تحلیل تطبیقی سهراب در شاهنامه و ببهروواهن در مهابهارات

نوع مقاله: مقاله پژوهشی

نویسندگان

1 دانشگاه آزاد واحد علوم تحقیقات

2 استاد زبان و ادبیات فارسی، عضو هیأت علمی دانش‌گاه شهید بهشتی، ایران

3 عضو هیأت علمی دانش‌گاه شهید بهشتی

چکیده

      چکیده
     سهراب یکی از شخصیت‌های اسطوره‌ای حماسۀ ملی ایرانیان، شاهنامه، از وجوه متعدد، شباهت‌های فراوان با «ببهروواهن»، شخصیت حماسۀ مهابهارات دارد. مشترکات و مشابهات این دو در زمینه‌های گوناگونی قابل بررسی است. ریشۀ مشترک نام هر دو شخصیت، نسب‌نامۀ خانوادگی، سرگذشت مشابه، داستان ازدواج پدر و مادر این دو با نکات و جزئیات مشابه، اقامت هردو نزد خانوادۀ مادری و به دور از پدر، نقش یک اسب ویژه در پیش‌برد داستان، رویارویی با پدر در میدان نبرد پس از سالیان بسیار، نقش نیروهای فراطبیعی در داستان، کشته شدن یکی از طرفین جنگ در آوردگاه و کوشش برای به دست آوردن نوش‌دارو، از شاخص‌ترین اشتراکات این دو شخصیت حماسی ایران و هندوستان به‌شمار می‌آیند. با این حال با بررسی ژرف و دقیق سرگذشت سهراب و داستان ببهروواهن، به وجوه افتراق قابل توجهی نیز بین دو شخصیت دست می‌یابیم که حتا ­گاه مسیر دو داستان را به طور کلی از یک­دیگر متمایز می‌کند و سرنوشت‌های کاملاً متفاوتی را برای این دو شخصیت رقم می‌زند. نویسندگان در این پژوهش درصدد هستند تا با بهره‌گیری از شیوۀ تطبیقی، وجوه اشتراک و افتراق میان این دو شخصیت را بررسی کنند و به این پرسش پاسخ دهند که مبانی اشتراک و اختلاف مهابهارات و شاهنامه در داستان‌های مربوط به این دو شخصیت کدام است؟

کلیدواژه‌ها


عنوان مقاله [English]

Comparative analysis of Sohrab in Shahnameh with Babhuvahana in Mahabharata

نویسندگان [English]

  • Sara Ajalli 1
  • Ahmad khatami 2
  • Abolghasem Esmaeelpour 3
1 Azad islamic university
2 professor of shahid Beheshti university
3 professor of shahid Beheshti university
چکیده [English]

Abstract
Sohrab, one of the mythological characters in Persian national epic, Shahnameh is similar in many respects to Babhruvahana, the epic character in Indian epic, Mahabharata.  Their similarities and differences lend themselves to examination in many respects.  The common origin of their names, their lineage, identical destiny, the parents’ marriage story with the exact details, residence of both at their mothers side, and far from the father, the role of the spectacular horse in the progression of the tale, confrontation with the father in battle field after many years, the impact of supernatural forces in the tale, one of the opponents getting killed in the battle ground and the attempt made for acquiring the elixir are among the most remarkable common grounds between these two characters.  Nevertheless accurate examination of their life histories make us understand also significant differences between the two characters that inevitably  lead to entirely different fates and hence the course of the tales take diverse turns.   Using comparative analysis approach, the purpose of this article is to study the significant similarities and differences between the two characters.

کلیدواژه‌ها [English]

  • Keywords Epic
  • Shahnameh
  • Mahabharata
  • Sohrab
  • Babhruvahana

مقدّمه

 پیوند و ارتباط اقوام ایرانی و هندی با ریشه‌هایی کهن و استوار، به حدود هزارۀ دوم پیش از میلاد بازمی‌گردد؛ به هنگامی که اقوام هندوایرانی موطن مشترک خود را ترک کردند و در جست‌وجوی زیست‌گاهی بهتر و مناسب‌تر با یک‌دیگر هم‌راه و هم‌سفر شدند و در دو سرزمین ایران و هند سکنا گزیدند و به تدریج در آن دو کشور ماندگار شدند. طبیعی است به دلیل این‌که این دو قوم از خاست­گاهی مشترک برخوردار بودند، پیوندهای مشترک خود را حفظ کردند. اکتشافات باستان‌شناسی نیز ریشه‌های فرهنگی مشترک و قوی میان دو کشور را تأیید می‌کند. «آثار مکشوفه در هند، مشابه آثاری است که هیأت‌های باستان‌شناسی در فلات ایران و درّۀ رودخانه‌های فرات و دجله از زیر خاک بیرون آورده‌اند و حکایت از این دارد که سکنۀ هند و ایران پیش از هجوم طوایف آریایی با هم ارتباط نزدیک و رفت‌و‌شد مداوم داشته‌اند» (جلالی نائینی، 1375: 5-6). امروزه می‌توان بازخورد این اشتراکات فرهنگی میان دو کشور را در زمینه‌های مختلفی مانندِ زبان، اسطوره‌شناسی و آیین‌های دو سرزمین مشاهده و جست‌وجو کـرد؛ بـه‌گونه‌ای که پژوهش­گران معتقدند: «مردم دوران باستانِ سرزمین ما با مردم دوران باستان سرزمین هند هم­بستگی‌های بسیاری داشتند. این موضوع، به‌خصوص در زبان، اسطوره‌ها و مسائل مربوط به آیین‌های آن­ها آشکارا دیده می‌شود که گویای هم­زیستی طولانی ایرانیان و هندوان آریایی نژاد است» (آموزگار، 1395: 11).

 در این میان، با توجه به دیرینگی پیوند میان ایران و هند، مطالعات اسطوره‌شناسی، یکی از حوزه‌های مهمّی است که می‌توان با پژوهش در این زمینه و بررسی وجوه اشتراک و افتراق میان دو سرزمین، به داده‌هایی ارزش‌مند دست یافت: «اساطیر ایرانی کهن با اساطیر آریاییان هند باستان وجوه مشترک بسیاری دارد؛ هرچند اساطیر ایرانی در اثر گذشتن از صافی دین زرتشت، رنگی تازه به خود گرفته است. با وجود این می­توان با مطالعۀ تطبیقی این اساطیر با اساطیر کهن هندی در کتاب ریگ­ودا، به کلیات عقاید هند و ایرانیان پی برد» (بهار، 1352: بیست و دو- بیست و سه).

 پس شاه­کارهای حماسی دو کشور نقشی برجسته و ممتاز پیدا می‌کنند و به این ترتیب، مطالعات تطبیقی میان شاهنامه که بزرگ‌ترین حماسۀ ایران زمین محسوب می‌شود و مهابهارات، اثر حماسی برجستۀ هند، از جای­گاهی ویژه و منحصربه‌فرد برخوردار است.

