بررسی تحلیلی روایت «کی‌خسرو» در منطقة ماصَرم

نوع مقاله : مقاله پژوهشی

نویسندگان

1 استادیار دانشگاه جهرم

2 استاد بخش زبان و ادبیات فارسی دانشگاه شیراز

چکیده

چکیده
کی­خسرو، یکی از پادشاهان نام­دار کیانی است که داستان­های مربوط به او، بخشی جالب توجه از شاهنامة فردوسی را به خود اختصاص داده است. هر چند فردوسی به همة دوره­های زندگی کی­خسرو از تولد تا مرگ پرداخته است، به نظر می­رسد دوران کودکی و به ویژه پایان مرموز زندگی کی­خسرو بیش­تر مورد توجهِ عامة مردم بوده و بیش­تر محل افسانه­سرایی قرار گرفته است. یکی از این گونه روایت­ها، روایتی است که یکی از نقالان روستای ماصرم، روستایی در 40 کیلومتری جنوب غرب شیراز، به نام «خاور قشنگ» روایت می­کند. این روایت به گونه­ای شگرف، آمیزه­ای از چندین روایت اسطوره­ای، حماسی، دینی و تاریخی است؛ به گونه­ای که جز در برخی از خطوط داستان، کم­تر شباهتی به روایت شاهنامه دارد. به دیگر سخن، این روایت آمیزه­ای از ماجراهای مربوط به کوروش، فریدون، ضحاک، مریم مقدس، موسا و... است. در این روایت تنها به چگونگی تولد کی­خسرو، بزرگ شدن او، قیام علیه پدر بزرگش و در نهایت فرجام کار او پرداخته شده و گویا دیگر ماجراهای مربوط به کی­خسرو به دست فراموشی سپرده شده است. گفتنی مهم این­که اغلب کهن­سالان این دیار نیز داستان را از یاد برده­اند و تنها برخی از آن­ها، بخش­هایی محدود از داستان را روایت می­کنند. نگارندگان در ایــن جستار کوشیده­اند افزون بر ثبت روایتی که پیش از این در هیچ منبعی مکتوب نشده است، به بررسی و تحلیل محتوای داستان بپردازند.

کلیدواژه‌ها


عنوان مقاله [English]

Analytic study of the Tale of Kaykhosrow in Masaram region

نویسندگان [English]

  • azim jabbareh naserou 1
  • nohammad hossein karami 2
1 university of jahrom
2 shiraz university
چکیده [English]

Abstract
Kaykhosrow is one of the prominent Kiani kings whose tales constitutes the most captivating part of Shahnameh to itself.  Although Ferdowsi had dealt with all periods of his life from birth to death, yet it seems that his childhood and in particular his mysterious end received more attention by the public all the more reason for being a target for weaving myths around it.  One such narrative is the one narrated by one of the naqqals named Khavar Ghashang in the village of Masaram situated 40 km southwest of Shiraz. This extraordinary narrative is an amalgam of several mythological, epic, religious, and historical narratives to an extent that apart from certain story lines it does not seem to resemble much to its Shahnameh counterpart.  In other words this narrative is a fusion of different adventures related to Cyrus, the great, Feraydun, Zahhak, Holy Mary, and Moses.  This article focuses on parts of the narrative concerning the events surrounding Kaykhosrow’s birth, his growing up, his uprising against his grandfather and finally his fate.  It is assumed that other areas of his life were gradually forgotten since most elders in Masaram cannot recall the story and only a few narrate limited part of the tale.  The purpose of this article is to record this narrative which is not cited in any sources and also to study and analyze its content.

کلیدواژه‌ها [English]

  • Khavar Ghashang
  • naqqali narrative
  • Kaykhosrow
  • Masaram

بررسی تحلیلی روایت «کی­خسرو» در منطقة ماصَرم

عظیم جبّاره ناصرو*

استادیار دانش­گاه جهرم، ایران

محمّدحسین کرمی**

استاد دانش­گاه شیراز، ایران

تاریخ دریافت: 19/1/1397

تاریخ پذیرش:  5/6/1399

چکیده

کی­خسرو، یکی از پادشاهان نام­دار کیانی است که داستان­های مربوط به او، بخشی جالب توجه از شاهنامة فردوسی را به خود اختصاص داده است. هر چند فردوسی به همة دوره­های زندگی کی­خسرو از تولد تا مرگ پرداخته است، به نظر می­رسد دوران کودکی و به ویژه پایان مرموز زندگی کی­خسرو بیش­تر مورد توجهِ عامة مردم بوده و بیش­تر محل افسانه­سرایی قرار گرفته است. یکی از این گونه روایت­ها، روایتی است که یکی از نقالان روستای ماصرم، روستایی در 40 کیلومتری جنوب غرب شیراز، به نام «خاور قشنگ» روایت می­کند. این روایت به گونه­ای شگرف، آمیزه­ای از چندین روایت اسطوره­ای، حماسی، دینی و تاریخی است؛ به گونه­ای که جز در برخی از خطوط داستان، کم­تر شباهتی به روایت شاهنامه دارد. به دیگر سخن، این روایت آمیزه­ای از ماجراهای مربوط به کوروش، فریدون، ضحاک، مریم مقدس، موسا و... است. در این روایت تنها به چگونگی تولد کی­خسرو، بزرگ شدن او، قیام علیه پدر بزرگش و در نهایت فرجام کار او پرداخته شده و گویا دیگر ماجراهای مربوط به کی­خسرو به دست فراموشی سپرده شده است. گفتنی مهم این­که اغلب کهن­سالان این دیار نیز داستان را از یاد برده­اند و تنها برخی از آن­ها، بخش­هایی محدود از داستان را روایت می­کنند. نگارندگان در ایــن جستار کوشیده­اند افزون بر ثبت روایتی که پیش از این در هیچ منبعی مکتوب نشده است، به بررسی و تحلیل محتوای داستان بپردازند.

کلیدواژه­ها: خاور قشنگ، روایت نقالی، کی­خسرو، ماصرم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مقدمه

کی­خسرو، یکی از شخصیت­های نام­دار شاهنامه است که بخشی قابل توجه از حجم این اثر را به داستان­ها و روایت­های مربوط به خود اختصاص داده است. بر اساس شاهنامه، کی­خسـرو، فرزند سیاوش و جانشین کی­کـاووس در سلسلة کیـانیـان است. کی­خسرو در شاهنامه پادشاهی دادگر معرفی می­شود. نام کی­خسرو در اوستا همواره به خوبی و نیکی آمده و نام او در شمار جاویدانان و پیروان آیین راستی است (اوستا، 1370: 306، 349، 456، 476؛ نیز پورداوود، 1356: 103-104). در متون پهلوی افزون بر صفات یاد شده، یاور سوشیانت و بر زمین نشانندة گنگ­دژ معرفی شده است (فرنبغ دادگی، 1369: 90-91، 138-140؛ روایت پهلوی، 1368: 60-61؛ مینوی خرد، 1346: 10-11، 45-46). در منابع تاریخی دورة اسلامی نیز کی­خسرو پادشاهی نیک خصال معرفی می­شود تا آن­جا که برخی از منابع، مقامی پیام­برگونه برای او قائل می­شوند (دینوری، 1364: 37-38؛ مسعودی، 1389: 85؛ بلعمی، 1352: 598؛ گردیزی، 1363: 47-49؛ 42-44؛ ثعالبی، 1368: 138، 141-143، 146-1519).

