«اثرپذیری ساختاری ـ روایی رابرت ساثی در منظومۀ حماسی «ثعلبۀ ویرانگر» از شاهنامۀ فردوسی»

نوع مقاله : مقاله پژوهشی

نویسندگان

1 دانشجوی دکتری زبان و ادبیات فارسی دانشگاه علوم تحقیقات

2 مدیر گروه زبان و ادبیات فارسی دانشگاه علوم تحقیقات تهران

3 عضو هیئت علمی گروه زبان و ادبیات فارسی دانشگاه علوم تحقیقات تهران

چکیده

چکیده
روبرتو ساثی شاعر و تاریخ­دان شرق­شناس قرن نوزدهم انگلستان در آثارش تحت­تأثیر ادبیات فارسی و اسلامی قرارداشت. نمود این اثرپذیری در حماسۀ رزمی و اساطیری ثعلبۀ ویرانگر که تلفیقی از آموزه­های دین اسلام و آموزه­های دین زرتشت به­شمارمی­آید، بیش از سایر آثار وی مشهود است. در این جستار پس از ترجمه و با بهره­گیری از روش تحلیل محتوا و تطبیق، روشن­می­گردد که این منظومۀ انگلیسی با شاهنامۀ فردوسی همانندی­های متعددی دارد که ذیل دو محور ساختاری-روایی و در طرح و هستۀ اصلی داستان مورد واکاوی قرارمی­گیرد. در پارۀ نخست مؤلفه­هایی مانند پیروی از نظام دو بُنی متأثر از آیین اوستایی و زروانی در دو دستۀ اهورایی مانند سیمرغ و اهریمنی چون ضحاک، و هم­چنین توجه به مقولۀ زمان و مکان، جنگ و نبرد، طلسم و جادو، ابزار قدرت و امتناع از مباشرت با زنان مورد توجه بوده و مشابهت­های آن با شاهنامۀ فردوسی منتج می­شود. در انطباق مؤلفۀ دوم نیز دستاورد این است که طرح و هستۀ اصلی داستان ثعلبه، الگو گرفته از قصۀ بالیدن فریدون و قیام او علیه ضحاک در شاهنامۀ فردوسی است.

کلیدواژه‌ها


عنوان مقاله [English]

The impact of Shahnameh Ferdowsi over structure and narrative in Robert Southey’s epic poem “Thalaba the Destroyer”

نویسندگان [English]

  • najimeh azadi deh abbasani 1
  • amir esmail azar 2
  • farhad tahmasbi 3
1 Ph.D student of Persian language and literature of research sciences of Tehran
2 Director of Department of Persian literature and language of Tehran University of Science Research
3 Member the board of Persian language and literature in Tehran University of Science Researches
چکیده [English]

Abstract
Robert Southey 19th century English poet, historian, and orientalist had been under the influence of Persian and Islamic Literature in his works.  This influence is more evident in his epic poem Thalaba the Destroyer which is regarded as an amalgam of Islamic and Zoroastrian instructions. Following the translation of this English epic, and using content analysis and comparison method it became clear that this work had many similarities with the Shahnameh, hence in terms of structure and narrative, plot and the main theme, the story was analyzed. The first part of the article deals with issues such as respecting the binary system derived from Zurvanism and Zoroastrianism.  Twin brother doctrine is demonstrated as Ahuraei or divine like Simorgh and evil or Ahrimani like Zahhak, attention paid to issues such as time and space, battle, spell, magic, power devices, and aversion towards women.  Similarities were then found with the Shahnameh counterparts. The conclusion drawn from the second part of the article indicates that the main theme and plot of the Thalaba tale was taken from the tale of Feraydun, his upbringings, and his revolt against Zahhak in Shahnameh Ferdowsi.

کلیدواژه‌ها [English]

  • Thalaba
  • Shahnameh
  • Robert Southey

مقدمه

روبرت ساثی[1] شاعر و تاریخ­دان انگلیسی سدۀ نوزدهم اروپا بود. وی در قالب طیف وسیعی از آثار، ازجمله شعر، داستان، تاریخ و زندگی­نامه، ترجمه و نقد، خالق اثر بوده است و همواره در آن­ها به ادبیات شرقی نظر داشته است. «اوج علاقه­مندی ساثی به ادبیات شرق تقریباً بین سال­های 1970 تا 1810 بود» (Pratt, 2016: 184). توجه ساثی به این ادبیات، در حقیقت محصول عادت و سبک ادبیات دوره­ای وی بود؛ یعنی ادبیات قرن نوزدهم اروپا که از آن به تفوق سبک «رمانتیسیسم» یاد می­شود. ساثی شاعر سال­های آغازین این عهد به­شمار می­آید. یکی از شاخص­های ادبیات قرن نوزدهم که به «عصر ویکتوریا» نیز شهره است، تأثیرپذیری از ادبیات شرقی، به­ویژه آثار طراز اول ادبیات کلاسیک پارسی است. بنیاد این شیوۀ سرایش شعر و نگارش اثر، به دو سدۀ پیش بازمی­گردد که آثار مکتوب نظم و نثر شرقی و مشخصاً اشعار سعدی، حافظ و خیام و فردوسی به زبان­های اروپایی، من­جمله انگلیسی ترجمه شد. «ترجمۀ سهراب و رستم به‌وسیلۀ متیو آرنولد[2] و رباعیات خیام به دست ادوارد فیتز جرالد[3] باعث شد که بسیاری از مردم انگلستان با ادبیات فارسی آشنا شوند» (رستمی، 1390: 152). «جوزف چمپیون به سال 1785 بخشی از شاهنامه را ترجمه کرد. سر ویلیام جونز نیز در دو اثر خود یکی ترجمۀ شعرهای آسیایی و دیگری مقاله­ای پیرامون شعر شاعران شرق تا حدودی فردوسی را معرفی­ می­کند» (آذر، 1394: 279). به‌مرور اثرات آشنایی با ادبیات فارسی به شکل نفوذ در فرم و محتوای ادبیات انگلیسی رخنه پیدا کرد. مخاطبان انگلیسی با آثاری روبه‌رو شدند که کاملاً بر اساس بنیان­های ادبیات شرقی و فارسی نهاده­ شده ­بود. برخی از آثار رابرت ساثی در این دسته جای ­دارد.

«ساثی یک شاعر انگلیسی و نویسندۀ کتاب­هایی گوناگون است که نام او غالباً یادآور ارتباطش با دو تن از شاعران دیگر، یعنی ساموئل تیلور کارلیج[4] و ویلیام وردزورث[5] است که هردو از سردمداران جنبش رمانتیک بودند»(Encyclopedia Britannica: Robert Southey). ساثی هم‌چنین با لرد بایرون[6] که خود از اولین شاعران و نویسندگان رمانتیک انگلستان و متأثر از ادبـیات فارسی بود، نیز مکاتـبه و ارتباط داشت کـه در آن از آثار یـک­دیگر انتقاد می­کردند. فضای رشددهندۀ فکری این شاعر با سیطرۀ رمانتیسیسم و در کنار آن اثرپذیری از ادبیات شرقی موجب گشت که وی نیز در این جرگه قرار بگیرد و به مطالعۀ وسیعی در باب ادبیات شرقی، ادبیات پارسی و به­ویژه زبان و فرهنگ اسلامی دست ­یابد. این اثرپذیری در آثار حماسی وی نمود پیدا­ کرد. «رابرت ساثی در دو اثر خود یعنی ثعلبه و نفرین کاهاما از اساطیر ایران بهره برده است» (Yohanna,1977: 370). این دو اثر «جزو مسحورکننده­ترین اشعار بلند وی هستند و نشان از منابع غنی و خوبی دارند که وی در این زمینه می­شناخته است» (Hooker Colton, 1845: 43)؛ اثرهای مذکور در دورۀ خود بسیار چشم­گیر بودند؛ در باب آن­ها آمده است: «حماسه­هایش سخت معاصرانش را تحت تأثیر قرار­داد» (پریستلی،1352: 164). شعر رزمی نفرین کاهاما سهم جالب­توجهی­ در ژانر حماسی متأثر از شرق، در سرزمین بریتانیا داشت، در آن گرچه شخصیت­ها از میان اساطیر هندو برگرفته ‌شده‌اند، لیکن در روایت داستان که حاکم بر نظام دو بُنی نیک و شر است، مؤلف کاملاً از آیین زرتشتی و آموزه­های اوستا الهام گرفته است (Southey,1810: The Curse of Kehama).

