نویافته‌های داستان سیاوش در خلال روایت کُردی الماس‌خان کندوله‌ای

نوع مقاله : مقاله پژوهشی

نویسندگان

1 استادیار زبان و ادبیات فارسی دانشگاه حکیم سبزواری

2 دانشیار زبان و ادبیات فارسی دانشگاه حکیم سبزواری

چکیده

چکیده
شکوه و گیرایی داستان­های شاهنامۀ فردوسی موجب شده تا همواره مورد توجه شاعران محلی باشد. شاعران کُردزبان نیز از این قاعده جدا نیستند و بارها به ترجمه یا بازآفرینی داستان­های شاهنامه پرداخته­اند. یکی از نمونه‌های این تأثیرپذیری، منظومۀ سیاوش­نامه اثر ارزش­مند الماس­خان کندوله­ای به زبان کردی گورانی است که به پی­روی از داستان سیاوش سروده شده است. شاعر کُرد کوشیده است تا از ترجمه و تقلید محض دوری کند و به فکر خلاقیت ادبی هم باشد. جهت نیل به این هدف، داستان سیاوش را با تفصیل و ذکر جزئیاتی بیش‌تر بیان کرده است تا منظومه­ای دیگر بیافریند؛ به همین­دلیل نسبت به داستان سیاوش در شاهنامه، روابط علت و معلولی دقیق­تر و طرح و پیرنگی مستحکم­تر در آن دیده می­شود؛ از این­رو می‌تواند هم‌چون کلیدی در حلّ برخی از ابهامات داستان سیاوش در شاهنامه بسیار راه­گشا باشد و به پاره‌ای از پرسش­هایی که تاکنون دربارۀ این داستان بی‌جواب مانده­اند، پاسخی درخور دهد. نگارندگان این مقاله کوشیده­اند تا ضمن معرفی الماس­خان کندوله‌ای، احوال و آثار او، با روش تطبیقی ـ تحلیلی، نقاط اختلاف سیاوش­نامۀ کردی و داستان سیاوش در شاهنامه را از نظر روایت، محتوا و رخ­دادهای داستان واکاوی کنند و برای برخی از کنش­ها و وقایع داستانی، تحلیل‌های اسطوره‌شناختی شایسته­ای ارائه دهند.

کلیدواژه‌ها


عنوان مقاله [English]

New findings regarding the Tale of Siavash amid the Kurdish narrative by Almas khan Kanoule’ei

نویسندگان [English]

  • zahra jamshidi 1
  • abas mohamadian 2
1 Assistant Professor of Persian Language and Literature, Hakim Sabzevari University
2 Associate Professor of Persian Language and Literature, Hakim Sabzevari University
چکیده [English]

Abstract
The glory of the tales and their captivating features in Shahnameh have always been the focus of attention by the local poets.  Kurdish poets are no exceptions to this rule and had many times embarked on translation or representation of Shahnameh tales.  One example of such influence is the book of poetry, Siavashnameh the invaluable work composed by Almas Khan Kandulei in Kurdish Gurani dialect following the example of the Tale of Siavash.  The Kurdish poet made an attempt to avoid mere translation and imitation and pay attention to literary creation.  To achieve this end, he narrates the story with more details to recreate another collection of poetry for this reason one encounters more precise cause and effect relations, and plots are more solid than its counterpart in Shahnameh, hence it could be used as a key to solve certain ambiguities in the tale of Siavash in Shahnameh and serve to provide solutions for the questions as yet left unanswered.  The writers of this article while making an effort to introduce Almas Khan and deal with his biography and works, also made an attempt to examine the two tales in terms of narrative, content, and events in the story and cite their points of difference employing comparative analytic method.  Moreover for certain actions and events in the story appropriate mythological analysis are provided.

کلیدواژه‌ها [English]

  • Ferdowsi’s Shahnameh
  • Siavashnameh
  • Kurdish narrative
  • Almas Khan Kanoule’ei

نویافته‌های داستان سیاوُش در خلال روایت کُردی الماس‌خان کندوله‌ای

زهرا جمشیدی*

استادیار زبان و ادبیات فارسی دانش­گاه حکیم سبزواری، ایران (نویسندۀ مسؤول)

 عباس محمدیان**

دانش­یار زبان و ادبیات فارسی دانش­گاه حکیم سبزواری، ایران  

تاریخ دریافت: 3/4/1399

تاریخ پذیرش: 18/5/1399

چکیده

شکوه و گیرایی داستان­های شاهنامۀ فردوسی موجب شده تا همواره مورد توجه شاعران محلی باشد. شاعران کُردزبان نیز از این قاعده جدا نیستند و بارها به ترجمه یا بازآفرینی داستان­های شاهنامه پرداخته­اند. یکی از نمونه‌های این تأثیرپذیری، منظومۀ سیاوش­نامه اثر ارزش­مند الماس­خان کندوله­ای به زبان کردی گورانی است که به پی­روی از داستان سیاوش سروده شده است. شاعر کُرد کوشیده است تا از ترجمه و تقلید محض دوری کند و به فکر خلاقیت ادبی هم باشد. جهت نیل به این هدف، داستان سیاوش را با تفصیل و ذکر جزئیاتی بیش‌تر بیان کرده است تا منظومه­ای دیگر بیافریند؛ به همین­دلیل نسبت به داستان سیاوش در شاهنامه، روابط علت و معلولی دقیق­تر و طرح و پیرنگی مستحکم­تر در آن دیده می­شود؛ از این­رو می‌تواند هم‌چون کلیدی در حلّ برخی از ابهامات داستان سیاوش در شاهنامه بسیار راه­گشا باشد و به پاره‌ای از پرسش­هایی که تاکنون دربارۀ این داستان بی‌جواب مانده­اند، پاسخی درخور دهد. نگارندگان این مقاله کوشیده­اند تا ضمن معرفی الماس­خان کندوله‌ای، احوال و آثار او، با روش تطبیقی ـ تحلیلی، نقاط اختلاف سیاوش­نامۀ کردی و داستان سیاوش در شاهنامه را از نظر روایت، محتوا و رخ­دادهای داستان واکاوی کنند و برای برخی از کنش­ها و وقایع داستانی، تحلیل‌های اسطوره‌شناختی شایسته­ای ارائه دهند.

کلیدواژه­ها: شاهنامۀ فردوسی، سیاوش­نامه، روایت کُردی، الماس­خان کندوله­ای.

 

مقدمه

بررسی شخصیت‌های حماسی در متون و منظومه‌های کُردی به‌دلیل اصالت زبان، اندیشه و تاریخ غنی مناطق کُردنشین از جمله منطقۀ غرب ایران اهمیتی فراوان دارد. منظومه‌ها و داستان‌های حماسی و پهلوانی کردی را می‌توان در دو دستۀ شفاهی و نوشتاری طبقه­بندی کرد و دربارۀ آن‌ها به تحقیق و تفحّص پرداخت. منظور از شفاهی آن دسته از داستان‌ها و روایاتی است که در فرهنگ شفاهی مردم به جا مانده و منظور از نوشتاری، آن دسته از نوشتارهاست که در متن‌های دینی، ادبی و تاریخی کردها باقی مانده است (چمن­آرا،1390: 122). یکی از منظومه‌های حماسی کردی، سیاوش‌نامه، سرودۀ الماس‌خان کندوله‌ای است.

الماس‌خان بن احمد که او را الماس‌خان کندوله‌ای و میرزا الماس­خان و سرهنگ الماس‌خان نیز گفته‌انـد در سال 1118 هجری قمری در روستای کنـدوله از تـوابع کرمان­شاه دیده به جهان گشود و تحصیلات خویش را در کرمان­شاه، سنندج، شیراز و اصفهان ادامه داد و فقه، تاریخ و فنون ادب را فرا گرفت (بوره‌که‌یی، 1367: 28). او ابتدا در سپاه والی کردستان، سرهنگ و پرچم­دار بود (صالحی، 161:1380) و بعدها در دوران پادشاهی نادرشاه افشار (1148-1160 ﻫ. ق) به عنوان فرمان‌دۀ سپاه سنندج، به خدمت نادر درآمد و با شجاعت و دلاوری خود، نزد نادر جای‌گاهی ممتاز یافت تا این‌که در جنگی که در سال 1146 هجری قمری میان نادرشاه افشار در کرکوک با توپال‌عثمان‌پاشا درگرفت، نادر شکست خورد و چون برخی از لشکریان عامل شکست را قصور عمدی الماس‌خان می‌دانستند، نادر سرهنگ وفادار خود را که عمری به او خدمت کرده بود، به­ وضعی عجیب مجازات و به کندوله تبعید کرد (گجری، 1378: 272).

از این پس الماس­خان صحنۀ جنگ را ترک و در کندوله مکانی آرام و مناسب را برای اقامت اختیار می‌کند و شمشیر را کنار می‌گذارد (صالحی، 1380: 164) و با باغ‌داری و تصنیف شاهنامۀ کردی و تنبورنوازی روزگار می‌گذراند و سرانجام در همان‌ کندوله با دنیای فانی وداع می­کند (شریفی، 1374: 947). از الماس­خان آثاری برجای مانده است که از آن میان می‌توان به رستم و سهراب، رستم و اسفندیار، ضحاک و کاوۀ آهنگر، شیرین و فرهاد، رستم و اشکبوس، سیاوش‌نامه و... اشاره کرد (کندوله‌ای، 1373: 25).

منظومۀ حماسی سیاوش‌نامه یکی از آثار ارزش­مند ادب بومی و محلی است که سرایندۀ آن با توجه به داستان سیاوش در شاهنامۀ فردوسی و ذکر نکاتی دیگر که به­نظر می‌رسد از سنت نقل شفاهی شاهنامه سرچشمه گرفته باشد، آن را به شیوه‌ای دل­کش و در وزن معروف اشعار کردی، یعنی ده‌هجایی سروده است.