 مهابهارات، یکی از دو اثر حماسی بزرگ هندوان است و حماسۀ دیگر آنان، رامایانا نام دارد (رنو، 1389: 16-13) و «اثری است ماندگار از فرهنگ برهمایی که احتمالاً دوهزار سال پیش سروده شده و حماسه و کتاب عظیمی از بنیادگذاری هند بزرگ و میراث زنده‌ای از سرتاسر آن سرزمین پهناور است» (شالیان، 1385: 159). این اثر حماسی که مشتمل بر هجده دفتر و به زبان سانسکریت است، رویارویی طایفۀ پاندوان و کوروان را شرح داده که دراصل، عموزادگان یک‌دیگر نیز هستند و افزون بر روایت نبرد هجده روزۀ آنان، ماجراهای آن­ها را از آغاز و پیش از در گرفتن این جنگ سنگین و طاقت‌فرسا تا پس از نبرد و پیروزی پاندوان و رویدادهای زمان استقرار حکومت این گروه و سپس زوال قدرت آنان شرح داده و در این حین، به مسائل مختلف مذهبی، عرفانی، فلسفی، اخلاقی، اجتماعی، خانوادگی و ... نیز پرداخته است. برخی مؤلف آن را ویاسه دانسته‌اند و برخی دیگر تألیف آن را به گروهی از نویسندگان مختلف و نامعلوم نسبت داده‌اند. بخشی از این کتاب نیز به سرود بهگودگیتا اختصاص یافته که مشتمل بر اندرزها و آموزه‌های کریشنا (از مظاهر ویشنو، خدای بزرگ هندوان) به یکی از قهرمانان داستان «آرجونا» است.

 شاهنامه، حماسۀ ملّی ایرانیان و یکی از برجسته‌ترین آثار ادبی جهان است. نخست دقیقی به سرودن شاهنامه روی آورد، ولی با مرگ ناگهانی او، فردوسی (که او را متولد سال 329ه.ق. می‌دانند) به این مهم اهتمام ورزید و البته هزار بیتی را که دقیقی سروده بود نیز در منظومۀ بلند خود آورد.

 موضوع شاهنامه، روایت داستان‌های اسطوره‌ای مربوط به نخستین پادشاهان ایران از آغاز تا حملۀ عرب‌هاست و رخ­دادهای مربوط به دورۀ فرمان­روایی پنجاه پادشاه بر ایران‌زمین را شامل می‌شود. غالباً از نظر ساختار، شاهنامه را به سه قسمت اساطیری، پهلوانی و تاریخی بخش‌بندی می‌کنند. «جان شاهنامه و آن­چه شاهنامه را به مقام والای حماسی آن می‌رساند، قسمت پهلوانی آن است. دورۀ برجستۀ پهلوانی که در شاهنامه وصف شده دورۀ کیانی است» (یارشاطر، 1369: 114).

 شایان توجه این­که میان چندین تن از شخصیت‌های شاهنامه و مهابهارات، همانندی‌هایی متعدد در جنبه‌های گوناگون از قبیل: پیشینۀ اساطیری، سرگذشت، ویژگی‌های اخلاقی و ... یافت می‌شود که این مطلب، گواهی دیگر بر وجود پیوندهای عمیق میان شـاهنامه و مهابهارات محسوب می‌شود. بـرای نـمونه: سیـمرغ و گـارودا، کی­کاووس و شکرا، سیاوش و سدنوا، کی­خسرو و جدهشتر، اسفندیار و کارونا، رستم و ایندرا و آرجونا، ضحاک و باکه و ویشوروپه و ...

 برخی از این اشتراکات، برخاسته از پیشینۀ اساطیری مشترک ایران و هند است؛ مانند رستم و ایندرا که هردو به طرز خارق‌العاده‌ای زاده می‌شوند، جنگاورانی بی‌نظیرند و علاقه­ای وافر به باده‌گساری دارند و برخی از این اشتراکات، بن‌مایه‌ها و موضوعات مشترک در حماسه‌های مختلف جهان هستند؛ مثلاً رویین‌تنی اسفندیار و کارنا که در آثار حماسی کشورهای دیگر نیز یافت می‌شود.

 هم‌چنین گاه یک شخصیت در اساطیر ایران با چند شخصیت در اساطیر هند، همانندی‌هایی دارد؛ مانند ضحاک در شاهنامه که با سه دیو در مهابهارات به نام‌های باکه، ویشوروپ و وریترا اشتراکاتی دارد و گاه برعکس، یکی از شخصیت‌های اسطوره‌ای هند با بیش از یک شخصیت در اساطیر ایران تطبیق داده می‌شود؛ مثل توشتری در مهابهارات که با کاوه و مرداس وجوهی مشترک دارد.

 در پژوهش حاضر، دو شخصیت سهراب (از شاهنامه) و ببهروواهن (از مهابهارات) مورد تحلیل تطبیقی قرار می‌گیرند تا با تأمل در این دو اثر حماسی، وجوه اشتراک و افتراق بین این دو شخصیت اسطوره‌ای شناسایی و بررسی شوند. بنابراین هدف از این تحقیق، مقایسۀ دو شخصیت برجستۀ سهراب و ببهروواهن در دو اثر بزرگ حماسی یعنی شاهنامه و مهابهارات برای دست­یابی به وجوه اشتراک و افتراق آن­هاست. ضرورت این‌گونه تحقیقات، نشان دادن مشترکات فرهنگی بین دو ملت باستانی است. روش در این پژوهش، بنا بر روش مرسوم در علوم انسانی، روش کتاب­خانه‌ای و توصیفی ـ تحلیلی است.

 پیشینۀ پژوهش: در حوزۀ پژوهش حاضر، چند مقاله و کتاب نیز در زمرۀ پیشینۀ تحقیق، قابل ذکرند:

-کتاب «نقد تطبیقی جای­گاه انسان در شاهنامه و مهابهاراتا»، تألیف نسرین مظفری. این کتاب در 6 فصل تدوین شده و 4 فصل نخست آن، دربرگیرندۀ مقدمه و کلیات است و به مباحثی نظیر: انواع ادبی، حماسه، تراژدی، رمان، انسان در ادیان مختلف، زندگی‌نامۀ فردوسی و برخی جنبه‌های کلی شاهنامه، حماسه در هند و خلاصه‌ای از مهابهارات می‌پردازد و در فصل 5 و 6 که بخش‌های اصلی کتاب محسوب می‌شوند، موضوعاتی شامل: ابعاد انسان (دینی، اخلاقی، فرهنگی و اجتماعی) و نیز نقد تطبیقی این دو حماسه بررسی می‌شود. بنابراین با توجه به این‌که موضوعی بسیار کلی و گسترده (انسان) محور پژوهش قرار گرفته، بدیهی است که با موضوع مقالۀ حاضر یعنی تحلیل تطبیقی دو شخصیت همانند در شاهنامه و مهابهارات از اساس متفاوت است.