نویسندگان این پژوهش با مطالعۀ حماسۀ ثعلبۀ ویران­گر در پاسخ بدین پرسش که این اثر محصول آشنایی و تحقیقات این نویسنده در باب کدام اثر ایرانی است، با جستار و ترجمۀ دقیق این رمان که یک منظومۀ حماسی است، با این مهم روبه­رو گشتند که ثعلبه در اثرپذیری از ادبیات فارسی به گونۀ جالب­توجهی با شاهنامۀ فردوسی همانندی دارد و نویسنده در تأثیر گرفتن از این اثر ایرانی جزو پیش­گامان ادبیات انگلیسی به­شمار ­می­آید. مقالۀ حاضر به کشف و موشکافی همانندی­های مذکور پرداخته است.

با وجود آن­که رابرت ساثی یکی از پرکارترین و مهم­ترین شاعران و محققان ادبی سدۀ هجدهم و نوزدهم اروپاست، در میان آثار پارسی که به ادبیات اروپا پرداخته­اند، چندان شناخته نشده و هیچ­یک از کتب و مقالات وی به زبان فارسی برگردانده نشده است. ازاین‌رو نویسندگان در مقالۀ حاضر سعی دارند ضمن معرفی کوتاه این شاعر به‌عنوان یکی از متأثران فرهنگ و ادبیات شرقی و پارسی، کتاب ثعلبۀ ویران­گر را بررسی کرده و پس از معرفی و تلخیصی از آن، بر بنیاد روش تحلیل محتوا، به شباهت­های آن در شکل ساختاری- روایی و در طرح و هستۀ اصلی داستان، با شاهنامۀ فردوسی و تأثیرپذیری آن از آموزه­های اوستایی و زروانی موجود در شاهنامه بپردازد.

پیشینۀ پژوهش: جستار و ترجمه در باب آثار رابرت ساثی در زبان فارسی بسیار محدود است. حسن جوادی در کتاب تأثیر ادبیات فارسی در ادبیات انگلیسی، صص 116- 108، به شخصیت رابرت ساثی می­پردازد و آثار وی ازجمله ثعلبۀ ویران­گر را به شکل اجمالی معرفی می­کند. لیکن در این تألیف بیش‌تر به زمینه­ها و انگیزه­های مؤثر در خلق اثر و منابع و روش وی می­پردازد، نه خود اثر. وی دربـارۀ این منظومه آورده است: «منظور سـاثی در ثعلبۀ ویران­گر، تشریح آیین اسلام بود؛ به‌نحوی‌که او آن را می­فهمید و مطابق با برداشتی که او از آن داشت» (جوادی، 1396 :112). این در حالی است که پژوهش حاضر شباهت­ها و اثرپذیری این اسطوره از شاهنامۀ فردوسی را آشکارتر و پراهمیت­تر قلمداد کرده است. تنها اثری که در ایران اختصاصاً به رابرتو ساثی و اثر ثعلبۀ ویران­گر پرداخته است، مقاله­ای است با عنوان «The Redemption of Thalaba and the Enduring influence of Oriental Discourse» که به قلم آقای سید محمد مرندی در سال 1384 در ویژه­نامۀ انگلیسی دوره 10، شمارۀ 27، نشریۀ «پژوهش ادبیات معاصر جهان» چاپ شده است. مسأله­ای که مقالۀ فوق را علی­رغم ارزشمندی، در شناساندن اثر رابرت ساثی وافی نمی­داند، این است که این مقاله در کل به تشریح و نقد آراء و عقاید خاورشناسانی مانند ادوراد سعید و شرف‌الدین محمد در کتاب اسلام و شرق­شناسان رمانتیک، بر اساس گفتمان کلی بین شرق و غرب و با دید برتری ایدئولوژی غربی می­پردازد و کم­تر به متن و شخصیت­ها و حوادث موجود در این اثر پرداخته است. ضمن این‌که تنها مؤلّفه­های اسلامی در نظر بوده است و نمادهای ایرانی این اثر در نظر گرفته نشده است و دیگر این­که این مقاله به زبان انگلیسی است و به فارسی ترجمه­ای ندارد.

رابرتو ساثی در غرب به‌خوبی شناخته شده و آثار وی بارها چاپ شده­ است. منظومۀ ثعلبۀ ویران­گر نیز که آن را در ژانر رمان حماسی گنجانده­اند، همواره در بین آثار وی آوازه داشته است. آندره وارن در کتاب The Orient and the Young Romanticsیک فصل را به نقد و بررسی ثعلبه به‌عنوان یک اثر متأثر از اسلام پرداخته است و آن را با دیگر آثار رمانتیسیسم که متأثر از ادبیات شرقی است، مورد قیاس قرار داده است. در کتاب The Critical Review of Annals of Literature نیز نویسنده در بخشی به بررسی فرم و محتوای این اثر پرداخته است (Smollett, 2008, 39: 369- 37). هم‌چنین در نشریۀ Romanticism and Victorianism on the Net مقاله­ای تحت عنوان Thalaba the Destroyer: Southey’s Nationalist Romance آمده است که نویسنده در آن از دیدگاه سیاسی به ایدئولوژی ساثی در سنت­شکنی و قهرمان­سازی پرداخته و آن را به روابط انگلیسی­ها در خاورمیانه مربوط دانسته است (Bolton, 2004,Romanticism on the Ney). به همین ترتیب چندین مقالۀ دیگر وجود دارد که در آن نقد آثار رابرت ساثی موردتوجه قرارگرفته است؛ لیکن اثری که با موضوع پژوهش حاضر مربوط باشد، یافت نشد.

 

 

 

خلاصۀ داستان

این منظومه روایت­گر حوادث شهری تحت سلطۀ جادوگران به نام «دامدانیل»[7] است. در این شهر که جادوگران و شیاطین آن را اداره می­کنند، پیش­بینی می­شود کودکی متولد خواهد شد که قادر است موجب فروپاشی حکومت و تشکیلات آن شود. به‌منزلۀ ممانعت از وقوع این حادثه، جادوگران کشتاری جمعی به راه انداخته و تمام مردم شهر ازجمله پدر ثعلبه[8] را می‌کـشند (Shouthey,1809: 1/ 2). جـادوگران شیطانی شمشیر او را کـه نمـاد آزادی­طلبی و رهایی از شر نیروهای اهریمنی است، می­ربایند و از بیم آن­کـه کسی بدان دست­رسی پیدا نکند، در مکانی مخصوص حفاظت می­کنند. علی­رغم قتل­عامی بی­رحمانه­ که جادوگران به راه انداخته­اند، ثعلبه موفق می­شود ­هم­راه مادرش زینب[9] از شهر بگریزند و به شهر ارم[10] پناه ببرند (همان: 3 به بعد). زمانی که جادوگران درمی­یابند ثعلبه زنده است، یکی از آنان به نام عبدالدّار[11] مأمور پی­گیری و یافتن وی می­شود. زمان برخورد این جادوگر با ثعلبه ناگهان طوفانی درمی­گیرد و انگشتر جادویی عبدالدّار که نماد و ابزار قدرت اوست، گم می­شود. انگشتر به دست ثعلبه می­افتد و این‌گونه تمام آن قدرت جادویی به سیطرۀ او درمی­آید (همان: 106 به بعد). ثعلبه که تا این بخش داستان تنها به فکر فرار و حفظ جان خود بوده است، توسط دیوان از اسرار جادوگران و پیش­بینی آن­ها از آینده و علت قتل­عام و کشتارها، آگاه می­شود. وی هم‌چنین از راز وجود شمشیر پدرش و اسرار انگشتری که در اختیار دارد، مطلع می­شود. ازاین‌رو هدفی والاتر برمی­گزیند و با عزم نابودی تمام شیاطین و ارادۀ برپایی آزادی و عدالت و رهایی از تمام پلیدی­ها، سفری معنوی را آغاز می­کند. ثعلبه در سفر خود در معرض حوادث و فجایع فراوانی قرار می­گیرد. دیوان و جادوگران و افراد شریر بسیاری ازجمله ضحّاک[12] ماردوش سر راه ثعلبه قرار می­گیرند (همان: 235). لیکن او با تمامی آن­ها مبارزه ­کرده و آن­ها را شکست می­دهد. ثعلبه در میان سفر با «هاروت و ماروت»[13] ملاقات می­کند (همان: 1/ 238). آن دو که جادوگری را می­شناسند و از اسرار خفی آگاهند، تنها راز پیروزی ثعلبه را «نیـروی ایمان» می­دانند. ثعلبه با اراده­ای افزون­تر به مسیر خود ادامه می­دهد و در پی سیمرغ[14] است که مسیر حقیقت را به او رهنمون شود (همان: 2/ 226). بـا راهنمایی سیمرغ ثعلبه به شهر جادوگران می­رسد و شمشیر پدرش را که در میان شعله­های آتش نگهداری می‌شود، یافته و به نبرد با آن­ها می­پردازد. وی در پایان موفق ­می­شود تمامی جادوگران و شیاطین را از میان برداشته و نیست­ونابود سازد. با سرنگونی تمام شیاطین و جادوگران، محمد[15] (ص) که نماد حقیقت مطلق است، ظهور می­یابد و ثعلبه از او درخواست می­کند که رسالتش را آغاز نماید (همان: 280).