فرهنگ و ادب محلی مناطق مختلف ایران، منبعی مهم برای کشف ابهامات و ناگفته‌های ادبیات رسمی و کلاسیک است. از آن‌جا که شاهنامۀ فردوسی دربرگیرندۀ هویت، شخصیت و شناس­نامۀ تبار ایرانی است از دیرباز تاکنون در میان تمامی اقشار و مناطق مختلف ایران، یکی از اصلی‌ترین کتاب‌های مورد اقبال و علاقه بوده است. همین توجه و علاقۀ قومیت‌های گوناگون به شاهنامه سبب شده که این اثر سترگ به زبان‌ها و گویش‌های مختلف ایرانی نقل شود یا سرایندگان هر قومیتی با بهره‌گیری از آن­چه از نیاکان­شان به آن‌ها رسیده است آن را به روایت‌های دیگر و گاه مختلف، تکرار کنند.

یکی از اقوام مهم ایرانی قوم کرد است که مطابق با روایت شاهنامه، نجات­یافتگان از دست ضحاک به وسیلۀ ارمایل و گرمایل همان تشکیل‌دهندگان این قوم هستند:

دو پاکیــزه از کشـــور پــادشــــاه
یکی نامش ارمـایــل پـــاک­دین
بدین گونه هر ماهیان سی­جــــوان
چو گرد آمدی مرد از ایشان دویست
خورش­گر بدیشان بـزی چند و میش
کنـون کُـــرد از آن تخمه دارد نژاد

 

دو مـــرد گران­مایۀ پـــــارســــا
دگـــر نــام گرمـــایل پیش بین...
از ایشــان هـــمی­ یــافتندی روان
بران سان که نشناختندی که کیست
سپردی و صحــرا نهــادیش پیـش
کـــز آباد ناید به دل بـــرش یــاد
                    (فردوسی: 1386: 1/57)

آن­چه در این­جا اهمیت دارد، وجود منظومه‌های رزمی و بزمی پرشماری است که از زبان کردی به جای مانده است؛ منظومه‌هایی که با بهره‌گیری از سنت نقل شفاهی بسیار پرارج و استوارند. این آثار محلی گاه تنها به ترجمۀ بخش‌هایی از شاهنامۀ فردوسی پرداخته‌اند و گاه ضمن نقل داستا‌های شاهنامه، به نکاتی پوشیده که در شاهنامۀ فردوسی نیامده است اشاره می‌کنند که در رفع برخی از ابهامات داستا‌ن‌های شاهنامه بسیار راه­گشا و مفید است. سیاوش‌نامه نیز ضمن بیان داستان سیاوش که برگرفته از شاهنامۀ فردوسی است، به ذکر نکات ظریف و درعین­حال ارزش­مندی می‌پردازد. نگارندگان در این جستار به تفاوت­ها و جنبه­های افتراق روایت سیاوش­نامۀ کُردی با روایت داستان سیاوش در شاهنامۀ فردوسی پرداخته­اند.

بررسی­های انجام­شده بیان­گر آن است که به­دلیل شهرت، محبوبیت و اهمیت داستان سیاوش، پژوهش­گران از دیدگاه‌های مختلفی به تحقیق دربارۀ این داستان پرداخته­اند، اما شمار پژوهش‌هایی که به مطالعۀ تطبیقی و مقایسه­ای آن پرداخته باشند، بسیار نیست. آیدنلو (1388) در مقاله­ای به مقایسه و تطبیق شخصیت سیاوش با مسیح و کی­خسرو پرداخته و به این نتیجه رسیده است که پراشتراک­ترین و قابل­تطبیق­ترین شخصیت­های روایات سامی و ایرانی، عیسا مسیح، سیاوش و کی­خسرو هستند. گویی زندگی و سیمای این سه تن در قالب الگویی واحد و بر اساس ویژگی­ها، مضامین و باورهایی مشترک پرداخته شده است.

رضایی دشت­ارژنه و گلی­زاده (1390) نیز در پژوهشی به مقایسۀ شخصیت سیاوش با خدایان اوزیریس و آتیس پرداخته و به این نتیجه رسیده­اند که سیاوش خدای نباتی و باروری ایران بوده که در پی جابه­جایی و شکست اسطوره، در هیأت یک شاه‌زاده به حماسۀ ملی راه یافته است. سیاوش با خدایان یادشده خویش­کاری‌هایی مشترک دارد و در بسیاری از جهات هم­گون است؛ به این­ترتیب که هر سه با طبیعت و سرسبزی رابطه­ای مستقیم دارند، هر سه الهه­ای را در کنار خود دارند که زمینه­ساز مرگ و رستاخیزشان (زمستان و بهار) می­شود و هر سال برای باروری و سرسبزی بیش­تر طبیعت، آیین مرگ و رستاخیز هر سه خدا در موسم سال نو برگزار می­گردد.

حسام­پور (1388)، ممتحن و داوری (1389) و بیرانوند و دیگران (1395) نیز در پژوهش‌های خود به تطبیق عناصر و شخصیت­های داستان سیاوش با داستان­های حماسی و مذهبی ایرانی و فرهنگ­های دیگر پرداخته­اند.  

همان­طور که پیشینۀ پژوهش نشان می­دهد، تحقیق­های انجام­شده بیش‌تر به تطبیق شخصیت سیاوش یا شخصیت‌های دیگر این داستان با شخصیت­های دینی و اسطوره­ای ایران و سایر ملل مبادرت ورزیده­اند و پژوهشی که به مقایسۀ روایت و کلیت داستان سیاوش شاهنامه با روایت­های محلی، بخصوص روایت­ کُردی پرداخته باشد، دیده نشد. نگارندگان مقالۀ حاضر نیز با شناخت فقر پژوهشی موجود کوشیده­اند تا با خوانش دقیق سیاوش‌نامۀ کردی و مقایسۀ تطبیقی آن با داستان سیاوش در شاهنامه به برخی از ابهامات موجود در داستان سیاوش در شاهنامه که تا امروز بی­پاسخ مانده است، پاسخ دهند. به­علاوه برای برخی از عناصر و روی­دادهای داستان، تحلیل­های اسطور­ه­ای مناسبی ارائه کنند تا از این راه پیوندهای ظریف این داستان با فضای تاریک اساطیر را روشن سازند.

 

بحث و بررسی

1- موارد اختلاف سیاوش‌نامۀ الماس­خان با داستان سیاوش در شاهنامه

1-1- وقایع بعد از تولد سیاوش

هم در شاهنامه و هم در سیاوش­نامه، بـا تولد سیاوش، کی­کاووس از اختـر­شماران می­خواهد تا احوال آیندۀ فرزند را مشخص کنند. در شاهنامه ستاره‌شماران بخت او را آشفته می­بینند و پیش­گویی می­کنند که کودک متولدشده در آینده آزار فراوانی از اطرافیان خواهد دید:

جهان­دار نامش سیاوخـش کـرد
از آن کو شمــار سپهر بلنـــد
ستاره بر آن کـودک آشفته دید
بـدید از بــد و نیک، آزار اوی

 

بــرو چـــرخ گردنده را بخش کرد
بدانست و نیک و بـد و چون و چند
غمی گشت چون بخت او خفته دید
بــه یـــزدان پناهید در کــــار اوی
                   (فردوسی، 1386: 2/ 207)

در شاهنامه پس از پیش­گویی منجمان، رستم نزد شهریار می­رود و از او می­خواهد که پروراندن و تربیت سیاوش را به او بسپارد؛ زیرا رستم معتقد است که در بین اطرافیان کاووس، کسی شایستگی تربیت و بارآوردن او را ندارد و خود را دایه­ای سزاوار برای او می­داند. کاووس نیز پس از تأمل بسیار در پیش­نهاد رستم، درخواست او را می­پذیرد و فرزندش را به رستم می‌سپارد:

چنین تا برآمد بریـــن روزگار
بدو گفت کین کـودک شیرفش
چو دارندگان ترا مـــایه نیست
بسی مهتر اندیشه کرد انـدر آن
به رستم سپردش دل و دیده را

 

تهمتن بیـــامـــد بـــر شهـریــــار
مـــــرا پرورانیــــد بایــد بـه کش
مرو را به گیتی چو من دایـه نیسـت
نیـــامـــد همی بـــر دلش برگـران
جهان­جوی گـــرد پسندیــــــده را
                    (فردوسی، 1386: 2/ 207)

اما در سیاوش‌نامه دربارۀ تولد سیاوش و حواشی این اتفاق نکاتی ذکر شده که تا حدودی با روایت شاهنامه متفاوت است. در روایت کردی، اخترشماران پس از بررسی احوال ستارگان و حساب دفترهای رمالی خویش، سیاوش را مایۀ فساد و تباهی و جنگ و آشوب می‌دانند و از بدقدمی و شومی او خبر می­دهند:

ئی فـــه‌رزه‌نـــد تـــو بـه قه‌ول کتــاب
هه‌رچه‌ند شه‌ر و شوور جه‌نگ و غه‌وغا بوو
چـــه‌نــی ژه‌ی دمــا ئختیـــار بیتـه‌ن

 

مایه‌ی فسادی مه‌یـــوو نه حسـاب
یه‌کســـه‌ر دیاره‌ن ژه فه‌رزه‌ند توو
تو شاه که‌یانی فه‌رزه‌نـــد ویتــه‌ن
     (کندوله‌ای کرمان­شاهی، 50:1394/ 147-144)

برگردان: منجم می‌گوید: بنابر محاسبات ما این فرزند تـو مایۀ فساد خواهد شد/ هـر چه­قدر در دنیا جنگ و شور و غوغا وجود داشته باشد، توسط فرزند تو اتفاق خواهد افتاد/ حال اختیار با توست که تو شاه کیانیانی و او فرزند توست.