شخصیت آرمانی کی­خسرو، دادگری او و به­ویژه فرجام پیچیده و مرموز زندگی­اش سبب شده است در ذهن و زبان مردم عامه نیز جای­گاهی ویژه­ داشته باشد و همواره دربارة او و زندگی­اش افسانه­هایی روایت شود. هر چند کی­خسرو جزو شخصیت­های محدود شاهنامه است که زندگیش از آغاز تا مرگ به گونه­ای کامل روایت شده است، اما روایت­های شفاهی و نقالی موجود نشان می­دهد عامة مردم بیش­تر به پایان مرموز زندگی کی­خسرو علاقه نشان داده­اند و در این باره بیش­تر داستان­سرایی کـرده­اند. یکـی از روایت­های شفاهی و نقّالی که تاکنون در هیچ سند مکتوبی تدوین نشده است، روایتی است که در روستای ماصرم،1 در جنوب غربی شیراز، و از سوی «خاور قشنگ» روایت می­شود. این روایت به گونه­ای شگفت با روایت­های تاریخی، حماسی، اسطوره­ای و مذهبی آمیخته است؛ چنان­که گویی ماجرای کی­خسرو در میان چندیـن داستان دیگر روایت می­شود. با توجه به اهمیت این­گونه از روایت­ها در مطالعات ادبی و مردم­شناسی و نگرانی از نابودی آن­ها، نگارندگان به گردآوری و تحلیل آن اقدام کردند.

پیشینة تحقیق: پیش از این دربارة کی­خسرو پژوهش­هایی بسیار انجام شده است که می­توان آن­ها را به دو دسته تقسیم کرد: دستة نخست آثاری است که به بررسی داستان کی­خسرو در شاهنامه و یا اوستا و متون پهلوی پرداخته­اند و یا با روی­کرد نقد اسطوره­ای یا دید عرفانی، داستان کی­خسرو را بررسی کرده­اند. برای نمونه فرزاد قائمی(1389) در مقالة «تحلیل داستان کی­خسرو در شاهنامه بر اساس روش نقد اسطوره­ای» به بررسی داستان کی­خسرو در شاهنامه پرداخته و کوشیده است چرخة تغییرات اسطورة او را بر اساس روی­کرد نقد اسطوره­ای تحلیل کند. ابوالقاسم اسماعیل­پور (1389) در مقالة «اسطورة کی­خسرو در شاهنامه» به بررسی و تحلیل محتوای داستان کی­خسرو در شاهنامه پرداخته است. سجاد آیدنلو (1388) در مقالة «سیاوش، مسیح (ع) و کی­خسرو» همانندی­های میان شخصیت مسیح و سیاوش و نیز مشابهت­های کی­خسرو و مسیح را برشمرده است. همین نویسنده (1383) در مقالة «جام کی­خسرو و جمشید» به بررسی بن­مایة نمادین جام پرداخته است. مهردخت برومند (1356، 1357) در چهار مقاله­ با عنوان «سرگذشت کی­خسرو» شخصیت کی­خسرو را در اوستا، متون پهلوی و... بررسی کرده است. فهیمه خراسانی و حسین­علی قبادی (1393) در مقالة «خوانشی پدیدارشناسانه از داستان کی­خسرو» بر پایة نظریة پدیدار شناسانة ادموند هوسرل، مسألة بازگشت به اصل را در داستان کی­خسرو بررسی کرده­اند. علی اصغر مظاهری (1369) در مقالة «برداشتی از پیوستن کی­خسرو به سروش فردوسی» و بهمن حمیدی (1370) در مقالة «رستم؛ نمازگزار کیش کی­خسروی» به مرور معنایی داستان پرداخته­اند. محمدرضا راشد محصل (1357) در مقالة «داستان کی­خسرو در شاهنامه؛ بیان یک پیروزی یا تمثیل یک فاجعه» از دید ارتباط با تقدیرگرایی و اورنگ خضرایی (1369) نیز در مقالة «جنون فرزانگی؛ نگرشی به سیمای کی­خسرو» با تمرکز بر سیر استحالة درونی شخصیت کی­خسرو در بررسی روایت مفهومی او کوشیده­اند.

دستة دوم آثاری است که به بررسی و یا ذکر روایت­های مردمی داستان کی­خسرو پرداخته است. انجوی شیرازی در کتاب فردوسی­نامه بخشی از این روایت­ها را گردآوری کرده است (انجوی شیرازی، 1369: 2/290-297؛ 3/168-182). سجاد آیدنلو (1396) نیز در مقالة « سگ کی­خسرو (نکته­ای اساطیری در یکی از گزارش­های شفاهی – مردمی داستان غیبت کی­خسرو)» به بررسی داستانی عامیانه از ناحیة اردکان شیراز پرداخته است. این جستار نیز در زمرة پژوهش­های گروه دوم است. با توجه به کهولت سن راوی و به سختی افتادن ایشان برای نقل کامل روایت، بارها و بارها به ایشان مراجعه شده و در مدت زمانی طولانی با دقت و وسواس روایت ضبط و ثبت و سپس به شیوة تحلیل محتوا، لایه­ها و خطوط داستان بررسی شده است.

خلاصة روایت شفاهی به نقل از خاور قشنگ: کی­بانو پس از سال­ها نذر و نیاز، صاحب فرزندی می­شود که نامش را کی­خسرو می­گذارد. آل بارها می­کوشد کودک را از گهواره بدزدد. اما مادرش که زنی دنیا دیده و کی­بانو بود، خوب می­دانست که جن آل از چند چیز می­ترسد: از اسم اعظم خداوند، باروت و آهن. کی­بانو همة این­ها را به هم­راه یک دعای سنگین در شمعی پیچیده و به گردن کودک آویخته بود. کی­­بانو بارها دیده و یا شنیده بود که جن آل، کودکان را الیشتی2 کرده است. اندام کی­خسرو از همان کودکی همانند پهلوانان بود؛ بـیش از کـودکان عـادی غذا می­خورد و شیر مـادرش او را سیر نمی­کرد؛ از همان ابتدا و در گهواره زبان به سخن می­گشاید. با اونالَک­ها3 ارتباط داشت. از سوی دیگر، پدربزرگ کی­خسرو که پادشاه ایران بود، در خواب می­بیند که از شکم دخترش درخت انگوری می­روید که تا اوج آسمان می­رود. پادشاه، هـراسان از خواب برمی­خیزد و جادوگر دربار ایران را فرامی­خواند. جادوگر پس از شنیدن خواب پادشاه، رو به پادشاه می­کند و می­گوید: ای پادشاه! دختر تو پسری به دنیا آورده است که نظر کرده و یک تخته4 است! چنین مقدّر شده است که این پسر علیه شما شورش می­کند و بر تخت پادشاهی می­نشیند. پادشاه که سراسر وجودش را خشم فراگرفته بود، به جادوگر حمله می­کند، شیشة عمر او را بر زمین می­کوبد و او را می­کشد.

پس از کشتن جادوگر، به مأموران دستور می­دهد به منزل دخترش بروند و کودک تازه متولد شده را به دربار بیاورند. مأموران ره­سپار خانة دختر پادشاه می­شوند و کودک را به زور از مادرش جدا می­کنند و نزد پادشاه می­آورند. سروشی غیبی5 مکوّل (موکّل) کودک می­شود و به حکم خداوند کاری می­کند که لحظة رویارو شدن با کودک، خشم پادشاه فروکش می­کند. پـادشاه با دیدن کودک، چنان مهر کی­خسـرو در دلـش جای­ می­گیرد که همة گفته­های جادوگر را از یاد می­برد.