 بحث و بررسی

شاعر برای شخصیت­های این اثر، عناوین اسلامی برمی­گزیند و از مشخصه­های این دین مانند «الله»، «محمد»، «علی»، «مسجد» و... استفاده می­کند. لکن از نظر قاعدۀ زمانی، این اثر فضایی اسطوره­ای دارد و به دوران اساطیری پیش‌ازتاریخ بازمی­گردد و شرح حوادث دوره­ای است که شیاطین بر انسان­ها غالب آمده و بر آن­ها حکومت ­می­کنند. توضیح آن­که منابع اسطوره­شناسی همواره سهمی از روزگار اساطیری ملل مختلف را به سلطۀ شیاطین در زمین اختصاص داده­اند. «در جایی از یشت­ها دوران پیشاتاریخ، دورانی وصف شده که در آن دیوان آزادانه بـدین سـوی و آن‌سوی می­رونـد. آنـان همـان‌گـونـه که آرزو داشتـند بـا انسـان­ها می­آمیختند» (شروو، 1397: 81). «دیوان در حماسه­های ملی ما اگرچه از نژادی غیر آدمیان شمرده شده­اند؛ ولی از صفات آدمیان بی­بهره نبودند؛ چنان‌که مانند آدمیان گـرد هم جمع می­شدند و سردار و شاه داشتند و به جنگ می­رفتند و از فنون جنگ آگاه بودند» (صفا،1379: 603). ساثی به وصف چنین روزگاری در کنار مضامین شریعتی پرداخته است. این تلفیق مخاطب را گاهی به مسائل و آموزه­های دینی اسلامی در عصری مشخص وارد می­کند و گاهی وی را به خارج از تاریخ و فضایی اساطیری رهنمون می­شود. پیدایش چنین ساختاری که در نوع خود جالب­توجه و کم‌نظیر نیز هست، حاصل بهره­وری ساثی از آموزه‌های دین اسلام و آموزه­های اساطیری ایرانی و اوستایی و مطالعۀ توأمان آن دو قلمداد می­شود. به­علاوه تأثیرپذیری وی از اثری مانند شاهنامۀ فردوسی در آن آشکار است. درنتیجه تلفیق مباحث اسلامی با عناصر و نشانه­های باستانی و اسطوره­ای مشخصۀ خاص این اثر شمرده می­شود. ساثی خود در یکی از نامه­هایش به دوستان، اذعان داشته است که ثعلبه رمانی بر اساس آیین زردشتی است: «بنده رمانی را طرح­ریزی کرده­ام که بر اساس آیین زرتشتی که یک دین فارسی است، بنا نهاده شده است. شخصیت اول این رمان فرزند یک پادشاه بزرگ است که توسط شیاطین مورد آزار قرارگرفته است. در انتقام از آن­ها هر ضربه موجب می­شود که بخشی از تقوای فروکش­کردۀ وجود او مشتعل شود» (Warter,Jone Wood,1856:842).

یکی از امتیازات اثر ساثی این است که از جنبۀ توجه به اساطیر دیگر ملل در بین آثار اروپایی جزو پیش­گامان محسوب­ می­شود. آمیختگی اساطیر اسلامی و ایـرانی نیـز افزودن لایه­هایی از بینش فلسفی، این منظومۀ رزمی را به اثری قابل­تأمل و کم‌نظیر مبدل ساخته است. «کتاب ثعلبه، اولین شعر رزمی بود که به شکل جدی بـر اساس اسطوره­شناسی فرهنگ­های مختلف و با ترسیم نبرد خیر و نیکی علیه شر تصویر­سازی شده بود» (Melton,Gordon,2011:658). هر مخاطب در گام نخست پردازش این منظومه به لفظ اسامی التفات خواهد داشت. از این دیدگاه مشاهده می­شود که شاعر عناوین عربی و اسلامی را برای شخصیت­های اثر خود برگزیده است؛ مانند ثعلبه،[16] زینب،[17] عبدالدّار،[18] خاله،[19] میمونه[20] و... هدف مؤلف از این امر آن است که مخاطب خود را از همان ابتدای امر در فضای یک اثر کاملاً شرقی قرار دهد. همان‌گونه که پیداست، نام­های گزینش­شده برای شخصیت­ها، اسلامی هستند و نقش اصلی داستان هم یک عرب مسلمان است. در داستان از الله، مکه، عزرائیل، اسماعیل، هود، صالح و...که همگی عناصری دینی هستند مدام نام برده می­شود. چنین انتخابی از جانب شاعر سوای این­که می‌تواند نوعی رسالت و ابلاغ دینی باشد، می­تواند به علت بستر مناسب ادیان شرقی و ظرفیت آن­ها در پر رمز و راز بودن برای تعریف داستانی آمیخته با اعمال خارق‌العاده و سحر و جادو و معجزه باشد که از مختصات متون اساطیری است.

روش ساثی در روایت این اثر به شگردی است که جهت تحلیل آن دو شاخص اصلی مورد شناسایی قرار می‌گیرد و آن این­که این اثر در دو محور: 1) ساختاری - روایی و 2) تشکیل هستۀ اصلی و طرح قصه، از شیوۀ داستان­پردازی شاهنامۀ فردوسی که خود بر بنیاد آموزه­های زرتشتی و مانوی و زروانی پی­ریزی شده است، تبعیت می­کند:

محور ساختاری-روایی

 بررسی این محور، مخاطب را با چند مشخصه روبه­رو می‌سازد:

پیروی از نظام دو بُنی. در این بخش مشاهده ­می­شود که رشته­حواد­ث با بهره‌گیری از آموزه­های آیینی ایرانی و اوستایی دنبال می­شود. اساساً گرچه آن­چه در آغاز امر در این داستان به­نظر می­آید، پی‌رنگ دینی و اسلامی اثر و استفاده از اسامی و کلمات عربی است؛ اما با دیدی جزئی­تر و ژرف­تر مشاهده می‌گردد که اصل داستان بر پایه نظام دو بُنی خیر و شر بنا نهاده شده است. بر این اساس شخصیت­پردازی در این داستان نیز از همین الگو پیروی کرده است. شخصیت­های این داستان به دو دستۀ نیروهای شیطانی و اهریمنی و نیروهای پاک­آیین تقسیم می­شوند و کل داستان بر شالودۀ جدال بین این دو نیرو پی­ریزی شده است. «ثنویت مشخصۀ دین زردشتی است و آن اعتقاد به وجود دو نیروی اساساً متضاد است که دست‌اندرکار عالم­اند» (هینلز، 1368: 68). در کیش مانوی نیز اعتقاد به نظام خیر و شر وجود دارد. هم‌چنین «در میان اندیشه­های مانوی و کیـش زروانی در ایـران پیش از اسلام همانندی­هایی است که این سبب شده است تا برخی پژوهندگان این دو کیش باستانی را در پیوند با هم ببینند» (اردستانی رستمی، 1395: 10). یکی از این همانندی­ها اعتقاد به بنیان شالودۀ هستی بر دو قطب نیکی و بدی است و این عقیده در باور معتقدان به آیین زروانی نیز وجود داشته است. دوگانه­انگاری کیهانی که با اختلافاتی در کیش مانی و آیین زروانی و دین زرتشتی وجود دارد، در شاهنامۀ فردوسی تبلور یافته است و بهره­­وری رابرتو ساثی از آن، بی‌شک محصول آشنایی وی با شاهنامۀ فردوسی است که خود متأثر از ادیان نام­بُرده و به­ویژه کتاب اوستاست که به تقابل بین نیروهای اهورایی و اهریمنی پرداخته است.

شخصیت­های سپید

کسانی هستند که یا خود مظهر پاکی و حقیقت و آگاهیند؛ مانند محمد، سیمرغ و خود ثعلبه؛ یا کسانی هستند که در صف مقابل نیروهای اهریمنی قرار دارند. این افراد یا مورد ستم واقع شده­اند و یا در برابر ظلم در حال مقاومتند؛ مانند خاندان هودیرا[21] (جلد 1/ بخش اول)؛ رهبر شهر ارم که موت[22] نام دارد و دخترش به نام اونیزه[23] (همان: 1/ بخش سوم به بعد)؛ زینب مادر ثعلبه (همان: بخش اول)، هاروت و ماروت (همان: 1/ بخش 4 و 5). لیلا[24] دختر یکی از جادوگران که با سوءقصد پدرش نسبت به ثعلبه جان‌فشانی می­کند و به جای او کشته می­شود (همان: 2/ 191). نیز جنگ­جویی به نام اساسه[25] که توسط جادوگران در غار زندانی ­شده و ثعلبه او را آزاد می­سازد (همان: 267 به بعد). این افراد همگی شخصیت­های سپید این داستانند که در مقابل نیروهای شریر قرار دارند.