در سیاوش­نامۀ کُردی منجمان سیاوش را مایۀ خون­ریزی، جنگ و تباهی معرفی می‌کنند و تلویحاً با گفتن جملۀ «اختیار با توست، او فرزند توست» از پادشاه می‌خواهند که او را نابود کند تا گجستگی وجود او موجب آشفتگی قلمرو پادشاه و ایران­زمین نشود. پس از پیش­گویی و تحریک منجمان، کی­کاووس بر آن می‌شود که فرزندش را از میان بردارد تا شومی او را از قلمرو حکم­رانی خود دور کند. از این ­روی کودک را به جلادان می­سپارد تا سر از تنش جدا کنند:

واتش جه‌لادان پیتان بوو مه‌علووم
جه‌لادان بردن شاه‌زاده‌ی نامــدار

بده‌ن نه گه‌رده‌ن فه‌رزه‌ند ویشووم
بده‌ن نه گــه‌رده‌ن مسری ئــاودار
                                (همان: 150-151)

برگردان: کاووس به جلادان می‌گوید: این فرزند شوم را گردن بزنید/ جلادان شاه‌زادۀ نام­دار را بردند تا با شمشیری مصری (برنده) گردن او را بزنند.

 با توجه به رفتار پیش­گویان که اغلب همان طبقۀ روحانیان (موبدان) دربار هستند، چنین پنداشته می­شود که آن‌ها با پیش­گویی‌های غرض­ورزانه، قصد از سر راه برداشتن شاه‌زادگان به‌عنوان رقیبان خود را داشته‌اند. به­نظر می‌رسد پیش­گویی‌های بدخواهانۀ آن‌ها توطئه‌ای بوده است که فرزند را از چشم پدر بیندازند و درنهایت، شاه‌زاده را نابود سازند و به این ­وسیله اقتدار خود را در دربار بیش‌تر کنند. نمونه­ای دیگر از دشمنی طبقۀ روحانیون علیه شاه‌زادگان را در پیش­گویی مغـرضانۀ جـامـاسب در مورد اسفندیار نیز می­بینیم که منجر به کشته­شدن او می‌شود. در ادامۀ روایت سیاوش‌نامه نکاتی ذکر می‌شود که این فرضیه را قوت می‌بخشد.

 پس از تصمیم کاووس مبنی­بر کشتن سیاوش، نقش زال و رستم در داستان آشکار می­شود. در این بخش از سیاوش‌نامه، آن­چه جلب توجه می‌کند این است که زال با خرد خود به توطئۀ منجمان پی می‌برد و به­طور ضمنی به کاووس هشدار می‌دهد که آنان نابودی پادشاهی تو را در سر دارند و با خواهش­گری و پای­مردی از او می­خواهد که از کشتن فرزندش چشم­پوشی کند:

زال زه‌ر ژه‌و دم واتـــش پــــادشـــا
مـــه‌کـــه‌ر بــه قــه‌ول ره‌مـال کتاب
که‌یکاوس دلش کــــرده بــی مه‌لوول
تندیا وه تند هه‌ی جـــه‌لادش کــه‌رد
چه‌ند خاس ناخاس وه که‌یکاوس کرد

 

فه‌ر‌زه‌ندت ژه دست جـــه‌لاد که‌ر ره‌ها
ته‌خت شاهی ویت مـــه‌کـــه‌ره خراب
ئه‌سله‌ن حه‌رف زال نـــه‌کردش قه‌بوول
روستـــــه‌م هوریـــزا سیا بی ژه ده‌رد
ده‌ر ساعه‌ت فه‌ر‌زه‌ند ژه‌و ده‌م ره‌ها کرد
                                   (همان: 152-159)

برگردان: در همان لحظه زال زر به کاووس گفت: ای پادشاه، فرزندت را به جلادان مسپار/ به‌خاطر پیش­گویی‌های مغرضان، (با کشتن سیاوش) تخت پادشاهی خود را بر باد نده/ کی­کاووس بر فرزند خشم گرفته بود و اصلاً سخن زال را قبول نکرد/ با عصبانیت به جلادادن دستور داد که زود حکم را انجام دهند و در این هنگام رستم در حالی‌که از خشم سیاه شده بود برخاست/ و ناسزای بسیار به کی­کاووس گفت و به­سرعت سیاوش را از دست جلادان رها کرد.

تفاوتی دیگر که پس از تولد سیاوش در دو روایت دیده می­شود این است که در شاهنامه، کاووس به میل خود سیاوش را به رستم می‌سپارد تا او را بپرورد، اما در سیاوش‌نامه، سخن از تهدید و اجبار کاووس است. از آن‌جا که رستم، کاووس را مقصر اصلی کشته­شدن فرزندش، سهراب، می­داند، «سیاوش را خون­بـهای سهراب» قلـمداد می­کند که اگر کاووس این خون‌بـها را بـه میل خود نـدهد، رستم بـه­ زور و جبر از او می­ستاند:

واتش تو زوهراب وه من دای وه کوشت
وه قه‌بر زوهراب نه‌وچــه‌ی نـه‌و ســوار
وه‌گه‌رنه وه زه‌رب مســـری ئـــــاودار
نه جاگه‌ی قساس فه‌ر‌زه‌ند شـــریــــن
یه خون سوهراب ژه لای تــو قـه‌رزه‌ن
وه زنده مه‌وه‌م نه خون ســـوهــــراب

 

بی وه به‌نامی پـه‌ری پیشت وه پیشت
ئه‌گه‌ر نه‌به‌خشی فــه‌رزه‌نـــد  نـازار
دو نیمه‌ت مه‌که‌م به وینـــه‌ی خیــار
نگوونت مه‌که‌م نه روی سـه‌رزه‌میــن
فه‌ر‌زه‌ند وه پیم ده‌ر ژه خون فه‌ر‌زه‌ند
بادا شه‌ر و شـــوور نه‌یـوو وه حساب
      (کندوله‌ای کرمان­شاهی، 1394: 51/ 160-166)

برگردان: (رستم به کاووس می‌گوید): تو کاری کردی که به­وسیلۀ من سهراب را به کشتن دادی و این بدنامی نسل به نسل برای من باقی می‌ماند/ سوگند به قبر سهراب، آن نوجوان دلیر، اگر فرزند گران­مایه‌ات را به من نبخشی/ با شمشیر برندۀ مصری تو را مانند خیار به دو نیمه می‌کنم/ و به قصاص فرزند عزیزم (سهراب) تو را از تخت شاهی کشور سرنگون می‌کنم/ خون سهراب هم‌چون قرضی بر گردن توست و باید در عوض خون او، فرزند خودت را به من بدهی/ وگرنه خون سهراب را تازه می‌کنم و جنگ و شر بسیاری به پا خواهم کرد.

کی­کاووس برای رستم چهره­ای منفور است و این‌ موضوع که رستم چه­گونه حاضر می‌شود فرزند او را بپروراند، تاحدی ابهام­آمیز است. نکته­ای که در سیاوش‌نامه و با توجه به ابیات بـالا مطرح می‌شود و یـکی از تفاوت­های برجسته و اصلی دو روایت بـه­شمار می­رود، این است که رستم سیاوش را به­عنوان خون‌بهای سهراب به‌زور از کی­کاووس می‌گیرد. می­توان گفت که با توجه به گفتار ستاره‌شماران و هم­چنین اختلاف رستم و کاووس، رستم می‌خواهـد با تربیت سیاوش طبق میل خود، او را بـه تهـدیـدی بـرای کی­کاووس بدل کند. در چنین وضعیتی، گویی سیاوش همان سهراب است که رستم با پشت­گرمی او می‌تواند در برابر کی­کاووس بایستند.

کی­کاووس می‌داند که توان مقابله با رستم ندارد و از طرفی به او حق می‌دهد که خون‌بهای فرزند مقتول خویش را از او طلب کند. بنابراین، سیاوش را به خون‌بهای سهراب می‌دهد، به شرطی که رستم با دادن سندی رسمی متعهد شود که برای کاووس و قدرت و پادشاهی او مشکلی ایجاد نکند:

که‌یکاوس شه‌نفت ژه روسته‌م خــه‌بــه‌ر
وات فه‌رزه‌ند دام پیت ژه هون سوهراب

زانا حه‌قشه‌ن سه‌رش وه‌ست به وار
چه‌‌نی ژه ئی ده‌م تا نه‌که‌ری عتـاب
                            (همان:52/ 178-182)

برگردان: کی­کاووس سخنان رستم را شنید و دانست که سخنان رستم حق است و سرش را پایین انداخت/ گفت که فرزندم را هم­اکنون به­جای خون سهراب به تو می­دهم تا تو دیگر بر من خشم نگیری.

1- 2-­ بازگشت سیاوش به ایران

در شاهنامه پس از آن­که سیاوش با کمک رستم در بزم و رزم یگانۀ روزگار می­شود، نیازمند و دل­تنگ دیدار پدر می‌شود و از رستم می­خواهد که برای دیدار کاووس به ایران بروند تا پدر هنرهای او را که از رستم آموخته است، ببیند (فردوسی، 1386: 2/ 208). بنابراین، در شاهنامه سیاوش از رستم تقاضا می­کند که به ایران بازگردد و به میل و رغبت خواهان بازگشت به ایران است و سخن از جانشینی کی­کاووس توسط سیاوش نیست، اما در سیاوش­نامۀ کردی این رستم است که از سیاوش می‌خواهد که به­قصد جانشینی پدر به ایران بازگردد و به جای کاووس بر تخت سلطنت بنشیند:

بگیره جاگه‌ی ته‌خت باب  ویت
وجاخ بابووت تو رووشن  بکه‌ر

ئمجار سه‌لاحه‌ن بچی وه  ئیـران

 

به‌لکم دشمنــان بته‌رسوون ژه لیت
ته‌خت به‌خت کــه‌یان بگره نه وه‌ر

و لای کاوس شا لــه ته‌خت که‌یان
    (کندوله‌ای کرمان­شاهی، 1394: 54/ 229-232)         

برگردان: (رستم به سیاوش می‌گوید:) تو باید تخت پادشاهی پدر را بگیری تا دشمنان از تو بترسند و حساب ببرند/ اجاق خانوادگی پدرت را روشن کنو جانشین کیانیان شو/ هم­اکنون صلاح این است که به ایران و نزد کاووس­شاه بروی.