خلاصه این­که پادشاه بر سر دوراهی مانده بود. از سویی می­دانست کـه بر اساس گفته­های جادوگر، این کودک هستیش را به باد خواهد داد. از سویی هم بنا به حکم خداوند، شیفتة او شده بود. مادر بزرگ کودک، کیخا، نزد پادشاه می­آید و خطاب به او می­گوید: پادشاها! تو می­توانی این کودک را نزد خود نگه داری و چنان به او محبت کنی که بنده و بردة درگاه تو شود. اگر شما صلاح بدانید، من خودم شخصاً او را تربیت می­کنم. پادشاه پذیرفت و بنا شد دایه­ای را برای شیردادن به کودک انتخاب کنند. از فردای آن روز، دایه­های بسیاری به دربار آمدند. اما کی­خسرو از شیر هیچ کدام نخورد. پادشاه ناچار می­شود دخترش را برای شیر دادن به کودک به دربار بیاورد.

کودک روز به روز بزرگ­تر می­شد. پادشاه بارها در اتاق دخترش میوه­هایی دیده بود که مربوط به آن فصل نبود. او خوب دریافته بود که کی­خسرو نظر کرده است. بارها تصمیم گرفته بود کار را یک­سره کند. اما نیرویی درونی او را از این کار باز داشته بود. پس از مدت کوتاهی، پادشاه دوباره خواب می­بیند. پادشاه این بار جوانی را در خواب می­بیند که هم­راه با سگی چهار چشم و دو باز سفید بر دوش، به او حمله می­کند و از تخت به زیر می­کشد. او هراسان از خواب برمی­خیزد و تصمیم می­گیرد کار را یک­سره کند. شبانه فرمان­دۀ­ سپاه را باخبر می­کند و به او دستور می­دهد کی­خسرو را بیرون از شهر و ترجیحاً به کوه ببرد و او را در آن­جا نابود کند. فرمان­دة سپاه ناگزیر می­شود دستور پادشاه را بپذیرد.

فرمان­دة سپاه کودک را با خود به خانه می­برد و تصمیم می­گیرد کودک را به دهی دوردست ببرد و او را به چوپانان بسپارد. فرمان­دة سپاه می­دانست که نمی­تواند و نباید کودکی نظر کرده را بکشد. فردای آن روز، فرمان­ده به تنهایی راهی کوه می­شود و کودک را به چوپـانی معتمد می­سپـارد. از سویی برای مطمئن کـردن پـادشاه، پیرهن خونی کی­خسرو را که به خون گوسفندی آغشته بود، به پادشاه نشان می­دهد.

از دیگر سو، سروش غیبی، سیمرغ را باخبر می­کند. سیمرغ به بلندای کوه و محل زندگی چوپانان می­رود و در چشم بر هم زدنی، کی­خسرو را می­رباید و به پناه­گاهی امن می­برد. در آن پناه­گاه گاوی است که نقش دایة کی­خسرو را دارد و کی­خسرو از شیر او می­خورد. در شب چهارده سالگی کی­خسرو، پادشاه دوباره همان خواب پیشین را می­بیند. پادشاه در غُرابة (شیشة بزرگ، جام بزرگ) خود نگاه می­کند و کی­خسرو را درون غاری در دل کوه می­بیند. پادشاه که خونش به جوش آمده بود، فرمان­ده سپاه را صدا می­کند و گردنش را می­زند.

خلاصه، سیمرغ، کی­خسرو را راه­نمایی می­کند که چگونه برای مقابله با پادشاه سپاهی فراهم کند. کی­خسرو پس از هفت روز و هفت شب، سپاهی بزرگ از مردم ستم­دیده فراهم می­کند و به نبرد پادشاه می­رود. پس از هفت روز و هفت شب نبرد، سرانجام سپاه پادشاه شکست می­خورد و قلع و قمع می­شود. پادشاه که به دریا گریخته بود، به دست کی­خسرو کشته می­شود.

کی­خسرو که توانسته بود سپاه دیوان را در هم بشکند، ابتدا در چشمة آب غسل کرد و سپس بر تخت پادشاهی نشست. کی­خسرو به محض بر تخت نشستن، دستور داد گاوی را که چندین سال با شیرش او را پرورده بود، به دربار بیاورند و از او مراقبت کنند؛ سپس دستور می­دهد که مادرش را با عزت و احترام به حضور او ببرند.

خلاصه، کی­خسرو سال­ها با عدل و داد پادشاهی می­کند تا این­که روزی از روزها هنگامی که در حیاط قصر قدم می­زند، صدای درویشی را می­شنود که با صدایی خوش این­گونه می­خواند:

پادشاهان همه رفتند، تو هم خواهی رفت     

 

فریدون و جم و فلانی رفتند، تو هم خواهی رفت...      

با شنیدن این جمله­ها به یاد می­آورد که مدت­هاست از سروش غیبی و سیمرغ خبری نیست. با خود می­اندیشد که سرگرم شدن به امور مملکت، او را از آخرت و اندیشیدن به مرگ بازداشته است. درون یکی از اتاق­های تاریک قصر می­رود که پیش­تر برای دعا و مناجات به آن­جا می­رفت. تا هفت روز و هفت شب، هیچ کس اجازة ورود به آن اتاق را نمی­یابد.

کی­بانو که نگران حال فرزندش شده بود، پری از پرهای سیمرغ را آتش می­زند تا از سیمرغ کمک بگیرد. سیمرغ حاضر می­شود و خطاب به کی­بانو می­گوید: فرزند تو به کمک سروش غیبی تصمیمی گرفته که به زودی به همگان خواهد گفت. او به زودی شما را ترک خواهد کرد و از هیچ کس هم کاری ساخته نیست. کی­بانو می­گوید: آیا می­شود با دعا جلوی رفتن او را بگیرم؟ سیمرغ گفت: نه بانو. او دعایی کرده که چون مرغ آمین در گذر بوده، مستجاب شده است.

کی­خسرو پس از هفت روز و هفت شب، از اتاق بیرون می­آید و از وزیر اعظم می­خواهد که همة درباریان را فرا بخواند. کی­خسرو در جمع درباریان می­گوید: من سال­ها پادشاه شما بودم و کوشیدم پادشاهی عادل باشم و نگذارم حقی از کسی ضایع شود. اکنون زمان رفتن من فرا رسیده است. فرزندم لُراس پس از من پادشاه شما خواهد بود.

فردای آن روز، هنگام سحر، کی­خسرو برمی­خیزد و به راز و نیاز با خداوند می­پردازد. سپس بار و بندیلش را می­بندد تا برای همیشه از قصر برود. کی­خسرو، سگ چهارچشمی دارد که همواره مراقب اوست. او علاقة عجیبی به این سگ دارد. هنگام رفتن، غُرابه­ای را که می­توانست همه چیز را در آن ببیند، سگ چهار چشم و گاوی را که در کودکی از شیر او خورده بود، به هم­راه خود می­برد. رستم پی می­برد که کی­خسرو تصمیم به رفتن از قصر گرفته است. بنابراین همة شب را بیدار می­ماند. هنگامی که کی­خسرو از قصر بیرون می­رود، رستم نیز در پی او راهی می­شود. کی­خسرو پس از فرسنگ­ها راه رفتن به دامنة کوه می­رسد. رستم در فاصله­ای دورتر چادرش را برپا می­کند. شب­هنگام، کی­خسرو به سرچشمة آب می­رود و غسل می­کند. رستم شگفت­زده می­شود که در این هوای سرد، کی­خسرو چگونه غسل می­کند. کی­خسرو پس از غسل کردن به چادرش برمی­گردد و مشغول راز و نیاز می­شود.