سیمرغ. بدون در نظر گرفتن شخصیت خود ثعلبه، سمبولیک­­ترین و اهورایی­ترین شخصیتی که این اثر بدان پرداخته، «سیمرغ» است. نقش و کارکرد این پرنده در داستان نمایاندن راه راست و رهنمون شدن قهرمان داستان به سمت کشف حقیقت است. این پرندۀ اهورایی چون مرشدی کارآزموده در پایان داستان ظاهر می­شود و با نمایاندن مسیر حقیقت، موجب بیرون کشیدن ثعلبه از دشواری و سردرگمی می­گردد. سیمرغ یکی از چهره­های شاخص ادبیات فارسی است که در متون بسیاری حضور دارد. در آثار حماسی اغلب چهره­ای حکمی به این شخصیت داده شده است. «سیمرغ در متون حماسی همانند حکیمی دانا از همۀ اسرار آگاهی دارد و می­تواند آینده را پیش­بینی کند» (رویانی،1396: 95). سیمرغ در شاهنامه حضوری چشم­گیر و مؤثر دارد. این موجود اهورایی که با شخصیت قدسی و فرشته‌خوی خود پرورش‌دهندۀ زال در البرزکوه بوده، در چند زمان حساس در زندگی فرزند زال به‌عنوان یک راه­بَر امدادگر به کمک او می­شتابد؛ یکی هنگام تولد رستم که زال در اوج درماندگی به یاد سیمرغ و وعدۀ یاری وی می­افتد و با سوزاندن پری که از او در اختیار دارد، سیمرغ را احضار می­کند.

بـــه بالیـــن رودابـــه شــد زال زر
چــو زال پـــر سیمرغش آمــد به یـاد
یکـی مجمـر آورد و آتــش فروخــت
هم انــدر زمـان تیره­گــون شـد هـوا

 

پـر از آب رخسـار و خسته‌جگر
بخـندیـد و سیندخت را ­ مـــژده داد
وزان پــر سیمـرغ لخـتـی بسوخــت
پدیـد آمد آن مرغ فرمـان­روا
                  (فردوسی،1366: 1/ 265)

   توصیه و راهنمایی سیمرغ در این مرحله بدین وجه است:

نیـایـــد بـه گـیتـی ز راه زهــش
بیــاور یــکی خنــجر آبـگـــــون
نـخستیـن به مـی مـاه را مست کن
تـو منـگر کـه بینـادل افـسون کند
بـکافـد تهــی­گــاه ســرو ســهـی
وزان پـس بـدوز آن کجا کرد چاک
گـیایی که گویـمت با شیر و مـشک
بسای و بـیالای بــــر خسـتگیـش
بـــرو مـال ازآن‌پس یکـــی پر من
تــرا زیـن سخـن شــاد باید بـدن

 

بــه فرمـان دادار نــیکی دهــــش
یــکی مـرد بــینادل پــر فــسـون
ز دل بـیم و انــدیــشه را پست کن
بــه صنـدوق تـا شیــر بیـرون کند
نبــاشـد مـرو را ز درد آگـــــــهی
ز دل دور کــن تـرس و تیمار و باک
بکوب و بکن هر سه در سایـه خشک
ببـــینی هـمـان روز پــیوسـتگیش
خجســـته بــــــود ســایـۀ فر من
بــه پــیش جــــهان‌دار بـاید شدن
                                     (همان‌جا)

 

نگــه کـرد مـرغ اندر آن خستگی
ازو چــار پیـکان به بیرون کشیـد
برآن خـستگی­هـــا بــمالید پــر

 

بــدیـــد انـــدرو راه پیــوستگــی
به منقار از آن خستگی خـون کشید
هـم انـــدر زمان گشت با زیب و فر
                                (همان:5/ 399)

   و دیگری در هنگامۀ نبرد رستم و اسفندیار و زخمی شدن رستم:

سیمرغی که ساثی معرفی می­کند به سیمرغ شاهنامۀ فردوسی بسیار نزدیک است و در خلق حوادث اساطیری و دخالت در سرنوشت قهرمان داستان نقش اساسی دارد. ثعلبه در این اثر از این شخصیت بهره­ای ویژه­ گرفته است. سیمرغ در این منظومه نه‌تنها با چهرۀ اساطیری خود، بلکه به‌عنوان مظهری از حق و راستی ظاهر می­شود. توصیفی که از وی در این اثر آمده است، کاملاً نشان­دهندۀ اهورایی بودن اوست. ثعلبه چون به محل وجود سیمرغ که فضایی پر از سکوت و آرامش است، دست ­می­یابد، در حضور او تعظیم کرده و این‌گونه تقاضایش را عرضه می­کند:

«ای کهن­ترین موجودات، تو ابتدایی­ترین موجودات و فرزانه­ترین آن­هایی.

در این راه مرای یاری کن.

من مأمور یافتن غارهایی شده­ام که به اعماق اقیانوس­ها متصلند.

جایی­که در آن تبار جادوگران در حال دروغ و فریب­اند. ای آن­که تو قدیمی­ترینی و ای­ آن­که تو خردمندترینی مرا در این امر یاری­رسان و راه را به من بنمای.

مرغ کهن‌سال در مقابل جوان، چشمان متفکر خود را گشود و به تقاضای او بدین­گونه پاسخ داد:

جریان این رود را به سمت شمال پیش بگیر. در سرچشمۀ رود میان صخره­ها تمام آلایش‌های دنیوی را از خود بزدای و بشور. همآن‌جا زانو بزن و پروردگار را جست­وجو کن و با نیایش به درگاه او روح خود را تقویـت کن. بـدین‌سان ارابـۀ مخصوص حمل شما فـراهم می­آید.

در این راه، جسور، لیکن محتاط باش. جست­وجو کن که قطعاً خواهی یافت.

و بدان که خداوند به هر انسانی رسالتی داده است» (Shouthey, 1809:226).

ملاحظه می­گردد که سیمرغ ثعلبه نیز مانند سیمرغ زال نقش رهنمایی و یاری رسانی­ دارد.

شخصیت­های اهریمنی این اثر نیز کاملاً بر مبنای اساطیر ایرانی طرح­ریزی شده­اند. اینان شخصیت­های سیاه اثر هستند که یا در دستۀ جادوگران و شیاطین قرار دارند و یا جزو انسان­هایی به­شمار می­آیند که شرارت و پلشتی در وجودشان نهادینه گشته است. در شناخت شخصیت­های اهریمنی نیز هم­چنان توجه به‌گزینش الفاظ ضروری است. یکی از این شیاطین عبدالدّار[26] است. وی که بزرگ­ترین اهریمنان است، جادوگری است که به دنبال ثعلبه به شهر ارم می­آید و در اثر طوفان انگشتر قدرتش را گم ­می­کند (همان: 106 به بعد). لبابه[27] جادوگر شیطان­صفتی دیگر است که قصد دارد انگشتر ثعلبه را برباید. لیکن نیروهای طبیعی به یاری ثعلبه می­آیند و لبابه را از میان برمی­دارند (همان: بخش چهارم). محارب[28] نیز جنگ­جویی شرور است که با هدف یافتن هاروت و ماروت با ثعلبه هم­راه می­شود. قصد وی نیز به چنگ آوردن انگشتری است. لیکن ثعلبه در نهایت او را نیز شکست ­می­دهد (همان: 2/ 278). آلودین[29] حاکم شهری آباد و خرم است. او اونیزه، معشوقۀ ثعلبه را به اسارت می­گیرد (همان: 2/ 3). میمونه از جادوگرانی است که ثعلبه را طلسم می­کند (همان: 118 به بعد). خاله و خواهرش میمونه هم از دیگر جادوگران پلید این اثر است (همان: دوم/ بخش 8 و 9). هم‌چنین اکبا[30] از جادوگران و قاتلان خاندان ثعلبه (همان: بخش دوم)؛ و عفریت[31] نگه­بان دروازه­های شهر دامدانیل است که ثعلبه او را کور می­کند (همان: 2/ 271). تمام این شخصیت­ها اهریمنی و پلیدند و مدام در حال ایجاد ویرانی و تباهی و در مبارزه با نیروهای باایمان و سپید این اثر قرار دارند.

ضحاک. جالب‌توجه‌ترین شخصیت شیطانی که ساثی در اثر خود به تصویر کشیده است، ضحاک[32] است. ضحاک با همین لفظ به‌گونه‌ای ترسیم گشته که با ضحاک اساطیر ایرانی بسیار مطابقت دارد. ضحاک نیز مانند سیمرغ بازتابی بسیار در ادبیات فارسی داشته­ است؛ «در شاهنامه، ضحاک محوری­ترین موجود اهریمنی این اثر حماسی و معادل اژی­دهاک اوستای - اژدهای سه سر هند و ایرانی- است که یکی از بارزترین نمادهای موجودات زیان­کار در نوشته­های مزدیسنا به­شمار می­رود» (قائمی،1394: 28). «در اوستا از او به‌عنوان اژدهایی که به نابود کردن مردم و آن­چه بر زمین است، سخن به میان آمده و به‌عنوان قوی­ترین دروغی که اهریمن بر ضد جهان مادی آفریده، یاد شده است» (بهار،1391: 190). در شاهنامه ضحاک به دنبال بوسۀ شیطانی یکی از آش­پزان دربار دچار رویش مارهایی بر شانه­هایش می‌شود که برای تغذیه به مغز سر انسان وابسته­اند.

