بررسی تأثیر روایت‌های اسطوره‌ای بر تاب‌آوریِ شهرها

نوع مقاله : مقاله پژوهشی

نویسنده

دانش آموخته دوره پسا دکتری زبان و ادبیات فارسی در زمینه اسطوره شناسی دانشگاه حکیم سبزواری

چکیده

روایت‌های اسطوره‌ای برآیند تجارب بشر از رویارویی‌ با چالش‌ها و مسائلی هستند که بر زندگی او تأثیر گذاشته و یکی از این مسائل، تاب‌آوری شهرهاست. شهرهایی که تمدّن‌های کهن را در خود جای‌داده‌اند، بیش از آن که برای تاب‌آوری، متّکی بر سازوکارهای اقتصادی، مدیریّتی یا مهندسی باشند، متّکی بر بینشی اساطیری بودند. پژوهش پیش رو با روش توصیفی‌ـ‌تحلیلی می‌کوشد با بهره‌گیری از نظریات اسطوره‌شناختی میرچا الیاده، کارل گوستاو یونگ و ژیلبر دوران، به تبیین پیوند روایت‌های اسطوره‌ای با به‌سازی و بازسازی شهرها بپردازد. نتیجه و برآیند این پژوهش آن است که روایت‌های اساطیری به سبب ریشه‌دار بودن تصاویر کهن‌الگویی‌شان در ضمیر ناخودآگاه جمعی، هم‌دلی و هم‌راهی افزون‌تری میان بیشینۀ مردم ایجاد می‌کنند؛ از سویی هم‌سانی و هم‌سویی‌هایی میان شهرسازی و روایت‌گری اسطوره‌ها وجود دارد که توجّه به آن می‌تواند موجب تقویّت هویّت یک شهر و درونی‌سازی تمایل‌ به به‌سازی و بازسازی آن گردد. سه روشِ ممتاز کردن فضای قدسی شهر از فضای بیرونی که تمدّن‌های کهن به یاری آن تاب‌آوری شهرهای خود را افزایش می‌دادند، عبارت بود از: الف) ساخت حصار نمادین، ب) آیین‌ها و ج) تطبیق جای‌گاه‌های نمادین‌ ‌اساطیری با شهر؛ هنوز هم می‌توان از این روی‌کردها برای افزایش تاب‌آوری شهرها بهره برد.

کلیدواژه‌ها


عنوان مقاله [English]

Investigating the impact of mythological narratives on urban resilience

نویسنده [English]

  • ali sadeghimanesh
postgraduate student
چکیده [English]

Mythological narratives are the outcome of man’s experiences in confrontation with challenges and problems that influenced his life and one such problem is urban resilience.  The cities that embedded ancient civilizations owe their resilience mostly to the mythological insights rather than economic, managerial, or engineering mechanisms.  The present research is an attempt to explain via descriptive analytic method the connection between mythological narratives with the reconstruction and improvement of the cities making use of mythological theories of Mircea Eliade, Carl Jung, and Gilbert Doran.  The results obtained show that mythological narratives invoke more empathy and companionship among majority of people since their archetypal imageries are rooted in the collective unconscious.  Considering the fact that there are correlations between urban planning and narration of myths could reinforce the identity of a city and internalize the desire to improve and reconstruct it.  Three methods employed by the ancient civilizations to differentiate the sacred space in the city from the outside space and thereby augment the resilience of their cities were as follows:  a) constructing a symbolic wall b) performing ceremonial rites c) concordance of symbolic mythological sites with the city all these measures are still effective for better resilience.

کلیدواژه‌ها [English]

  • myth
  • narrative
  • urban resilience

مقدمه

حفاظت از شهرها یکی از دغدغه‌های دیرپای بشر بوده‌است. انسان از همان زمانی که سکونت‌گاه‌ها پدید آمدند، در اندیشۀ حفاظت از آن‌ها بود و افزون بر این، اضطراب و بیمِ از میان رفتن آن‌ها را داشت؛ بیمی که جز با امیدی قدرت‌مند، گذار از آن امکان‌پذیر نبود. اسطوره‌ها به همان‌ میزان که معنابخش جهان و پاسخ‌گوی پرسش‌های بشر بودند و بخشی از اضطراب بشر نسبت به آیندۀ ناشناخته را کاهش می‌دادند، باید در این زمینه نیز راه‌کارهایی ارائه می‌دادند. این راه‌کارها چه بودند؟ تلاش برای یافتن پاسخ این پرسش یکی از اهداف پژوهش پیش‌رو است.

تاب‌آوری شهر‌ها در برابر آسیب‌ها یکی از مسائلی است که پژوهش‌گران از جنبه‌های مختلف آن را بررسی کرده‌اند. مفهوم تاب‌آوری نخستین بار در سال 1973 میلادی مطرح شد و منظور از آن «توانایی سیستم‌های تحت استرس در بازگشت به حالت اصلی و توانایی بازسازمان‌دهی خود» است (دلیر و محمّدیان و سرداری، 1398: 75). آن‌گاه که از تاب‌آوری شهرها سخن گفته می‌شود، باید در نظر داشت که «تاب‌آوری شهری متضمن گونه‌ای قابلیت کالبدی برای قد راست کردن در برابر موانع اساسی است» (ویل و کامپانلا، 1398: 184). این‌که شهرها چگونه از پس چالش‌ها، موانع و فجایع، سر برمی‌آورند و موجودیّت خود را احیا می‌کنند، مسأله‌ای است که در بررسی تاب‌آوری شهرها باید به آن توجّه کرد. اغلب پژوهش‌های این‌چنینی تأکید بر سازوکارهایی متّکی بر مدیریّت دولتی و اقتصاد بوده‌است؛ این سازوکارها بی‌تردید ضروری هستند امّا اغلب اوقات بسنده نیستند. آن‌چه برای حفاظت از یک شهر و بازسازی آن در صورت ویرانی نیاز است، گونه‌ای پیوند ذهنی و روانی ساکنان با آن شهر و زیست‌بوم است. چنین پیوندی میان انسان و شهر چگونه ایجاد می‌شود؟ این که بشرِ باورمند به اسطوره، در دورانی که خبر از بیمه و سازوکارهای اقتصادی نبود، چگونه به شهر و سکونت‌گاه خود می‌نگریست و با چه انگیزه‌ای در راهِ حفاظت یا بازسازی آن گام برمی‌داشت، مسأله‌ای است که در پژوهش پیش رو به آن خواهیم پرداخت.

پرسش‌ها و فرضیه‌های تحقیق: پرسش‌های بنیادینی که این پژوهش در پی پاسخ‌گویی به آن‌هاست ازاین‌قرار هستند:

ـ در دورانی که بیمه‌ها و سازوکارهای اقتصادی ـ سیاسی به شکل امروزی وجود نداشت، تاب‌آوری شهرها چگونه تضمین می‌شد؟

ـ چه پیوندی میان روایت اسطوره‌ای با تاب‌آوریِ شهرها در برابر آسیب‌ها وجود دارد؟

در پی پاسخ‌گویی به این پرسش‌ها دو گمانه و فرضیۀ اصلی مطرح می‌شود که این پژوهش‌ درستی یا نادرستی آن‌ها را مورد ارزیابی قرار می‌دهد:

ـ بشر باورمند به اسطوره میان خود و سکونت‌گاهش، پیوندی درونی ایجاد می‌کرد؛ پیوندی درونی و برآمده از نگاهی اساطیری که او و هم‌وندانش را به حفظ آن شهر و زیست‌گاه وا‌می‌داشت و به آن تقدّسی اسطوره‌ای می‌بخشید که خود تضمینی برای تاب‌آوری بود.

ـ تاب‌آوری شهرها پیوند مستقیم با شیوۀ تعبیر و تأویلِ ساکنان آن‌ها از این پدیده‌ها دارد و روایت اسطوره‌ای بر این شیوۀ تعبیر و تأویل تأثیر به‌سزایی می‌گذارد.

روش تحقیق: در این پژوهش که به صورت تحلیلی ـ توصیفی انجام شده است، با تکیه بر منابع کتاب‌خانه‌ای به گردآوری داده‌ها پرداخته و در نهایت با نگاهی تحلیلی این موارد را کاویده‌ایم. برای درک بهتر روایت‌های اساطیری از دیدگاه میرچا الیاده بهره برده‌ایم، خود اسطوره را بر اساس دیدگاه ژیلبر دوران تعریف نموده‌ایم و در مورد تأثیرات اسطوره بر روان، از دیدگاهِ کارل گوستاو یونگ استفاده کرده‌ایم.