- مقالۀ «نقد تطبیقی اسطورۀ آفرینش در شاهنامۀ فردوسی و مهابهاراتای هندی»، فاطمه پاک‌رو، فصل­نامۀ ادبیات عرفانی و اسطوره‌شناختی. در این مقاله، صفات آفریدگار در شاهنامه و مهابهارات بررسی شده و سپس آفرینش جهان و انسان در این دو اثر مورد تحلیل قرار گرفته است.

- مقالۀ «مقایسۀ تطبیقی فرّهِ ایزدی در شاهنامه و مهابهاراتا»، وحید رویانی و صفیه موسوی، مجلۀ علمی-پژوهشی جستارهای ادبی. در این پژوهش، افرادی که در حماسۀ ایرانی و هندی از فرّ برخوردارند، مورد بررسی قرار می‌گیرند؛ ویژگی‌های ظاهری آنان تحلیل می‌شود؛ نمودهای فرّ از جمله: نور، کارهای خارق‌العاده و چند شی‌ء معرفی می‌گردد. هم‌چنین توانایی‌هایی که فرّ به افراد می‌بخشد، برشمرده می‌شود و در پایان، عواملی که باعث دور شدن فرّ از شاهان می‌شود، معرفی می‌گردد.

- مقالۀ «مقایسۀ شخصیت رستم و ارجن در شاهنامه و مهابهارات»، حسین­علی قبادی و علی­رضا صدیقی، پژوهش زبان و ادبیات فارسی. در این مقاله، نویسنده پس از معرفی شخصیت ارجن و اشاره به ارتباط این شخصیت با ایندرا، خدای بزرگ هندوان، مشترکات میان رستم و ارجن را برشمرده است؛ ازدواج با زنان بیگانه، جنگ با فرزند، داروی زندگی‌بخش، کشتن برادر و سفرهای خطرناک، بخشی از این وجوه اشتراک هستند.

- مقالۀ «تحلیل ساختار داستان سیاوش و دو داستان رام چندر و سدنوا در هند»، مریم خلیلی جهان­تیغ، فصل­نامۀ مطالعات شبه قاره، دانش­گاه سیستان و بلوچستان. در این مقاله، نویسنده به تحلیل سه داستان سیاوش در ایران و رامایانا و سدنوا در هند پرداخته و ضمن بررسی ساختار کلی آن­ها بر پایۀ نظریۀ گرینتسر، ارتباط آن­ها را با اسطورۀ مرگ و رستاخیز نیز تحلیل کرده است.

- مقالۀ «بررسی تطبیقی داستان بهیم سین و باکه در مهابهارات با داستان ضحاک در شاهنامه»، زکیه رشیدآبادی، دوفصل­نامۀ ادبیات حماسی دانشگاه لرستان. این مقاله با بهره‌گیری از شیوۀ تطبیقی به بررسی ساختار و محتوای داستان بهیم‌سین و باکه در مهابهارات با حکایت ضحاک در شاهنامه پرداخته است.

اما دو شخصیت سهراب و ببهروواهن تاکنون مورد بررسی تطبیقی قرار نگرفته‌اند که در این جستار به آن می­پردازیم.

بحث و بررسی

1- وجود سرخی در ریشه‌شناسی هر دو واژه

نخستین وجه اشتراک میان سهراب و ببهروواهن به ریشه‌شناسیِ نامِ آنان و معنی این دو نام بازمی‌گردد. ریشۀ «سِهر» (sihr) در زبان فارسی به دو معناست: یک معنای آن عبارت است از: سرخ، قرمز، صورتی، گویشی از سرخ و معنای دوم آن گاو است و برخی آن را به معنای گاو ماده می‌دانند و آن را با ریشۀ سنسکریت -rohít به معنای مادیان کرند (اصلاً: جانور سرخ رنگ) و  róhita-به معنای سرخ، سرخِ نیم‌رنگ، اسب کرند و róhiṇī  یعنی گاو کرند، مادیان کرند برابر می‌دانند (حسن­دوست، 1393: 3/1795). واژۀ سهراب از دو قسمت تشکیل شده است: سهر + آب و معنای آن، دارای رنگ سرخ است. «سُهر»، شکلی از «سُخر» است که بر اثر جابه‌جایی «خ» و «ر»، در فارسی سُخر به سُرخ تبدیل شده و در اصل، سهراب در پهلوی، «سخراپ» (Suxrāp) بوده است (کزازی،1387: 2/ 568). بنابراین در ریشه‌شناسی نام سهراب، معنای سرخی یافت می‌شود و این اسم را به معنای سرخ­رو یا کسی که آب و رنگ سرخ دارد، معنی کرده‌اند.

ببهروواهن (Babhruvahana) از دو جزء تشکیل شده است:  Babhru+vahana. نخست دربارۀ Babhru: معانی این واژه عبارتند از: قهوه‌ای سرخ­فام، قهوه‌ای، گندم­گون، داشتن موهای قهوه‌ای مایل به قرمز، در حالت مذکر: نوعی راسوی هندی بزرگ و قهوه‌ای که مارهای سمّی را می‌کشد و  تخم تمساح‌ها را از بین می‌برد. لقب کریشنا و ویشنو و شیوا، گاو قهوه‌ای‌ مایل ‌به قرمز، درترکیب با  vāhana-و در حالت مذکر، پسر آرجوناست (MacDonell,2004:192) و معانی vahana  از این قرارند: راندن، حمل کردن، بردن (قربانی)، حمل و نقل کردن، کشتی کوچک، قایق. در ترکیب با bhaṅga-  و در حالت مذکر: کشتی شکستگی (MacDonell,2004:274). بنابراین با مقایسۀ دو واژۀ سهراب و ببهروواهن از نظر ریشه‌شناسی، درمی‌یابیم در هر دو اسم، ریشۀ سرخی و به رنگ سرخ بودن وجود دارد و این نکته، میان این دو کلمه پیوندی ظریف برقرار می‌نماید.

2- سرگذشت هر دو شخصیت

2-1- ازدواج پدر به شیوۀ برون‌هم­سری

سرگذشت سهراب در شاهنامه و زندگی ببهروواهن در مهابهارات به گونه‌ای مشابه آغاز می‌شود: پهلوانی بلندآوازه، دور از دیار و موطن خود وارد سرزمینی بیگانه می‌شود. در آن­جا دختر پادشاه دل در گرو مهر او می‌بندد؛ پیش­قدم می‌شود و به او ابراز عشق می‌کند و به دنبال آن، پهلوان، دختر را از پدرش می‌خواهد و با موافقت پدر، آن دو با یک­دیگر پیمان زناشویی می‌بندند. وصلتی که به تولد فرزندی پهلوان و پیل­تن هم­چون پدر منجر می‌شود.