سیاوش در ابتدا خواستۀ رستم را نمی­پذیرد و به رفتن نزد پدر تمایلی ندارد:

سیاوه‌خش شنه‌فت ژه روسته‌م ئه‌حوال
واتش تاج‌به‌خش بــابـــم هـا ژه کوو
به غه‌یر روسته‌م بـــابـــوو نـه‌دارووم

 

واتش تـــاج‌بــه‌خش شیــر پر که‌مال
ئا من ئمیــدم هـــا نـــه قــاپی تـوو
نه جاگه‌ی سوهراب من فه‌رزه‌ند تووم
                           (همان: 55/ 237-239)

برگردان: سیاوش وقتی که این سخن را از رستم شنید به او گفت: ای تاج­بخش پر کمال/ پدرم کجاست (من اصلاً پدری ندارم)؛ زیرا از زمانی که من به دنیا آمده‌ام تاکنون در خانۀ تو بوده‌ام/ من جز رستم پدر دیگری ندارم و به جای سهراب من فرزند تو شده‌ام.

گویا سیاوش با توجه به پیشینۀ رفتار کاووس، نگران جان خویش است که از رفتن امتناع می‌کند. به همین ­دلیل است که در ابیات بعدی رستم به او قول می‌دهد که همواره مراقب اوست و هیچ خطری او را تهدید نمی‌کند:

له ئیــران بکه‌ر حوکــــم شاهی ویت
هه‌ر که‌س دشمن بوو  چه‌نی تو ته‌مام
شه‌زاده زانا ســدقـــه‌ن ئــی خـه‌به‌ر

 

شـــاهــان ئقلیـم خراج بده‌ن پیت
کارش مه‌سازووم وه شمشیر ســـام
ژه قه‌ول روسته‌م به‌ر نه‌چی ئه‌و به‌ر
                           (همان:55/ 246-249)

برگردان: (رستم خطاب به سیاوش می­گوید) در ایران شاه شو و حکومت را به دست بگیر تا سایر شاهان زمین خراج‌گزار تو شوند/ هرکس با تو دشمنی کند با شمشیر سام کار او را یک­سره می‌کنم/ سیاوش دانست که او راست­گوست و به همین­دلیل فرمانش را اطاعت کرد.

1- 3-­ ماجرای سودابه

در شاهنامه چنین آمده است که سودابه از کاووس می‌خواهد که سیاوش را به حرم­سرا بفرستد. سیاوش پس از رفتن به شبستان و فهمیدن نیت بد و نکوهیدۀ سودابه، با چاره‌گری و زبانی نرم خود را از دست او رها می‌کند (فردوسی، 1386: 2/ 221)، اما در سیاوش‌نامۀ کردی، سیاوش به میل خود به حرم می‌رود و وقتی متوجه عشق و شیفتگی سودابه و وسوسه‌های او برای کشتن پدر می‌شود به او سیلیی می‌زند که از شدت آن سودابه بی­هوش می‌شود:

تندیا وه تــه‌لخ گیلیلا ژه ره‌نگ
سیله‌ی وه سته‌م پیکا نه بانووش

 

سیاه بی ژه هه‌م چون دانه‌ی فه‌ره‌نگ
که‌نا نه‌ زه‌مین ده‌رده‌م چی نه هووش
     (کندوله‌ای کرمان­شاهی، 1394: 60/ 314-316)

برگردان: سیاوش عصبانی و رنگش عوض و سیاه شد/ با تندی سیلیی به سودابه زد که باعث شد سودابه به زمین بیفتد و از هوش برود.

در شاهنامه سودابه به دروغ و گزافه ادعا می‌کند که به­دلیل کتک­خوردن از سیاوش سقط جنین کرده است، اما در روایت کُردی به­وضوح از سیلی­زدن سیاوش به سودابه سخن رفته است. پس با توجه به این اشاره در داستان سیاوش‌نامه، علت خشم و نفرت سودابه از سیاوش (بعد از امتناع سیاوش) بیـش از پـیش آشکار می‌شود. البته به نظر می­رسد کـه در سیاوش­نامه نیز ماننـد بسیاری از طومارها و یا روایـت­های عامیانه، روایت­کنندگان می­کوشند تا علل و عوامل برخی پدیده­ها و رخ­دادها را که در شاهنامه نیامده، در این روایت­ها بیان کنند که معمولاً پرداختۀ ذهن راویان است.

در سیاوش­نامه کاووس همواره به فرزند بدگمان است، حتا زمانی که سیاوش با گذر از آتش پاکی خود را به پدر اثبات می‌کند، او سودابه را گنه­کار نمی‌داند و به همین­دلیل در متن کُردی سخنی از تنبیه سودابه به دست کاووس نیست، اما در شاهنامه، پس از اثبات بی­گناهی سیاوش، کاووس می‌خواهد سودابه را مجازات کند و او را به دار آویزد که با شفاعت سیاوش بخشیده می­شود.

1- 4-­ رفتن سیاوش به توران

پس از ماجرای تهمت سودابه، بنا بر روایت کُردی، تورانیان به سرکردگی گلنار و گلباد به ایران حمله می‌کنند؛ درحالی‌که در شاهنامه سرکردگان تورانیان افراسیاب و گرسیوز هستند. سیاوش بار دیگر برای اثبات حسن نیت و بی‌گناهی خود، داوطلب جنگ می‌شود. کاووس از رفتن پسر به جنگ شاد می‌شود و هنگام رفتن، او را نفرین می‌کند که دیگر برنگردد:

ده‌ر ده‌م نفرینش بکرد کاوس شاه
لـــه‌وانت بـــه‌یوو ئامانت نه‌بوو

وات فه‌رزه‌ند سه‌رت نه‌یوو ئه‌و دما
مــــن هـــه‌ی بیزارم ژه ئامان توو
                  (همان: 65 - 66/ 388-389)

برگردان: کی­کاووس همان لحظه او را نفرین کرد و گفت: ای فرزند سرت به سلامت بازنگردد/ رفتنت باشد، اما بازآمدنت نباشد؛ چون من از آمدن تو بیزارم.

با توجه به نفرت کاووس از فرزند و بدگمانی به او می‌توان فهمید که امر کاووس به کشتن اسیران تورانی، بهانه‌ای برای نابودی سیاوش بوده است. از آن‌جا که نزد ایرانیان باستان کشتن اسیر بی‌دفاع مذموم بوده است، کاووس با صدور دستور کشتن اسرای جنگی می‌خواهد سیاوش را گرفتار عقوبتی سخت کند. سیاوش نیز برای فرار از این دسیسۀ پدر است که به تورانیان و دشمنان پناه می­برد. در شاهنامه سخنی از خواست سیاوش برای پناهنده‌شدن به توران نیست؛ بلکه او فقط از افراسیاب می‌خواهد که راه را برایش باز کند تا به سرزمینی غیر از ایران برود، اما در سیاوش‌نامه سخن از خواست سیاوش است. تصور می­شود که سیاوش خواهان پیمان­بستن با دشمنان پدر است؛ همان توطئه‌ای که همواره کاووس از آن بیمناک بوده است:

واتش من دیلان بکیانووم  په‌ریش
ژه مـــن غه‌یز کــردن شاه سه‌همناک
دلش پــــاک نه‌یوو پادشای سه‌رمه‌ست
هه‌ر ئید خــاستره‌ن دیـــلان که‌م ره‌ها
ئه‌گر دل‌خوه‌ش بووم ئه‌ر دلته‌نگ نه‌وجا

 

ناحه‌ق کوشته که‌یت مه‌ردان دلریش
محـــالــه‌ن ژه من دلش به‌یوو پاک
وه مه‌کر ژه‌نــان وه‌ردم دا ژه ده‌ست
ویم بچم وه نـه‌زد شای تووران ماوا
بــــادا رو بکــــه‌م وه تووران ماوا
                          (همان: 70/ 441-445)

برگردان: (سیاوش) گفت: مگر می‌شود که من اسیران و این مردان زبون را به ناحق بکشم؟/ شاه سهمناک بر من خشم گرفته است، محال است که او دل از کینۀ من پاک کند/ این پادشاه سرمست دلش را از کینۀ من پاک نمی‌کند و با مکر زنان (منظور سودابه است) مرا خوار کرد/ پس بهتر است که اسیران را رها کنم و به نزد شاه توران بروم/ اگر در آن‌جا شاد باشم و اگر غمگین فرقی ندارد، باید به توران بروم.

سیاوش هنگام روانه­کردن گلنار و گلباد از پناهنده­شدن به خاک توران سخن می‌گوید:

ها من ویـــه‌ردم ژه ملک ئیران
بابوو چه‌نی من عداوه‌ت کرده‌ن

ئامام وه خدمه‌ت پادشای تووران
من به شـاه تووران په‌نام ئاورده‌ن
                             (همان:70/ 449-450)

برگردان: من از ملک ایران گذشتم و به خدمت پادشاه توران می‌آیم/ پدرم با من بسیار دشمنی می‌کند و از این­رو من به شاه توران پناه می‌برم.