پیشینۀ تحقیق: اغلب پژوهش‌هایی که به موضوع تاب‌آوری شهرها پرداخته‌، در حوزۀ مطالعات شهرسازی و معماری یا مطالعات توسعه و مدیریّت انجام شده‌است؛ برای نمونه کاظمی و عندلیب (1396) در مقالۀ «توسعۀ ابزار سنجش تاب‌آوری سازمانی شهر در برابر بحران» بر نقش تقویّت زمینه‌های سازمانی بر میزان تاب‌آوری سکونت‌گاه‌های انسانی در بحران‌ها تأکید داشته‌اند و در این مقاله در پی ایجاد الگویی برای سنجش مؤلفه‌های سازمانیِ سکونت‌گاه‌ها بوده‌اند. موحد و طبیبیان (1398) نیز در مقاله‌ای با عنوان «چارچوبی برای تدوین الگوی تاب‌آوری بوم شناسانه شهر» می‌کوشند که الگویی کلی برای برنامه ریزان، طراحان و مدیران شهری، با هدف دست‌یابی به تاب‌آوری بوم‌شناسانه شهرها پیشنهاد دهند و اساس کار آن‌ها بر بوم‌شناسی شهری است. مبارکی، لاله‌پور و افضلی گروه (1396) نیز در مقالۀ  «ارزیابی و تحلیل ابعاد و مؤلفه‌های تاب‌آوری شهر کرمان» به ارزیابی تاب‌آوری شهر کرمان با تکیه بر نظرات 400 کارشناس متخصص در زمینۀ شهرسازی پرداخته‌اند. مقالاتی با این روی‌کرد دربارۀ تاب‌آوری شهرها بسیار است. نگرش غالب در مورد این مسأله، نگرشی است که تأکید بر اصلاح الگوهای شهرسازی و نیز مدیریّت بحران‌‌های طبیعی هم‌چون زلزله، سیل و طوفان دارد. این نگرش البته کارا و سودمند است امّا جنبۀ دیگری که کم‌تر به آن پرداخته شده‌است، تأثیر تعبیر و تأویل ساکنان یک شهر از آن شهر است که نقش به‌سزایی در انگیزش آنان به حفظ و در صورت لزوم بازسازی یک شهر دارد. از جملۀ آثاری که با این ره‌یافت، به تاب‌آوری شهرها پرداخته، کتابی است گردآوری شده توسط لارنس جی.ویل و توماس جی.کامپانلا (2005) شامل مقالات متعدد با عنوان The Reāilient City: How Modern Citieā Recover from Disaster که برخی مقالات آن با عنوان شهر از نو: شهرها با کدام روایت از پس فاجعه بر می‌آیند (1398) به فارسی ترجمه شده‌است. در برخی مقالات این اثر به نقش روایت در تاب‌آوری شهرها اشاره شده‌است امّا موضوع و روش کار با پژوهش‌ پیش‌رو متفاوت است و نویسندگان در آن به نقش روایت‌ها و نمادهای اسطوره‌ای در تاب‌آوری شهرها نپرداخته‌اند.

ذکر این نکته ضرورت دارد که پژوهش‌هایی نیز پیرامون آرمان‌شهرهای اسطوره‌ای انجام شده‌است که گرچه پژوهش‌گران در آن‌ها به موضوعِ تاب‌آوری شهرها نپرداخته‌اند، امّا از این نظر که به پیوند اسطوره و شهرها توجّه کرده‌اند، شایان درنگ و توجّه هستند. از جملۀ این پژوهش‌ها می‌توان به مقالۀ ریحانه صفاری (1392) با عنوان «بررسی و شناخت الگوهای ایران‌شهر آرمانی در ادبیات اسطوره» اشاره کرد که به توصیف آرمان‌شهرهای مطرح‌ شده در اوستا، شاهنامه و اسکندرنامه پرداخته است. از دیگر پژوهش‌هایی که با همین روش به جلوه‌های آرمان‌شهر اسطوره‌ای در شاهنامه پرداخته‌اند می‌توان به مقالۀ حسنعلی عباسپور اسفدن و احمد رنجبر (1393) با عنوان «جلوه‌های آرمان‌شهر و شهریار آرمانی فردوسی با جستاری در داستان سیاوش» اشاره کرد که پس از توصیف آرمان‎شهر بر اساس نظریات مختلف، به توصیف برخی شهریار‌های آرمانی شاهنامه می‌پردازد و سپس بر توصیف شهر سیاوشگرد تمرکز می‌کند. البته این یگانه مقاله‌ای نیست که به توصیف آرمان‌شهرهای شاهنامه می‌پردازد و پژوهش محمود جعفری دهقی (1390) با عنوان «آرمان‌شهر حکیم طوس در شاهنامه» کاری کامل‌تر و دقیق‌تر بر روی آرمان‌شهرهای شاهنامه است که به مقایسۀ برخی از آرمان‌شهرهای شاهنامه با نمونه‌های اساطیری آن در متون کهن‌تر نیز پرداخته‌است. آن‌چه مقالۀ پیش‌رو را از مقالات یادشده متمایز می‌کند، تأکید بر نقش و کارکرد روایت‌های اسطوره‌ای در پدیدآوردن گونه‌ای تاب‌آوری شهری است.

بنیان‌های نظری پژوهش: در این پژوهش برای تبیین مفهوم اسطوره و پیوند آن با کهن‌الگو‌ها، از دیدگاه‌ها ژیلبر دوران بهره برده شده و برای درک برخی نگرش‌های اساطیری که از نظر ساختاری قابل تعمیم هستند، از دیدگاه‌های اسطوره‌شناختی میرچا الیاده بهره برده‌ایم. هم‌چنین پیوند روان انسان و به ویژه ناخودآگاه جمعی با کهن‌الگو و در پی آن اساطیر را طبق دیدگاه کارل گوستاو یونگ مطرح کرده‌ایم؛ بنابراین در این بخش به گونه‌ای بسیار مختصر دیدگاه‌های اساسی دوران، الیاده و یونگ را مطرح می‌سازیم.

نظریۀ ژیلبر دوران دربارۀ پیوند کهن‌الگو، نماد و اسطوره: بر بنیاد دیدگاه ژیلبر دوران (1921م) اسطوره و تخیّل هم‌چون چهارراهی هستند که در آن مسائل تاریخی، فلسفی و اجتماعی، با انگیزه‌های روان‌شناسی با هم برخورد می‌کنند. در روش او خوانش اسطوره، کلیدی برای درک آثار ادبی، هنری و حتا علمی است (عباسی، 1390: 63).

بر اساس نظریۀ دوران، اساطیر و روایت‌های اسطوره‌ای از نمادها و نمادها از کهن‌الگوها، کهن‌الگوها از شم و شم از بازتاب سرچشمه می‌گیرد: «درک ما از اسطوره، نظامی پویا از نمادها، کهن‌الگوها و شم‌ها (محرکه‌ها) است. نظامی پویا که با تحریک محرّکه‌ها تلاش دارد که به روایت تبدیل شود» (Durand, 1996: 64). کهن‌الگو به عنوانِ گنجینۀ مشترک ادراک در بشر نخستین و بشر امروزی، راهی برای درک دغدغه‌ها، نیازها، بیم‌ها، امیدها و شیوۀ ادراک بشر به معنای کلّی است (صادقی‌منش و علوی‌مقدم، 1399: 147). بر این اساس هر اسطوره نمود روایت‌مند یک یا چند نماد است و هر نماد، نمود عینی‌تر و جزئی‌تر کهن‌الگوست و هر کهن‌الگو، تصویری که از شم انسان حکایت دارد؛ بر این اساس نماد و اسطوره دو مؤلفه هستند که کهن‌الگو را در بستر یک فرهنگ ویژه عینیت می‌بخشند (نامورمطلق، 1392: 25ـ30). در توضیح این نظریه باید گفت که به گمان دوران وجه تمایز اسطوره با نماد، روایت‌مند بودن اسطوره است و وجه تمایز نماد با کهن‌الگو متأثر بودن نماد از ویژگی‌های زمانی و مکانی یک فرهنگ ویژه است (نامورمطلق، 1392: 355ـ356). کهن‌الگوها در میان مردم جهان مشترک هستند و در ادراک‌ آن‌ها، اشتراکی بین‌المللی وجود دارد؛ اشتراکی که می‌توان با تکیه بر آن، چالش‌های ذهنی و امیال بشر را کشف کرد و با بهره‌گیری صحیح از نمادهای برآمده از آن، هم‌دلی و هم‌راهی گسترده‌ای برانگیخت.

نظریۀ میرچا الیاده پیرامون فضای قدسی: طبق دیدگاه میرچا الیاده، اسطوره‌شناس و پدیدارشناس دین، اسطوره‌ها منطقِ ویژۀ خود را دارند؛ در تمام باورهای اسطوره‌ای می‌توان دو نوع زمان و مکان را شناسایی کرد: قدسی و خطی؛ زمان و مکانِ خطی، همان زمان و مکانی است که به صورت معمول و در روایت‌های تاریخی با آن مواجه ‌هستیم؛ زمان و مکانِ قدسی، زمان و مکانی است که آیین‌ها، روایت‌های اساطیری و نیز هر محصولِ ذهنی که با این آیین‌ها و روایت‌ها در پیوند هستند، حضور در آن را برای ما فراهم می‌سازند.

انسان باورمند به دیدگاه‌های اساطیری، برای گذار از زمانِ تاریخی به زمانِ قدسی و یافتن یک دریچه به لحظۀ ازلی، نیازمندِ یک روایت یا آیینِ اساطیری است. افرادی که آیینی اساطیری را برگزار می‌کنند، در شنیدن و بازآفرینیِ نمادینِ یک روایت اساطیری هم‌راه می‌شوند و از این ره‌گذار در زمان و مکانی برتر از زمان و مکان دنیوی جای می‌گیرند؛ ورود به این زمان به مثابۀ ورود به ازل، یا به عبارتی همان لحظۀ ازلی[1] بود که سرچشمه و آغاز هر آفرینش و پیدایش است (الیاده، 1392: 109).

تقلید از الگو‌های اساطیری، گوش دادن به یک روایت اسطوره‌ای و به هم‌راه آن تمامی تجارب در پیوند با آن، از جمله تجارب مذهبی، تاریخ را فسخ و ملغی می‌کند (الیاده، 1394الف: 401) و شرایط را برای پیوند با لحظۀ ازلی، فراهم می‌سازد.

بر بنیاد دیدگاه الیاده، نوزایی و آفرینش هر چیزی سیری از بی‌نظمی‌مطلق[2] به نظم[3] دارد و در هنگامۀ ورود به زمانِ غیرهمگنِ قدسی، امکان بازگشت از نظم به بی‌نظمی و سپس نوزایی و آفرینش دوباره فراهم می‌گردد.