فردای آن روز، کی­خسرو به هم­راه سگ چهار چشم و گاو، راهی کوه می­شود. پس از ساعت­ها به غاری می­رسد. رستم در فاصله­ای دورتر می­ایستد و عجیب­ترین صحنة عمرش را می­بیند: کی­خسرو به هم­راه سگ چار چشم و گاو وارد غار می­شوند و به محض ورود آن­ها دهانة غار بسته می­شود؛ به گونه­ای که هیچ نشانی از آن غار برجا نمی­ماند. رستم شتاب­زده خود را به محل غار می­رساند و مانند دیوانه­ها شروع به کندن کوه می­کند و هم­زمان کی­خسرو را صدا می­زند. اما هیچ پاسخی نمی­شنود. رستم درمانده و بی­حال در دهانة غار به خواب می­رود. در خواب سروشی غیبی را می­بیند که خطاب به او می­گوید: کی­خسرو بنا به تقدیر خود به درون این غار رفت و به خدا رسید. تو نیز برگرد که سرزمین ایران به تو نیازمند است.

بحث و بررسی

همان گونه که پیش از این گفته شد، این روایت جز در برخی از محورها، شباهتی چندان به روایت شاهنامه ندارد. در واقع این روایت نقالی، آمیزه­ای از روایت­های متفاوت است. هر چند نمی­توان به درستی مشخص کرد که دلیل این همه آمیزش چه بوده است. اما می­توان گمان زد که شنوندگان داستان، اغلب داستان­های حماسی کهن را شنیده بودند و شاید کی­خسرو در نظر آنان از همه مهم­تر می­نموده است. از همین روی، کلیت آن داستان­ها را فراموش کردند. اما حوادث و وقایع مهم در ذهن آن­ها می­ماند و به­تدریج و در طول زمان­های طولانی، همة آن­ها پیرامون کی­خسرو فراهم می­آید.

برای روشن شدن تفاوت­ها و شباهت­های این روایت با روایت شاهنامه، مطالب در هفت بخش ارائه می­شود: 1- چگونگی تولد کی­خسرو؛ 2- بررسی دلیل نگرانی پادشاه از تولد کی­خسرو؛ 3- تدابیر پادشاه برای نابودی کی­خسرو؛ 4- چگونگی برملا شدن تدابیر پادشاه؛ 5- چگونگی نبرد و به تخت نشستن کی­خسرو  6- فرجام کار کی­خسرو.

1- چگونگی تولد کی­خسرو

در این بخش از داستان چند گفتنی مهم وجود دارد: 1- نام مادر کی­خسرو در روایت نقالی، کی­بانو آمده ولی در روایت شاهنامه فرنگیس است. 2- در این روایت از افراسیاب و دشمنی او با کی­خسرو هیچ سخنی به­میان نمی­آید. 3- آغاز داستان به شدت زیر تأثیر باورهای مردم منطقه است. جن آل از دیرباز نقشی بنیادی در زندگی مردم این دیار داشته است. بـومیان این منطقه بر این باور بوده­اند که جن آل از جگر زن زائـو تغذیه می­کند. کودک تازه متولد شده نیز به هیچ روی از گزند آل در امان نیست. برای دور کردن آل از کودک بهترین راه گذاشتن مقداری باروت و آهن در گهوارة کودک است (بهمن­بیگی، 1368: 25-35). از دیگر سو، کمک گرفتن از اسم اعظم خداوند در اساطیر و داستان­های حماسی ریشه­ای کهن دارد.6 گفتنی دیگر این­که استفاده از دعا برای محفوظ نگه داشتن کودک از گزند دیوان و اجنه، از باورهای عامیانة مردم این منطقه است. از دید ساکنان این منطقه، دعای سنگین دعایی است که دعانویس برای نوشتن آن هزینه­ای گزاف دریافت می­کند و البته این گونه از دعا بسیار اثرگذار است و برای مقاصد مهم نوشته می­شود. 4- سه  ویژگی اساسی برای کی­خسرو نوزاد برشمرده می­شود: الف) سخن گفتن او در گهواره یادآور مسیح (ع) است؛ ب)- ارتباط کی­خسرو با اجنه و دیوان یادآور ماجراهای سلیمان و جمشید است؛ ج) اندام پهلوانی و سیر نشدن از شیر مادر یادآور کودکی رستم و سهراب است که در روایت شاهنامه، هیچ یـک از این ویـژگی­ها برای کی­خسرو ذکر نشده است.

 

2- بررسی دلیل نگرانی پادشاه از تولد کی­خسرو

1- در شاهنامه، پادشاهی که با کی­خسرو دشمنی می­ورزد، افراسیاب است؛ حال آن­که در روایت نقالی، پادشاه ایران این نقش را بر عهده دارد. البته گفتنی است که ابتدای داستان آمیزه­ای از داستان فریدون و کی­خسرو است. 2- بر پایة شاهنامه، افراسیاب به دلیل پیش­گویی­هایی که دربارة کی­خسرو کرده­اند، بیمناک است. (فردوسی، 1394: 1/397). با همة این نگرانی­ها افراسیاب نیز در برابر تقدیر تسلیم می­شود و از کشتن کی­خسرو چشم­پوشی می­کند مشروط به این­که پیران کودک را به شبانان بسپارد تا از نام و نژاد خود چیزی نداند؛ حال آن­که در روایت نقالی، پادشاه خوابی می­بیند که اساس نگرانی او می­شود. این بخش از داستان بیش­تر شبیه به داستان کوروش است. بر اساس روایت هرودوت، آستیاگ پادشاه ماد در خواب می­بیند که از شکم دخترش تاکی روییده که بر سراسر آسیا سایه افکنده است. آستیاگ از مغان تعبیر خواب را می­پرسد و از تعبیر آنان به هراس می­افتد (خالقی مطلق، 1374: 159). در روایت نقالی، پادشاه در خواب نخست، همین صحنه را می­بیند با این تفاوت که آن درخت تنها به آسمان می­رود و سخنی از سایه افکندن بر آسیا و... نرفته است. 4- خشم گرفتن پادشاه بر پیش­گو و کشتن او و شکستن شیشة عمرش در روایت شاهنامه و روایت هرودوت از داستان کوروش دیده نمی­شود. این بخش نیز زیر تأثیر باورهای عامیانة مردم منطقه به داستان افزوده شده است. از دیـد مردم این منطقه، بـرای نـابودی دیوها تنها راه، پیـدا کـردن شیشة عمر آن­هاست. شکستن شیشة عمر باعث کشته شدن دیو می­شود.

3-  تدابیر پادشاه برای نابودی کی­خسرو

در این بخش تفاوت­های زیادی میان روایت نقالی و روایت شاهنامه دیده می­شود:

 1- در روایت نقالی پادشاه دستور می­دهد کی­خسرو را به زور از مادرش جدا کنند و به دربار بیاورند. این بخش در روایت شاهنامه نیامده است. 2- یکی از تفاوت­های بنیادی روایت نقالی و روایت شاهنامه، نقش سروش در داستان است. در روایت نقّالی، ایزد سروش که «سروش غیبی» نامیده می­شود، در نقش موکل ظاهر می­شود. ساکنان این منطقه بر این باورند که اجنه می­توانند از آدمیان مراقبت کنند و حافظ آن­هـا باشند. هر چند اشاره­ای به جن یا دیو بودن سروشی غیبی نمی­شود، اما آشکارا بیان می­شود که سروش نقش موکل را بر عهده دارد. سروشی غیبی در روایت نقالی، نقشی کلیدی دارد و همواره در بزنگاه­های داستان ظاهر می­شود.

