تحلیلی اسطوره‌ای از دلیل غلبۀ بیژن بر فرود

نوع مقاله: مقاله پژوهشی

نویسنده

عضو هیأت علمی دانشگاه شهید باهنر کرمان

چکیده

چ
 چکیده
     داستان­های حماسی که سرچشمه­ای از داستان­های اسطوره­ای هر کشوری است، مبناهایی در آن وجود دارد که تنها با بازشکافی شکل اسطوره­ای و شکافتن بن­مایه­های آن می­توان به راز و رمز  آن پی برد. در این پژوهش، در پی پاسخ به این پرسش هستیم که هنگام لشکرکشی ایرانیان به توران­زمین برای کین­خواهی سیاوش و مواجهه با فرود، فرزند سیاوش، با وجود حملۀ چند پهلوان ایرانی به فرود، چرا بیژن از بین آنان موفق به غلبه و سیطره بر فرود شد؟ آیا می­توان کشته­شدن قهرمان به دست خانوادۀ خود را  با این فرضیه اثبات کرد؟ نگارنده در پی آن است تا با استفاده از الگوهای اسطوره­ای و مراجعه به اسطوره­ها و قصه­های عامۀ گوناگون، با روش توصیفی ـ تحلیلی، به پرسش­های یادشده پاسخ دهد. مطابق فرضیۀ مدِّ نظر، تنها سلاح کارگر بر افراد در برخی داستان­ها، ابزارهای خانوادگی آنان است.

کلیدواژه‌ها


عنوان مقاله [English]

Mythic reason for defeating Forod by Bijan

چکیده [English]

Mythic reason for defeating Forod by Bijan
Man has always tried to dominate nature and to rule or to accept nature in the form of beliefs of domination. The pattern of human design in beliefs is based on their own mental criteria, and therefore, we see human ideals in these attitudes With the difference that some people have used their imagination. The epic stories that originate from the mythical stories of any country can be understood by discovering the originality of the mythical story and putting together several other stories. In this research, we are looking for the answer to the question of why the Bijan conquer Forod and what is the mystery and mystery of killing the epic characters at the hands of his family? The author seeks to answer the above questions using descriptive and analytical mythical patterns. According to the hypothesis, the only weapon of labor on individuals in some stories is their own family tools.
Key word: Sayyash Armor, Bijan, Myth, Epic

کلیدواژه‌ها [English]

  • Key word: Sayyash Armor
  • Bijan
  • myth
  • epic

     مقدّمه

     داستان سیاوش که یکی از داستان­های مربوط به مادرسالاری است (بهار، 1389: 426-427)، در شکل حماسی هم زیبایی و جذابیت خود را حفظ کرده است. در این داستان پاکی، انسانیت، رادمردی، مهرورزی و خردمندی ایرانیان و نانژادی، عهدشکنی، ستم­گری، کینـه­جویی و جاه­طلبی تورانیان بـه چشم می­خورد. بعـد از مرگ سیاوش، یکی از میراث­های او رونمایی می­شود که در طیِّ زنده بودنش، نامی از آن نیست، ولی بعد از مرگ چندین کارکرد این ابزار را شاهد هستیم. قبل از داستان­های حماسی، حضور این میراث­ها از خدایان به چشم می­خورد که در داستان سیاوش این مسأله به وضوح اشاره نشده است، اما از رمز و رازهای آن، پی می­بریم که لباس خدایان کاربردی خاص داشته است که بر تن قهرمانان این داستان جلوه­ای از آن ملاحظه می­شود. با همین میراث است که بیژن می­تواند به فرود که فرزند قهرمان داستان است، غلبه کند. این­جا سعی داریم، دلیل غلبۀ بیژن به فرود را با فرضیه­ای، تحلیل و تفسیر کنیم.

     پیش از این نوشته، افرادی به لباس سیاوش و کارکرد ویژۀ آن اشاره کرده­اند. اقدس فاتحی و هم­کارانش در مقالۀ «مقایسة رویین­تنی و چشم آسیب­پذیر اسفندیار در متن­های فارسی میانه (پهلوی) و شاهنامة فردوسی» ضمن اشاره به زرۀ سیاوش، آن را نوعی تعویذ دانسته­اند (فاتحی و دیگران، 1391: 43). فرزاد قائمی در مقالۀ «بررسی نمادپردازی «ببر بیان» رستم و جای­گاه آن در میان دیگر ابزارهای نمادین و محافظت­کننده در شاهنامه بر مبنای روی­کرد اسطوره­شناسیِ تحلیلی» ببر بیان رستم را با توجه به اسطوره­ها، نمادپردازی و تحلیل کرده و جای­گاه آن را در کنار سایر ابزارهای نمادین شاهنامه نشان داده که یکی از این ابزارها، زرهِ سیاوش بوده است (قائمی، 1391: 33)، امّا نوشته­ای که به صورت مستقل و بر پایۀ فرضیۀ نگارنده این داستان را تحلیل کرده باشد، ملاحظه نشد.