بفـرمـود تـا دیــو چـــون جفـت اوی

 

همـی بوســه داد از بــر سفـت اوی

ببوسیـد و شــد در زمـیــن ناپـدیــد

 

کـس اندر جهان ایـن شگفتـی ندید

دو مــار سیـاه از دو کتفــش بـرسـت

 

غمی­گشت­ و از هر سویی چاره جست

سـرانجامام ببریــد هـــر دو ز کـفـت

 

سـزد گـر بـمانــی بدیـن در شگفـت

چـو شــاخ درخـت آن دو مـار سیــاه

 

بـرآمـد دگــربــاره از کــتف شـــاه

پــزشکـان فـرزانـــه گــرد آمــدنــد

 

همـه یـک بـــیک داستــان­ها زدنـد

ز هــر گـونــه نـیرنـگ­هــا ساختنــد

 

مـــران درد را چــاره نشنــاختنـــد

بـسـان پزشکـی پـس ابلیـس تـفــت

 

بــه فرزانـــگی نــزد ضحــاک رفـت

بــدو گفت کیـن بــودنــی کار بـــود

 

بـمان تا چـــه گـردد، نــبایــد درود

خـورش ســاز و آرامشـان ده ز خـورد

 

نبــایـــد جـــزیـن چـاره­ای نیز کرد

به‌جز مغـز مـردم مده­شـان خـــورش

 

مـگر خـــود بــمیرند از این پـرورش

                   (فردوسی، 1366: 1/50)

در داستان ثعلبه نیز به‌مانند شاهنامه، ضحاک شخصی پلید است که در کوه بسته شده و مارهایی بر دوش او سوارند که از مغز سرش تناول ­می­کنند. ضحاک به ثعلبه سوء­قصد می­کند، لکن ناکام می­ماند. بی­گمان حضور او در این حماسه، محصول مطالعات ساثی از اساطیر ایرانی است که در کتب زرتشتی و نیز شاهنامۀ فردوسی گردآمده­اند. ضحاکی که این اثر معرفی می‌کند، گویا ضحاک پس از قیام کاوه و فریدون است که در کوه­ها بسته ­شده است و ساثی آن را این‌گـونه توصیف­ می­کنـد که مارهای روییده بر شانه­هایش از مغز سر خود او تغذیه  می­کنند. این­که این مارها از مغز سر خود ضحاک تناول می­کنند به بخشی از داستان ضحاک در شاهنامه اشاره دارد که شیطان ملبس به هیأت خوالیگران بـه خورش­خـانۀ ضحـاک راه­ می­یابد و از مغز سر جوانان برای مارهای روییده بر شانۀ ضحاک طعام ­می­سازد. از آن‌جا که حماسۀ ثعبله روایتی مفصل و مجزا از داستان ضحاک دارد، ساثی در این اثر بیش از آن بدان نپرداخته است. لیکن با همین اشارۀ کوتاه و با ایجاد حس کُنج­کاوی در خوانندۀ اثر، به‌نوعی کل اسطورۀ ضحاک را به مخاطب اروپایی خود عرضه کرده است. بنابر باورهای زروانی و زرتشتی، اهریمن هم­چون زروان یا اهورامزدا وجودی ازلی و ابدی دارد و از میان­رفتنی نیست. چراکه مرگ او موجب به­هم­خوردن تعادل جهان هستی می­شود. لیکن برای ممانعت از ایجاد خرابی در جهان اهورایی او را به­بند می­کشند. ازاین‌رو نمادی اهریمنی مانند ضحاک نیز در شاهنامه و در کتاب اوستا در پایان داستان خود از بین نرفته و هم­چنان زنده باقی ­می­ماند. دراین­باره آمده است: «چون کاوۀ آهن­گر بر او قیام کرد، فریدون را به شاهی برگزید و به جنگ ضحاک برانگیخت. او ضحاک را مقید کرد و به دماوندکوه برد و در غاری بیاویخت تا هم­چنان به بادافره گناهان خویش آویخته بر جای بماند» (صفا،1379: 452). «او تا پایان تاریخ جهان در آن‌جا باقی می­ماند و آن­گاه دوباره به جهان حمله می­کند و یک‌سوم آفریدگان را می­بلعد و به آتش‌وآب و گیاه آسیب می­رساند تا سرانجام به دست گرشاسب که دوباره زنده گشته، کشته می­شود» (هینلز،1368: 85). «فریدون نمی­تواند و نمی­باید دهاک را از پای درآورد. دهاک نماد گوهر و سرشت ساختار بدی است. دیوان­دیو است. اگر فریدون دهاک را از پای درآورد و از میان بردارد، از دید نمادشناسی باستانی، معنای آن رهایی و پالودگی آفرینش خواهد بود به یک‌بارگی از هر آن­چه نشان از ددی و دیوی دارد» (کزازی، 1383: 320). «ضحاک نماد آز است. لیکن اگرچه ویران­گر آفرینش است، وجودش برای پدیداری هستی ضروری است» (اردستانی رستمی، 1396: 15). «فردوسی نیز متأثر از کیش زروانی، فرمان­روایی دیرندۀ شر را بر هستی پذیرفته است» (همان:8). در کتاب دین­کرت نیز دراین‌باره آمده است: «گفتن دادار هرمزد به فریدون که او را مشکاف که ضحاک است؛ زیرا اگر وی را بشکافی، ضحاک این زمین را پر کند از مور گزنده و گژدم و چلپاسه و کشف و وزغ» (بهار، 1391: 193). ساثی با اطلاع از این باور، ضحاک را زنده در داستان خود گنجانده است که ثعلبه در اثنای سفرش با او برخورد می­کند. باید در نظر داشت که در این اثر تقریباً تمامی جادوگران و افراد شریر از بین می­روند، ولی بر پایۀ باوری که در فوق ذکر شد، در این اثر ضحاک کشته ­نمی­شود و هم­چنان زنده باقی می‌ماند. توجه بدین مسأله نشانۀ وسعت اطلاعات مؤلف نسبت به محتوای آثار اساطیری ایرانی و آشنایی وی با آیین زرتشتی و زروانی است.

مفهوم زمان. بخش اعظم این قصه از آبشخور نشانه­های اساطیری بالیده شده که منبطق بر زمانی ویژه­ نیست و خارج از قاعدۀ تاریخ است. از این‌رو با مطالعۀ این منظومه، نمی­توان دریافتِ واحد و قابل تعریفی از مفهوم زمان در آن داشت. از این دیـدگاه منظومۀ حاضر را می­توان به شاهنامۀ فردوسی شبیه دانست. در شاهنامۀ فردوسی نیز مفهوم زمان به ویژه در بخش اساطیری آن بسیار متغیر است. در شاهنامه «زمان در جغرافیای اساطیری بیش‌تر در تقویم ذهنی حرکت می­کند تا فصلی و نجومی. شخصیت­های حماسی چون ضحاک و جمشید، یکی هزار و دیگری عمر هفت‌صدساله می­­یابند یا قهرمانان و بزرگانی چون رستم و زال حیات چند‌صدساله‌ای را سپری می­کنند تا با خویش‌کاری اساطیری خود تطابق پیدا کنند. زمان و مکان در چنین جهانی چهارچوبی خاص، نامحدود و اسرارآمیز دارد که متکی بر جهان­بینی اساطیری انسان کهن و تفسیر ذهنی او از گردش روزگار است» (قائمی، 1394: 188). در ثعلبه نیز عهد اسلام با دوران اساطیری در هم تنیده شده و مفهوم زمان را دچار دگرگونی ساخته است.

تعریف ابزار قدرت، یکی از خصوصیت­های آثار حماسی آن است که در آن­ها یک وسیله یا ابزار وجود دارد که قهرمان اثر می­تواند برای کسب و به چنگ آوردن آن بجنگد. این شیء برای قهرمان داستان از خاصیت تاب‌وتوان‌افزایی برخوردار است که فارغ از الگوها و قوانین حساب­شدۀ دنیای حقیقی است. در داستان ثعلبه انگشتر قدرت جادوگران که به دست ثعلبه می­افتد، اثری کلیدی داشته و همین نقش را در منظومه ایفا می­کند. کارکرد این انگشتر را می­توان معادل پر سیمرغ در دست زال به­شمار ­آورد. پر سیمرغ وسیله­ای منحصربه‌فرد و ویژه است که قدرتی خاص خود دارد.

