال که از نجات رستم درمانده شده‌است، به یاد وعدۀ سیمرغ می‌افتد و به او متوسل می‌شود. سیمرغ شاهنامه، پرنده‌ای اهورایی، مقدس و ماوراء‌طبیعی است. سیمرغ حامی زال و فرزندان اوست. او زال را در دامان خود پرورده و چون دایه‌ای مهربان او را در آشیانۀ خود جای داده و با بچگان خود برآورده. بعدها، هنگام تولد رستم به یاری زال و رودابه شتافته و او را از مرگ نجات داده است. این‌بار نیز به محض درخواست زال، به کمک زال و رستم می‌شتابد و به‌عنوان عامل بازدارندۀ اسفندیار وارد عمل می‌شود و اندر زمان فرّ خود را به نمایش می‌گذارد.

 چون سیمرغ ﻇﺎﻫﺮ می‌شود، زال ﻣﺎﺟﺮای ﺟﻨﮓ رﺳﺘﻢ و اﺳﻔﻨﺪﯾﺎر و زﺧﻤﯽ ﺷﺪن رﺳﺘﻢ و رﺧﺶ را ﺑﻪ ﺳﯿﻤﺮغ می‌گوید. ﺳﯿﻤﺮغ ﺗﯿﺮﻫﺎ را از ﺑﺪن رﺳﺘﻢ و رﺧﺶ ﺑﯿﺮون می‌آورد و زﺧﻢﻫﺎ را اﻟﺘﯿﺎم می‌بخشد. آنﮔﺎه راه ﮐﺸﺘﻦ اﺳﻔﻨﺪﯾﺎر را ﺑﻪ رﺳﺘﻢ می‌گوید و او را ﺑﻪ درﺧﺖ ﮔﺰی، راه‌نمایی می‌کند. و ﺑﻪ او می‌گوید: ﺷﺎﺧﻪای را از درﺧﺖ ﮔﺰ ﺑﺒﺮ و ﺑﻪ وﺳﯿﻠۀ آﺗﺶ آن را راﺳﺖ و اﺳﺘﻮار ﮐﻦ و ﻫﻨﮕﺎم ﺟﻨﮓ آن را ﺑﺮ ﭼﺸﻢ اﺳﻔﻨﺪﯾﺎر ﺑﺰن. ﺳﯿﻤﺮغ ﺑﻪ رﺳﺘﻢ ﮔوش‌زد می‌کند: ﺑﺎز در ﻣﯿﺪان ﺟﻨﮓ ﺑﺎ ﻋﺠﺰ و ﻻﺑﻪ او را ﺑﻪ ﺻﻠﺢ و آﺷﺘﯽ ﻓﺮاﺧﻮان اﮔﺮ اﺳﻔﻨﺪﯾﺎر ﭘﯿﺸﻨﻬﺎد ﺻﻠﺢ ﺗﻮ را ﻧﭙﺬﯾﺮﻓﺖ ﭘﺲ ﻋﻤﺮش ﺑﻪ ﺳﺮآﻣﺪه و او را ﺑﺎ ﺗﯿﺮ ﺑﺰن و ﺑﻪ رﺳﺘﻢ می‌گوید: ﮐﺸﻨﺪۀ اﺳﻔﻨﺪﯾﺎر ﻫﻢ در اﯾﻦ ﺟﻬﺎن و ﻫﻢ در ﺟﻬﺎن آﺧﺮت دست‌خوش ﻋﺬاب ﺧﻮاﻫﺪ ﺷﺪ.

 1- جدول تاثیر کنش‌گران یاریگر و بازدارندۀ اسفندیار

 

گروه

نام کنش‌گر

نتیجۀ یاری‌گری یا ممانعت

 

کنش‌گران یاری‌گر اسفندیار

انسانی

بهمن

آذرنوش

مهرنوش

بی‌اثر

بی‌اثر

بی‌اثر

جادویی

رویین‌تنی

کم‌اثر

 

کنش‌گران بازدارندۀ اسفندیار

انسانی

زواره

فرامرز

زال

بی‌اثر

بی‌اثر

موثر با کمک سیمرغ

جادویی

سیمرغ

موثر

 

نتیجه‌گیری

گریماس دستور زبان پیش‌نهادی خود را بسیار کلی و فراگیر ارائه‌کرده است به گونه‌ای که می‌توان هر داستان و روایتی را در قالب این الگو ریخت و به نتیجۀ دل‌خواه گریماس دست یافت. داستان انتخابی در این مقاله نیز از نظر ساختار روایی، کاملا با نظریۀ گریماس منطبق است. در این پژوهش، داستان نبرد رستم و اسفندیار، بر اساس نظریۀ گریماس مورد بررسی قرار گرفته و دلیل انتخاب این داستان، حضور سیمرغ و نیروی رویین‌تنی اسفندیار به عنوان نیروهای جادویی و غیرمادی در داستان است. نتایج حاصل از پژوهش را می‌توان چنین خلاصه کرد:

 1- گزاره‌های مورد نظر گریماس محدود به نوع خاصی از شخصیت نشده و همۀ شخصیت‌های داستان را دربرمی‌گیرد. گزاره‌های وصفی، وجهی و متعدی هر یک از پیرفت‌های داستان را تشکیل می‌دهند و هر پیرفت بدون وجود یکی از گزاره‌ها ناقص بوده، قابلیت اجرایی ندارد.

2- زنجیره‌های سه‌گانه در تحلیل پیرفت‌ها به کار می‌آید و می‌توان وجود این سه زنجیره را در زیربنای داستان مشاهده کرد.