در روایت شاهنامه نیز سروش نقشی مهم دارد. بر پایة روایت شاهنامه، سروش1 به خواب گودرز می­آید و از او   می­خواهد گیو را به توران بفرستد تا کی­خسرو را به ایران بیاورد. بـه گفتة سـروش، ورود کی­خسرو بـه ایران موجب گشایش در کـارها می­شود. هم­چنین سروش رسالت او را نیز این گونه بیان می­کند:

میان را ببندد بــــه کین پــدر
به دریای قُلزُم به جوش آرد آب
شب و روز در جنگ بر زین بود

 

کند کشور تـــــور زیــــر و زبر
نخارد سر از کیــــــن افراسیاب
همه ساله در جوشن کین بود
(فردوسی، 1394: 1/420)

در واقع بـه­نظر می­رسد در روایت شاهنامه، کی­خسرو بـه فرمان سروش و بـرابر با پیام­های او کار می­کند. پس از نیایش پنج هفته­ای کی­خسرو به درگاه خداوند، باز هم ایزد سروش است که بایدها و نبایدها را به او گوش­زد      می­کند و راه­نمای او در سفر پایانی است:

... چو بخشی به ارزانیان بخش گنج
توانگر شوی چــون که درویش را
...سر تخت را پادشاهی گُــــزین
چو گیتی ببخشی، میاسای هیچ

 

کسی را سپار این سرای سپنج
کنی شاد و هم مردم خویش را
که ایمن بود مور ازو بر زمین
که آمد تو را روزگار بسیچ
(فردوسی، 1394: 2/893)

3- کیخا، مادربزرگ کی­خسرو، شخصیتی دیگر است که به روایت نقالی افزوده شده است. کیخا به پادشاه پیشنهاد می­دهد که کودک را در قصر نگه دارند و با کمک دایه او را پرورش دهند. این بخش از داستان شباهت­هایی بسیار به داستان موسی (ع) دارد: کیخا در این داستان به گونه­ای نقش آسیه هم­سر فرعون را بازی می­کند. کی­خسرو نیز مانند موسی از شیر هیچ دایه­ای جز مادر خود نمی­نوشد و پادشاه ناگزیر می­شود مادر کی­خسرو را به قصر بیاورد. هجوم مأموران برای آوردن کی­خسرو به دربار نیز بی­شباهت به کوشش مأموران فرعون برای یافتن پسران بنی­اسرائیل نیست. 4- وجود میوه­های چهار فصل در اتاق کی­خسرو، یادآور رسیدن مائده­های آسمانی برای مریم مقدس است (آل عمران: 37). این بخش از داستان نیز در روایت شاهنامه دیده نمی­شود. 5- در روایـت نقالی پادشاه می­داند که کی­خسرو از نیرویی ماورایی برخوردار است و خداوند به او نگاه ویژه دارد، اصطلاحا نظرکرده است، اما در روایت شاهنامه از این موضوع سخنی به­میان نیامده است. 6- در روایت نقالی، پادشاه تصمیم به کشتن کی­خسرو ندارد تا این­که دوباره همان خواب پیشین برای او تکرار می­شود با این تفاوت که در خواب دوم در کنار جوان با بازهای سفید بر دوش، سگ چهار چشم نیز دیده می­شود. در روایت شاهنامه پـادشاه خوابی نمی­بیند. اما افراسیاب وقتی به جنگ ایرانیان آمده بود، دو بار خواب پریشان دید و عاملی شد برای صلح با سیاوش.

4-  چگونگی برملا شدن تدابیر پادشاه

1- در روایت شاهنامه، پادشاه از پیران ویسه می­خواهد کی­خسرو را به شبانان بسپارد تا از نام و نژاد خود باخبر نشود و به نظر می­رسد قصد کشتن او را ندارد. هر چند خالقی مطلق در مقالة «کی­خسرو و کوروش» با ذکر دلایلی از شاهنامه معتقد است که موضوع کشتن کودک در روایت شاهنامه هم وجود دارد (خالقی مطلق، 1374: 159-160) اما در روایت نقالی، پادشاه کی­خسرو را به فرمان­دۀ سپاه می­سپـارد تا او را از میان بردارد. فرمان­دۀ سپاه تصمیم می­گیرد کی­خسرو را به دهی دوردَست ببرد و به شبانان بسپارد تا او را بزرگ کنند. این بخش از داستان نیز بی­شباهت به روایت هرودوت از زندگی کوروش نیست. در داستان کوروش نیز پادشاه به هارپاگ، مردی صاحب قدرت، دستور نابودی کوروش را می­دهد. هارپاگ این مهم را به یکی از سرشبانان پادشاه واگذار می­کند. اما زن سرشبان، کودک را به جای کودک تازه از دست­دادة خود نگه می­دارد و مانع کشتن او می­شود (همان: 160-161). تفاوت این دو روایت در تصمیم هارپاگ و فرمان­دۀ سپاه است. در روایت نقالی فرمان­دۀ سپاه به دلیل آگاهی از شخصیت فوق انسانی کی­خسرو از کشتنش بیم دارد؛ حال آن­که در روایت هرودوت، هارپاگ این وظیفه را به دیگری واگذارده است. در روایت نقالی، فرمان­دۀ سپاه برای مطمئن کردن پادشاه از کشته شدن کی­خسرو، پیراهن کی­خسرو را به خون گوسفندی آغشته می­کند. این بخش از داستان یادآور مکر برادران یوسف برای متقاعد کردن یعقوب نبی از کشته شدن یوسف است (یوسف: 15-18). هم­چنین این ماجرا به ماجرای زندگی داراب شبیه است که مادرش او را با سبدی روی آب رها می­کند، گازری او را از آب می­گیرد و به جای فرزند تازه مرده­اش، می­پرورد (فردوسی، 1394: 3/237-238). 2- در روایت نقالی، پادشاه برای بار سوم، خوابی تکراری می­بیند که ناگزیر می­شود از طریق غُرابه (شیشه­های بزرگی که برای نگه­داری مایعاتی مانند آب ­غوره، آب ­لیمو و... از آن­ها استفاده می­شود) جای کی­خسرو را بیابد. در واقع پادشاه متوجه می­شود که فرمان­دۀ سپاه به دستور او عمل نکرده است. این بخش از داستان در روایت شاهنامه وجود ندارد. به دیگر سخن، در روایت شاهنامه، کی­خسرو با درایت پیران که از او می­خواهد در برابر پرسش­های افراسیاب خود را به دیوانگی بزند، از مرگ نجات می­یابد (فردوسی، 1394: 1/400). باید اضافه کرد که در این روایت، غرابه، کارکرد جام جهان­بین کی­خسرو را در شاهنامه دارد. 3- در روایت نقالی، وقتی پادشاه از کوتاهی فرمان­ده سپاه در کشتن کی­خسرو باخبر می­شود، او را گردن می­زند. در روایت هرودوت از زندگی کوروش نیز، آستیاگ، هارپاگ را به گونه­ای وحشیانه سیاست می­کند. در روایت شاهنامه این بخش وجود ندارد. 4- در این بخش از داستان باز هم سروشی غیبی نقش­آفرینی می­کند. سروشی غیبی، سیمرغ را باخبر می­کند تا کی­خسرو را از شبانان برباید و به درون غاری ببرد که گاوی نیز در آن غار وجود دارد. این بخش از داستان که در روایت شاهنامه دیده نمی­شود، بیش­تر شبیه به داستان فریدون و گاو برمایون است. همان­گونه که در داستان فریدون، گاو برمایون پرورندة فریدون است در این روایت نیز، گاو تا 14 سالگی پرورش­دهندة کی­خسرو است. در روایت شاهنامه، فرانک، مادر فریدون، برای نجات جان فرزندش ناگزیر می­شود فرزندش را به نگه­بان مرغزاری بسپرد تا با شیر گاوی که در آن مرغرار بوده است، فریدون را بپرورد. فریدون سه سال از شیر این گاو پرورش می­یابد تا این­که ضحاک از محل گاو برمایه و فریدون باخبر می­شود و تصمیم به کشتن آن­ها می­گیرد؛ اما فرانک بر اثر اندیشه­ای ایزدی از تصمیم ضحاک باخبر می­شود، فریدون را به البرزکوه می­برد و به مردی دینی می­سپارد؛ اما گاو برمایه به دست ضحاکیان کشته می­شود ( فردوسی، 1394: 1/33-36).