مراحل جنگ و نبرد. داستان ثعلبه مانند بسیاری از اساطیر دیگر شرح حوادث رزمی و جنگ­جویانه است. در این داستان، قهرمان با هدفی مشخص راهی را آغاز می­کند که نهایت خواستۀ او آزاد ساختن شمشیر قدرت از دست شیاطین است. در این طی طریق ثعلبه از سرزمین­هایی مختلف می­گذرد که می­توان آن را با هفت‌خان رستم سنجید. ثعلبه و رستم هر دو در هر مرحله با اشرار و شیاطینی روبه­رو می­شوند. لیکن در نهایت سختی و کوشش پیروز میدان می­شوند.

وجود طلسم و جادو. اعمال جادوگرانه در داستان، دیگر مشابهت ساختاری این اثر با شاهنامه است. این داستان شرح شهر جادوگران است و طلسم و جادو در قالب نیروهایی خارق­العاده، مکرر در آن اتفاق ­می­افتد. در شاهنامه نیز نیروهایی جادویی وجود دارند که یکی از آنان سوزاندن پر سیمرغ و حاضرشدن و یاری‌رساندن اوست.

امتناع از مباشرت با زنان. ثعلبه در سرزمین آلودین به جشن و مهمانی و نوشیدن شراب و مباشرت با زنان دعوت می­شود، لیکن از آن امتناع می­ورزد. به دنبال وسوسۀ زنان وی ناچار است از دست آن­ها بگریزد (Shouthey,1809:2/20). ابیات این بخش اثر یادآورد فرار سیاوش از وسوسه­های سودابه در شاهنامۀ فردوسی است (فردوسی، 1366: 3/ 211-240).

مکان­ها و شهرها. دیگر مسألۀ موردنظر، توجه به محل­ها و مکان­ها و شرایط جغرافیایی اثر است. در وهلۀ اول باید گفت بنابر ذات خود اسطوره و چون دیگر آثار اساطیری شهرهای نام‌برده­شده کاملاً بر جغرافیای مورد انتظار امروز منطبق نیست. برخی مکان­ها مانند بابل، ارم و دامدانیل باستانی و اسطوره­ای و برخی مکان­ها چون بغداد و یمن، پرسپولیس و لبنان تاریخی هستند. البته تمام اماکنی که در این اثر از آن نام برده شده، جزو سرزمین­های شرق و تقریباً منطقۀ خاورمیانه به­شمار­ می­آید. «دامدانیل» نام شهری است که کتاب ساثی با شرح آن آغاز می­شود. این شهر محل حکومت جادوگران است و فتنۀ قتل­عام خاندان هودیرا در آن اتفاق می­افتد. «دامدانیل یک مکان افسانه­ای که محل زندگی جادوگران شرور، اجنه و افسون­گران است. این شهر در اعماق آب­ها در نزدیکی کشور تونس و یا جایی دیگر است. اولین بار ساثی در اثر ثعلبه این مکان را معرفی کرد» (Brewer,1870:domdaniel). پس‌ازاین اثر نام شهر دامدانیل در دیگر آثاری که بر اساس اساطیر شرقی نوشته شده بودند، به کار گرفته شد. پیش از آن نیز در اثر داستان­های عربی به­کار برده شد (Arabian Tales, 1794: 228).

ارم: پس از دامدانیل شهر مهم دیگر ارم[33] است؛ شهری ویران‌شده که ثعلبه و مادرش در فرار از چنگال جادوگران به آن‌جا می­گریزند. در قرآن از این شهر نام برده شده است (فجر: 15/6). هم‌چنین این شهر در اساطیر و داستان­های ایرانی همیشه به‌عنوان شهری آباد و پر از باغ ذکر شده است؛ اما در این اثر به‌عنوان شهری ویران که در دست جادوگران است، یاد ­می­شود. در وصف آن آمده است: «این­جا باغ بهشتی شهر ارم است و این بناهایی که می­بینی ستون‌های رفیع کاخ سلطنتی هستند که شداد پادشاه آن­ها را بنا نهاد. لیکن افسوس که در دوران جوانی­ام، هیاهوی آن دنیای پرازدحام از یک زباله­دان بیابانی به گوش می­رسید» (Shouthey, 1809: 12).

چند مکان که در این اثر نام برده ­می­شود نیز با مکان­هایی که ما در شاهنامه می‌شناسیم، برابر است؛ مانند شهر بغداد. از شهرهایی که سر راه سفر به بابل قرار دارد، بغداد[34] است. برخلاف دیگر شهرها در این اثر که ویران و تباه‌شده هستند، از بغداد با عنوان شهری پررونق یاد می‌شود:

«بغداد شهر صلح و آرامش است» (همان:229).

«ما در طلب شهری باعظمت هستیم. تو در آن‌جا قصرهای شکوهمند خواهی دید. با ستون‌های هرمی­شکل سنگی بلند و مساجد پرجمعیت و بازارهایی پررونق که در آن‌جا بازرگانانی زبردست از سراسر دنیا گرد هم می­آیند و کالاهای سراسر جهان را به­فروش می‌رسانند» (همان: 173).

می­توان دلیل این را ­که از بغداد به‌عنوان شهری آباد یاد می­شود بر این عامل مفروض دانست که دیگر شهرهایی که این اثر نام ­می­برد، مانند ارم، دامدانیل و... توسط دیوان و شیاطین و جادوگران اداره می­شوند که همواره عامل تباهی و پلیدی و ویرانی هستند؛ لیکن برای بغداد چنین وصفی نیامده است. در شاهنامه از بغداد نام برده ­شده­ و این شهر به جنگاورانش شهره بوده است. بهرام گور در زمان پادشاهی خود این شهر را بسیار آباد کرد. خسروپرویز، یزدگرد و هرمز نیز از پادشاهانی بودند که بر این شهر حکم­رانی کرده­اند. بغداد شهری است که اردشیر پادشاهی خود را از آن آغاز می­کند:

بــه بغــداد بنشسـت بــر تخـت عـاج

 

بــه سـر بــر نــهاد آن دل‌فروز تـــاج

کمر بستـه و گـرز شاهــان بـه دسـت

 

بیــاراستــــه جــــای­گاه نشـســت

                    (فردوسی، 1366: 6/193)

بابل[35] نیز به‌عنوان شهری ویران­شده و تباه که زمانی از بزرگ­ترین شهرها بوده، در این اثر آمده است. این توصیف از شهر بابل با واقعیت تاریخی این شهر تطابق دارد. بابل را که یکی از نام­دارترین شهرهای باستانی در بین­النهرین است، کورش فتح کرد. «در آن زمان بابل به عنوان باشکوه­ترین شهر جهان معرفی شده بود. عظمت این شهر در زمان سلوکیان رو به انحطاط نهاد و به تباهی و ویرانی کشیده شد»(Encyciopaedia Britannica:Babylon). از بابل در ادبیات فارسی بسیار یاد شده است. در اساطیر، بابل شهری بوده که ضحاک بر آن حکومت داشته است: «ضحاک در بابل حکومت می­کرد و بنابر آن­چه در بندهشن آمده است، دهاک در بابل قصری به نام «کولینگ دوشت» بنا کرده بود» (صفا، 1379: 456). در اثر ساثی، بابل شهری است که ثعلبه برای یافتن هاروت و ماروت به آن‌جا می­رود. این شهر با صفت «بابل باستانی[36]» و به‌عنوان محل کسب اطلاعات جادویی و یادگیری سحر و طلسم معرفی شده است. فردوسی نیز در شاهنامه در میان داستان اسکندر از شهر بابل یاد کرده است. ماجرای فتوحات و لشکرکشی­های اسکندر به مناطق مختلف بسیار جادویی و خارق‌العاده است. او پس از فتح اقلیم­های بسیار سرانجام به سرزمین بابل می­رسد و در آن‌جا نشانه­هایی بر وی ظاهر می­گردد که آن­ها را شوم فرض کرده و بر مرگ خود تفأل می­زند. اسکندر سرانجام در همین شهر از دنیا می­رود. در داستان ثعلبه از شهر خراسان نیز یاد می‌شود. از این شهر نیز مکرر در شاهنامه نام برده شده است. هم‌چنین از شیراز نیز در این منظومه نام برده شده است:

«میهمانان دمادم از نوشیدنی­های گوارای حاصل از انگورهای طلایی شهر شیراز سر می‌کشیدند»(Shouthey, 1809, VI:18).