دیدگاه کارل گوستاو یونگ پیرامون کهن‌الگو و تأثیر نمادهای برآمده از آن بر روان انسان: کارل گوستاو یونگ یکی از پژوهش‌گرانی است که با دیدگاهی روان‌شناختی، اسطوره‌ها را مورد بررسی قرار داده است. یونگ به دسته‌بندی زیگموند فروید از سطوح ذهنی بسنده نکرد و ضمن بررسی اسطوره‌ها و آیین‌ها به این دسته‌بندی ضمیر ناخودآگاه جمعی را افزود. یونگ ضمیر ناخودآگاه جمعی را ژرف‌ترین لایۀ ناخودآگاه معرفی نمود که دارای تصاویر کهن‌الگویی است؛ به باور یونگ اسطوره‌ها در پیوندی تنگاتنگ با کهن‌الگوها در پی تبیین اندیشه‌های موجود در ناخودآگاه جمعی بشر هستند و با تأثیراتی که در ذهن انسان دارند، شفابخش روان و موجب گونه‌ای آرامش هستند که با گذار از ابهام اضطراب‌زای اندیشه‌ها و تمایلات کهن‌الگویی به دست می‌آید؛ در واقع به باور یونگ ناخودآگاه جمعی «عمیق‌ترین لایۀ ناخودآگاه بود» (اسنودن، 1389: 53) و اسطوره‌ها «داستان‌های موجود در اندیشه‌های ناخودآگاه را بیان می‌کنند» (همان: 54).

کهن‌الگو در اندیشۀ یونگ، محتویات مبهم ضمیر ناخودآگاه جمعی است که در تراوش‌های خیالی مرئی می‌شود؛ تجلّی‌ای است ذهنی «دارای اصلی است اولیّه و پیشینی. تجلیات ذهنی، خود موروثی نیستند، بلکه فقط قالب‌ها موروثی‌اند و در این وجه از هر حیث با غرایز مطابقت دارد» (یونگ،1390: 21).

بحث و بررسی

1-  پیوند میانِ اسطوره با تاب‌آوری شهرها

تاب‌آوری شهرها را نمی‌توان صرفاً با اتکای به مهندسی سازه‌ها، مدیریّت بحران، قوای قهری یا بیمه تضمین کرد؛ موارد یاد شده بی‌تردید کارآمد هستند امّا بسنده نیستند. شهرها، پناه انسان‌ها در برابر هراس‌ها و خطراتی همچون زلزله، سیل، طوفان و حملۀ دشمنان و ... بوده و هستند؛ بنابراین با امنیت روانی انسان پیوندی تنگاتنگ دارند و هر راه‌کاری برای تاب‌آوری آن‌ها تنها در صورتی کاراست که با تمایلات روانی او هم‌سو باشد و تعارضی اضطراب‌زا در روان او ایجاد نکند. از دیگر سو در هر شهری، به تعداد جمعیتش، شخصیّت‌های متفاوت وجود دارد؛ شخصیّت‌هایی که نیازها و دغدغه‌های خاص خود را دارند. تمدّن، مدنیّت و تاب‌آوری آن، نیازمند نیرویی است که بتواند این شخصیّت‌های متمایز و گاه متضاد را بر سرِ آرمان و باوری مشترک، به اشتراک برساند و هم‌سو سازد. اگر امروزه قوانین می‌کوشند که با ایجاد محدودیت‌ها و راه‌کارها، چنین نیرویی را بر شهروندان تحمیل کنند، در تمدّن‌های کهن این نیروی هم‌سو کنندۀ شهروندان، اسطوره‌ بود و از قضا اسطوره‌ به سبب آن که ذهن و احساس شهروندان را درگیر خود می‌کرد، می‌توانست تأثیراتی ژرف در هم‌سویی مردم برای حفاظت از تمدّن و مدنیت خویش داشته باشد.

اسطوره‌ها با روایتی قدسی از پیدایش و بقای پدیده‌ها، به آن‌چه صرفاً مادی انگاشته می‌شود، معنایی قدسی می‌بخشند تا بشر بتواند با آن پیوند برقرار کند و نسبت خویش را با پدیده‌های مختلف دریابد؛ در مورد شهرها نیز اسطوره‌ها چنین کارکردی دارند و می‌توانند آن را از یک پدیدۀ صرفاً مادی، به پدیده‌ای قدسی بدل کنند و ذهن و روان شهروندان را با آن پیوند دهند. تاب‌آوری شهرها پیوند مستقیم با شیوۀ تعبیر و تأویلِ ساکنان آن‌ها از این پدیده‌ها دارد و نماد و روایت اسطوره‌ای می‌تواند بر این شیوۀ تعبیر و تأویل، تأثیر به‌سزایی بگذارد.

انسان مدرن حتا اگر از اساطیر بیزاری جوید و از آن‌ها روی‌گرداند، این امر مانع تداوم بهره‌مندی‌اش از اساطیر نخواهد شد و نمادهای اساطیری به گونه‌های مختلف، زندگی و اندیشۀ او را تحت تأثیر خود قرار خواهند داد. انسان، ناگزیر از تخیّل است، تخیّل ناگزیر از نمادپردازی و نمادپردازی ناگزیر پیوندی ژرف با اساطیر دارد (الیاده، 1391: 20)؛ بنابراین هر جا بحرانی هست و هر کجا اضطراب فروپاشی وجود دارد، انسان ناگزیر از تخیّل و شیوه‌ای از تفکر است که با روایت‌پردازی‌های اسطوره‌ای هم‌جنس است و در مورد تاب‌آوری شهرها نیز در کنار تمام راه‌کارهای موجود، تکیه بر ظرفیت‌های نمادها و روایت‌های اسطوره‌ای، می‌تواند رهگشا باشد.

طبق این ره‌یافت، روایت‌های اسطوره‌ای از دو چشم‌انداز می‌تواند در حفاظت، به‌سازی و بازسازی شهر و در یک‌کلام تاب‌آوری آن نقش داشته باشد:

ایجاد هم‌دلی و هم‌راهی افزون‌تر میان بیشینۀ مردم به سبب ریشه‌دار بودن تصاویر کهن‌الگوییِ روایت‌هایِ اسطوره‌ای در ضمیر ناخودآگاه جمعی؛

هم‌سانی و هم‌سویی شهرسازی با روایت‌گری اساطیر.

در ادامه به توضیح این دو چشم‌اندازِ تأثیرگذار بر تاب‌آوری شهرها، با بهره‌گیری از دیدگاه‌های اسطوره‌شناختی می‌پردازیم.

1-1- افزایش تاب‌آوری شهرها با انگیزش هم‌دلی و هم‌راهی متّکی بر روایت‌های اسطوره‌ای

آن‌چه برای به‌سازی و بازسازی یک شهر نقش بنیادین دارد، ایجاد هم‌دلی و هم‌راهی افزون‌تر میان مردم است. نگرش‌های اسطوره‌ای که حاصل تلاش بشر برای گذار از چالش‌ها و حل مسائل حیاتی‌اش بوده‌است، در این زمینه هنوز هم می‌تواند ره‌گشا باشد. تصاویر کهن‌الگویی اسطوره‌ها، نمادها و روایت‌های برآمده از آن‌ها، از آن‌جا که ریشه در ضمیر ناخودآگاه جمعی بشر دارند، می‌توانند هم‌دلی و هم‌راهی افزون‌تری در مورد چالش‌های اجتماعی ایجاد کنند؛ به همین روی در مورد مسأله‌ای چون تاب‌آوری شهرها که مسأله‌ای کاملاً اجتماعی است، بهره‌گیری از ظرفیت روایت‌ها و نمادهای اساطیری می‌تواند هم‌راهی ناخودآگاه بیشینۀ مردم را بر‌انگیزد.

اگر امروزه شاهد افول برخی تمدّن‌های باستان هستیم، یکی از دلایل چندگانۀ آن نادیده گرفتنِ روایت‌های اساطیری است. مردمانی که در ضمیر ناخودآگاه جمعی‌شان پیوندهای ژرفی با اساطیر دارند، آن‌گاه که پیوند ملموسی با جلوه‌ها و نمادهای این اساطیر در زندگی روزمره و البته شهر خود نمی‌یابند، فاقد انگیزه و علایقی هستند که نیاکانشان را به حفاظت از تمدّن و شهرشان وا‌می‌داشت.

قانون می‌تواند حد و حدودی برای جلوگیری از تخریب و نیز شرایطی مناسب برای بازسازی ایجاد کند، امّا باید به این نکته توجّه داشت که ناظران و مجریان قانون، همه‌جا حضور ندارند؛ این در حالی است که اساطیر، به سبب پشتوانۀ کهن‌الگویی و ریشه‌هایی که در ضمیر ناخودآگاه جمعی دارند، میل به حفاظت و بازسازی تمدّن‌ها را درونی‌سازی می‌کردند و باور به یک نگرش اساطیری، شهروندان را به تلاش برای حفاظت از تمدّنشان وا‌می‌داشت.