     بحث و بررسی

     1- روایت زرهِ سیاوش در شاهنامه

     پس از آن­که شاه ترکان با وسوسۀ مدعیان، خون سیاوش را بی­گناه می­ریزد و به نابودی فرزند او که در شکم دخترش است، کمر می­بندد، با میانجی­گری پیر خردمند دربارش به نام پیران­ویسه که می­دانست سیاوش به دلیل روحیۀ جوان­مردی و ازخودگذشتگی در آن­جا قدم نهاده و اکنون اسیر توطئه و جفای ناجوان­مردان دربار توران گردیده، با آزمایشی از کشتن نونهال شاه­زادۀ کیانی سر باز می­زند تا طیِّ خوابی که گودرزِ کشوادگان می­بیند، فرزند را ره­سپار سرزمین توران کند و یادگار شاه را به اصل سرزمین نژادگان خود بازگرداند. کودک به میهن پای­ نهاده، چندی نمی­گذرد که گوی قدرت را با فرّه‌مندی از عموی خود فریبرز می­رباید و در پی آن برمی­آید که کین پدر را از نیای ستم­کار خود بازستاند. در نخست‌قدم، او توس را راهی سرزمین توران می­کند. توس که بعد از پیروزی کی­خسرو بر عموی خویش، در رقابت تن به تن و پیروزی در جنگ جادوان قلعۀ بهمن، جزء یاران فریبرز بوده، کینۀ چندی از کی­خسرو داشته؛ هرچند به­ظاهر قدرت کی­خسرو را پذیرفته، ولی در نهاد خویش سرِ دیگر داشته و توصیۀ شاه ایران را در حمله به تورانیان که خواسته بود راه دراز و بیابانی را بپیماید، از گوش به در کرده و هنگام رسیدن سپاهیان به دو راهی، پهلوان در بن­بست قرار می­گیرد و به بهانۀ آسایش سپاهیان، آبادی را به بیابان ترجیح می­دهد. سپاهیان به سمت سپدکوه حرکت می­کنند. این کوه جایی است که فرود آن­جا در دژی به نام کلات زندگی می­کند. این جوان ناکاردیده با اندیشۀ پاک جوانی به سوی مرگ می­رود و با مشاور خود به نام تخوار در شناسایی گُردان و جنگاوران ایران برای آشنایی بیش­تر می­کوشد، اما توس خشمگین از این عمل از گردان برگزیده، یاری طلب می­کند تا بنگرد که آن دو چه کـسانی هستند و بر بالای کوه چه می­کنند. بهرام که یار و هم­راه سیاوش بوده، پی این دو فرد ناشناس می­رود که اگر ایرانی باشند، دویست تازیانه بر آنان بزند، اگر تورانی باشند، دست­بسته به نزد توس آورد، اگر کارآگاه باشند، همان­جا او را به دو نیم کند. بهرام به سوی کوه حرکت می­کند. فرود از تخوار نام و نشانش را می­پرسد، تخوار سراینده، هم نامش را نمی­داند و نشانش را در گودرزیان می­جوید. بعد از رسیدن بهرام به بالا، تندی می­سازد ولی فرود هم با زبان تهدید سخن می­گوید و پس از تهدید، او را به آرامش دعوت می­کند. او از سالار لشکر و گردان می­پرسد. بهرام هم یک­به­یک پاسخ می­دهد. نامی از بهرام در این میان نیست. جریره به فرزند سفارش کرده بود که به دنبال دو یار و هم­نشین سیاوش باشد: بهرام و زنگه. فرود دلیل نام نبردن از بهرام را می­پرسد و فرود با یادآوری کلام مادر، پهلوان را متوجهِ خود می­کند. بهرام هم خوش­حال و هم اندوهگین به نظر می­رسد؛ خوش­حالی به دلیل یافتن فرود و اندوهگین به دلیل پندناپذیری و خودسری توس، به شاه جوان توصیه می­کند اگر خودش بعد از دیدار با توس، به سمت کوه برنگشت، خبر خوبی نیست و باید سریع به داخل دز برگردد و خود را پنهان سازد. اندوه بهرام بی­دلیل نبود. توس گودرزیان را به خودکامگی متهم می­کند و جویای فردی است که سر فرود را از تن جدا کند. ریونیز تیره­روز به این کار میان می­بندد. بهرام زور و توان فرود را یادآور می­شود و چند گُرد دیگر هم آمادۀ تاختن هستند، اما باز بهرام از در پند، جای­گاه فرود را یادآور می­شود و پهلوانان را منصرف می­کند:

بر آن کوه­سر خویش کی­خسروست

 

که یک موی او بهتر از پهلوست
                     (فردوسی، 1392: 3/ 42)

     همه به جز ریونیز بازمی­گردند. وقتی فرود، جوان دلیر را آهن­پوش و تازان به سمت کـوه می­بیند، می­دانـد که انتظار خبر نیکویی نیست و پس از رای­زنی بـا مشاور خود، می­پرسد که اسب را بی­جان کند یـا سوار را؟ مشاور کم­خرد پیشنهاد کشتن ریونیز را می­دهد. شاه جوان هم با تیری، ترگ رومی را به سر ریونیز می­دوزد. دل توس به درد می­آید و از پسر می­خواهد که کین داماد را از فرود بخواهد. باز مشاور بی­تجربۀ شاه جوان، دستور کشتن زرسپ را می­دهد و او هم تیری بر پهلوی سوار دلیر می­زند و او هم به زمین می­افتد. این بار سپه­سالار توس خود عازم می­شود. دستور بی­مایه که با مشاورۀ بد، فرود را در دردِ سر بزرگی قرارداده بود، با دیدن توس سفارش می­کند که این فرد را نکشد، اما سخنان او هم مثل نیشی بر تن فرود می­رود و جوان را خیره­سرتر می­کند تا تیری بر پهلوی اسب توس زند. توس شرم­سار به لشگرگاه باز می­گردد و این بی­حرمتی به سپه­سالار، خون گردان را به جوش می­آورد تا گیو، سوار بـادپایی به جنگ رود. مشاور بی­دانش فرود این بار از گیو و خدمتش به برادر و پدرش می­گوید و دستور کشتن اسب گیو را می­دهد. او تیری بر سینۀ اسب گیو می­زند و اسب سرنگون می­شود. فرزند پهلوان که خواری پدر را دیده، می­خواهد به جنگ فرود رود و پدر که تیزچنگی فرود را دیده، پسر را منع می­کند. پسر خشمگین و دردناک به پدر اعتنایی نمی­کند. هرچه گستهم هم می­گوید اثری ندارد، زیرا بیژنِ نام­دار سوگند خورده است که از اسپ پای نگرداند به جز این­که کشته شود. شکستن سوگند هم روا نیست. او گستهم را راضی می­کند و گستهم دستور می­دهد:

و زان پس بود بارگی صدهزار
بفرمای تا زین بر آنکت هواست

 

همه دم پر از گوهر شاهوار
بسازند اگر کشته آید رواست

     اسب سترگی را برمی­گزیند و دل پدر پهلوان از گشاد تیر فرود هراسان است. تنها راه چاره، لباس سیاوش است:

فرستاد درع سیاوش برش
بیاورد گستهم درع نبرد

 

همان خسروانی یکی مغفرش
بپوشید بیژن به کردار گرد

     در حملۀ بیژن به فرود، اسب بیژن ابتدا هدف قرار می­گیرد. سپس کمان کیانی را می­کشد و تیری بر خود بیژن می­زند:

سپر بردرید و زره را نیافت

 

از او روی بیژن به مستی نتافت

     دلیل اثر نکردن تیر فرود بر بیژن، وجود لباس سیاوش بر تنش بود.

زمانی که گیو به دنبال یافتن کی­خسرو راهی سرزمین تـوران می­شود، بعـد از یـافتن کی­خسرو و آمدن به سوی سیاوش­گرد، فـریگیس در گنجینه را بـه روی پسـر و گیـو می­گشاید:

به ایوان یکی گنج بودش نهان
یکی گنج آکنده دینار بود
همان گنج گوپال و برگستوان

 

نبد زان کسی آگه اندر جهان
گهر بود و یاقوت بسیار بود
همان خنجر و گرز و تیغ گوان

     از گیو می­خواهد آن­چه خواهان است از این گنجینه بردارد:

چو افکند بر خواسته چشم گیو

 

گزین کرد درع سیاوخش نیو

     از گهرهای پرمایه و برگستوان هم برداشتند و به سوی بیابان حرکت کردند.