 

 

هسته و طرح داستان

رابرت ساثی در روایت اصل و کنه اتفاقات و حوادث داستان ثعلبه نیز نظری ویژه به شاهنامۀ فردوسی داشته است. در تشریح این مسأله نیز باید به مرکزیت داستان و روایت آن توجه کرد. اثرپذیری وی در این بخش گاه به یک الگوپذیری صرف می­انجامد. مطالعۀ اتفاقات این منظومه و تأمل در آن خیلی زود مخاطب را با این حقیقت روبه­رو خواهد ساخت که این قصه از نظام روایت­پردازی داستان­ بالیدن فریدون و به قدرت رسیدن او پیروی ­می­کند و این اثرپذیری از‌آن‌چه وی از متن شاهنامۀ فردوسی برداشت کرده است، هویداست و تبعیت از این داستان در هستۀ روایی اثر بر خواننده مکشوف خواهد شد و او را بر این باور می­دارد که یک الگوی از پیش‌مطالعه­شدۀ نظام­مند در ذهن مؤلف وجود داشته است که از دیدگاه نویسندگان این پژوهش همان‌گونه که آمد، آن الگو، کتاب شاهنامۀ فردوسی است. بر اساس این فرضیه برخی شباهت­ها بین دو اثر پدیدار شده که در طرح اصلی داستان نمود یافته است که بدین بیان می­شود:

پیش­گویی. در داستان ثعلبه جادوگران پیش­گویی می­کنند شخصی ظهور می‌کند که شهر آن­ها را نابود ­می­سازد. این بخش برابر با خواب دیدن ضحاک است که در آن توسط شخصی به‌سختی شکنجه خواهد شد. موبدان این خواب را بر ظهور فریدون و نابودی حکومت ضحاک تعبیر می­نمایند:

کســی را بــود زیـن سپس تخت تو کجــا نــام او آفـــریــدون بـــــود

 

بـه خـاک انــدر آرد سـر بخـت تـــو
زمـــین را سپـــهر همــایون بود
                  (فردوسی، 1366: 1/61)

علاج واقعه قبل از وقوع. در داستان ثعلبه جادوگران به‌منظور جلوگیری از ظهور منجی که نظام آن­ها را درهم خواهد کوبید، قتل­عام راه ­می­اندازند و تمام اعضای خاندان هودیرا را از بین ­می­برند. در شاهنامه نیز عُمال ضحاک به‌منظور یافتن فریدون به کشتار قیام می­­ورزند:

نشـان فریــدون به گـــرد جهـــان
 نه آرام بـودش نـه خواب و نه خورد

 

همـــی بازجـــست آشـــکار و نهان شــده روز روشــــن بـــــرو لاژورد
                           (همان:1/61)

گریختن قهرمان داستان از مهلکه با کمک مادر. ثعلبه از کشتار جمعی جان سالم به درمی­برد و هم­راه مادرش زینب از آن‌جا می­گریزد. در شاهنامه نیز فرانک مادر فریدون با هوشیاری تمام برای نجات جان فرزندش او را از چنگال روزبانان ضحاک فراری می‌بخشد و در البرزکوه پنهان ­می­سازد:

خـــردمنــد مـــام فریــدون چو دید

 

که بـــر جفـــت او بـر چنان بد رسید

فـــرانــک بــدش نــام و فرخنده بود

 

بــه مـــهر فریــدون دل آگنـــده بود

دوان داغ دل خــــستۀ روزگــــــــار

 

هـــــمی رفــــت پویـان بدان مرغزار

کـــجا نــــامور گـــاو بـــرمایه بــود

 

کــــه نـــابستــه بـر تنش پیرایه بود

بــه پیش نــگهبــان آن مـــرغـــزار

 

خـــروشید و بـــارید خـــون بـر کنار

بـــــدو گفــت کین  کودک شیرخوار

 

ز مــــن روزگـــاری بـــه زنـــهار دار
                              (همان: 63)

کشته شدن پدر قهرمان توسط عاملان شیطانی. پدر ثعلبه به‌مانند دیگر افراد خاندان هودیرا کشته شده است. در داستان فریدون نیز پدر وی آبتین به چنگال عمال ضحاک می‌افتد:

فریـدون که بــودش پـــدر آبتیـــن

 

شــده تنــگ بــر آبتیـن بـــر زمیــن

 

گریـــزان وز خویشتـن گشتـه سیـر

 

بـــرآویخــت نــاگــاه در دام شیـــر

از آن روزبــانــان نــاپــاک مــــرد

 

تنــی چنــد، روزی بـــدو بــازخـورد

گــرفتند و بــردند بستـه چـو یــوز

 

بـــرو بـــر سـرآورد ضــحــاک روز
                                 (همان:62)

           

پی بردن به زنده‌بودن قهرمان داستان. جادوگران چون به زنده ماندن ثعلبه پی­ می­برند، شهر به شهر با هدف نابودسازی در پی او هستند. لیکن ثعلبه نیز مدام در حال فرار از چنگال آنان است. در اسطورۀ فریدون نیز داستان به همین نحو روایت شده است که تعقیب و گریزی مابین نیروهای ضحاک و فریدون وجود دارد:

خـــبر شــد به ضــحاک یک روزگار

 

از آن گــاو بــرمــایه و مـــرغـــــزار

بیــــامد از آن کینه چون پیل مست

 

مـــران گــــاو بـــرمایه را کرد پسـت

جـز آن هرچـــه دیـد اندرو چـارپای

 

بیفـــگنــد وزیــــشان بپرداخت جای

سـبک ســوی خـان فریدون شتافت

 

فراوان پــژوهیــد و کــس را نیــافـت

                                   (همان:63)

 قهرمان داستان ابتدا کودک و ناآگاه است. لیکن با آگاه­سازی و نصایح مادر، از نحوۀ مرگ پدر و از رسالت خود باخبر می­گردد. این نقش را که زینب در ثعلبه دارد در شاهنامه بر عهدۀ فرانک است:

پـــدر بـــد  تـــرا، مـر مرا نیک شوی

 

نبــد روز روشــن مـــرا جــز بـــدوی

چــــنان بـــد  که ضحاک جادوپرست

 

ز ایــران به جـــان تـــو یــازید دست

ازو مــــن نــــهانـــت همـــی­داشتم

 

چــــه مایـــه بـــــه بد روز بگذاشتم

پـــــدرت  آن  گران‌مایه  مـرد  جوان

 

فـــدا کــرد  پــــیش تــو روشن‌روان

                                    (همان:65)

تحقق پیش­گویی. ثعلبه در نهایت به سرزمین دامدانیل باز­می­گردد و حکومت جادوگران را ویران می­سازد. بدین ترتیب آن‌چه در ابتدای داستان پیش­گویی شده­ بود، به‌حقیقت می‌پیوندد. فریدون نیز موفق می­شود قیام کند و حکومت ضحاک را سرنگون سازد. با این اقدام پیش­گویی خواب‌گزاران که در گذشته انجام شده بود، تحقق می­یابد.

 روشن است که ساثی روایت اسطورۀ فریدون و ضحاک را برای طرح و هستۀ داستان خود برگزیده است و این علاوه بر آن است که ضحاک هم در جای دیگری از داستان او حضور داشت.

 نتیجه­گیری

کتاب ثعلبۀ ویران­گر اثری حماسی و رزمی است که به شکل یک رمان در قالب منظومه، در عصر رمانتیسیسم که معادل دوران بهره­مندی اروپائیان از ادبیات شرق است، سروده شده است. ساختار این اثر تلفیقی از ارزش­های دین اسلام و آموزه­های دین زرتشتی، مانوی و زروانی است. داستان این منظومه روایت نبرد جوانی است که با هدف از بین بردن دروغ و فریب و نابودی اشرار با شیاطین و جادوگران می­جنگد و پس از تحمل مشقت بسیار در سفری سالکانه بر تمام دشمنانش پیروز می­شود و به حقیقت دست ­می­یابد. نویسندگان در این پژوهش بدین دستاورد رسیده­اند که رابرت ساثی نویسندۀ منظومه، در نگارش اثرش کاملاً تحت تأثیر شاهنامۀ فردوسی قرار داشته و به کشف و شناسایی همانندی­های متعددی که این حماسه با شاه­کار فردوسی دارد، پرداخته­اند.