1-2- افزایش تاب‌آوری شهرها با تکیه بر شهرسازیِ هم‌سو و هم‌سان با روایت‌گری اسطوره

هر ساخت و سازی با یک روایت هم‌راه است. فردی که خانه‌ای می‌سازد و یا سرپناهی تدارک می‌بیند، پیش از آغاز به کار، در تخیّل خود، بارها در آن‌ خانه و سرپناه به سانِ یک روایت داستانی زیسته‌است و می‌کوشد تا آن‌جا که از نظر مادی در توان اوست، خانه را با طرح و مصالحی بسازد که با روایت خوشایند ذهنی او منطبق است؛ بنابراین اگر در روایت‌های اساطیری، روی‌دادهای جهان با روایتی خیالی، آن‌گونه که موجب خرسندی روان انسان شود، تأویل و بازآفرینی می‌شود و پی‌رنگ داستانی اساطیر را ایجاد می‌کند، در ساخت‌وساز سکونت‌گاه‌ها و شهرها نیز در گام نخست با تکیه بر تخیّل، واقعیت‌های جهان، ضمن یک روایت ذهنی، آن‌گونه که موجب خرسندی روان انسان باشد، سنجیده می‌شود و سپس به پی‌رنگ شهرها راه می‌یابد؛ به قول رُزاریو: «زمانی که ما می‌سازیم در حال تعریف کردن داستان‌هایی دربارۀ جهان هستیم [...] اگر ساختمان‌ها داستان‌هایی در آستین دارند، از آن طرف داستان‌ها هم ساختمان‌ها را می‌سازند» (رُزاریو، 1398: 36). بازسازی یک شهر، نیازمند یک روایت تخیّلی ذهنی است که هرچه این روایت با ضمیر ناخودآگاه جمعی انسان‌ها هم‌سوتر باشد، تعارض و اضطراب کم‌تری در ساکنان شهر ایجاد می‌کند و تمایل افزون‌تری میان شهروندان برای بازسازی شهر، پس از فجایع ایجاد می‌کند. این روند در بازسازی شهرهایی که از فجایع مختلف سر برآورده‌اند نیز رخ می‌دهد:

نحوۀ بازسازی رخ‌دادها در ذهن ما، داستان‌هایی که دربارۀ فاجعه می‌شنویم و بازگو می‌کنیم و شیوه‌ای که انهدام و ویرانی را می‌بینیم و تصوّر می‌کنیم، همگی تأثیری جدی بر نحوۀ بازسازی شهرها، محلّه‌ها و ساختمان‌های آسیب‌دیده دارند. بازسازی در این معنی همواره کنشی فرهنگی است. تا وقتی که نتوانیم چیزی را تصور کنیم نمی‌توانیم آن را بسازیم. ما جهان را با کلمات خلق می‌کنیم. طبقات را با داستان‌ها بنا می‌کنیم. اگر به آینده ایمان نداشته‌باشیم، با هر میزان جاه‌طلبی و اعتماد به نفس هم یقیناً قادر به ساختن نخواهیم بود (رُزاریو، 1398: 37).

این تخیّل روایی در تجدید بنای شهرهایی چون شیکاگو و سان‌فرانسیسکو، پس از بروز فجایع کارآمد بوده‌است (رُزاریو، 1398: 37). شهر بی‌روایت، شهر مرده‌ است و اگر نتواند به مرور در تخیّلات ساکنانش جای‌گاهی به دست آورد، پس از بروز هر ورشکستی یا فاجعه، نابود می‌شود.

جنبۀ دیگر شباهتِ روایت اسطوره‌ای با ساختن یا بازسازی شهرها آن است که روایت‌های اسطوره‌ای به یک معنا، سیرِ بی‌نظمی‌مطلق[4] به نظم[5] هستند؛ پدیده‌های جهان را که قابل درک نیستند و جای‌گاه منظمی در ذهن ندارند، ضمن یک روایت داستانی قابل درک می‌سازند و بدان نظم می‌بخشند. بی‌نظمی مطلق و غیرقابل پیش‌بینی بودن روی‌دادها، همواره موجب اضطراب بشر می‌شود و این روایت‌های اسطوره‌ای هستند که می‌کوشند پدیده‌های طبیعی را با داستانی ویژه منظم و قابل پیش‌بینی جلوه دهند و اضطراب جهان را برای باورمندانشان کاهش دهند. شهرها نیز چنین کارکردی دارند؛ آن‌ها بی‌نظمی طبیعی موجود در جهان را به نظمی قابل درک مبدل می‌کنند و از اضطراب طبیعتِ غیرقابل پیش‌بینی و نامنظم می‌کاهند.

 نظریه‌های روایت همگی در این نکته اتفاق نظر دارند که انسان‌ها حیواناتی داستان‌گو هستند که داستان تعریف می‌کنند تا به هرج و مرج و جریان بی‌وقفۀ تجارب معنایی ببخشند، زندگی را هدفمند و قابل فهم سازند، بر گرفتاری‌ها فائق آیند و به ما بیاموزند که چطور جهان را لمس کنیم و در آن دست به کنش بزنیم. داستان‌ها همیشه در جهت دادن به ما در جهان مهم هستند امّا هیچ زمانی به اندازۀ مقاطع بحران و بلاتکلیفی این اهمیت به چشم نمی‌آید. بخشی از جذابیت روایت‌های فاجعه به توان آن‌ها در آرام کردن کسانی بر می‌گردد که ناآرام‌ترین وضعیت را در زندگی‌هایشان تجربه می‌کنند و هم‌چنین به قدرت آن‌ها در فراهم آوردن امکان فهم چیزهایی که کاملاً بی‌معنا به نظر می‌رسند (رُزاریو، 1398: 44).

این نظم بخشی و قابل پیش‌بینی کردن امور، همان چیزی است که به هنگام بروز فجایعی چون زلزله، سیل، طوفان، حملات ویرانگر و ... برای شهروندان نیاز است. پس از هر فاجعۀ ویرانگر، پیش از بازسازی، مردم یک شهر نیازمند یک نظم‌ دهنده هستند و روایت‌ها این کار را انجام می‌دهند.

روایت‌های اسطوره‌ای فراوانی وجود دارد که دربارۀ ایجاد نظم پس از ویرانی شهرها هستند. به ویژه روایت‌های اسطوره‌ای که پیش‌بینی‌هایی آخرالزمانی ارائه می‌دهند و اساس آن‌ها بر همین مضمون است. این روایت‌ها ذهن مردم را برای بروز فاجعه و بی‌نظمی آماده می‌کنند و نویدبخش نظمی برتر هستند؛ برای نمونه در یادگار جاماسپ سخن از ویرانی‌هایی است که ایران را فرا می‌گیرد و تا بدان‌جا پیش‌ می‌رود که «بوم‌گزندک (زمین‌لرزه) بسیار بباشد و بسی ویرانی بکند و باران بی‌هنگام بارد» (یادگار جاماسپ، 1344: 117) و دشمنان ایران‌شهر را ویران می‌کنند و «آتشان ایران‌شهر به انجام و افسردگی رسند» (همان: 118). از پس این ویرانی و بی‌نظمی مطلق است که سپندارمذ (فرشتۀ موکل زمین) «به اورمزد بانگ می‌کند که من این بد و انائیه (زیان) را نتابم» (همان: 119) و پس از مدتی منجی زرتشتی، هوشیدر به داد مردم ایران‌شهر می‌رسد و نظم و آبادانی پدید می‌آید و «رامش و شادی و خرمی بباشد» (همان: 120). روایت‌های این‌چنینی باورمندان را به عبور از بی‌نظمیِ پدیدآمده در پی ویرانی و پدید آمدن نظمی برتر و آبادانی امیدوار می‌سازند و به آنان یقینی می‌بخشند که با تکیه بر آن یقین، بتوانند شهرهای ویران را دوباره بسازند. این همان کاری است که بسیاری از فیلم‌های هالیوودی امروزه انجام می‌دهند و ما بارها شاهد ویران شدن شهرهای امریکا در این فیلم‌ها بوده‌ایم. مردم امریکا با تکیه بر این روایت‌های سینمایی شبه‌اسطوره‌ای، بارها با ویرانی رویارو شده‌اند و وقتی شبیه این ویرانی یا فاجعه را در واقعیت دیده‌اند، خود را نه در یک بی‌نظمی بی‌معنا و غیرقابل پیش‌بینی که در یک بی‌نظمی پیش‌بینی‌شده یافته‌اند که در روایت‌های سینمایی آخرش نیز به آن‌ها گزارش داده‌ شده‌است: ساخته‌شدن دوبارۀ شهر، بهتر از قبل. این همان ره‌یافتی است که در متون اساطیری نیز وجود دارد. به قول مَکس پیج در مقاله‌ای با نام «فرجام شهر» دو عبارت در طی حملات یازده سپتامبر 2001 به برج‌های دوقلوی امریکا بارها تکرار می‌شد: «غیرقابل تصور بود» و «دقیقاً مثل فیلم بود»! دو عبارت متضاد! «اگر جملۀ اوّل شرحی دقیق از تجربۀ هر روزۀ مردم بود، جملۀ دوم هم گزاره‌ای دقیق از آن چیزی بود که به‌وقت روشن کردن تلویزیون یا رفتن به سینما می‌دیدند. آمریکایی‌ها در طول دو قرن گذشته همواره ویرانی نیویورک را تصوّر کرده‌اند. نویسندگان و تصویرسازان آمریکایی نابودی نیویورک را به شیوه‌های حیرت‌انگیزی تجسم بخشیده‌اند» (پیج، 1398: 68). در حقیقت برای کشوری مثل آمریکا این روایت‌های شبه‌اساطیری از ویرانی و بی‌نظمی شهرهای بزرگ، همان کارکردی را داشت که روایت ویرانی‌ها در پیش‌گویی‌های اساطیری؛ مکس پِیج در همان مقاله نام برخی از این دست فیلم‌های آمریکایی را ذکر می‌کند: دژ آپاچی، برانکس (1981)، فرار از نیویورک (1981)، سیارۀ میمون‌ها (1968)، گودزیلا (1998) و چندین فیلم دیگر که تصاویر نمادین و روایت‌های شبه اسطوره‌ای این فیلم‌ها، تخیّل مردم امریکا را برای رویارویی با فاجعه در شهر، آماده کرده‌است و این می‌تواند بخشی از یک سیاست کلی برای افزایش تاب‌آوری شهرها باشد.