 

1- 5- توطئۀ سرداران تورانی در کشته­شدن سیاوش

هم در شاهنامه و هم در سیاوش‌نامه، علت مرگ سیاوش، دسیسۀ کسی به غیر از افراسیاب است. در شاهنامه عامل این دسیسه گرسیوز است که با حیله، زمینه­های بدبینی افراسیاب به سیاوش را فرهم می­کند، اما در سیاوش‌نامه سخن از مکر و توطئۀ فرمان‌دهان توران است:

ئاخر ئــه‌میــران چـــه‌نـی وه‌زیران
یه‌ک حیله و فسوون بکه‌ریم نه ریش
بادا دام بــه‌د نــه راش بــاوه‌ریــم
ئــی ته‌دبیر کــردن ته‌مام سه‌رداران

شــاهــان تووران ساحب ته‌دبیـران
مـه‌حال  تووران نه‌وه‌ره‌و په‌ی ویش
بــه‌لکم ژه تووران ئاواره‌ش که‌ریم
ئامــان وه دیده‌ن شه‌هزاده‌ی که‌یان
                      (همان:82 -83/ 613-619)

برگردان: در نهایت امیران، چند تن از وزیران، شاهان و خردمندان تورانی/ گفتند: باید مکر و حیله‌ای بیندیشیم تا سیاوش نتواند سرزمین توران را تصاحب کند/ باید دامی بد برای او بیاوریم تا شاید او را از توران آواره کنیم/ تمام سرداران این تصمیم را گرفتند و با این نیت به نزد سیاوش آمدند.

تفاوتی دیگر که در دو روایت دیده می­شود، مکری است که تورانیان به­کار می­بندند. در سیاوش‌نامه آن‌ها به سیاوش می‌گویند که در توران رسم و عادت معهود چنین است که هرگاه قصد دیدار پادشاه را داشته باشی، باید کاملاً مهیّا و مسلّح به خدمت پادشاه برسی و اگر چنین نکنی، نوعی بی­حرمتی و گستاخی به پادشاه تلقی می­شود. سیاوش در جواب آنان می‌گوید که من تاکنون چیزی از این رسم نشنیده‌ام و چنین کاری عاقلانه نیست، اما آن­ها سیاوش را قانع می‌کنند که این رسم است و باید انجام شود. از طرفی آن­ها نزد افراسیاب می‌روند و خبر از حملۀ قطعی سیاوش و کاووس می‌دهند و به افراسیاب چنین القا می‌کنند که آمدن سیاوش به توران توطئه بوده و سیاوش نیروی نفوذی کاووس است و به همین­دلیل مسلّح به دیدن افراسیاب می‌آید. زمانی که افراسیاب سیاوش را نزد خود فرا می­خواند؛ درحالی­که سیاوش درصدد اثبات بی‌گناهی خویش است، پادشاه توران دستور می‌دهد که لباس‌هایش را تفتیش کنند:

حوکمش کرد ده‌رده‌م شای ئه‌فراسیاو
دیــــان ژه پنهــــان یه‌راقی  داروو

وت کردن که‌مه‌ر شه‌هزاده به تاو
واتن قه‌ست شــا کرده‌نش ئاروو
                       (همان: 88/ 680 - 681)

برگردان: افراسیاب بی­درنگ حکم کرد که کمـر سیاوش را باز کنند/ دیـدنـد کـه او به­صورت پنهانی یراقی حمایل کرده است. آن­ها گفتند حالا که مسلح به دربار آمده‌ای نشان می‌دهد که قصد جان شاه را داری.

1 -6- سپردن خبر مرگ به باد

در شاهنامه، هنگام کشته­شدن سیاوش بادی سخت می‌وزد [1]، اما سخنی از سپردن پیام سیاوش به باد نیست:

یکی باد با تیره گردی سیاه

برآمد بپوشید خورشید و ماه
                   (فردوسی، 1386: 2/ 358)

اما در سیاوش­نامه، هنگامی که سیاوش مرگ خود را نزدیک می‌بیند، باد را مورد خطاب قرار می‌دهد و می‌داند که باد خبر مرگ او را به رستم می‌رساند. در متن کُردی، باد به­وضوح در کارکرد اسطوره‌ای خود که همان ایزد «وایو» است، نمایان می‌شود:

سیاوه‌خش ژه‌وده‌م روسته‌م وه یاد که‌رد
وات باد بیاووت وه گووش روستـــه‌م

هناسه کیشا وینه‌ی تووف سه‌رد
دنیا و مافیهـــا مه‌ده‌روو وه هه‌م
      (کندوله‌ای کرمان­شاهی، 1394: 89/ 693- 694)

برگردان: سیاوش در آن لحظه به یاد رستم افتاد و از سر اندوه آهی مثل تندبادی سرد کشید/ گفت: ای باد می‌دانم که خبر مرگ مرا به گوش رستم می‌رسانی، در آن لحظه رستم دنیا و مافیها را از هم می‌درد.

ایزد وایو یکی از ایزدان مرموز و چند وجهی اساطیر ایرانی و هندی است. او هم تصویری منفی دارد و از عمال اهریمن شمرده می‌شود (وای بد) و هم یکی از ایزدان اهورایی و با روی­کردی مثبت است (وایِ بِهْ) (فرنبغ دادگی، 1369: 94-95). در اساطیر ایرانی برای وای نیکو خویش­کاری‌هایی چند برشمرده‌اند؛ از جمله این­که ایزد وایو (باد) گاهی در قالب خدای جنگ و جنگاوران به یاری جنگاوران هنگام نبرد و برهم­زدن سپاه دشمنان برمی‌خیزد (مثل جنگ میان کی­خسرو و افراسیاب)؛ گاهی به پهلوان هنگام گذر از دریا یاری می­دهد (مثل گذار کی­خسرو از دریا)؛ گاهی بیرق دشمنان را سرنگون­ می­کند؛ گاهی پیک مرگ است و گاه نیز از هم­کاران «تیشتر»، ایزد باران است (ریاحی‌زمین و فؤادی، 1395: 138).

در سیاوش­نامه، باد (وایو) پیک مرگ است و این خویش­کاری در او برجسته­تر است. در متن اوستایی آئوگمدیچه، وایو پیک مرگ است و از راه او گریزی نیست: «از آن راهی که از آن رودخانه‌های خروشان محافظت می‌کند، می‌توان دوری گزید، فقط از راه وایوی بی‌رحم هرگز گزیری نباشد» (زنر، 217:1375). اصالت زبان و ادبیات کُردی باعث شده است که بسیاری از نکات و ظرایف اسطوره‌ای داستان‌های حماسی پس از قرن‌ها در منظومه‌های حماسی کُردی نمود یابند. یکی از این ظرایف، اشاره به ایزد وایو در ارتباط با مرگ است که از نظر گذشت.

 1- 7-­ پیوند اسب با دریا (آب)

در سیاوش‌نامه از شبرنگ بهزاد با نام «اسب بحری» یاد شده است و این تعبیر پیوند ظریفی با فضای اساطیری دارد و نشانی از اصالت این منظومۀ کُردی است. بر اساس اعتقادی فراگیر و جهان‌شمول، بین اسب و دریا، بستگی و مناسبتی ویژه برقرار است. «در اساطیر ملل گوناگون اسبانی دیده می­شوند که یا خود مستقیماً از دریا یا رود بیرون آمده­اند یا این­که از گشنی­کردن اسبی که از دریا یا چشمه خارج شده با مادیان­های معمولی زاده شده­اند و در هر صورت به‌عنوان اسبی دریایی محسوب می­شوند» (آیدنلو، 1386: 107). همین پندار در افسانه‌های ایرانی، بین اسب سپید و اسب سیاه (روز و شب) در کرانۀ اقیانوس آسمانی، برای دست­یابی به آب‌های بارور بازتاب یافته است (کریستین‌سن، 22:2535). پیوند اسب با آب یکی از خویش­کاری‌های مهم این حیوان اساطیری را بیان می‌کند. «اسب را به­دلیل سرعت تاختن و شکوه و توان­مندی و شیهه­کشیدن و خروشیدنش و حتا به­دلیل نوع انحنای پیکرش در ناحیۀ سر و سینه و گردن، به امواج خروشان، سریع و کوبندۀ دریا تشبیه می‌کرده‌اند و پیش‌نمونۀ اساطیری این حیوان را برآمده از اقیانوس بی­کرانه می‌دانسته‌اند» (قائمی و یاحقی، 13:1388).

در شاهنامه سخنی از بحری­بودن بهزاد نیست و تنها اشاره‌ای که به این مفهوم اسطوره‌ای شده است، این است که کی­خسرو او را در کنار آب پیدا می‌کند:

فسیلـــه چـــو آمـــد به تنگی فراز
نگـــه کــــرد بهـزاد و کی را بدید
بدید آن نشست سیـــاوش پلنـــگ
همی داشت در آبخورد پای خویش

بخوردند سیراب و گشتند بـاز
یکی باد سرد از جگر برکشیـد
رکیب دراز و جناغ خدنــــگ
از آن‌جا که بد دست ننهاد پیش
                     (فردوسی، 1386: 2/427)

اما در سیاوش‌نامه به­تصریح از شبرنگ بهزاد با صفت بحری یاد شده است:

 

بشنه‌و ژه شه‌بره‌نگ شاه وه کوشته دی
سـه‌ر هه‌ر دوشان ئو‌ور بکه‌ند وه قیـن
بـه‌عد ژه‌و دما رو ئاورد وه ســــــان

پـــه‌ری سیاوه‌خش دل ئاگرین بـی
خرووشـــــا به زار به‌حری نازه‌نین
وه ته‌عجیل رو کرد په‌ری هندوستان
(کندوله‌ای­کرمان­شاهی، 1394: 90 /706 - 711)

برگردان: حالا از شبرنگ بهزاد بشنو که وقتی سیاوش را کشته دید، از اندوه بر سیاوش دلش آتش گرفت/ این اسب نازنین دریایی به زاری خروشید و شیون کرد و سر هر دو جلاد را با نفرت کَند/ و بعد از آن با سرعت از آن­ها دور شد و رو به هندوستان تاخت و ناپدید گشت.