3- داستان رستم و اسفندیار دارای شش کنش‌گر است و تقابل کنش‌گرها با یک‌دیگر، داستان را شکل می‌دهد. گریماس در الگوی روایی خود از موجودیت کنش‌گران داستان سخن نگفته و ویژگی خاصی برای آن‌ها در نظر نگرفته است؛ بنابر این می‌توان این الگو را بر انواع مختلف شخصیت در داستان تطبیق داد. کنش‌گرهای فرستنده، گیرنده، فاعل و مفعول، در این داستان، همه انسانی هستند و از این جنبه میان این داستان و سایر داستان‌های شاهنامه دستور زبان روایی متفاوتی مشاهده نمی‌شود؛ اما در تقابل میان کنش‌گرهای یاری‌گر و بازدارنده، می‌توان میان نیروهای انسانی و جادویی تفاوت قائل شد. آن‌جا که پای نیروی جادویی به میان می‌آید وزن حضور نیروی یاری‌گر غیرانسانی و نیروی بازدارندۀ جادویی از نیروهای زمینی و انسانی بیش‌تر است. رویین‌تنی اسفندیار به عنوان نیروی یاری‌گر او بسیار کمک‌کننده‌تر از آذرنوش و مهرنوش عمل می‌کند و سیمرغ به عنوان نیروی بازدارنده رنگی ویژه در داستان دارد و آن‌جا که از هیچ نیروی بازدارنده کاری ساخته نیست، سیمرغ کار را یک‌سره می‌کند و مانع از رسیدن اسفندیار به هدف می‌شود.

 

  • اسکولز، رابرت. (1379). درآمدی بر ساختارگرایی در ادبیات، ترجمه فرزانه طاهری، تهران: آگه.##
  • پراپ، ولادیمیر. (1397). ریخت‌شناسی قصه‌های پریان، ترجمه فریدون بدره‌ای، تهران: توس.##
  • تولان، مایکل. (1383). روایت‌شناسی: درآمدی زبان‌شناختی- انتقادی، ترجمه فاطمه علوی و فاطمه نعمتی، تهران: سمت.##
  • حرّی، ابوالفضل. (1392). راه‌نمای درک و تحلیل ادبیات داستانی (مجموعۀ پانزده جستار)، تهران: لقاءالنور.##
  • خادمی، نرگس. پورخالقی چترودی، مه‌دخت. (1388). «تحلیل معنا-ساختاری دو حکایت از تاریخ بیهقی با تکیه بر الگوی کنش‌گرهای گریماس»، جستارهای ادبی، پاییز1388، شمارۀ سوم، صص67-47.##
  • خسرویان، محمدمهدی. (1386). «جادو و جادوگری در شاهنامه»، کتاب ماه ادبیات، خرداد1386، شمارۀ دوم، صص 54-45.##
  • دزفولیان، کاظم. (1398). «تحلیل الگوی کنشی و زنجیره‌های روایی گریماس در روایت مرگ رستم»، فصل‌نامه متن‌پژوهی ادبی، تابستان1398 ،شمارۀ هشتاد، صص32-7.##
  • ساداتی، شهاب. (1387). «روایت‌شناسی داستان حسن‌کچل از سه دیدگاه ولادیمیرپراپ، گریماس و تئودوروف»، نشریه گلستانه، اسفند1387، شمارۀ نودوشش، صص61-57.##
  • سلدن، رامان. ویدوسون، پیتر. (1384). راه‌نمای نظریۀ ادبی معاصر، ترجمه عباس مخبر، تهران: طرح نو.##
  • شعیری، حمیدرضا. (1381). مبانی معناشناسی نوین، تهران: سمت.##
  • شمسایی، مهین. (1395). «جای‌گاه جادو، دیو و پری در شاهنامه»، کنفرانس بینالمللی هزاره سوم و علوم انسانی، به کوشش دانش‌گاه فرهنگیان، پایگاه مرکز اطلاعات علمی جهاد دانش‌گاهی، صص10-1.##
  • فردوسی، ابوالقاسم. (1375). شاهنامه، به کوشش جلال خالقی‌مطلق، جلد پنجم، انتشارات مزدا با هم‌کاری بنیاد میراث ایران: تهران.##
  • کریمی، پرستو. (1391). «تحلیل ساختاری طرح داستان کیومرث بر اساس الگوهای تودوروف، برمون و گریماس»، دو فصل‌نامه مطالعات داستانی، سال اول پاییز1391، شمارۀ اول، صص 95-83.##
  • مکاریک، ایرناریما. (1388). دانش‌نامۀ نظریۀ ادبی معاصر، ترجمه مهران مهاجر و محمد نبوی، تهران: نشر آگه.##
  • ناصری آلاشتی، فاطمه. (1391). «تحلیل مردم شناختی جادو در شاهنامه (با تبیین شاخه زرین اثر جیمز فریزر)»، محمد عارف و محمدهمایون سپهر، علوم اجتماعی، دانش‌کده روان‌شناسی و علوم‌اجتماعی، دانش‌گاه آزاد واحد تهران مرکزی، پایان‌نامه کارشناسی ارشد.##
  • نبی‌لو، علیرضا. (1393). «مقایسۀ رستم و سهراب فردوسی و رستم و سهراب میتوآرنولد (از نظر ساختار روایی و داستان)»، رشد آموزش زبان و ادب فارسی، بهار1393، شمارۀ یک‌صد و نهم، صص21-18.##