با وجود آن که علم و فناوری توانسته‌است ابزارهای مفیدی برای بالابردن امنیت شهرها بیافریند، ابزارهای قدرت‌مندی نیز برای نابودی شهرها آفریده‌است: بمب‌ها، موشک‌ها و تجهیزات نظامی هسته‌ای که می‌تواند شهرها را در بازۀ زمانی اندکی ویران کند؛ بنابراین انسان در قرن حاضر، هنوز در برابر فجایع بی‌پناه است و برای گذار از این تشویش و اضطراب مداوم، به روایتی از جنس همان روایت‌های اسطوره‌ای نیازمند است؛ در حقیقت این گونه از روایت‌ها هنوز این قابلیت را دارند که تسلّی‌بخش انسان باشند:

هنوز روایت‌ها آن‌قدر جذابیت دارند که توهم تسلی‌بخشِ نظم را به ارمغان بیاورند. این وجه از روایت به ما کمک می‌کند بفهمیم چرا بسیاری از مردم برای بیان و بازنمایی احساس‌شان دربارۀ فجایع دست به دامان داستان‌ها می‌شوند: معنا بخشیدن به چیزی بی‌معنا. خلاصۀ کلام، داستان‌ها می‌توانند فجایع را اهلی کنند [...] نگاهی گذرا به تاریخ آمریکا نشان می‌دهد که روایت دیرگاهی است همچون یک معجزه عمل می‌کند و از دل مصائب، برکت و خیر بیرون می‌کشد (رُزاریو، 1398: 45-44).

افزون بر این، روایت‌های نمادین اساطیری می‌توانند معنابخشِ شهرها و پدیده‌های جغرافیایی گردند که این موضوع نیز در افزایش تاب‌‌آوری شهرها مؤثر است. در ادامه به این موضوع می‌پردازیم.

1-2-1- معنابخشی روایت‌های نمادین اساطیری به شهرها و پدیده‌های جغرافیایی

یکی از عناصر اصلی داستان، صحنه‌پردازی است. داستان‌ها در یک مکان ویژه رخ می‌دهند و به عبارتی در یک شهر، روستا یا جغرافیای ویژه روایت می‌شوند. روایت اگر روایتی قوی باشد و بتواند بر مخاطب خود تأثیر بگذارد، افزون بر پیام‌های نهانی و آشکارش یک کار دیگر انجام می‌دهد که کم‌تر مورد توجّه قرار گرفته است؛ هر روایتِ تأثیرگذار به شهر، روستا و جغرافیایی که ظرفِ آن روایت است، ارزش می‌بخشد و آن را میان مخاطبانش دارای ارزشی فرامادی می‌سازد. طبیعی است که تمایل مردمی که با چنین روایتی زیسته‌اند به حفظ این مکان‌ها، بیش از دیگران است.

انسان در دو مورد به نگاه‌داری و بازسازی یک پدیدۀ مادی گرایش دارد: 1) ارزش اقتصادیِ آن؛ 2) پیوندِ روانی با آن. در حالت نخست، فرد یا مالک آن پدیدۀ مادی است و یا بهبود شرایط اقتصادی خود را در پیوند با بقای آن پدیدۀ مادی می‌بیند؛ در این حالت، هرگاه احساس کند، آن پدیده بهره‌وری اقتصادی خود را از دست داده‌است، هیچ تمایلی به نگاهداری یا بازسازی‌اش نخواهد داشت. در حالت دوم امّا چیزی در درون انسان، او را خواهانِ پایندگی و ماناییِ آن پدیده می‌کند؛ آن چیز در درون او چیست؟ بر بنیاد دیدگاه یونگ، آن چیز، ضمیر ناخودآگاه جمعی است؛ جای‌گاهی در ژرف‌ترین بخش روان انسان، گنجینه‌ای از کهن‌الگوهای تأثیرگذار؛ کهن‌‌الگوهایی که طبق دیدگاه ژیلبر دوران در نمادها بازتاب می‌یابند؛ نمادهایی که روایت‌گری از آن‌ها، اسطوره می‌سازد؛ همان اسطوره‌هایی که برای چندین هزاره، به زندگی بشر معنا می‌بخشیدند. این کهن‌الگوها در ضمیر ناخودآگاه جمعی تمام ما موجود است؛ تلنگری از جنس یک روایت اسطوره‌ای با بهره‌گیری از نمادهایی اساطیری می‌تواند این کهن‌الگوی نهفته در ضمیر ناخودآگاه جمعی را بیدار کند و به انسان برای کاری حتا دشوار، انگیزه ببخشد و نگاهداری و بازسازی پدیده‌های در پیوند با آن اسطوره را معنادار سازد. این انگیزه بخشیدن‌ها و معنادار ساختن‌هاست که انسان‌ را دوست‌دار یک کشور، یک شهر و زیست‌بوم می‌سازد و او را وا‌می‌دارد که برای نگاه‌بانی و بازسازی این پدیده‌های مادی از دارایی و حتا جان خود مایه بگذارد؛ بنابراین پایایی یک شهر و زیست‌بوم، بیش از بهره‌وری اقتصادی‌اش، می‌تواند متّکی به اسطوره‌های در پیوند با آن شهر است؛ با این روی‌کرد می‌توان گفت که یکی از راه‌های افزایش تاب‌آوری شهرها و روستاها و ترغیب مردم به حمایت از زیست‌بوم، ترغیب مردم به آشنایی با داستان‌ها و اساطیر در پیوند با شهر و منطقۀ مسکونی آن‌هاست. مردمی که با این روایت‌ها زیسته باشند، برای بازسازی و نگاهداری از شهر خود، از جان خویش مایه می‌گذارند.

پیرامون هر نماد اساطیری یک یا چند روایت اساطیری پدید می‌آید. وقتی یک کوه تقدّس نمادین دارد، مردم به‌تدریج روایت‌هایی از آن نماد می‌آفرینند و قصه‌هایی که پیرامون آن کوه یا پدیده جغرافیایی ایجاد می‌شود، آن را زنده می‌سازد و سبب می‌شود که به خاطرات مردم راه یابد. مردم کم‌تر تمایل به آلودن یا تخریب پدیده‌ای دارند که در خاطراتشان راه‌یافته است.

شهر روایت‌مند، شهری است که افزون بر مصالح مادی، خاک و سنگ و آب، ارزشی ذهنی در میان مردم دارد و آن ارزش ذهنی برآمده از روایت‌هایی است که برای قرن‌ها به حیات نیاکان و خودشان معنا بخشیده و منبع الهام بوده. معانی ویژه‌ای که به زندگی آنان راه‌یافته و در لحظات دشوار، از پوچ‌اندیشی جلوگیری کرده‌است.

     2-  پیش‌نیاز تاب‌آوری با تکیه بر اساطیر:

عبور از بی‌نظمی مطلق و بازآفرینی نظم در سایۀ قدسی‌بودن فضا

طبق دیدگاهِ الیاده، روایت‌های اساطیری از یک نظم کلی پیروی می‌کنند و در آن‌ها نوزایی و آفرینش هر چیزی سیری از بی‌نظمی‌مطلق به سوی نظم دارد؛ این سیر از بی‌نظمی به نظم، سیری است که روایت اسطوره‌ای القا می‌کرد و ایمان به این سیر، پس از هر بحران و فاجعه در شهرها، می‌توانست به یاری شهروندان بیاید و آنان را به نظم دوبارۀ شهر مؤمن سازد. تنها مسأله‌ای که وجود داشت، ایجاد فضا و زمانی قدسی بود که بتواند شهروندان را به زمانِ غیرهمگنِ قدسی وارد کند و نوزایی و بازآفرینی شهر را باورپذیر سازد. به باور الیاده مفهوم فضای قدسی با گونه‌ای تصور تکرار وصلت مینوی آغازین هم‌راه است و فضای مورد نظر را از فضای بیرونی‌اش ممتاز می‌سازد؛ نگرشی اسطوره‌ای که فضای قدسی را در زمانی قدسی معلق می‌سازد و امکان بازگشت و تکرار آفرینش آغازین و پدیدآمدن نظم پس از هر بی‌نظمی را فراهم می‌کند؛ این شیوۀ نگاه به فضای قدسی، اساس امیدهایی است که انسان باورمند به اسطوره، به یاری آن رهایی خود از بحران را تضمین شده می‌بیند و شهر و زیست‌گاهش را به مثابۀ فضایی قدسی، به سرچشمۀ قدرت و قداستی متصل می‌بیند که می‌تواند تا ابد از هر بی‌نظمی مصون بماند (الیاده، 1394ب: 346-345) و اگر به هر دلیلی بحران، نظم را مختل کرد، راه برای بازگشت به نظم اوّلیه و بازآفرینی شهر، گشوده است.

این ممتاز کردن فضای قدسی از فضای غیر قدسی در شهرها و تمدّن‌های کهن با سه روش اجرایی می‌شد:

ساخت حصارهایی نمادین که فضای مقدّس درونی را از بیرون ممتاز می‌کند؛

مناسک و آیین‌هایی که موجب ممتاز شدن فضای مقدّس درونی سکونت‌گاه می‌شود؛

ممتاز کردن فضای قدسی شهر به‌واسطۀ تطبیق جای‌گاه‌های‌ آرمانی ـ اساطیری با پدیده‌های جغرافیایی مرتبط با شهر.