تا پیش‌ازاین چه در منابع داخلی و چه در منابع خارجی چندین مقاله در باب این حماسه نوشته شده است. لیکن در همۀ آن­ها بر وجه و شمایل اسلامی بودن آن توجه شده است؛ چراکه ساثی از عناصر دین اسلام چون محمد، علی و الله و از امکان مذهبی در این منظومه استفاده کرده است. از این‌رو این اثر را تحت تأثیر دین اسلام توصیف کرده‌اند. لیکن با قدری موشکافی و تأمل در ژرف­ساخت این اثر روشن گردید طبقه­بندی نظام کیهانی دین زرتشت و کیش مانی و زروانی که بر بنیاد دو نیروی نور و ظلمت است، اساس داستان‌سرایی مؤلف بوده است. با این وصف شخصیت­ها یا کاملاً سپید و اهورایی هستند و یا سیاه و شیطانی که نزاع و نبرد مابین آن­ها مستمر است. هم‌چنین روشن شد این اثر از دو شخصیت سیمرغ و ضحاک در شاهنامۀ فردوسی نیز بهره برده است. سیمرغ موجودی ایزدی است که نشان­دهندۀ راه درست به قهرمان داستان می­شود و چون سیمرغ شاهنامه راه­گشا و یاری­گر است. ضحاک نیز در این داستان دیوی است که به کوه بسته شده است و مارهایی بر دوشش سوارند که از مغز سرش تغذیه­ می­کنند. در این داستان نیز مطابق با باور زروانی پایداری ضحاک که در شاهنامه نیز تبلور یافته است، ضحاک کشته نمی­شود و ثعلبه برخلاف دیگر دیوان او را از بین نمی­برد. این انتخاب هوشمندانه نشان­دهندۀ وسعت اطلاعات مؤلف نسبت به مضمون اساطیر ایرانی است. علاوه بر تمام این الگوپذیری­ها، حماسۀ ثعلبۀ ویران­گر در طرح اثر خود نیز که در این پژوهش از آن به «هسته و طرح داستان» تعبیر شده است، کاملاً از موازین داستان زنده ماندن فریدون و قیام او علیه ضحاک پیروی کرده است و تمام مراحل آن مانند خواب دیدن و تعبیر خواب‌گزاران به ظهور یک ویران­گر و پیش­گویی در این باب و هم‌چنین دستور کشتار جمعی و زنده ماندن قهرمان داستان با کمک مادر، علی‌رغم دستور کشتار جمعی و در نهایت قیام علیه حکومت شیاطین و شکست آن­ها که در داستان فریدون و ضحاک آمده است با همین ترتیب برای قهرمان اثر خود یعنی ثعلبه قرار داده است.

هم‌چنین همانندی­های متعدد بسیار دیگری هم در اساس داستان و هم در جزئیات اثر چون به مشابهت­هایی در زمان و مکان و نیز بهره­وری قهرمانان از طلسم و جادو و گذر از مراحل متعدد و پیاپی و رویارویی با شیاطین و اهریمنان و غلبه بر آن­ها مانند هفت­خان رستم، همگی مخاطب آگاه را به این نتیجه خواهد رساند که آموزه­های زرتشتی و زورانی که در شاهنامۀ فردوسی تبلور یافته است، انگیزۀ اصلی رابرت ساثی در سرایش این منظومه است و وی کاملاً در این باب از شاهنامۀ فردوسی الگوبرداری کرده است.



[1]. Robert Southey1774-1843

[2].Matthew Arnold1822-1888

[3].E.Fitzgerald1809-1883

[4].Samuel Taylor Coleridge1772-1834

[5].William Wordsworth1770-1850

[6].George Gorden Byron1788-1824

[7].Domdaniel

[8].Thalaba

[9].Zeinab

[10].Irem

[11].Abdaldar

[12].Zohak

[13].Haruth and Maruth

[14].Simorg

[15].Mohammad

[16].Thalaba

[17].Zeinab

[18].Abdaldar

[19].Khawla

[20].Maimuna

[21].Hodeirah

[22].Moath

[23].Oneiza

[24].Laila

[25].Othatha

[26].Abdaldar

[27].Lobaba

[28].Mohareb

[29].Aloadin

[30].Okba

[31].Afreet

[32].Zohak

[33].Irem

[34].Bagdad

[35].Babylon

[36].Ancient Babylon

فهرست منابع
-          قرآن کریم.##
-          اخوت، احمد. (1371). دستور زبان داستان، اصفهان: فردا.##
-          اردستانی رستمی، حمیدرضا. (1396). «بنیان زروانی ناکُشتن و به بند کشیدن ضحاک شاهنامه»، مجلۀ شعر پژوهی (بوستان ادب)، دانش‌گاه شیراز، سال نهم، شمارۀ اول، بهار، پیاپی 31، صص 22-1.##
-          اردستانی رستمی، حمیدرضا. (1395). «سخن‌گوی مرد شاهنامه و پیشینۀ مانوی و زروانی آن»، کهن­نامۀ ادب پارسی، پژوهش‌گاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، سال هفتم، شمارۀ 2، تابستان 95، صص 21-1.##
-          اسماعیل آذر، امیر. (1387). ادبیات ایران در ادبیات جهان، تهران: سخن.##
-          بهار، مهرداد. (1391). پژوهشی در اساطیر ایران (پارۀ نخست و پارۀ دوم)، ویراستار: کتایون مزداپور، تهران: کتاب گزیده.##
-          پریستلی، جی بی. (1352). سیری در ادبیات غرب، ترجمه ابراهیم یونسی، تهران: امیرکبیر. ##
-          جوادی، حسن. (1396). تأثیر ادبیات فارسی در ادبیات انگلیسی، تهران: سمت.##
-          حجازی، بهجت‌السادات. (1388). «بازآفرینی اسطوره‌های سیمرغ و ققنوس»، مطالعات عرفانی دانش‌گاه کاشان، شمارۀ 10، صص 119-148.##
-          خالقی مطلق، جلال (1366). شاهنامۀ ابوالقاسم فردوسی، با مقدمۀ احسان یار شاطر، نیویورک: Bibliotheca Persica..##
-          رستمی، محمد. (1390). ایران­شناسان و ادبیات فارسی، تهران: پژوهش‌گاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی.##
-          رویانی، وحید. (1396). «سیمرغ در ادبیات عامیانۀ ایران»، دو­ماه­نامۀ فرهنگ و ادبیات عامه، سال 5، مهر و آبان 1396، صص 89-108.##
-          شروو، پرادز اکتور. (1397). «حماسۀ ایرانی و کتاب غولان مانوی»، ترجمۀ حمیدرضا اردستانی رستمی، پژوهش­نامۀ ادب حماسی، سال چهاردهم، شماره اول، پیاپی 25، بهار و تابستان 97، صص 108-73.##
-          صفا، ذبیح‌الله. (1379). حماسه­سرایی در ایران، تهران: امیرکبیر.##
-          قائمی، فرزاد. (1394). «تحلیل تطبیقی اسطورۀ ضحاک ماردوش»، پژوهش­نامۀ ادب حماسی، سال یازدهم، شمارۀ 19، صص 27-65.##
-          کزازی، میر جلال­الدین. (1383). نامۀ باستان، جلد اول، تهران: سمت.##
-          مرندی، سید محمد. (1384). «نجات تالابا و پایداری گفتمان شرق­شناسی»، پژوهش ادبیات معاصر جهان، دورۀ 10، شمارۀ 27، صص 5-24 (ویژه‌نامۀ انگلیسی).##
-          هینلز، جان. (1368). شناخت اساطیر ایران، ترجمۀ ژاله آموزگار و احمد تفضلی، تهران: چشمه.##
-      Arabian Tales. (1794). Translated by Chavis, Dom and Jaco Cazotte, Vol.III. londno:Faulder and Hookham and Carpenter.##
-      Brewer E.Cobham. (1870). Brewer’s Dictionary of phrase & fable,Revised& Enlarged. New York: Haeper &Brothers Publishers.##
-      Encyclopedia Britanica, Ninth Edition .(1875-1889). Edited by Thomas S Bynes and William Robertson Smith. Published by Encyclopedia Britannica, INC.##
-      Hooker Colton, George and James Davenport Whelpley. (1845).The American Review: A Whig Journal of Politics, Literature, Art, and Seience, Volume2. New York: Wiely and Putnam.##
-      Melton, J. Gordon. (2011). The vanpire book; The Encyclopeadia of the VNDEA O , Third edition. United states of America: Visible LnK. Press.##.
-      Pratt, Lynda. (2016). Robert Southey and the Contexts of English Romanticism. New York: Routledge, Tylor &Francis Group.##.
-      Smollett, Tobias. (1803). The Critical Review: Or Annals of Literature, Vol 39. London: Printed for S.Hamilton..##
-      Southey, Robert. (1810). The Curse of Kehema. London: : Printed for Longman, Hurst, Rees, and Orme pateenoster- Row.##
-      Southey, Robert.(1856). Selection from the letters of Robert Southey. Edited by his son-in-low- John wood Warter, B.D. London:Longman, Brown Green, and Longmans.##
-      Southey, Robert. (1809). Thalaba the Destroyer. London: Printed for Longman, Hurst, Rees, and Orme pateenoster- Row.##.
-Yohanna, John D. (1977). Persian Poetry in England and America: A200- year History. New York: Caravan books.##.
-      Warren, Andrew. (2014). The Orient and the Young Romantics. Cmbridge University Press.##
-      Bolton, Carol. (2003). Thalaba the Destroyer: Southey’s Nationalist Romance. Romanticism on the Net. https://id. Erudite/009260ar##.