پیران دو پهلوان نامی به نام نستیهن و گلباد را از پی گیو و کی­خسرو می­فرستد و او به تنهایی همه را خسته و آزرده می­کند. پیران غمناک از رفتار پهلوانان، خود در پی تعقیب گیو می­آید که این بار هم گیو دست­نایافتنی است. این شکست­ناپذیری به دلیل زره سیاوش بوده است. این زره در مواجهۀ گیو با باژخواه تورانیان از چشم دور نمی­ماند، به گونه­ای که از او خواستار یکی از چهار چیز است: پرستار، اسب، تاج ماه یا زره. گیو در جواب او می­گوید:

چهارم که جستی به کشتی زره
نگردد چنین آهن از آبِ تر
نه نیزه نه شمشیر هندی نه تیر

 

که آن را ندانی گره تا گره
نه آتش بر او بر بود کارگر
همی باژخواهی بدین آب­گیر

     غیر از داستان فرود، زره سیاوش بار دیگر در جنگ بیژن با پلاشان، حافظ جان اوست. سه روز بعد از مرگ فرود، سپاه در راه رفتن به سوی توران، جوانی از تورانیان برای مقابله با ایرانیان می­شتابد، اما بیژن از پدر زره سیاوش را می­گیرد و بر تن می­کند و در یک نبرد تن­به­تن، مهرۀ پشت پلاشان را می­شکند.

     در داستان­ داراب­نامه ردِّ پایی از این لباس می­بینیم. داراب که دو فرزند قنطرش را در ولایت عمان زخم زده بود، « اسب را گرم کرد و بر داراب حمله کرد و داراب را در میان گرفتند... هیچ­کس بر وی ظفر نیافت از آن­که زره اسفندیار را داشت و از آن اردشیر، هیچ سلاحی بر وی کار نمی­کرد و نخستین پیراهن آدم داشت از پوست پلنگ آزده. گویند کی­خسرو به لهراسپ داد و لهراسپ به گشتاسپ و گشتاسپ به اسفندیار و از اسفندیار به بهمن و از بهمن به همای رسید و همای به داراب داد. فزون از چهارصد چوبۀ تیر در وی زده بودند و او را خبر نبود...» (طرسوسی، 1356: 1/ 67).

    2- ابزار دفاعی لباس

     در شاهنامه تنها لباسی که خاصیتی شبیه زرهِ سیاوش دارد، ببر بیان است. ببر بیان در شاهنامه به گفتۀ مهری باقری 32 بار آمده است که 20 بار [1] آن در معنی لباس جنگی رستم بوده است و آن دوازده مورد دیگر، نُه بار به صورت ببر بدون افزودن صفتی است و سه بار دیگر در مفهوم ببر واقعی است (باقری، 1365: 6). ماهیار نوابی «ان» آخر واژۀ بیان را نسبت و«بَی» را همان واژۀ baga به معنی خدا می­داند و ذکر می­کند که این واژۀ به معنی «منسوب به خدا یا منسوب به شاه» است (نوابی، 1357: 260). باقری ساخت قیاسی واژۀ بیان را در کنار ژیان رد می­کند. هم­چنین تغییر واژۀ بیان را به بغان به معنی خدایان از لحاظ واژه­شناسی، نادرست می­داند. او نهایتاً این را می­پذیرد که بیان صورت تحول­یافتۀ «پدان» از «پتی دانهِ» اوستایی که به معنی جامۀ دوخته­شده از پوست سمور آبی است (باقری، 1365: 15). امیدسالار با بیان داستان «رستم و ببر بیان دریایی» در مجموعۀ داستان­های عامیانۀ پهلوانی که انجوی شیرازی آن را گردآوری کرده، آورده است:

    می‌توان ببر بیان را به بیدسترخدای ترجمه کرد. واژۀ بیدستر کم‌کم به ورطۀ فراموشی سپرده شده و از آن به جز در کتب قدیمی،‌ نام و نشانی باقی نمانده است. از طرف دیگر چون رستم پهلوانی است زورمند و قوی­پیکر و در زور و هیبت با ببر (به معنی معروف) تشابهی بیش­تر دارد تا با ببر (به معنی‌ بیدستر)، به ناچار جامۀ او هم که چه بسا از طرف الهۀ آب به خاندان او داده شده بوده‌ است، از پوست ببر سبع دانسته شده است (امیدسالار، 1381: 42).