این سه شیوه به گونه‌های مختلف در سکونت‌گاه‌های کهن تجلّی یافته و البته در برخی شهرها می‌توان بهره‌گیری از هر سه روی‌کرد بالا را ردیابی کرد. به ویژه دو روی‌کرد نخست، هم‌پوشانی بالایی با یک‌دیگر دارند. این سه ره‌یافت را در ادامه به ترتیب توضیح می‌دهیم.

2-1- ممتاز کردن فضای قدسی شهر با ساخت حصار نمادین   

در مورد روی‌کرد نخست، یعنی حصار و دیواری که شهر را از بیرون آن ممتاز می‌کند، الیاده بر این باور است که:

این حصار و بارو پیش از آن که بنایی نظامی باشد، حفاظی جادویی است؛ زیرا در میان فضایی مغشوش، مسکن دیوان و اشباح (کسانی که به مرگی فجیع مرده‌اند و یا جنایت‌کارانی که در زمین پرسه می‌زنند و به زندگان آزار می‌رسانند، محوطۀ محصوری، فضای سازمان‌یافته‌ای، بسامان چون کیهان[6]، یعنی دارای مرکز را جدا کرده و مجزّا ساخته‌اند (الیاده، 1394: 348).

نمود این حلقۀ جادویی ممتازکنندۀ فضای قدسی شهر را در ساخت ارگ‌های کهن و گرد ساختن شهرهای کهنی چون دارابگرد می‌توان مشاهده کرد؛ در برخی شهرهای کهن همچون دارابگرد، این دایره‌های دور شهر آن‌چنان دقیق ترسیم‌شده‌اند که نمی‌توان ساخت خندق یا دیوار دور آن را صرفاً وسیله‌ای برای جلوگیری از تجاوز دشمنان پنداشت؛ چرا که اگر قرار بر دفع دشمن بود، نیاز به چنین نظمی در ترسیم دایره‌ نبود؛ گویا سازندگان این‌ شهرها اهدافی در ذهن داشتند و قصدشان ایجاد تمایزی منظم میانِ جهان درون و برونِ شهر بود. تمایزی که همان مرزِ فضای قدسی و غیر قدسی شهر و فضای منظم درون از فضای نامنظم بیرون بود.

 2-2- ممتاز کردن فضای قدسی شهر به یاری مناسک و آیین‌های اسطوره‌ای

در مورد روی‌کرد یادشدۀ دوم، یعنی مناسک و آیین‌هایی که موجب ممتاز شدن فضای مقدّس درونی سکونت‌گاه می‌شود، نیز رَویّه‌ای مشابه رَویّۀ روی‌کرد نخست وجود دارد و بر اساس آن به یاری آیین‌هایی ویژه حصاری نمادین، برون و درونِ شهر را جدا می‌کند؛ طبق پژوهش‌های میرچا الیاده بر برخی تمدّن‌های کهن که طبق آیین‌های اساطیری عمل می‌کردند، چنین مناسکی به گونه‌ای نمادین و آیینی اجرا می‌شد:

در دوره‌های بحرانی (شهربندان، شیوع بیماری) همۀ ساکنان شهر گرد می‌آیند و به هیأت دسته‌ای مذهبی دورِ دیوارِ شهر حلقه می‌زنند تا بدین وسیله کیفیت حصار را به عنوان حدّ و مرز و ارگ و بارویی جادویی ـ مذهبی استحکام بخشند. این حلقه زدن پیرامون حصار شهر به صورت هیأت و دسته‌ای مذهبی، با همۀ ملزومات و متعلقاتش از قبیل حمل اشیاء مقدّس، شمع و غیره، گاه شکلی جادویی ـ رمزی به خود می‌گیرد [...] مثلاً در شمال هند به هنگام شیوع بیماری دورِ روستا حلقه‌ای ترسیم می‌کنند تا دیوانِ بیماری و ناخوشی را از نفوذ به درون محوطه باز دارد. نخستین هدف از ترسیم حلقۀ جادو که در بسیاری از آیین‌های مذهبی، سخت مورد توجّه است، ایجاد خط و مرزی میان دو فضای ناهم‌گون است (الیاده 1394: 349-348).

منظور الیاده از دو فضای ناهمگون، همان فضای قدسی و غیر قدسی است؛ برخی مناسک برجای‌مانده در ایران نیز، این نگرش اسطوره‌ای را به یاد ما می‌آورد؛ برای نمونه در مزینان، به هنگام اجرای مراسم نخل‌گردانی، برای حفاظت از بلایا، نخل را طبق آیینی ویژه با وسواس دور تا دور روستا می‌گردانند و بدین ترتیب فضایی قدسی و ممتاز درون روستا ایجاد می‌کنند و بر این باور هستند که با این کار، روستا متبرک می‌گردد و از بلایای مختلف مصون می‌ماند. لازم به ذکر است که آیین نخل‌گردانی در مزینان و سایر مناطق ایران پیوندی آشکار با آیین‌های اسطوره‌ای ایران و به ویژه آیین سوگ سیاوش دارد؛ این دو آیین چه از نظر فرم و شیوۀ اجرا و چه از نظر مفهوم و تأثیراتی که بر مخاطبان خود می‌گذارند، شباهت دارند (رهبرنیا و زارع‌زاده، 1388: 51) و به‌واسطۀ قدمتِ افزون‌ترِ آیین سوگ سیاوش، می‌توان از تأثیرگذاری سیاوشان بر نخل‌گردانی سخن گفت.

این تلاشِ متّکی بر باورهای اساطیری برای قدسی‌سازی فضای داخل شهر و به یک معنا متبرّک ساختن آن، به همین رَویّه و رسومات محدود نمی‌شود. در برخی شهرها دو روی‌کرد یاد شدۀ اوّل و دوم برای ممتاز ساختن فضای داخل شهر از بیرون، به گونه‌ای هماهنگ به کار می‌رفت؛ یعنی هم حصاری نمادین شهر را از بیرون ممتاز می‌ساخت و هم به یاری مناسکی اسطوره‌ای ساختار شهر تعریف و شکل می‌گرفت.

همان‌گونه که ساخت و معماری سکونت‌گاه‌های امروزی جلوه‌گاه اندیشه و جهان‌بینی معماران آن است، در مورد شهرها و سکونت‌گاه‌های کهن نیز همین گونه است؛ طبق تحقیقات میرچا الیاده، در نگاه باورمندان به اسطوره‌ها هر سکونت‌گاه تازه‌ای که ساخته می‌شود، به مثابۀ بازآفرینی جهان است. تاب‌آوری سکونت‌گاه‌های تازه‌ساخته شده از طریق آیین‌های ویژه تضمین می‌شد؛ بنا بر تصور آیینی سازندگان شهر، ساختمان سکونت‌گاه مرکز عالم بود. همان‌گونه که آفرینش جهان از یک نقطۀ مرکزی آغاز شده، بنای هر شهر و سکونت‌گاه جدید باید پیرامون یک مرکز گسترش یابد (الیاده، 1394: 350)؛ به همین روی شهرها را دایره‌وار می‌ساختند تا مرکز آن به بهترین شکل مشخص شود و می‌کوشیدند این سکونت‌گاه دایره‌وار را با مرکز آفرینش جهان مرتبط سازند. در بسیاری از شهرهای کهن که باورهای اساطیری در آن جریان داشت، مرکز این دایره، مقدّس‌ترین جای‌گاه شهر بود. نمود کامل این شهرسازیِ دایره‌وار با مرکزیت مقدّس‌ترین مکان را می‌توان در ساخت شهر دوراونتاش مشاهده کرد که برخی پژوهش‌گران ساخت آن را به 1250 ق.م نسبت می‌دهند. این شهر با حصاری دایره شکل، گردِ معبدی بلند و مرتفع در مرکزش پدید آمده است؛ حصارهای این شهر به گواه برخی پژوهش‌ها کارکرد دفاعی نداشته‌اند و معبد میانی این شهر، زیگورات چغازنبیل، به سانِ کوهستانی مرتفع، جای‌گاه خداوند و پرستش‌گاه ابدی خداوندان قوم شناخته‌ می‌شد. خود واژۀ زیگورات به معنی بلند و برافراشته بود (شمشادی و دستجردی، 1396: 105) و چغازنبیل با ساختار مربع شکل و حصار دایره‌ای‌اش برای پرستش اینشوشیناک، خدای مقتدر عیلام بنا نهاده شده بود و ارتفاع و شکل سازۀ  این زیگورات گواه آن است که برآمده از همان نظام ذهنی اسطوره‌ای است که بنای معبد را به مثابۀ کوهی مقدّس، واسطۀ صعود به آسمان و پلکانی برای ارتباط با خدایان می‌داند (همان: 103). این که مرکز جهان کوهستانی مقدّس است که در آن آسمان و زمین به هم می‌پیوندد، در باورهای اساطیری تمدّن‌های مختلف نمود دارد؛ به همین روی است که الیاده دراین‌باره بیان می‌کند:

  1. 1. در مرکز جهان کوهستان مقدّس واقع است و در آن‌جاست که آسمان و زمین به هم می‌پیوندند؛
  2. هر معبد یا هر کاخ و با اتّساع معنی هر شهر مقدّس و هر اقامت‌گاه شاهانه با کوهستان مقدّس همانند شده و بدین گونه به مقام مرکز ارتقا یافته‌اند؛
  3. چون معبد یا شهر مقدّس مکان‌هایی هستند که محور جهان از آن‌جا می‌گذرد، پس به نوبۀ خود نقطۀ اتصال آسمان و زمین و جهان زیرین (دوزخ) تلقی می‌شوند (الیاده، 1394: 352-351).