5- چگونگی نبرد و به تخت نشستن کی­خسرو

1- در روایت نقالی، سیمرغ کی­خسرو را راه­نمایی می­کند که چگونه سپاهیانی برای نبرد با پادشاه گردآورد. در روایت شاهنامه، سیمرغ حضور ندارد و کی­خسرو که به کمک گیو به ایران آمده است، پس از به قدرت رسیدن  برای گرفتن انتقام خون پدرش راهی توران و نبرد با افراسیاب می­شود. 2- در روایت نقالی، کی­خسرو طی هفت روز و هفت شب سپاهی از مردم ستم­دیده فراهم می­آورد. در این باره دو گفتنی مهم وجود دارد: عدد هفت روز و هفت شب در همة روایت­های این دیار دیده می­شود و به گونه­ای می­توان گفت همة کارهای مهم در همین مدت انجام می­شود. گفتنی دیگر این­که در روایت نقالی، سپاهیان کی­خسرو از مردم ستم­دیده تشکیل می­شود؛ در حالی که در روایت شاهنامه، سپاهیان ایرانی، کی­خسرو را هم­راهی می­کنند و سخنی از مردم ستم­دیده به میان نیامده است. 3- در روایت نقالی همانند روایت شاهنامه، پادشاه به دریا می­گریزد و سرانجام کشته می­شود. هر چند در روایت نقالی از جزئیات گرفتار شدن افراسیاب سخنی به­میان نیامده است. 4- در روایت نقالی، آشکارا عنوان می­شود که کی­خسرو بر سپاه دیوان پیروز می­شود؛ حال آن­که در شاهنامه سخنی از دیوها به میان نیامده است. سخن مهم این است که در روایت­های منابع کهن نیز به دیو بودن افراسیاب اشاره شده ­است (بویس، 1367: 1/ 146-147؛ ثعالبی، 1372: 89). 5- در روایت نقالی، کی­خسرو پس از غسل کردن در چشمة آب مادرش و گاوی را که به او شیر خورانده بود به دربار می­آورد. در روایت شاهنامه سخنی از این­ها نیست.

6-  فرجام کار کی­خسرو

1- در روایت شاهنامه، کی­خسرو پس از شصت سال پادشاهی و دادگری در میان مردم، دچار تحول روحی می­شود. مردی گم­نام را از درباریانش به نام لهراسب به جای خود بر تخت می­نشاند و خود به کوهی می­رود و غایب می­شود. در شاهنامه دلیل تحول روحی کی­خسرو این گونه آمده است: کی­خسرو پس از شصت سال پادشاهی، دچار نگرانی شدیدی می­شود که مبادا:

شوم بدکنش همچو ضحاک و جـــم
... چو کاووس و چون جادو افراسیاب
بــــه یزدان شوم یک زمان ناسپاس
ز مــــن بگسلد فـــــــــرّه ایزدی

 

کـه با تور و سلم اندر آمــد به زم
که جز روی کژی ندیدی به خواب
بــــه روشن روان اندر آرم هراس
گرایم بـــــه کژی و راه بـــــدی...
(فردوسی، 1394: 2/887)

این نگرانی سبب می­شود کی­خسرو از همگان کناره بگیرد و به راز و نیاز با خداوند بپردازد. کوشش پهلوانان و بزرگان ایرانی نیز برای بازگرداندن کی­خسرو به حال عادی  بی­نتیجه می­ماند (همان: 885-900).

بر پایة روایت نقالی، کی­خسرو پس از شنیدن بیتی از یک درویش در اشاره به مرگ همة انسان­ها، دچار تحول روحی می­شود و پس از هفت روز و هفت شب ماندن در اتاقی تاریک، تصمیم می­گیرد لُراس را بر تخت بنشاند و خود راهی شود. 2- در این بخش از داستان باز هم سیمرغ ظاهر می­شود. کی­بانو برای آگاهی از وضعیت کی­خسرو، سیمرغ را احضار می­کند. در روایت شاهنامه این بخش نیامده است. در این بخش از داستان، سیمرغ به «مرغ آمین» اشاره می­کند. مردم این منطقه بر این باور هستند که هنگام دعا خواندن اگر مرغ آمین در گذر باشد، آرزو برآورده می­شود. 3- فضای حاکم در روایت نقالی به شدت تحت تأثیر «تقدیر» است. این باور مانند رشته­ای همة بخش­های داستان را به هم پیوند زده است. در پایان داستان، نقش تقدیر بسیار پررنگ­تر دیده می­شود. در روایت شاهنامه نیز نقش تقدیر بسیار پر رنگ است. راشد محصل دربارة نقش تقدیر در روایت شاهنامه از داستان کی­خسرو می­نویسد: «نکتة عمده در زندگی او[کی­خسرو] تسلط تقدیر و سرنوشت است که خرد قادر به دفع آن نیست... این اصل زندگی کی­خسرو را به ویژه در پایان پادشاهی و پس از انجام رسالت، آن چنان به­بند می­کشد که خردمندی او کارساز نیست. آن­چه می­گوید و هر کاری که می­کند، به فرمان یزدان و تسلط تقدیر است» (راشد محصل، 1395: 23).  4- بر اساس روایت شاهنامه، کی­خسرو به هم­راه تنی چند از پهلوانان راهی کوه می­شود. شب­هنگام در آب چشمه سر و تن می­شوید و سپس ناپدید می­شود. بر اساس روایت شاهنامه، کی­خسرو از همة پهلوانان می­خواهد که برگردند و او را تنها بگذارند. زال، رستم و گودرز برمی­گردند، اما:

نگشتند ازو باز چون طوس و گیو

 

فریبرز و بیژن، چو گستهم و نیو
(فردوسی، 1394: 2/887)

پس از رفتن و ناپدید شدن کی­خسرو، این پهلوانان که روزی دیگر را نیز علی­رغم سفارش کی­خسرو در آن مکان مانده بودند، گرفتار برف می­شوند و همگی جان می­سپارند (همان: 908-913).