     رضایی دشت­ارژنه هم این فرضیه را می­پذیرد و می­نویسد: ببر بیان رستم نیز احتمالاً از جنس پوست سگ آبی بوده است و شاید یکی از دلایل «سگزی» خواندن رستم، علاوه بر انتساب او به سیستان، پوشیدن پوست سگ آبی (ببر بیان) در جنگ‌ها بوده است (رضایی دشت ارژنه، 1393: 47).

     شاپور شهبازی آن را از ریشۀ هندو اروپایی «بهی» می­داند که در سانسکریت به همین گونه آمده و در اوستا به صورت مصدر «بی» و در پهلوی و فارسی دری در واژۀ بیم به معنی ترس آمده است که به معنی ترسناک است و روی هم پوست ببری که خوفناک است (شهبازی، 1367: 56).

    خالقی مطلق بیان را نام اژدهایی می­داند که پوست آن آسیب­ناپذیر بوده است و رستم از پوست آن برای خود لباسی می­سازد. بعد از بحث و تحلیل، گفته است که بیان نام مکانی در هند است (خالقی مطلق، 1372: 336). در داستان ببر بیان، صحبت از اژدهایی است که در عمق دریا زندگی می­کند  و رستم پس از کشتنش دستور می­دهد از پوست او برایش جامه­ای بسازند. توصیف این جانور، دریازی و دراز و پهناور به اندازه صد کمان است و همه چیز را با نفس گرم نابود می­کند (غفوری، 1393: 78). آیدنلو هم با ارجاع به گرشاسپ­نامه، ببر بیان را از پوست پلنگ دانسته است (آیدنلو، 1378 :15). مختاریان با تکیه بر داستان­های اساطیری، این پوشش را همان پوست ببر  و واژۀ بیان را «ردایی که بر شانه اندازند» توصیف می­کند (مختاری، 1363: 142). بیش­تر بر پایۀ داستان­های عامه، این پوشش مربوط به جانور دریایی است که آسیب­ناپذیر است. در داراب­نامه، وقتی در ولایت عمان داراب با سمندون زنگی رودررو شد و شمشیری به او زد ولی اثری نداشت «که جوشن او از پوست ماهی بود و در خون آدمی پرورده بود» (طرسوسی، 1356: 1/ 73).

     آن­چه در شاهنامه از کلام فردوسی می­دانیم، این است که جامه­ای بوده از چرم پلنگ:

به رزم اندرآید بپوشد زره
یکی جامه دارد ز چرم پلنگ
همی نام ببر بیان خواندش
نسوزد در آتش نه از آب تر

 

یکی جوشن از بر ببندد گره
بپوشد بر و اندر آید به جنگ
ز خفتان و جوشن فزون داندش
شود چون بپوشد برآیدش پر

     مشخص است که این پوشش غیر از زره، خفتان و جوشن بوده است و فقط دو فرد این ابزار را داشته است: یکی رستم و دیگری سیاوش. در مورد سیاوش این پوشش با نام «زره» به کار رفته است و صحبتی از ببر بیان نیست؛ حال آن­که خصوصیاتِ مشترک این دو لباس بعینه مثل هم است. این لباس نمی­تواند به جز لباس آسمانی باشد که از ایزدان به قهرمانان رسیده است. تنها این نسبت را می­توان از اسطوره­ها و حماسه­های قدیمی­تر دانست.

     در اسطوره و حماسه­های ملل دیگر هم می­توان این نوع پوشش را دید. در حماسۀ «پلنگینه­پوش»، [2] تارئیل لباسی از پوست پلنگ به تن دارد (واحددوست، 1394: 14).