نمود این نگرش را در ساخت همان شهر دوراونتاش که ذکرش رفت می‌توان به روشنی دریافت.

2-3- ممتاز کردن فضای قدسی شهر به‌واسطۀ تطبیق جای‌گاه‌های‌ رمانی ـ اساطیری با پدیده‌های جغرافیایی مرتبط با شهر

از جمله باورهای اساطیری که فضای درون شهر را از بیرون آن متمایز می‌کند، باوری اسطوره‌ای است که به باورمندانش القا می‌کند، شهر در نقطۀ آغاز جهان واقع شده‌است. در این باور، تمرکز بر ساختار شهر برای قدسی‌سازی فضا نیست بل‌که باورمندان یک اسطوره، جای‌گاه‌های نمادین اسطوره‌ای را با پدیده‌های جغرافیایی درون و اطراف شهر و زیست‌بوم خود تطبیق می‌دهند و بدین شکل فضایی قدسی بر زیست‌گاه خود حاکم می‌کنند. ابهامی که در مصداق‌های نمادهای موجود در روایت‌های اساطیری وجود دارد، این امکان را به باورمندان اندیشه‌های اساطیری می‌داد که زیست‌بوم و شهر خود را احاطه شده در میانۀ پدیده‌های اساطیری مقدّس بپندارند. در حقیقت این ابهام در نمادهای اساطیری، یک ظرفیت نهفته برای تقدّس‌بخشی به شهرها و زیست‌بومِ باورمندان به اسطوره ایجاد می‌کرد. آنان نزدیک‌ترین کوهِ نزدیک به شهر را کوهِ آرمانی، نزدیک‌ترین رود را رود اساطیری و شهر را همان شهر موعود فرض می‌کردند و با این گمانه از پس هر بحران طبیعی یا انسانی با نگاهی امیدوارانه بر می‌آمدند و بدین‌سان تاب‌آوری شهرها با اعتقاد و باوری اساطیری تضمین می‌شد و هر گام برای به‌سازی و بازسازی شهر، ارج و اجری آیینی و اسطوره‌ای داشت.

2-3-1- ابهام در مصداق جای‌گاه‌های نمادین اساطیری، ظرفیتی برای تاب‌آوری شهرها

آن‌گاه که از ابهام در جای‌گاه‌های نمادین اساطیری سخن می‌گوییم، منظور ما جای‌گاه‌هایی است که در متون اساطیری ذکر شده است و می‌تواند نمودِ تقدّس باشد، امّا پژوهش‌گران در یافتن مصداق واقعی آن‌ها در جغرافیای جهان، هنوز به نتیجه‌ای قطعی دست نیافته‌اند؛ این در حالی است که باورمندان به آن متون اساطیری، هر کدام جای‌گاهی ویژه را که اتفاقاً نزدیک سکونت‌گاه آن‌هاست، به عنوان مصداق قطعی این جای‌گاه‌های نمادین اسطوره‌ای می‌دانند. یکی از مشهورترین این جای‌گاه‌های نمادین در میان ما ایرانیان، کوه هرائیتی است؛ این کوه نمادین اسطوره‌ای که در پهلوی هربرز و در فارسی البرز خوانده می‌شود، نخستین کوهی است که از زمین سر برآورده و در جای‌جای اوستا به سانِ کوهی مقدّس ستوده شده است: «سر کوه البرز را می‌ستاییم» (یسنا، هات 42، فقرۀ 3). این نخستین بودن و تقدّس، از این جای‌گاه نمادین، فضایی قدسی ساخته و هر پدیدۀ در پیوند با آن را متبرّک می‌سازد. گرچه ما امروزه، رشته کوه میانِ استانِ تهران و مازندران و گیلان را البرز می‌نامیم، برخی پژوهش‌گران بر این باورند که این کوه در متون کهن و حتا ادب کلاسیک فارسی، به ویژه شاهنامه با رشته کوه میان تهران و مازندران، قابل تطبیق نیست. طبق پژوهش‌های حسین کریمان بر روی شاهنامه و متون مشابه، از کوهِ واقع در میانِ طبرستان و ری و تهران در شاهنامه به البرز یاد نشده و «البرز در شاهنامه بر کوه‌هایی در هند و بلخ و فارس و قفقاز اطلاق یافته و نیز کوهِ البرز همان کوه قاف است و مرکز اصلی آن قفقاز است» (کریمان، 1375: 99). این میزان تفاوت در مصداق‌ها حاصلِ یک ابهامِ سودمند در متن اساطیری است؛ در حقیقت این کوه به گونه‌ای در متون اساطیری ـ دینی زرتشتی تعریف شده است که «نه‌تنها با هیچ‌یک از کوه‌های روی زمین قابل انطباق نیست بل‌که تصور آن هم در کرۀ ارض امکان‌پذیر نمی‌نماید» (همان: 100). با این وجود انسانِ باورمند به آن روایت اسطوره‌ای، همواره کوشیده است مصداقی عینی در جغرافیای پیرامون خود برای این کوه نمادین بیابد و حاصل آن همین نام‌گذاری‌هاست که امروزه در جغرافیای اطراف شهرها و تمدّن‌های در پیوند با اوستا مشاهده می‌کنیم؛ از البرز در شمال تهران گرفته تا کوه البروس در باختر رشته کوه قفقاز و شمال فلات ایران، نیز البرزکوه در جهرم. مردم در سرزمین‌های مختلف کوشیده‌اند این جای‌گاه نمادین مقدّس را به حدود جغرافیایی خود نسبت دهند و از حضور این مکان اسطوره‌ای ـ آرمانی به سود تاب‌آوری سکونت‌گاه‌های خود بهره برند.

توصیفات جای‌گاه‌های آرمانی اساطیر، آن‌چنان نمادین است که امکان برداشت‌ها و تأویل‌های چندگانه از آن وجود دارد و به‌اصطلاح هرمنوتیکی، به مثابۀ متنی باز به شمار می‌آید. تأویل‌پذیری این نمادها سبب شده است که باورمندان و مخاطبان آن‌ها، در هر محدودۀ جغرافیایی بتوانند با تکیه بر باورهایشان، محدودۀ جغرافیایی خود را بخشی از محدودۀ جغرافیایی در پیوند با آن فضای قدسی تأویل کنند و این تأویل‌ها فرصت و بستر مناسبی برای انگیزش درونی شهروندان به به‌سازی و بازسازی شهرها و والایش تاب‌آوری سکونت‌گاه‌هاست.

نتیجه‌گیری

روایت‌های اسطوره‌ای که برآیند رویارویی تمدّن‌های کهن با مسائل مختلف زندگی بوده‌اند، هنوز می‌توانند الهام‌بخش بشر برای گذار از چالش‌های مختلف باشند. از این ره‌گذار، درک شیو‌های بشر باورمند به اسطوره، برای افزایش تاب‌آوری سکونت‌گاه‌ها و الهام گرفتن از اساطیر برای افزایش تاب‌آوری شهرها هدف پژوهش پیش‌رو بوده است. طبق یافته‌های این پژوهش اسطوره‌ها با دو کارکرد، در تاب‌آوری شهرها مؤثر واقع می‌گردند:

  1. افزایش تاب‌آوری شهرها با انگیزش هم‌دلی و هم‌راهی متّکی بر روایت‌های اسطوره‌ای که خود ریشه در کهن‌الگوهای ضمیر ناخودآگاه جمعی دارند؛
  2. افزایش تاب‌آوری شهرها با تکیه بر شهرسازیِ هم‌سو و هم‌سان با روایت‌گری اسطوره.

بر این اساس روایت‌های اساطیری فضایی پدید می‌آورند که قدسی است و در آن زمان همگن نیست و امکان بازگشت جاودانه و تصور بازآفرینی و احیایِ شهرها در آن، بسیار در دست‌رس است؛ موضوعی که از سویی به شهرها هویّت می‌بخشد و از دیگر سو به شهروندان امید به تداوم حیات شهر و در صورت ویرانی، امید به بازسازی و احیای شهر. به همین روی ساکنان شهرهای کهن با الگو گرفتن از اساطیرشان و به هدف قدسی ساختن فضای شهر، به سه شکل، فضای سکونت‌گاه‌های خود را از بیرون متمایز می‌کردند:

  1. ساخت حصارهایی نمادین که فضای مقدّس درونی را از بیرون ممتاز می‌کند؛
  2. مناسک و آیین‌هایی که موجب ممتاز شدن فضای مقدّس درونی سکونت‌گاه می‌شد؛
  3. ممتاز کردن فضای قدسی شهر به‌واسطۀ تطبیق جای‌گاه‌های‌ آرمانی ـ اساطیری با پدیده‌های جغرافیایی مرتبط با شهر.

این سه ره‌یافت به گونه‌های مختلف در برخی سکونت‌گاه‌های کهن مشهود است و البته در بسیاری موارد می‌توان هم‌پوشانی‌هایی میان آن‌ها مشاهده کرد.

در حقیقت برای حفاظت از شهرها و زیست‌گاه‌های انسانی و نجات آن‌ها پس از بحران، نمی‌توان تنها به سازوکارهای اقتصادی اتکا کرد؛ باید به فکر راه‌کارهایی برای ایجاد پیوند روانی میان ساکنان یک شهر با آن شهر بود. برای دست یافتن به همین هدف، بشر در طی هزاره‌ها، مدنیت و شهرنشینی را بر باورهای خویش، به ویژه باورهای اساطیری، متّکی ساخته است؛ به همین‌روی در برخی شهرهای کهن شاهد آن هستیم که پدیده‌های در پیوند با آن‌ها نام‌هایی برگرفته از نمادهای اساطیری دارند.