 در شاهنامه، رستم در جست‌وجوی بارۀ نامورش، رخش، وارد سمنگان می‌شود. پادشاه آن سرزمین به پذیرۀ رستم می‌آید. او را در کاخ خود میهمان می‌کند و به او قول می‌دهد هرچه زودتر رخش را بیابد. شام­گاه تهمینه، دختر پادشاه، وارد خواب­گاه رستم می‌شود و به او ابراز مهر می‌کند و او را به خود فرا می‌خواند: «تُرااَم کنون گر بخواهی مرا» (فردوسی،1392 : 2 /175). رستم نیز تهمینه را از پدرش خواستگاری می‌کند و پدر، خشنود از وصلت با پهلوانی بلندآوازه، موافقت خود را اعلام می‌کند:

    چو بشنید شاه این سخن شاد شد

بسان یکی سرو آزاد شد
           (فردوسی،1386: 2 /124/ پانوشت)                

 در مهابهارات نیز آرجونا فرسنگ‌ها دور از وطن خود به شهر «من‌پور»[1] می‌رسد و مشابه آن­چه در شاهنامه بر رستم می‌گذرد، برای او نیز در مهابهارات اتفاق می‌افتد: «در آن شهر راجه‌ای بود چترباهن[2] و دختری داشت چترانگدا [3] نام که در حسن و جمال او عدیل و نظیر نداشت. آن دختر ارجن را دید و عاشق شد و خود را به ارجن نمود و او هم عاشق شد و پیش پدر آن دختر برفت. او چون ارجن را بشناخت، بسیار تعظیم و احترام او کرد» (مهابهارات، 1358: 1/ 200).

 «رسم و قاعده‌ای را که بر اساس آن، فرد به عنوان عضو گروه مجبور است هم­سر خود را از گروهی دیگر انتخاب کند، برون هم­سری گویند» (روح الامینی،794:1374). بر این اساس، شاید بتوان گفت این دو داستان از خاست­گاه‌های فرهنگی مشترکی برخوردارند؛ به‌گونه‌ای که مفاهیم مشترکی نظیر مسألۀ برون‌هم­سری در هر دو اثر پرورانده شده است.

 برخی پژوهش­گران بر این باورند که برون‌هم­سری، پدیده‌ای مربوط به ملل اولیه بوده است؛ از آن جمله، ویل دورانت معتقد است که در بین این اقوام، مرد با دختری خارج از قبیلۀ خود ازدواج می‌کرده و دلایل متعددی را برای وصلت مردان با زنان بیگانه حدس زده است: درک کردن عواقب بدِ ازدواج با نزدیکان، ایجاد اتحادهای سیاسی مفید از طریق وصلت با جماعت‌های اتحادهای پیشین با قبایل دیگر، گسترش سازمان‌های اجتماعی، کاهش خطر مختلف، تقویت جنگ و ... (دورانت، 1390: 52). بنابراین سرچشمۀ این گونه داستان‌ها به ملل اولیه بازمی‌گردد.

  2-2- پیش‌قدم شدن شخصیت زن داستان در ابراز عشق

 هم­چنین در هر دو داستان پیشنهاد ازدواج از سوی زن مطرح می‌شود و این شخصیت زن داستان است که در ابراز عشق پیش‌قدم می‌شود. این وضعیت، یادآور نظریۀ مادرسالاری در برخی اعصار تاریخ است. «چنین می‌نماید که نخستین اجتماعات انسانی در ایران از طریق گروه‌های دودمانیِ مادرتبار شکل گرفته و به احتمال زیاد مادرسالاری دست­کم از آغاز عصر نوسنگی، هستۀ اجتماعی اقتصادی مردم ایران را شکل می‌داد. تندیسک‌های سیالک گویای آن است که تا هزارۀ سوم، اهمیت نظام مادرتبار برجاست. آثار شوش و اسناد عیلامی مربوط به هزارۀ دوم پیش از میلاد از بقایای مادرتباری سخن می‌گویند» (هینلز، 1393 :465). البته «در هند قدیم، بقایا و نشانه‌های مادرسالاری، اگر وجود داشته باشد، بسیار ناچیز است» (پاتر، 133:1384)، اما در ایران حتا «پس از اسلام بقایای نظام مادرتبار و نشانه‌های آن را می‌توان در روایت‌های اسطوره‌ای شاهنامه و ازدواج‌های نامتعارف و داستان پیش­گام شدن زنان در یازده روایت بازیافت که از آن شمار است: ...پیش­گامی تهمینه، دختر شاه سمنگان مادر سهراب در نزدیک شدن به رستم» (هینلز، 470:1393). به‌تدریج نظام مادرشاهی از میان این اقوام برچیده می‌شود و پدرشاهی جای­گزین آن می‌گردد.

 2-3- اشتیاق پادشاه یا دخترش به داشتن فرزندی از پهلوان تازه وارد

 یکی دیگر از نکات جالب توجه در این دو داستان، علاقه‌مندی و اشتیاق دختر پادشاه و یا خود شاه به داشتن فرزندی از پهلوانِ از راه رسیده است. در شاهنامه، تهمینه یکی از دلایل عشق پرشور خود به رستم را در این می‌داند که از او صاحب فرزندی شود:

 

و دیگر که از تو مگر کردگار
 

نشاند یکی پورم اندر کنار
                   (فردوسی، 1386: 2/ 123)             

 و در مهابهارات، پادشاه شرط می‌گذارد که فرزند آرجونا نزد او بماند تا وارث تاج و تختش گردد و به آرجونا می‌گوید: «من این دختر را به کسی می‌دهم که اگر از این دختر من پسری شود، آن را به من بدهد تا من بعد از خود، سلطنت را به او بدهم. اگر شما این شرط را قبول فرمایید، مرا چه سعادت برابر آن باشد که مثل شما دامادی داشته باشم؟» (مهابهارات، 1:1358/ 200).

 رستم تنها یک شب در کنار تهمینه به سر می‌برد و آرجونا پس از گذشت سه سال، چترانگدا را ترک می‌گوید. حاصل هر دو پیوند، پسری است که در شاهنامه، سهراب و درمهابهارات، ببهروواهن نام می‌گیرد.