همان‌گونه که رخش در اولین خان از هفت‌خان و هنگامی که رستم در خواب است، شیری را از پا درمی‌آورد (فردوسی، 1386: 2/ 92)، بهزاد نیز خویش­کاری جنگاوری خود را در منظومۀ سیاوش‌نامه، با کشتن جلادان و چند تن از لشکریان افراسیاب آشکار می‌کند؛ در حالی‌که در شاهنامه سخنی از حملۀ بهزاد به تورانیان نرفته است.

1 -8- جنازه را به امانت به خاک­سپردن

یکی دیگر از نکات منحصربه­فرد منظومۀ سیاوش‌نامه که در داستان سیاوش شاهنامه سخنی از آن نرفته است، رسم باستانی گذاشتن جنازه به­صورت امانت در خاک است. بر اساس این رسم آیینی، بـرای مدتی کـوتاه و بـه‌دلیل اضطـرار، جسد را در جایی دفن می­کردند و بعد از رفع موانع، آن را به قبر اصلی انتقال می­دادند. داستان سیاوش یک داستان ‌‌‌اسطوره‌ای ـ حماسی است و باید در جزءجزء داستان ژرف‌نگری شود. آن­چه از مطالعات اسطوره‌شناسی برمی‌آید این است که نزد اقوام باستانی از جمله ایرانیان باستان، زمین (خاک) عنصری مادینه است و اصطلاحاتی مانند «مام زمین» یا «مادر طبیعت» از همین اندیشه ریشه می‌گیرند. «زمین همۀ موجودات را می‌زاید، به آنان قوت و توشه می‌رساند و سپس جرثومۀ پربار را از آنان بازمی‌ستاند» (الیاده، 237:1389). زمین با کودکان و پاکان مهربان است و بعد از مرگ، آن­ها را در آغوش خویش فرو می‌برد و آن­ها را بخشی از وجود خود می‌کند تا دوباره آن­ها را در قالب گیاه یا درختی پربار بزاید.

وطن نیز به­عنوان «زمین» و «مادر مهین» هر انسانی معروف است. «زن نیز هم­چون زمین زاینده است؛ بنابراین این باور بنیادین که مادر نماد و نمایندۀ مادر کبیر زمین است، در سراسر گیتی رواج داشته است» (اردستانی رستمی، 1393: 29). آرزوی خاک­شدن در سرزمین مادری، صورتی عرفی و دنیوی از زادبوم‌گرایی و نیاز بازگشت به خانۀ خویش است (الیاده، 1389: 248). در ایران نیز این آرزو وجود داشت و شاهان ایرانی از جمله شاهان هخامنشی پای‌فشاری می‌کردند که در سرزمین فارس، که سرزمین اجدادی آن­ها بود، دفن شوند. یکی از این نمونه‌ها مقبرۀ کوروش در پـارسه‌گرد و بنای تخت جمشید بـه­عنوان کـاخی برای برگزاری مراسم نوروز است که در واقع جشن فـره‌وشی‌ها تلقی می­شود (بهار، 173:1384).

  سیاوش یکی از پاکان و شاه‌زادگان ایرانی به­شمار می­رود و در سرزمین دشمن (سرزمین تیرگی‌ها و تباهی‌ها) بی‌گناه کشته می‌شود، اما بایسته و شایسته این است که در خاک پاک وطن خود بیارامد؛ از این‌روی، نزدیکان سیاوش از جمله فرنگیس، سیاوش را به­صورت امانت در هندوستان (که در سیاوش‌نامه ضمیمۀ خاک توران و محل ایجاد سیاوش‌گرد بوده است) به خاک می‌سپارند تا به­محض ایجاد شرایط مناسب جنازۀ او را به ایران منتقل کنند:

کردش شوور شیــن وه دیده‌ی نمین
واتش ئه‌ی زه‌مین زه‌ره هووشت بوو
ونه‌ت نه‌ره‌نجوو شـــاه کـــه‌مه‌رلال

ئامانــه‌ت شاه بداش وه زه‌مین
شه‌زاده‌ی که‌یان سپه‌ردم وه توو
منه‌ت بــــاردم تا وه هزار سال
      (کندوله‌ای کرمان­شاهی، 95:1394/770-772)

برگردان: (فرنگیس) با دیده‌ای اشک­بار بر جنازۀ سیاوش شیون و زاری کرد و شاه (سیاوش) را به امانت به خاک سپرد/ گفت: ای زمین هشیار باش و به حرف­هایم دقت کن، من شه­زادۀ کیانیان را به تو می‌سپارم/ مراقب باش که سیاوش امانت است و نباید از تو برنجد (مبادا پوسیده شود)، در این­صورت من تا ابد وام­دار محبت و مهربانی تو خواهم ماند.

در ادامۀ داستان و هنگام لشکرکشی رستم به توران، او پس از تخریب توران، جسد سیاوش را از خاک بیرون می‌آورد و با خود به ایران می‌برد:

یاوا وه گونبه‌د قه‌بر شای ئیران
قه‌برش شکاوان شیران سه‌روه‌ر

نگای نه‌خشش کرد سه‌رداران ئیران
نه‌عش سیاوه‌ش به‌رئاوردن ئه‌و ده‌ر
                      (همان: 113/ 1016-1017)

برگردان: (رستم) به گنبد قبر سیاوش آمد و سرداران ایرانی به نقش و نگار قبر نگریستند/ دلیران ایران قبر او را شکافتند و نعش سیاوش را از خاک درآوردند:

دومای زاری و شین چه‌ند ئه‌فسووس وه‌ردن

نه‌عش شه‌زاده نه‌و جا هور گردن
                                  (همان:114/1027)

برگردان: بعد از گریه و شیون و افسوس فراوان، نعش شاه‌زاده را به ایران بازگرداندند.

 

 

­1- 9- انگیزۀ اصلی رستم در انتقام‌جویی از عاملان مرگ سیاوش

یکی دیگر از موضوعاتی که در سیاوش‌نامه دیده می­شود، ولی در شاهنامه از آن سخنی به میان نیامده، علت خشم و خروش عجیب رستم و خاندان زال در مرگ سیاوش است. بنا بر توضیحات پیشین، کاووس سیاوش را به ازای سهراب به رستم می­دهد. طبیعی است که بعد از مرگ سیاوش، رستم که در حکم پدرخواندۀ اوست، صاحب­عزای او شود و به دنبال انتقام از عاملان این فاجعه در ایران و توران باشد. عاملان داخلی قتل سیاوش، کاووس و سودابه‌اند و از این‌روست که کی­کاووس از این ماجرا بیمناک است.

در شاهنامه سخنی از فرزندخواندگی سیاوش برای رستم نیست؛ از این­رو، خشم و خروش رستم در مرگ او عجیب به‌نظر می‌رسد، اما در این نسخۀ محلی از علت اصلی جوش و خروش رستم پس از مرگ سیاوش پرده برداشته می‌شود. سیاوش فرزندخواندۀ رستم است و عشق رستم به او از این­جهت است. بعد از مرگ سیاوش، رستم لحظه‌ای آرام و قرار نمی‌گیرد و خود و خاندانش صاحبان اصلی عزا و انتقام‌گیرندگان جدّی سیاوش می‌شوند:

وات ئه‌ر شار توور نه‌که‌رووم ویران
ئه‌ر گه‌نج مالش غاره‌ت نه‌کـه‌رووم
ئه‌گه‌ر ئه‌سیرش نـاوه‌رووم وه زوور

ئـــه‌ر ئـــــه‌سیر توور نارم وه ئیران
ئه‌ر شــارش وه نه‌فن ئاگر نه‌ده‌رووم
بزان که‌نیـــــــزم من په‌ی شاه توور
                     (همان:102-103/ 873-878)

برگردان: رستم (با شنیدن خبر مرگ سیاوش) گفت: اگر توران را ویران نکنم و همۀ اهالی آن‌جا را به اسیری به ایران نیاورم/ اگر تمام گنجینه‌های توران را غارت نکنم و اگر توران را با آتش نسوزانم و اگر بزرگانش را به زور اسیر نکنم، چنین بدان که من یکی از کنیزان افراسیابم.

زال زه‌ر واتــش فه‌رزه‌ند پر ســـام
شاه توور وه دیل خه‌ستـه‌ی عوریان
په‌ریـــــم وه زنده باوه‌ره وه زوور
ژه داغ سیــاوه‌خش پلاس مه‌پووشم

هـــــون سیاوه‌خش بگیرو و ته‌مام
وه پـــای پیـــاده وه دیده‌ی گریان
شـــای ئه‌فراسیاب گه‌رسیوه‌ز کوور
یه‌ک جامی نه خون حه‌لقش بنووشم
                             (همان:105/903-906)

برگردان: زال زر به رستم گفت: ای فرزند سام! تمام و کمال، انتقام خون سیاوش را بگیر/ افراسیاب را با بی­رحمی و پای پیاده و دیدۀ گریان/ زنده و با خشم هم­راه با گرسیوز برایم بیاور/ من زین پس، از داغ مرگ سیاوش پلاس می‌پوشمو (پس از کشتن افراسیاب و گرسیوز) جامی از خون گلوی آنان می‌نوشم.