الف) بشر باورمند به اساطیر، با این گمانه که سکونت‌گاهش، جزئی از منطقۀ مقدّس اساطیری است، نام پدیده‌های جغرافیایی پیرامونش را متناسب با نام‌های نمادین روایت‌های اسطوره‌‌ای برگزیده‌است.

ب) گزینش این نام‌ها موجب ایجاد یک امیدِ برآمده از باور در روانِ انسان می‌شده است؛ در حقیقت ویرانی همواره در کمین شهرها بوده و بدون امیدی قدرت‌مند، بشر انگیزه‌ای برای بازسازی شهرهای ویران نداشته است. امیدی که برآمده از باور به نجات نهایی در منطقه‌ای آرمانی بوده است.

پ) تقدّس پدیده‌های در پیوند با شهر، ساکنان را دوستدار آن می‌ساخته و روایت‌های برآمده از نمادهایی که نامشان بر پدیده‌های طبیعی آن شهر است، یک پیوند ژرف میان ساکنان و جای‌جای آن سکونت‌گاه ایجاد می‌کرده؛ پیوندی که به‌واسطۀ آن شهر را به مثابۀ بخشی از هویّت مردم می‌ساخته است.

ت) مردمی که شهر را بخشی از هویّت خویش می‌انگارند، بی‌تردید گرایش افزون‌تری به حفاظت از آن و نگاه‌بانی از زیست‌بوم آن دارند.

ث) این مدنیت متّکی بر اساطیر، ثمرۀ تجربۀ چند هزارسالۀ گذشتگان برای حفظ حیات شهرها بوده است. امروزه نیز برای ترغیب مردم به حفاظت از شهر و در صورت آسیب‌دیدن آن، انگیزه و امیدبخشی ساکنان به بازسازی شهر، می‌توان از ظرفیت‌های روایی و نمادین اساطیر بهره برد؛ برای بهره‌وری هرچه بهتر از این ظرفیت، می‌توان ساکنان هر منطقه را با اساطیر و روایت‌های اساطیری در پیوند با شهر و نیز داستان‌ها و آثار ادبی مرتبط با آن شهر آشنا  کرد. آثار حماسی فارسی و به ویژه شاهنامه ظرفیت گسترده‌ای در راستای به‌کارگیری با این هدف دارند. مردمی که شهر و بستر جغرافیایی آن را با روایتی ادبی به ذهن خویش راه می‌دهند، با آن شهر و زیست‌بوم، احساس پیوند و یگانگی می‌کنند و نه تنها از آسیب به آن خودداری می‌کنند که در صورت بروز فجایع، با انگیزه‌ای دوچندان برای بازسازی آن هم‌کاری می‌کنند؛ حتا اگر بازسازی آن شهر، بهرۀ اقتصادی چندانی برای آن‌ها نداشته باشد.

 

[1]. Illo tempore

[2]. Chaos

[3]. Cosmos

[4]. Chaos

[5]. Cosmos

[6]. cosmisé

  • اسنودن، روت. (1389). خودآموز یونگ (آموزش مبانی روان‌شناسی تحلیلی و آشنایی با نظریه‌های او)، ترجمۀ نورالدین رحمانیان، چ3، تهران: آشیان.##
  • الیاده، میرچا. (1391). تصاویر و نمادها، ترجمۀ محمّدکاظم مهاجری، چ 1، تهران: کتاب پارسه.##
  • الیاده، میرچا. (1394 الف). رساله در تاریخ ادیان، ترجمۀ جلال ستاری، چ 5، تهران: سروش.##
  • الیاده، میرچا. (1394 ب). نمادپردازی، امر قدسی و هنر، ترجمۀ محمّدکاظم مهاجری، چ1، تهران: کتاب پارسه.##
  • الیاده، میرچا. (1392). چشم‌اندازهای اسطوره، ترجمۀ جلال ستاری، چ 3، تهران: توس.##
  • الیاده، میرچا. (1395). آیین‌ها و نمادهای تشرف، ترجمۀ محمّدکاظم مهاجری. چ 1. تهران: کتاب پارسه.##
  • پِیج، مکس. (1398). «فرجام شهر»، کتاب مجموعه مقالات شهر از نو: شهرها با کدام روایت از پس فاجعه برمی‌آیند، گردآوری لارنس ویل و توماس کامپانلا، ترجمۀ نوید پورمحمّدرضا. چ4. تهران: اطراف.##
  • جعفری دهقی، محمود. (1390). «آرمان‌شهر حکیم طوس در شاهنامه»، پژوهش‌های ایران‌شناسی، دورۀ 1، ش1، صص 12-1.##
  • حسین‌زادۀ دلیر، کریم و محمّدیان، مهرداد و سرداری، رؤیا. (1398). «مروری بر مفهوم تاب‌آوری شهری»، فصلنامۀ مطالعات طراحی شهری و پژوهش‌های شهری، س2، ش3 (پیاپی6)، صص78-69.##
  • دوران، ژیلبر. (1398). تخیّل نمادین، ترجمۀ روح‌الله نعمت‌اللّهی، چ1، تهران: حکمت کلمه.##
  • رُزاریو، کِوین. (1398). «پیشرفت: روایت فاجعه و هنر خوش‌بینی»، کتاب مجموعه مقالات شهر از نو: شهرها با کدام روایت از پس فاجعه برمی‌آیند، گردآوری لارنس ویل و توماس کامپانلا، ترجمۀ نوید پورمحمّدرضا، چ 4، تهران: اطراف.##
  • زارع‌زاده، فهیمه و رهبرنیا، زهرا. (1388). «تعاملات مشترک میان آفرینندگان و مخاطبان نخل ماتم»، مطالعات هنر اسلامی، ش11، صص49-43.##
  • شمشادی، رضوان و حسینی دستجردی، سیدمجید. (1396). «نقش و تأثیر باورها و نمادهای آیینی در شکل‌گیری زیگورات چغازنبیل». پژوهش در هنر و علوم انسانی، س2، ش6، صص116-103.##
  • صادقی‌منش، علی و علوی‌مقدم، مهیار. (1399). «تحلیل اسطوره‌شناختی تطبیقی نماد غار و بررسی نمودهای آن در شعر منوچهر آتشی با تکیه بر دیدگاه‌های میرچا الیاده»، ادبیات عرفانی و اسطوره‌شناختی، س16. ش60، صص 172-141.##
  • صفاری، ریحانه. (1392). «بررسی و شناخت الگوهای ایران‌شهر آرمانی در ادبیات اسطوره». همایش ملّی معماری و شهرسازی انسان‌گرا، دانش‌گاه آزاد اسلامی واحد قزوین، دورۀ 1، صص 19-1.##
  • عباسپور اسفدن، حسنعلی و رنجبر، احمد. (1393). «جلوه‌های آرمان‌شهر و شهریار آرمانی فردوسی با جستاری در داستان سیاوش»، فصلنامۀ ادبیات عرفانی و اسطوره‌شناختی، س10، ش35، صص212-179.##
  • عباسی، علی. (1390). ساختارهای نظام تخیّل از منظر ژیلبر دوران، چ 1، تهران: علمی و فرهنگی.##
  • کاظمی، داوود و عندلیب، علیرضا. (1396). «توسعۀ ابزار سنجش تاب‌آوری سازمانی شهر در برابر بحران»، معماری و شهرسازی ایران، دورۀ هشتم، ش13، صص89-77.##
  • کریمان، حسین. (1375). پژوهشی در شاهنامه، به کوشش علی میرانصاری، چ1، تهران: سازمان اسناد ملّی ایران.##
  • مبارکی، امید و لاله‌پور، منیژه و افضلی گروه، زهرا. (1396). «ارزیابی و تحلیل ابعاد و مؤلفه‌های تاب‌آوری شهر کرمان»، جغرافیا و توسعه، س4، ش47، صص 104-89.##
  • موحد، سپیده و طبیبیان، منوچهر. (1398). «چارچوبی برای تدوین الگوی تاب‌آوری بوم شناسانه شهر»، مطالعات شهری، س9، ش 33، صص126-109.##
  • نامورمطلق، بهمن. (1392). درآمدی بر اسطوره‌شناسی نظریه‌ها و کاربردها، چ1، تهران: سخن.##
  • ویل، لارنس و کامپانلا، توماس. (1398). شهر از نو: شهرها با کدام روایت از پس فاجعه برمی‌آیند، ترجمۀ نوید پورمحمّدرضا، چ4، تهران: اطراف.##
  • «یادگار جاماسپ». (1344). زند وهومن یسن و کارنامۀ اردشیر پاپکان، گردآوری و ترجمۀ صادق هدایت، چ 4، تهران: پرستو.##
  • یسنا. (1394). گردآوری و ترجمۀ ابراهیم پورداود، چ1، تهران: اساطیر.##
  • یونگ، کارل‌گوستاو. (1390). چهار صورت مثالی (مادر، ولادت مجدد، روح، چهرۀ مکّار)، ترجمۀ پروین فرامرزی، چ3، مشهد: به‌نشر.##
  • Durand, Gilbert. (1996). Les structures anthropologiques de l'imaginaire, Introduction à l’archétypologie générale, 11th edition, Paris: Dunod.##
  • Vale, Lawrence, Campanella, Thomas. (2005). The Resilient City – How Modern Cities Recover from Disaster. 1st edition, Oxford: Oxford University Press.##
  • تاریخ دریافت: 05 اردیبهشت 1400
  • تاریخ بازنگری: 30 خرداد 1400
  • تاریخ پذیرش: 23 تیر 1401
  • تاریخ اولین انتشار: 01 مرداد 1401