اما در روایت نقالی، کی­خسرو به تنهایی راهی غاری در دل کوه می­شود و تنها رستم که همة شب را بیدار مانده است، می­تواند بامدادان از پشت سر او راهی شود. گفتنی است در برخی از منابع کهن نیز محل ناپدید شدن کی­خسرو به جای کوه، غار آمده است (نظامی، 1387: 911-912؛ عطار، 1387: 258-259). 5- در روایت شاهنامه، کی­خسرو به تنهایی ناپدید می­شود. اما در روایت نقالی، کی­خسرو، غُرابه در دست و به  هم­راه سگ چهار چشم و گاو به غاری وارد می­شود. تنها در یکی از روایت­های عامیانه، کی­خسرو به هم­راه سگی وارد غار می­شود (آیدنلو، 1396: 139-141). اما در آن روایت یک سگ معمولی کی­خسرو را هم­راهی می­کند. در روایت نقالی از سگ چهار چشم یاد شده است. گفتنیِ جالب این­که مردم این دیار بـه کسی که به چیزی یـا کـسی چشم بـدوزد، اصطـلاحا می­گویند: مانند سگ، چهار چشم نگاه می­کند. نیز باید افزود، در بیش­تر روایت­های مربوط به جاودانان و بی­مرگان، سگی، قهرمان را هم­راهی می­کند (همان: 142-147). از میان روایت­های موجود در اساطیر جهان، سگ موجود در روایت نقّالی شبیه به سگ­های یمه در اساطیر هندی است. در اساطیر هندی نیز، یمه، دو سگ چهار چشم پهن­بینی دارد که نگه­بان کاخ او در عالم فرودین هستند (بهرامی، 1389:446؛ قلی­زاده، 1392: 134؛ کریستن­سن، 1386: 285-296). نکتۀ افزودنی دیگر این­که، در روایت نقّالی در هیچ یک از روایت­های مربوط به کی­خسرو، سخنی از گاو و هم­راهی او با کی­خسرو به­میان نیامده است. نکتة مهم دیگر اشاره به غرابة کی­خسرو است. غرابه، همان جام معروف کی­خسرو است. 6- آخرین صحنة روایت نقالی، رستم را توصیف می­کند که از دیدن صحنة ناپدید شدن کی­خسرو به هم­راه سگ و گاو درون غار مبهوت می­شود و پس از گریه و زاری بسیار و کوشش برای ورود به غار، در همان­جا به خواب می­رود. باز در این بخش از داستان نیز سروشی غیبی ظاهر می­شود و در خواب خطاب بـه رستـم از تقدیر سخن می­گوید و این­که باید رستم به ایران بازگردد. این بخش از داستان نیز در روایت شاهنامه دیده نمی­شود. در روایت شاهنامه، رستم به هم­راه گودرز و زال به توصیة کی­خسرو او را تنها می­گذارند و برمی­گردند.

نتیجه­گیری

بررسی روایت نقّالی، نکات زیر را روشن می­کند: 1- بررسی تطبیقی روایت نقالی از داستان کی­خسرو با روایت شاهنامه از همین داستان نشان می­دهد که روایت نقالی تنها در کلّیت داستانی به روایت شاهنامه شبیه است. به دیگر سخن، در بسیاری از بخش­ها با داستانی یک­سره متفاوت روبه­رو هستیم؛ به گونه­ای که خواننده در بخش­هایی از داستان به ویژه در ابتدای داستان به سختی می­تواند بپذیرد قرار است داستان کی­خسرو را بشنود و یا بخواند. 2- بررسی­های نگارندگان در روایت­های نقّالی و عامیانة مکتوب کی­خسرو نشان می­دهد که این داستان بیش­تر از دیگر روایت­های موجود از داستان کی­خسرو با دیگر داستان­ها و روایات مربوط به قهرمانان دیگر آمیخته است. به دیگر سخن، هر قسمتی از این روایت گرته­برداری بخشی از زندگی قهرمانی تاریخی، اسطوره­ای، حماسی و یا مذهبی است؛ به گونه­ای که می­توان ردّ پای شخصیت­هایی مانند کوروش، فریدون، عیسا (ع) مریم مقدس موسا (ع)، داراب و... را به­خوبی در داستان رصد کرد. با توجه به ادعای نقّال که این داستان را از کودکی برای او نقل کرده­اند و با توجه به سن بالای ایشان، 115 سال، به­نظر می­رسد این روایت از دیرباز در میان ساکنان این منطقه رواج داشته است. اما این­که چگونه این روایت حماسی تا این میزان دست­خوش دگرگونی و تغییر شده است، چندان روشن نیست. می­توان گفت به دلیل اهمیت بسیار ویژه­ای که کی­خسرو در اذهان مردم داشته، وقایع مهم و چشم­گیر مربوط به بسیاری از بزرگان به او نسبت داده شده است و شاید بتوان گفت بخش اعظم دگرگونی­های ایجاد شده در داستان، نتیجة بومی شدن آن باشد که در دو بخش قابل بررسی است: الف) اصطلاحات و واژگان: واژگانی مانند غُرابه، اونالَک، الیشتی، مرغ آمین، یک تخته و... هر چند در این جستار بیان همة اصطلاحات و واژگان بومی با توجه به مجال اندک ممکن نبود. ب) باورها و اعتقادات: باور به جن آل، اعتقاد به استفاده از دعا، باروت، آهن و نیز اسم اعظم خداوند برای دور کردن آل از کودک، نقش پر رنگ سروشی غیبی در داستان، اشاره به هم­راهی سگ چهارچشم و گاو با کی­خسرو و.... 4- این روایت تنها به تولد، فرجام و اشاره­ای کوتاه به چگونگی به تخت نشستن کی­خسرو بسنده کرده و دیگر ماجراهای مربوط به کی­خسرو بازتابی در روایت نقالی نداشته است. 5- در روایت نقالی دو شخصیت سیمرغ و کیخا به داستان افزوده شده­اند که هر دو در سیر داستان نقشی بنیادی دارند. مادر کی­خسرو نیز در روایت نقالی حضوری پررنگ­تر و البته کاملا متفاوت در قیاس با شاهنامه دارد. گفتنیِ مهم این­که دیگر شخصیت­های داستان نیز مانند رستم، جادوگر (پیش­گو)، فرمان­دۀ سپاه و پادشاه نقشی متفاوت نسبت به هم­تایان خود در شاهنامه دارند.

 

 

 

 

 

 

پی­نوشت­ها

1- روستای ماصَرم یکی از روستاهای منطقة کوهمره سرخی است. کوهمره سرخی، سلسله جبال صعب العبور و مرتفعی است که از شمال به نواحی حومة شیراز و بلوک اردکان و نواحی ممسنی، از جنوب به فراشبند و جره، از شرق به بلوک خواجه­ای فیروزآباد و از غرب به کلایی و عبدویی، کوهمرة نودان و دشمن­زیاری محدود می­شود. قدمت این منطقه بر پایة مطالعات انجام شده به دورة ساسانیان  می­رسد (شهبازی، 1366: 2؛ ابن بلخی، 1363: 153؛ مستوفی، 1362: 215؛ لسترنج، 1364: 167.).

2-  اجنه گاهی کودکان را می‌دزدند و به جای او کودک دیگری می­گذارند و گاهی نیز به بدن کودک وارد می‌شوند که در این صورت گفته می‌شود که جن ها کودک را «اَلیشتی=ališti » کرده‌اند.

3- از دیدگاه مردم کوهمره اونالک موجودی است شبیه انسان و تنها تفاوت او با انسان در این است که به جای کف پا مانند چهارپایان سم دارد. مردم این منطقه بر این باورند که او موجود مهربانی است و با انسان‌ها دوست است، ولی اگر با او و یا فرزندانش بدرفتاری شود تلافی می‌کند.

4- این اصطلاح در میان مردم این منطقه به گونه­ای معادل با پهلوان بودن و اندام خاص داشتن است. در اصطلاح پزشکی به این گونه افراد سینه­کفتری (pigeon breast) می­گویند که قفسة سینة خیلی برجسته دارند.

5- در اوستا و متون پهلوی صفات و ویژگی­های زیادی مانند مقدس، دلیر و تن فرمان، نیک و پاداش بخش، در هم کوبندة دیوان و... برای این ایزد یاد شده است (راشد محصل، 1382: 15؛ یشت­ها، 1377: 116؛ یسنا، 1377: 75؛ ویسپرد، 1381: 59؛ رضی، 1346: 759؛ گات­ها، 1378: 52 ).