 سهراب و ببهروواهن، از اصل و نسب خانوادگی مشابهی برخوردارند: پدری نامور و پهلوان از دیاری دور که به سرزمین خود بازگشته و مادری که دخت پادشاه است و هر دو دوران کودکی شبیه به هم را تجربه می‌کنند؛ از این نظر که نزد مادر و خانوادۀ مادری خود پرورش می‌یابند، به زادگاه پدر منتقل نمی‌شوند و هرگز او را نمی‌بینند. چنین وضعیتی نیز بازماندۀ دوران گذار از نظام مادرشاهی است. زیرا «در آن هنگام که سازمان مادرشاهی روی کار بود، مرد ناچار باید به قبیلۀ زن برود و در آن­جا زندگی کند. به‌تدریج که نظام پدرشاهی قوت می‌گرفت، داماد حقّ آن را پیدا می‌کرد که زن خود را بردارد و به قبیلۀ خویش ببرد؛ منتها به این شرط که مدتی در خدمت پدرزن خود کار کند» (دورانت، 1390: 52).

 پس می‌توان با تحلیل این دو داستان دریافت که با توجه به این­که اجبار مرد به زندگی نزد قبیلۀ زن، جزو مشخصه‌های نظام مادرشاهی به حساب می‌آمده که نه رستم و نه آرجونا آن را انجام نمی‌دهند و از سوی دیگر، انتقال زن به قبیلۀ مرد، جزو ویژگی‌های سازمان پدرشاهی به شمار می‌آمده که در این دو داستان، تهمینه و چترانگدا نزد خاندان پدری خود می‌مانند و به موطن هَمْ­سرانشان منتقل نمی‌شوند. بنابراین در این دو داستان، وضعیتی بینابین این دو نظام در جریان است؛ از این قرار که رستم و آرجونا، فرزندان خود (به ترتیب: سهراب و ببهروواهن) را به نیابت از خود، نزد خانوادۀ هم­سرشان باقی می‌گذارند و خود به زادگاهشان باز می‌گردند. گویی نظام حاکم بر دو داستان، یادآور دوران گذار از مادرشاهی به پدرشاهی است.

در واقع، «این قبیل قصص در میان اقوامی به وجود آمده است که قاعده‌شان بر زن گرفتن از خارج قبیلۀ خود بوده است و در شرف انتقال از حکومت خاندان مادری (مادرسالاری) به حال حکومت خاندان پدری بوده‌اند» (مختاری، 184:1379).

  3- وجوه افتراق میان دو شخصیت

 در بخشی از دو داستان، تفاوت‌هایی میان سرگذشت سهراب و ببهروواهن یافت می‌شود. یکی از این وجوه افتراق این­جاست که ببهروواهن پس از مرگِ پادشاه، جانشین او می‌گردد و صاحب تاج و تخت نیای خود می‌شود: «چون راجۀ آن­جا وفات کرده بود، این ببرباهن، پسر ارجن، را به سلطنت برداشته بودند» (مهابهارات،4:1358/ 299).

اما سهراب به سودای یافتن پدر و دست­یابی به قدرت در کنار او، راهی سفر بی‌بازگشت خود به زادگاه پدرش می‌شود؛ چه خود می‌گوید:

چو رستم پدر باشد و من پسر
   

نباید به گیتی یکی تاجور
                     (فردوسی،1386: 2/ 127)

اگرچه در شاهنامه جزئیاتی جالب توجه دربارۀ زندگی کوتاه سهراب آمده است، از آن­جایی که داستان ببهروواهن در مهابهارات به صورت کلی و فارغ از نقل جزئیات آورده شده، نمی­توان به بررسی اشتراکات و افتراقات در سیر زندگی این دو پرداخت. برای مثال، در شاهنامه به نکات زیر دربارۀ داستان سهراب اشاره شده است:

 1. رستم هنگام ترک گفتن تهمینه، مهرۀ بسته شده به بازوی خود را می‌گشاید و به او می‌دهد تا اگر فرزندشان دختر شد، به گیسوان او ببندد و اگر صاحب پسری شدند، این مهره بر بازوی پسرشان جای گیرد و همین مهره است که پس از نبرد جان­گداز پدر و پسر، رستم را به شناخت پسر برومندش ره­نمون می­سازد. بنابراین نقشی حائز اهمیت در ماجرا ایفا می‌کند. اما در مهابهارات سخنی از چنین نشانی به میان نیامده است.

 2. در شاهنامه به مراحل رشد و بالندگی سهراب اشاره شده است که از رشدی چشم­گیر و فراتر از معمول برخوردار بوده و همین موضوع، سهراب جوان را بر آن می‌دارد تا به پرس‌وجو دربارۀ پدر خود از مادر بپردازد و در این باره کُنج­کاو  شود:

چو  یک ماهه شد هم­چو یک سال بود
چو سه ساله شد ساز مردان گرفت
چو ده ساله شد زان زمین کس نبود
 

برش چون بر رستم زال بود
به پنجم دل تیر و چوگان گرفت
که یارست با او نبرد آزمود
                         (فردوسی،1386: 2/ 125)

3. یکی از داستان‌های فرعی مربوط به شخصیت سهراب، ماجرای او با «گردآفرید» است؛ دختری ایرانی که هنگام حملۀ سهراب و تورانیان به دژ سپید، بر سر غیرت می‌آید، لباس رزم می‌پوشد و به نبرد با سهراب می‌پردازد. در پایان از او شکست می‌خورد و هنگامی که هویتش آشکار می‌شود، سهراب جوان بر او عاشق می‌گردد. اما گردآفرید او را با وعده و وعید می‌فریبد.

 در مقابل، در مهابهارات از شیوۀ حکومت و زمام­داری ببهروواهن سخن به میان رفته است که پادشاهی عادل و قدرت­مند بوده و مردم تحت سلطه‌اش، زندگی خوب و مرفهی را سپری می‌کردند: «این ببرباهن در شجاعت و مردانگی عدیل و نظیر نداشت و در ولایت او هیچ‌کس دروغ نمی‌گفت... و در آن ولایت هیچ‌کس را نمی‌گرفتند و نمی‌بستند... و سپاهیان آن­جا در غایت شجاعت و پهلوانی و زور بودند... و جمیع اهل آن ولایت، دائم خوش­حال و بی‌غم می‌بودند» (مهابهارات، 4:1358/ 299).

 4-نقش اسب در هردو داستان

 نقش اسب نیز در هر دو داستان جالب توجه است. در شاهنامه رستم راهی شکار در مرزهای توران می‌شود. پس از شکار کردن گوری، به خواب عمیقی فرو می‌رود. هنگامی که برمی‌خیزد، درمی‌یابد تنی چند از ترکان رخش او را ربوده و با خود برده‌اند. پس در جست‌وجوی اسب محبوب خود وارد سرزمین سمنگان می‌شود و این چنین، مقدمات آشنایی او با تهمینه فراهم می‌گردد.