 نوشیدن جامی از خون دشمن که در سخن زال مشهود است، به یکی از آیین‌های کهن خون‌خواهی و نشان‌دادن شدت تنفر از دشمن که پیشینه‌ای هندواروپایی دارد، اشاره می‌کند (کیا، 138:1375). «هرودت» نیز بیان داشته است که سکاها خون نخستین کسی را که در جنگ می‌کشتند، می‌نوشیدند (Herodotus,1957:2/ 261-262). رستم و فرزندان او در شاهنامه بارها از سوی دیگران با عنوان سگزی مورد خطاب قرار گرفته­اند که این واژه حاکی از پیوند خاندان زال و رستم با سکاها است (طاهری، 1391: 137). آیدنلو معتقد است که در بعضی از نمونه‌های خوردن خون دشمن ‌ـ ‌مثلاً سنت سکاها‌ ـ شاید غیر از دشمنی و نفرت، پندارهایی مانند به‌دست­آوردن قدرت و صلابت هماورد با نوشیدن خون او و نیز ایجاد ترس و سستی در سپاه دشمن با این رفتار ددمنشانه مؤثر بوده است (آیدنلو، 19:1389).

1- 10-­ تفاوت در چه­گونگی مرگ سودابه و کاووس

در شاهنامه، مرگ کاووس پس از پیروزی نهایی کی­خسرو بر تورانیان رخ می­دهد (فردوسی، 325:1386)، اما در سیاوش‌نامه، کی­کاووس از این که رستم پس از بازگشت از جنگ توران برای انتقام به سراغ او برود، واهمه دارد و وحشت از رفتار رستم، مایۀ مرگ او می‌شود:

وه فـــــه‌تح فرسه‌ت شیر داغستان
ژه سه‌ر وه‌قت‌دا که‌یکاوس هه‌م مرد

هه‌ر تا ک یاوان وه ملک ئیران
ژه ســام روسته‌م زاله به‌رئاورد
      (کندوله‌ای­کرمان­شاهی، 1394: 116/ 1052-1053)

برگردان: بعد از فتح توران، همین‌که رستم داغ­دار به ایران آمد/ در همان موقع کاووس مرد، او از ترس رستم وحشت کرد و مرد.

 دربارۀ چه­گونگی مرگ سودابه به دست رستم نیز در دو روایت، تفاوتی دیده می­شود. در شاهنامه چون رستم، سودابـه و دسیـسه­های او را عامل اصلی کشته­شدن سیاوش می­داند، پس از مرگ سیاوش به کین­خواهی او، سودابه را موی‌کشان از شبستان بیرون می­کِشد و با خنجر دو نیمه می­کند:

به خنجر به دو نیمه کردش به راه

نجنبید بر تخت کاووس شاه
                         (فردوسی، 1386: 2/ 383)

اما در سیاوش‌نامه رستم بنا بر رسمی کهن، دستور می­دهد که موی سودابه را به دم قاطر ببندند و او را روی زمین بکشند:

روستــه‌م فـــه‌رمان دا دو قاتر ئاورد
سپه‌ردش وه ده‌ست دو چابوک سوار
سواران وه جه‌خت قــاتـــران بردن

گیســـــان بانوو نه دومش به‌ند کرد
وات ده‌ور بده‌ن پیش تا واده‌ی ئیوار
تا واده‌ی ئیــــــوار که‌له‌ش ئاوردن
     (کندوله‌ای­کرمان­شاهی،1394: 108-109/ 953-955)

برگردان: رستم فرمان داد که دو اَستر بیاورند و گیسوان سودابه را به دُم آن­ها ببندند/ سودابه را به دو چابک‌سوار سپرد و به آن­ها گفت که تا غروب سودابه را بر روی زمین بکشند/ آن سواران به­سرعت اَسترها را تاختند و هنگام غروب سر سودابه را برای رستم آوردند.

 بستن مرد یا زن خائن به دم اسب (یا استر) و کشیدن او بر روی زمین، از شیوه‌های معمول مجازات، به­ویژه دربارۀ زنان بدکاره و پیمان‌شکن است (مارزلف، 45:1376). در منظومۀ کُردی لاس و خزال نیز جزای دختر خطاکار، بستن او به دم قاطر است (آیدنلو، 112:1379). این نوع مجازات، یکی از مجازات‌های کهن است که علاوه ‌بر متون کُردی، در متون فارسی نیز شواهدی دارد. به­عنوان مثال، شاپور دستور می‌دهد ضیزن را که عاشق او شده و به پدرش خیانت کرده و قلعۀ پادشاهی پدر را به شاپور سپرده است، به دم اسب ببندد و بر زمین بکشند (زریاب‌خویی، 1357: 189-191). این نوع مجازات در داستان‌های غیرایرانی نیز دیده می‌شود (پراپ، 131:1368).

1 -11-­ پادشاهی زال بعد از کی­کاووس

تفاوتی دیگر که در دو روایت دیده می­شود این است که در شاهنامه کی­کاووس بعد از جنگ بـزرگ کی­خسـرو با افراسیاب و پیروزی نهایی او بـه مـرگ طبیـعی می­میرد و کی­خسرو جانشین او می­شود، اما در روایت کردی بعد از مرگ کی­کاووس ایران به­مدت سی­سال پادشاه ندارد و کشور درگیر جنگ داخلی و آشوب و غارت می‌شود. مردم شکایت به زال می‌برند و او پادشاه می‌شود:

ده‌رده‌م ســــوار بی چـه‌نی فه‌رزه‌ندان
ته‌شریف برد وه بان ته‌خت کاوس‌شاه

وه ته‌عجیل رو کرد په‌ی ملک ئیران
تــــاج کــــه‌یــانی نه که‌له‌ش نیا
        (کندوله‌ای­کرمان­شاهی، 1394: 117/1067-1068)

 

برگردان: (زال) به­سرعت به هم­راه فرزندانش بر اسب سوار می‌شود و با شتاب به ایران می‌آید/ بر تخت کاووس جلوس می‌کند و تاج پادشاهی بر سر می­نهد.

زال هفت سال پادشاه ایران می­شود و کشور را اداره می‌کند و بعد از این مدت از شاه‌زادگان و بزرگان ایران می‌خواهد از میان خود یکی را برای پادشاهی برگزینند، اما کسی را شایسته نمی‌یابند. از این­روی، زال از منجمان می‌خواهد آیندۀ پادشاهی ایران را پیش­گویی کنند. آن­ها با حساب‌های رمل و اسطرلاب به این نتیجه می‌رسند که:

واتن ژه کتاب وه‌یته‌ور ئـــاگاهه‌ن
نامش که‌یخه‌سره‌و زه‌رین کولاهه‌ن
ژه نه‌سل که‌یان بــوله‌ند ئه‌خته‌ره‌ن
ئه‌و به ده‌ست گیف مه‌یوو وه ئیران

شای ئیران ژه نه‌سل سیاوه‌خش شاهه‌ن
هـــه‌م ژه کــــه‌ناچــه‌ی ئه‌فراسیاوه‌ن
ئه‌لاجش بـــه ده‌ست گیف سه‌روه‌ره‌ن
مـــه‌یوو وه جـــــاه‌دار پادشای که‌یان
                           (همان:119/1095-1098)

برگردان: گفتند در کتاب این‌گونه ذکر شده است که پادشاه ایران از نسل سیاوش خواهد بود/ نام او کی­خسرو زرین‌کلاه است و مادرش دختر افراسیاب است/ او از نسل کیانیان بلند اختر است و علاج آوردن او به دست گیو است/ او به دست گیو به ایران می‌آید و جانشین پادشاه کیانیان می‌شود.

به­علاوه، در شاهنامه وجود کی­خسرو با خوابی که گودرز می‌بیند آشکار می‌شود (فردوسی، 1386: 2/ 413)، اما در سیاوش‌نامه، منجمان آوردن کی­خسرو به­دست گیو را پیش‌بینی می‌کنند.