6- قداست کلام، در اساطیر هند و ایرانی به فراوانی دیده می‌شود. در اساطیر ایرانی از همان آغاز آفرینش با قداست کلام روبه‌رو می‌شویم. در آغاز آفرینش و در نبرد میان اهورامزدا و اهریمن، اهورامزدا با خواندن دعای اهونور اهریمن را سه هزار سال بی‌هوش می‌کند (فرنبغ دادگی، 1369: 35). در اساطیر هندی نیز قداست کلام دیده می‌شود و این قداست به گونه‌ای است که در ریگ ودا، کلمه و صوت در ردیف دیگر خدایان و مانند دیگر خدایان ستوده شده است (جلالی نائینی، 1367: 127-128). در اسطورة آفرینش در آیین مانی نیز به قداست کلام و قدرت آن برمی‌خوریم (اسماعیل‌پور، 1375: 92).

 



* . azim_jabbareh@yahoo.com

** . mohamadhkarami@gmail.com

فهرست منابع
- قرآن کریم.##
- آیدنلو، سجاد. (1396). «سگ کی­خسرو (نکته­ ای اساطیری در یکی از گزارش­ های شفاهی- مردمی داستان غیبت کی­خسرو) »، فرهنگ و ادبیات عامه، سال پنجم، شمارة پانزدهم، صص 137-154.##
- آیدنلو، سجاد. (1388). «سیاوش، مسیح (ع) و کی­خسرو (مقایسه­ ای تطبیقی)»، پژوهش­ های ادبی، شمارة 23، صص 9-44.##
- ابن­ بلخی. (1363 ). فارس­ نامه، به تصحیح لسترنج و نیکلسون، تهران: دنیای کتاب.##
- اسماعیل‌پور، ابوالقاسم. (1375). اسطورة آفرینش در آیین مانی، تهران: فکر روز.##
- اسماعیل­ پور، ابوالقاسم. (1389). « اسطورة کی­خسرو در شاهنامه»، بخارا، شمارة 76، صص 57-73.##
- انجوی شیرازی، سید ابوالقاسم. (1369). فردوسی­ نامه، تهران: علمی.##
- اوستا. (1370). ترجمة جلیل دوست­خواه، تهران: مروارید.##
- برومند، مهردخت. (1356). »سرگذشت کی­خسرو»، گوهر، شمارة 58، صص 799-802.##
- برومند، مهردخت. (1356). «سرگذشت کی­خسرو»، گوهر، شمارة 59 و 60، صص 922-925.##
- برومند، مهردخت. (1357). «سرگذشت کی­خسرو»، گوهر، شمارة 62، صص 160-163.##
- برومند، مهردخت. (1357). «سرگذشت کی­خسرو»، گوهر، شمارة 65، صص 398-402.##
- بلعمی، ابوعلی محمد. (1352). تاریخ بلعمی، به تصحیح ملک­ الشعرای بهار، تهران: زوار.##
- بویس، مری. (1367)، تاریخ کیش زرتشت، ترجمة همایون صنعتی­ زاده، تهران: توس.##
- بهرامی، عسگر. (1380). «جمشید»، دائره ­المعارف بزرگ اسلامی، تهران: مرکز دائره المعارف بزرگ اسلامی، ج 18، صص 445-452.##
- بهمن­ بیگی، محمد. (1368). ایل من بخارای من، تهران: آگاه.##
- پورداوود، ابراهیم. (1356). ترجمه و تعلیق یشت­ها، تهران: دانش­گاه تهران.##
- ثعالبی، ابومنصور. (1368). غرر اخبار ملوک فرس و سیرهم، تهران: نقره.##
- ثعالبی، حسین ­بن ­محمد. (1372). شاهنامة کهن (پارسی تاریخ غررسیر)، ترجمة سید ­محمد روحانی، مشهد: دانش­گاه فردوسی.##
- جلالی نائینی، محمدرضا. (1367). ریگ‌ودا، تهران: نقره.##
- حمیدی، بهمن. (1370). «رستم؛ نمازگزار کیش کی­خسروی»، چیستا، سال نهم، شمارة پنجم، صص568-571.##
- خالقی مطلق، جلال. (1374). «کی­خسرو و کوروش»، ایران­شناسی، سال هفتم، شمارة یکم، صص 158-170.##
- خراسانی، فهیمه و حسین­علی قبادی. (1393). «خوانشی پدیدارشناسانه از داستان کی­خسرو»، ادبیات عرفانی و اسطوره ­شناختی، سال دهم، شمارة بیست و ششم، صص62-77.##
- خضرایی، اورنگ. (1369). «جنون فرزانگی (نگرشی به سیمای کی­خسرو)»، کلک، شمارة یازدهم و دوازدهم، صص 26-35.##
- دینوری، ابوحنیفه احمد بن داوود. (1364). اخبارالطوال، ترجمة محمود مهدوی دامغانی، تهران: نی.##
- راشد محصل، محمدرضا. (1357). «داستان کی­خسرو در شاهنامه؛ بیان یک پیروزی یا تمثیل یک فاجعه»، هشتمین کنگره تحقیقات ایرانی، صص 128-155.## 
- راشد محصل، محمد تقی. (1382). سروش یسن، تهران: پژوهش­گاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی.##
- رضی، هاشم. (1346). فرهنگ اعلام اوستا، تهران: فروهر.##
- روایت پهلوی. (1368). ترجمة مهشید میرفخرایی، تهران: مؤسسة مطالعات و تحقیقات فرهنگی.##
- شهبازی، عبدالله. (1366). ایل ناشناخته، تهران: نی.##
- فردوسی، ابوالقاسم. (1394). شاهنامه، به کوشش جلال خالقی مطلق، تهران: سخن.##
- فرنبغ دادگی. (1369). بندهش، ترجمة مهرداد بهار، تهران: توس.##
- قائمی، فرزاد. (1389). «تحلیل داستان کی­خسرو در شاهنامه بر اساس روش نقد اسطوره­ای»، پژوهش­ های ادبی، سال هفتم، شمارة بیست و هفتم، صص 77-100.##
- قلی­زاده، خسرو. (1392). دانش­نامة اساطیری جانوران و اصطلاحات وابسته، تهران: پارسه.##
- عطار، فریدالدین. (1387). الاهی­ نامه، تهران: سخن.##
- کریستن­سن، آرتور. (1386). نمونه­ های نخستین انسان و نخستین شهریار در تاریخ افسانه­ ای ایرانیان، ترجمة ژاله آموزگار و احمد تفضلی، تهران: چشمه.##
- گات­ها. (1378). به کوشش ایراهیم پورداوود، تهران: اساطیر.##
- گردیزی، ابوسعید عبدالحی. (1363). تاریخ گردیزی، به تصحیح عبدالحی حبیبی، تهران: دنیای کتاب.##
- لسترنج، گی. (1364). جغرافیای تاریخی سرزمین خلافت شرقی، ترجمة محمود عرفان، تهران: علمی و فرهنگی.##
- مستوفی، حمدالله. (1336). نزهه­ القلوب، تهران: طهوری.##
- مسعودی، ابوالحسن علی بن حسین. (1346). التنبیه و الاشراف، ترجمة ابوالقاسم پاینده، تهران: بن­گاه ترجمه و نشر کتاب.##
- مظاهری، علی اصغر. (1369). «برداشتی از پیوستن کی­خسرو به سروش فردوسی»، صوفی، شمارۀ 9. صص 15-39.##
- مینوی خرد. (1346). ترجمة احمد تفضلی، تهران: توس.##
- نطامی، نظام­ الدین. (1387). خمسه (بر اساس چاپ مسکو- باکو)، تهران: هرمس.##
- ویسپرد. (1381). به کوشش ابراهیم پورداود، تهران: اساطیر.##
- یسنا. (1377). به کوشش ابراهیم پورداود، تهران: اساطیر.##
- یشت­ها. (1377). به کوشش ابراهیم پورداود، تهران: اساطیر.##