 در مهابهارات نیز آرجونا به دنبال اسب آیین اشمیده جگ  وارد سرزمین من‌پور می‌شود. بر اساس این آیین، اسبی شایسته‌ را به عنوان قربانی برمی‌گزیدند و آن را رها می‌کردند تا در سرزمین‌های مختلف به چرا بپردازد و خود به دنبالش روان می‌شدند تا اگر گروهی قصد تصاحب آن را داشتند، به هر نحو ممکن، حتا با جنگ و خون­ریزی، جلوی این امر را بگیرند. در پایان، اسب را طی مراسمی ویژه‌ قربانی می‌کردند. ببهروواهن این اسب مخصوص را می‌گیرد، ولی هنگامی که درمی‌یابد اسب متعلق به آیین جگی  است که توسط پدرش و سایر پاندوان برگزار می‌شود، به استقبال پدر می‌شتابد تا اسب را به آن­ها تحویل دهد. اما آرجونا به تحقیر پسر می‌پردازد و نبرد آغاز می‌گردد. بنابراین در حماسۀ هندی نیز اسب نقشی مهمّ در روند داستان ایفا می‌کند. البته در مقطع زمانی دیگری. به این معنی که در شاهنامه اسب در ابتدای داستان، رستم را به شهر بیگانه می‌کشاند و در مهابهارات زمانی که ببهروواهن جوان و بالنده شده است، اسب بهانۀ رویارویی پدر و پسر می‌گردد. «رخش، اسب رستم  به صورت ظاهر شباهتی با اسب قربانی هندی ندارد. ولی احتمالاً نقش این اسب‌ها در حماسه به اصل واحدی برمی‌گردد و شاید هم خاست­گاه آن یگانه باشد» (کیا، 377:1376).

 5- سرانجام داستان

 سرانجام پس از گذشت سالیان متمادی، پایان داستان رقم می‌خورد؛ آن­جا که سهراب و ببهروواهن پسرانی برومند و بالنده شده‌اند و در هر دو داستان صحنۀ رویارویی پدر و پسر رقم می‌خورد.

 در شاهنامه، سهراب به هم­راه سپاهیانی از توران­زمین قدم به زادگاه پدر می‌نهد و مقابل تهمتن و لشگر ایرانیان قرار می‌گیرد و پدر و پسر، ‏بی­آن­که یک­دیگر را بازشناسند، با هم به توافق می‌رسند که به دور از لشگریان، دست به نبردی تن به تن بیازمایند. 

 در مهابهارات، آرجونا و هم­راهانش به دنبال اسب آیین اشمیده جگ وارد زادگاه ببهروواهن می‌شوند. این­جا پدر آگاه است که در مقابل پسر خود قرارگرفته­ است. ببهروواهن به هم­راه لشگریان بسیار به پیشواز پدر می‌شتابد و خود را به وی معرفی‌می‌کند. ولی آرجونا ببهروواهن را تحقیر می‌کند و جنگ درمی‌گیرد. هنگامی که همۀ افراد سپاه آرجونا به دست ببهروواهن کشته می‌شوند، زمان رویارویی پدر و پسر فرا می‌رسد.

 در میدان نبرد، اگرچه سهراب یک بار موفق می‌شود پدر پهلوانش را شکست دهد. اما در پایان مرگش به دست رستم رقم می‌خورد:

زدش بر زمین بر به کردار شیر
سبک تیغ تیز از میان برکشید

بدانست کو هم نماند به زیر
بر شیر بیداردل بردرید
                 (فردوسی،1386: 2/ 185)

 در مهابهارات برعکس، پدر به دست پسر کشته می‌شود: «ارجن خواست که کرشن را یاد کند،  هنوز نام کرشن را برزبان نبرده بود که ببرباهن آن تیر را چنان بر گردن ارجن زد که سر از تن  او جدا گشت و  بر زمین افتاد» (مهابهارات، 1358: 4/ 356).

 در هر دو داستان، هنگام رویارویی پدر و پسر، پسر محبتی نسبت به پدر در دل خود حس می‌کند و آن را ابراز می‌دارد که البته بی‌پاسخ می‌ماند. در شاهنامه اگرچه نبرد رستم و سهراب، مبتنی بر ناآگاهی طرفین از هویت یک­دیگر است، سهراب ناخودآگاه در دل خود نسبت به رستم مهر و محبتی احساس می‌کند و حتا این علاقه را در میدان نبرد ابراز می‌دارد و به پدر پیشنهاد می‌کند که دست از جنگ بشویند و به می­گساری و طرب بپردازند:

بیا تا نشینیم هر دو به هم
به پیش جهان­دار پیمان کنیم
   

به می تازه داریم روی دژم
دل از جنگ جستن پشیمان کنیم
                    (فردوسی،1386: 2/ 180)

 چراکه در دل خود، علاقه‌ای نسبت به رستم حس می‌کند: «دل من همی با تو مهر آورد» (همان: 2/233). در مهابهارات نیز ببهروواهن طی مراسمی باشکوه به استقبال پدر می‌شتابد و به طرز شایانی او را احترام می‌کند. اما آرجونا سر ناسازگاری دارد و نبرد را رقم می‌زند. البته در حماسۀ هندی، پدر و پسر از آغاز یک­دیگر را می‌شناسند: «چون چشم او [ببرباهن] بر ارجن افتاد از فیل به زیر آمد و از دور دندوت[4] [تعظیم] کنان می‌آمد. چون نزدیک رسید موی خود را بگشاد و پیش آمد و گرد کفش ارجن را به موی خود پاک کرد. برهمنان و دختران صاحب جمال پیش آمدند و آن جواهر و زرها که آورده بودند همه را بر سر ارجن ریختند» (مهابهارات، 1358: 4/ 303). «ارجن پای خود را بر سر ببرباهن چنان محکم زد که روی آن جوان بر زمین خورد» (همان:  304).

 شایان توجه است که نبرد میان پدر و پسر، بن‌مایۀ آثار ادبی بسیاری در سرتاسر جهان بوده است و می‌توان در اساطیر ملل مختلف، نمونه‌هایی متعدد از این مضمون را یافت: «موضوع نبرد پدر و پسر به ریخت‌های گوناگون در روایات حماسی و افسانه های اقوام جهان آمده است: یکی روایت آلمانی، هیلده براند [5]و هادو براند، [6]به زبان آلمانی فصیح باستان که فعلاً کهن‌ترین نمونۀ شعر پهلوانی ژرمنی است. دیگر روایت ایرلندی،کوکولین[7]و کنلای[8] به زبان ایرلندی باستان از سدۀ نهم میلادی، دیگر روایت روسی ایلیا مورمیث[9] و سکلنیک[10] از سدۀ یازدهم میلادی» (خالقی مطلق، 1372 : 54-53).