نتیجه­گیری

برایند مطالعۀ تطبیقی داستان سیاوش در شاهنامه و سیاوش­نامۀ کُردی بیان­گر آن است که اگرچه طرح و چهارچوب کلی دو روایت با یک­دیگر هم­پوشانی دارند، تفاوت­هایی بنیادین نیز میان آن­ها دیده می­شود و همین تفاوت‌ها گویای آن است که منظومۀ کردی تقلید محض از داستـان سیاوش در شاهنامه نیست و سـراینـدۀ آن از نـوجویی و آفرینش­­های ادبی نیـز غافل نبـوده است. در بیـان برجسته­ترین تفاوت­های دو روایت می­توان بـه این موارد اشاره کرد: 1)­ در شاهنامه منجمان سیـاوش را مـایۀ جنـگ و خون­ریزی و تباهی نمی­دانند، تنها بخت او را خفته می­بینند؛ کی­کاووس از بخت بد او به یزدان پناه می‌برد و چاره را در آن می­بیند که با پیش­نهاد رستم موافقت کند و فرزندش را به او بدهد تا شاید بخت او تغییر کند، اما در سیاوش­نامه، ستاره‌شمار این کودک را مایۀ تباهی و آشفتگی و جنگ و خون­ریزی معرفی می­کند. بنابراین، کی­کاووس چاره را در کشتن او می­بیند. زال شفاعت می­کند، اما بی­نتیجه­بودن پای­مردی زال، خشم رستم را برمی‌انگیزد و او سیاوش را «به­عنوان خون‌بهای سهراب» و با قهر و جبر از کی­کاووس می‌گیرد و این یکی از اساسی‌ترین تفاوت­های دو روایت است؛ 2)­ در شاهنامه، سیاوش درحالی‌که قصد جانشینی کاووس را ندارد، از رستم می­خواهد که به­منظور دیدار پدر به ایران بازگردند، اما در سیاوش­نامه رستم به­ اصرار، سیاوش را جهت جانشینی پدر به بازگشت به ایران تشویق و تحریک می­کند؛ 3) در شاهنامه، سودابه به دروغ و گزافه ادعا می‌کند که به­دلیل کتک­خوردن از سیاوش سقط جنین کرده است، اما در روایت کُردی به­وضوح از سیلی‌زدن سیاوش به سودابه سخن رفته است؛ 4)­ در شاهنامه سخنی از خواست سیاوش برای پناهنده‌شدن به توران نیست، بلکه او فقط از افراسیاب می‌خواهد که راه را برایش باز کند تا به سرزمینی غیر از ایران برود، اما در روایت کُردی، قصدسیاوش پناهندگی در توران­زمین و پیمان­بستن با دشمنان پدر است؛ همان توطئه‌ای که همواره کاووس از آن بیمناک بوده است؛ 5)­ در شاهنامه، عامل اصلی کشته­شدن سیاوش، دسیسه­ها و سخن­چینی­های گرسیوز است، اما در سیاوش‌نامه سخن از مکر و توطئۀ فرمان‌دهان توران است؛ به­علاوه، چه­گونگی بدبین­کردن افراسیاب به سیاوش به­وسیلۀ غرض‌ورزان نیز در دو روایت متفاوت است؛ 6)­ کی­کاووس در شاهنامه به مرگ طبیعی می­میرد، اما در سیاوش­نامه از ترس انتقام­جویی رستم می‌میرد. سودابه نیز در شاهنامه به­ دست رستم با خنجر دو نیمه می­شود، ولی در روایت کُردی به دستور رستم موی او را به دُم قاطـر می‌بندند و روی زمین می­کـشند؛ 7) در شاهنامه بعـد از مرگ کی­کـاووس، کی­خسرو جانشین او می­شود، اما در سیاوش‌نامه، بعد از مرگ کی­کاووس، زال به­مدت هفت سال بر تخت پادشاهی ایران می‌نشیند؛ 8) از دیگر تفاوت‌های اساسی دو روایت، پیوند رازآمیز سیاوش­نامه با فضای مه­آلود اساطیر است. در سیاوش­نامه، سیاوش در لحظۀ مرگ از باد می‌خواهد که خبر مرگش را به گوش رستم بـرساند و ایـن بـه یکی از خویش­کاری­های ایزد «وایو» در اساطیر اشاره دارد. سپردن جنازه به خاک و بعد بیرون‌آوردن جسد و انتقال آن به سرزمین یا وطن خود، نسبت‌دادن صفت «بحری» به اسب سیاوش و دیگر پهلوانان خاندان رستم نیز از دیگر جلوه‌های پررنگ اساطیر در روایت کُردی است. 

پی­نوشت­

[1]. دربارۀ نقش باد در مرگ بنگرید به (اردستانی رستمی، 1394: 113-119).

 



*  .z.jamshidi@hsu.ac.ir

** . a.mohammadian37@gmail.com

فهرست منابع
- آیدنلو، سجاد. (1379). شاهنامه و ادب عامیانۀ کردی، اورمیه: صلاح‌الدین ایوبی.##
-­ آیدنلو، سجاد. (1386). «اسب دریایی در داستان­ های پهلوانی»، از اسطوره تا حماسه، هفت گفتار در شاهنامه­ پژوهی، جهاد دانش­گاهی مشهد، صص 107-124.##
- آیدنلو، سجاد. (1388). «سیاوش، مسیح و کی­خسرو (مقایسه­ ای تطبیقی)»، فصل‌نامۀ پژوهش‌های ادبی، سال 6، شمارۀ 23، بهار 1388، صص 9- 44.##
-­ آیدنلو، سجاد. (1389). «بررسی و تحلیل چند رسم پهلوانی در متون حماسی»، فصل‌نامۀ تخصصی پیک‌ نور زبان و ادبیات فارسی، سال اول، شمارۀ اول.##
-­ ­اردستانی رستمی، حمیدرضا. (1393). «اسطورۀ زادن زروان؛ گذار از زن سروری به مردسالاری و انعکاس آن در شاهنامه»، مجلۀ شعرپژوهی، سال ششم، شمارۀ اول، پیاپی 19، صص 27-54.##
-­ اردستانی رستمی، حمیدرضا. (1394). زُروان در حماسۀ ملّی ایران، تهران: نشر و پژوهش شیرازه.##
-­ بوره‌که‌یی (صفی‌زاده)، صدیق. (1361). فرهنگ ماد (کردی به فارسی)، جلد اول، تهران: ادبیات ایران.##
-­ الیاده، میرچا. (1389). رساله در تاریخ ادیان، ترجمۀ جلال ستاری، تهران: سروش.##
-­ بهار، مهرداد. (1384). از اسطوره تا تاریخ، تهران: نشر چشمه.##
-­ بیرانوند، یوسف ­علی، قاسم صحرایی، علی حیدری و محمدرضا جلیلیان. (1395). «بررسی تطبیقی شخصیت­ ها و کارکردهای آن­ها در داستان سیاوش و رامایانا»، مجلۀ زبان و ادبیات فارسی (نشریۀ سابق دانش­کدۀ ادبیات دانش­گاه تبریز)، سال 69، پاییز و زمستان 95، صص 2- 15.##
-­ پراپ، ولادیمیر. (1368). ریخت‌شناسی قصه‌های پریان، فریدون بدره‌ای، تهران: توس.##
-­ چمن‌آرا، بهروز (1390)، «درآمدی بر ادب حماسی و پهلوانی کردی با تکیه بر شاهنامۀ کردی»، جستارهای ادبی، شمارۀ 172، سال 44، صص 119-149.##
-­ حسام­ پور، سعید. (1388). «بررسی تطبیقی ساختار داستان­ های شیر و گاو در کلیلهودمنه و افراسیاب و سیاوش در شاهنامه»، مجلۀ بوستان ادب دانش­گاه شیراز، دورۀ اول، شمارۀ اول، بهار 1388، صص 73-89.##
-­ رضایی دشت­ ارژنه، محمود و پروین گلی­زاده. (1390). «بررسی تحلیلی  تطبیقی سیاوش، اوزیریس و آتیس»، فصل­نامةادبیاتعرفانیواسطوره­­شناختی، سال 7، شمارۀ 22، بهار 1390، صص 57-83.##
-­ ریاحی‌امین، زهرا و فؤادی، طاهره. (1395). «بازتاب خویش­کاری وایو در منظومه‌های حماسی ملّی»، مجلۀ شعرپژوهی دانش­گاه شیراز، سال هشتم، شمارۀ اول، بهار 1395، پیاپی 27، صص 131-156.##
-­ زریاب‌خویی، عباس. (1357). افسانۀ فتح الحضر در منابع عربی و شاهنامه، شاهنامه­شناسی، تهران: بنیاد شاهنامه، صص187-201.##
-­ زنر، آر. سی. (1375). طلوع و غروب زرتشتی‌گری، ترجمۀ تیمور قادری، تهران: فکر روز.##
-­ شریفی، احمد. (بهار 1374). «شاهنامۀ کردی، اثری مستقل یا ترجمه‌ای از شاهنامۀ فردوسی»، فرهنگ، شمارۀ شانزدهم.##
-­ صالحی، ملا­محی‌الدین. (1380). سرود بادیه، سنندج: کردستان.##
-­ طاهری، محمد. (1391). «جای­گاه و تأثیر قوم سکایی در تاریخ و شاهنامۀ فردوسی»، متن‌شناسی ادب فارسی، دورۀ جدید، سال چهارم، شمارۀ 1، پیاپی 13، صص 125-146.##
-­ فردوسی، ابوالقاسم. (1386). شاهنامه، ج 2 و 3، به کوشش جلال خالقی مطلق، تهران: مرکز دایره­ المعارف بزرگ اسلامی.##
- فرنبغ دادگی. (1369). بن‌دهش، ترجمۀ مهرداد بهار، تهران: توس.##
-­ قائمی، فرزاد و یاحقی، محمدجعفر. (1388). «اسب، پرتکرارترین نمادینۀ جانوری در شاهنامه و نقش آن در تکامل کهن‌الگوی قهرمان»، فصل‌نامۀ زبان و ادب پارسی، شمارۀ 42، صص 9-26.##
-­ کریستین‌سن، آرتور. (2535). آفرینش زیان­کار در روایات ایرانی، ترجمۀ احمد طباطبایی، تبریز: دانش­کدۀ ادبیات تبریز.##
-­ کندوله‌ای کرمان­شاهی، الماس خان. (1394). سیاوش‌نامه، تصحیح، مقدمه و تعلیقات خلیل بیگ‌زاده، تهران: یار دانش.##
-­ کندوله‌ای، الماس خان. (1373). شیرین و فرهاد، تصحیح امین گجری، قم: سینا.##
-­ کیا، خجسته. (1375). قهرمانان بادپا در قصه‌ها و نمایش‌های ایرانی، تهران: مرکز.##
-­ گجری (شاهو)، امین. (1378).از بیستون تا دالاهو، تهران: مه.##
-­ مارزلف، اولریش. (1376). طبقه‌بندی قصه‌های ایرانی، تهران: سروش.##
-­ ممتحن، مهدى و پریسا داوری. (1389). «دو زن، مقایسة سودابه و زلیخا در داستان سیاوش (با نگرش فردوسی) و داستان یوسف (به روایت قرآن)»، فصل­نامۀ مطالعات ادبیات تطبیقی، سال چهارم، شمارۀ 13، بهار 1389، صص 173-201.##
­-­ Herodotus. (1957). With an English Translation by A.D.Gollery, Harvard University Press, London, in Four Volumes.##