  6-نقش نیروهای فراطبیعی

 در هر دو داستان، به نیروهای فراطبیعی که به عالم بالا متصل هستند، اشاره می‌شود و این نیروها در روند پیش­بُرد ماجرا نقش ایفا می‌کنند. در نبرد آرجونا و ببهروواهن، آرجونا که پیش از این یکه‌تاز میدان‌های نبرد بوده است، به سبب آن­که بهیکم پتامه را از پای درآورده، دچار نفرین مادر وی (گنگا) شده و از زور و قوت او کاسته شده است: «ارجن هرچند می‌خواست که ببرباهن را بزند، از اثر دعای گنگا که گفته بود ارجن تا شش ماه دیگر کشته شود؛ هیچ تیر او بر ببرباهن کاری نمی‌آمد و اکثر کارهایی که ارجن در سپاهیگری می‌دانست، هرچند که می‌خواست آنها را به کار آورد، از اثر آن دعا توفیق نمی‌یافت و هر سلاحی که ارجن دیگر اوقات آنها را بی‌خطا بر خصم می‌زد، در این وقت از اثر آن دعای گنگا همه خطا می‌شد» (مهابهارات،1358: 4/ 355).

 از سوی دیگر، در برخی نسخ شاهنامه (این داستان در همۀ نسخه­های شاهنامه نیامده است) به این موضوع اشاره شده که رستم در آغاز کار، بسیار پرزور بود؛ به طوری که از این قدرت‌مندی، خود به زحمت افتاده بود. پس از خداوند خواست که اندکی از زورش بکاهد تا بتواند بر روی زمین گام بردارد و به راحتی زندگی کند. هنگامی که در رویارویی نخست وی با سهراب، رستم شکست می‌خورد و پسر پیل‌تنش، پشت وی را بر خاک می‌مالد و رستم امان می‌خواهد و خود را با ترفند می‌رهاند، از خدا می‌خواهد دوباره آن پاره‌ای از قدرتش را که بازپس گرفته بود، در وجودش قرار دهد تا همان رستم قدرت‌مند سابق گردد:

شنیدم که رستم ز آغاز کار
که گر سنگ را او به سر بر شدی
ازان زور پیوسته رنجور بود
بنالید بر کردگار جهان
که لختی ز زورش ستاند همی
برانسان که از پاک یزدان بخواست
چو باز آنچنان کار پیش آمدش
به یزدان بنالید کای کردگار
همان زور خواهم کز آغاز کار
بدو  داد یزدان چنان کش بخواست
         

چنان یافت نیرو ز پروردگار
همی هر دو پایش بدو در شدی
دل او ازان آرزو دور بود
به زاری همی آرزو کرد آن
برفتن به ره بر تواند همی
ز نیروی آن کوه‌پیکر بکاست
دل از بیم سهراب ریش آمدش
بدین کار این بنده را باش یار
مرا دادی ای پاک پروردگار
بیفزود در تن چنان کش بکاست
                      (فردوسی،1386: 2/ 184)

 بدین‌سان نیروهای فراطبیعی و متصل به عالم بالا در هر دو داستان دخیل هستند: در مهابهارات، آرجونا به سبب نفرین گنگا، نیروی سترگ پیشین خود را از دست می‌دهد و تیرهایش به طرزی شگفت‌آور در هوا می‌شکند و هرچه می‌کوشد، بی‌اثر می‌گردد. در شاهنامه، رستم بر اثر نیایش به درگاه خداوند، قوت پیشین خود را باز می‌یابد و بر سهراب چیره می‌شود. شایان توجه است که در شاهنامه به دلیل اندیشۀ توحیدی حاکم بر آن، این نیروی فراطبیعی، پیوندی محکم‌تر با خدای یک­تا دارد.

  7- نوش‌دارو

 در هر دو داستان، بازماندۀ به‌ظاهر پیروز نبرد، پشیمان می‌گردد. در یک­سو، رستم هنگامی که فرزند خود را باز می‌شناسد، دچار افسوسی بی‌پایان می‌شود و در سوی دیگر، ببهروواهن هنگامی که نزد مادر باز می‌گردد و سرزنش و ملامت بی‌حدّ او را می‌بیند، به خود می‌آید و از کرده‌اش پشیمان می‌شود. از این­جا پای نوش‌دارو به هر دو داستان باز می‌شود و هردو، کسی را به دنبال آن می‌فرستند. در شـاهنـامه، نـوش‌دارو در اختیار کی­کاووس است و رستم، گودرز را برای به دست آوردن آن روانۀ بارگاه وی می‌کند. اما کی­کاووسِ بدسرشت از دادن نوش‌دارو خودداری می‌ورزد تا غم­نامه تکمیل شود:

بدو گفت کاوس کز پیلتن
شود پشت رستم بنیروترا؟
 

که را بیش­تر آب ازین انجمن؟
هلاک آورد بی گمان مرمرا
                       (فردوسی، 1386: 2/ 191)

در مهابهارات، نوش‌دارو که سنجیونی[11] خوانده می‌شود، در اختیار مارهایی در قعر زمین است: «در قعر زمین جوهری هست که آن را سنجیونی می‌گویند و تأثیر آن جوهر آن است که مرده را زنده می‌سازد» (مهابهارات،1358: 4/ 358).

 ببهروواهن، «پندریک» نامی را به قعر زمین نزد پادشاه ماران به نام« باسک» می‌فرستد و نوش‌دارو را از وی می‌طلبد و چون ماران از دادن آن امتناع می‌کنند، ببهروواهن به­ سوی آنان لشگر می‌کشد و پس از نبردی سخت، این جوهر حیات‌بخش را به‌دست می‌آورد و آرجونا را زندگی دوباره می‌بخشد: «شیش­ناگ سر ارجن را بر تن او نهاد. در آن وقت گل از آسمان بر سر و تن ارجن بارید. آن‌گاه شیش­ناگ آن جوهر را بر سینۀ ارجن نهاد و گفت : ای ارجن! زنده شو. به حکم خداوند تعالی، جلّ جلاله، ارجن برخاست. همه از شادی فریاد برآوردند و بوق‌ها را بنواختند» (مهابهارات،1358: 4/ 366).

 پدر و پسر شرمگین از یک­دیگر با هم آشتی می‌کنند و گذشته‌ها را به دست فراموشی می‌سپارند تا آن­جاکه ببهروواهن، آرجونا را در ادامۀ مسیر آیین جگ هم­راهی می‌کند. به این‌ترتیب، برخلاف شاهنامه، این­جا داستان پدر و پسر پایانی شاد پیدا می‌کند.

 نتیجه گیری

 از تحلیل تطبیقی شخصیت سهراب در شاهنامه و ببهروواهن در مهابهارات، درمی‌یابیم این دو وجوه همانند متعددی دارند. از جمله: معنای سرخی و رنگ سرخ در ریشه‌شناسی نام هر دو، نسب‌نامۀ خانوادگی مشابه (پدرِ هر دو شخصیت، پهلوانی نام­دار و مادرِ هردو، دختر پادشاه است)، سفر پدر هر دو در آغاز داستان به سرزمینی بیگانه و آشنا شدن با مادر، ابراز مهر و پیشنهاد ازدواج از سوی مادر، داشتن فرزندی به یادگار از پهلوان تازه­وارد به عنوان یکی از انگیزه‌های مادر یا خانوادۀ او، ترک هم­سر و فرزند از سوی پدر، رشد یافتن هر دو بدون حضور پدر و نزد خانوادۀ مادری، جنگاور و نبرده شدن هر دو شخصیت، نقش اسبی ویژه (در شاهنامه، رخش و در مهابهارات، اسب ویژۀ آیین جگ) در روند داستان، روبه‌رو شدن با پدر پس از سال‌ها در میدان نبرد، جزئیات مشابه در صحنۀ رویارویی پدر و پسر در هردو داستان (نظیر: احساس کشش و محبت به پدر در هر دو، ابراز این علاقه‌مندی به او، بی‌پاسخ ماندن آن، برافروخته شدن جنگ، کشته شدن یکی از طرفین، ندامت بازمانده، مطرح شدن نوش‌دارو در شاهنامه و سنجیونی در مهابهارات و کوشش طرف پیروز برای به دست آوردن آن) و نقش نیروهای فراطبیعی در داستان. البته وجوه افتراقی نیز در داستان مربوط به این دو شخصیت یافت می‌شود؛ برای مثال: مبتنی بودن نبرد رستم و سهراب بر ناآگاهی طرفین دربارۀ این نسبت پدر و پسری درحالی‌که نبرد ببهروواهن و پدرش به سبب غرور پدر شکل می‌گیرد؛ کشته شدن پسر به دست پدر در شاهنامه و برعکس، از پا در آمدن پدر به دست پسر در مهابهارات؛ ناکام ماندن بازماندۀ این نبرد (رستم) در به دست آوردن نوش‌دارو در شاهنامه و موفقیت بازماندۀ جنگ (ببهروواهن) در حماسۀ هندی، در دست­یابی به سنجیونی. بنابراین بررسی تطبیقی این دو شخصیت اسطوره‌ای نشان می‌دهد چقدر دو اثر حماسی ایران و هند به هم شباهت دارند و قابل تطبیق هستند. گویا به نوعی اندیشه‌های آثار حماسی برجسته به یک‌دیگر منتقل شده و یا موضوعات مطرح مربوط به برهه‌های مختلف تاریخی در این دو داستان پرورانده شده است؛ چنان­که مشخصه‌های مربوط به دوران گذار از نظام مادرسالاری و ورود به پدرشاهی در هردو داستان انعکاس یافته و افزون بر آن، پدیدۀ برون‌هم­سری (که طی آن مرد، هم­سر خود را از اقوام بیگانه انتخاب می‌کرده و بیش­تر در اقوام اولیه رایج بوده) نیز در هردو داستان یافت می‌شود. پس شاید یک خط داستانی رایج برخاسته از دوره‌ای خاص، دست­مایۀ شکل‌گیری هر دو داستان شده و به هر دو اثر حماسی راه یافته است.



[1]. Manipura

[2]. Citravahana

[3]. Citrangada

[4]. Dandavat

[5]. Hildebrand

[6]. Hadubrand

[7]. Cūchulainn

[8]. Conlai

[9]. Ilia Muromec

[10]. Sokolnik

[11] Samjivini

فهرست منابع

 - آموزگار، ژاله. (1395). تاریخ اساطیری ایران، تهران: سمت.##

- بهار، مهرداد. (1352). اساطیر ایران، تهران: بنیاد فرهنگ ایران.##

- پاتر، ماری آنتونی. (1384). نبرد پدر و پسر در ادبیات جهان، ترجمۀ محمود کمالی، تهران: ایدون.##

- جلالی نائینی، سید محمدرضا. (1375). هند در یک نگاه، تهران: شیرازه.##

- حسن دوست، محمد. (1393). فرهنگ ریشه‌شناختی زبان فارسی، تهران: فرهنگستان زبان و ادب فارسی، گروه نشر آثار.##

- خالقی مطلق، جلال. (1372). گل رنج‌های کهن (برگزیدۀ مقالات دربارۀ شاهنامۀ فردوسی)، به کوشش علی دهباشی، تهران: مرکز.##

- دورانت، ویلیام جیمز. (1390). مشرق زمین: گاهوارۀ تمدن، ترجمۀ احمد آرام، ع. پاشایی و امیرحسین آریان‌پور، تهران: علمی و فرهنگی.##

- رنو، لویی. (1389). ادبیات هند، ترجمۀ سیروس ذکاء، تهران: فرزان روز.##

- روح الامینی، محمود. (1374). «ساختار اجتماعی ازدواج‌های شاهنامه»، نمیرم از این پس که من زنده‌ام، مجموعه مقالات کنگرۀ جهانی بزرگ­داشت فردوسی، به کوشش غلام­رضا ستوده، تهران: دانش­گاه تهران.##

- شالیان، ژرار. (1385). گنجینۀ حماسه‌های جهان، ترجمۀ علی اصغر سعیدی، تهران: چشمه.##

- فردوسی، ابوالقاسم. (1386). شاهنامۀ فردوسی، به کوشش جلال خالقی مطلق، تهران: مرکز دائره ­المعارف بزرگ اسلامی.##

- کزازی، میرجلال­ الدین. (1387). نامۀ باستان: ویرایش و گزارش شاهنامۀ فردوسی، تهران: سمت.##

- کیا، خجسته. (1376). «رخش رستم اسب قربانی»، یادنامۀ دکتر مهرداد بهار، تهران: آگه.##

- مختاری، محمد. (1379)، حماسه در رمز و راز ملی، تهران: توس.##

- مهابهارات، (بزرگ‌ترین منظومۀ کهنۀ موجود جهان به زبان سانسکریت). (1358). ترجمۀ میرغیاث­الدین علی قزوینی مشهور به نقیب خان، به تحقیق و تصحیح و تحشیۀ سید محمدرضا جلالی نائینی و ن.س. شوکلا، تهران: طهوری.##

- هینلز، جان راسل. (1393). شناخت اساطیر ایران، ترجمۀ محمدحسین باجلان فرخی، تهران: اساطیر.##

- یارشاطر، احسان. (1369). کنگرۀ بزرگ­داشت شاهنامۀ فردوسی به انگیزۀ گذشت هزار سال از سرایش آن (مجموعه سخنرانی)، بنیاد فرهنگی محوی.##

-MacDonell,Arthur Anthony. (2004). Practical Sanskrit Dictionary,Motilal Banarsidass, Delhi. ##