     2- 1- لباس، هدیه­ای آسمانی

     در حماسـۀ یونانی از تـن­پوش و زره­ای نـام برده شده است که ایزدان بـه پلئوس می­دهند و پاتروکلوس[1]‌ لباس او را که به اخیلیوس رسیده بود، به تن می­کند و نیروی دوچندانی می­یابد: «جوشن یزدانی را که از خدایان به پله رسیده و وی هنگامی که در زیر بار سال‌ها خم شده بود به وی داده بود پوشید. پسر درمیان جوشن پدر نمی‌بایست به پیری برسد. ... در همان دم جوشن را بر تن هکتور راست کرد. ناگهان جان آن پهلوان را اهریمن جنگ فرا گرفت، نیروی تازه در اندامش پراکنده شد. چون فریادهای هراس­انگیز می­راند دوباره به میدان هم­پیوندان خود، پر گشاد، و با سلاح‌های خیره­کنندۀ خود گویی پسر جوان­مرد پله بود. به هر سوی، راه­سپر شد» (هومر،1394: 401). در داستان داراب­نامه هم آمده که کلاه­خود داراب متعلق به جمشید بوده است که به ترتیب به ضحاک، افریدون، ایرج، نوذر، زادشم، افراسیاب، سیاوش«چون افراسیاب را کی­خسرو قهر کرد و خزینه برداشت، آن خود و زره به کی­خسرو افتاد و از کی­خسرو به لهراسپ رسید» (طرسوسی، 1356: 1/ 71). تنها روایتی که از سرگذشت زرهِ سیاوش می­گوید همین روایت است. در شاهنامه از گذشته این زره سخن به میان نیامده است. فقط همان­گونه که ذکر شد، این زره به دست گیو می­افتد.

     2- 2- لباس، نشانه توتمی

     لباس­ها بیش­تر از حیواناتی که جزء نماد قبیله بود، انتخاب می­شد. با مطالعه در انتخاب حیوانات توتمی، بیش­ترشان حیوانات و پرنده­های درنده و قدرت­مند هستند که از جملۀ آن­ها می­توان به شیر، پلنگ، ببر، اژدها، گرگ، گاو و عقاب اشاره کرد. «نگه­داشتن پوست خیلی از حیوانات در بین بسیاری از اقوام مرسوم بوده است. سرخ­پوستان، پوست کایوت را نگه می­داشتند و مصریان پوست بز. در کل پوست حیوان نمادی از قداست خدایان بوده است» (توسلی،1391 :151). بشر در دوران بدوی هر یک از حیوانات توتمی را جد خود تصور می­کرد و نشان قومی و قبیلگی خود می­دانست و آن توتم به زعم انسان بدوی، باعث هم­بستگی آن قبیله می­شده است. به عنوان مثال «اژدها توتم خانوادگی رستم و گاو توتم خانوادگی فریدون است» (کزازی، 1386: 85). در اسطوره­های هندی پوست ببر بر تن شیوا دیده می­شود. ببر حیوان دست­آموز الهۀ شاکتی است (ایونس، 1381: 120).

     3- غلبه بر فرد با سلاح خودش

     آیا می­توان گفت که دلیل غلبۀ بیژن بر فرود به دلیل سلاح خانوادگی فرود بوده است؟ در شاهنامه ضربۀ کاری را رهام برکتف فرود، فرود می­آورد و در اثر همین زخم، آن «شیر جنگی» به روی تخت در مقابل چشمانِ مادر، جان می­دهد. او قبل از مرگ از همه می­خواهد تا خود را از باره به زیر اندازند:

دل هرکه بر من بسوزد همی
همه پاک بر باره باید شدن
که تا بهر بیژن نباید یکی
که گیرندۀ پاک­جان من اوست

 

ز جانم رخش برفروزد همی
تن خویشتن بر زمین برزدن
نمانم من ایدر مگر اندکی
به روز جوانی زمان من اوست
                          (فردوسی، 1392: 3/57)

     این اعتراف فرود در داستان به خوبی نشان می­دهد که کشندۀ شاه جوان، بیژن است و توانسته با لباسی که متعلّق به خاندان فرود است، طلسم شکست­ناپذیری او را باطل کند. برای اثبات این فرضیه چند نمونه از داستان­هایی که با ابزار متعلق به شخصیت­ها و قهرمانان، بر آنان غلبه شده، ذکر می­گردد؛ گویی تنها راه غلبه بر شکست­ناپذیری آن­ها همین ابزارها باشد.

     بیولوف، دیوی به نام گرِنْدِل و مادرش را که در ته دریا در غاری می­زیست، با ابزار خود دیو نابود کرد. او ابتدا سر دیو را  بریده، سپس مادر دیو را نابود می­کند (رزنبرگ، 1379: 538). در این حماسه، قهرمان با هیچ سلاحی نتوانست بر دیو غلبه کند، سرانجام در پی چاره به گنجینه دیو دست یازید و زره و شمشیری از آن­جا برداشت. او به کمک همین زره و شمشیر، بر پسر و مادر غلبه کرد. «گاهی این ابزار به منزلۀ نیروی برتر قهرمان است که او را جای­گیرتر و فراتر از قهرمان قبلی می­سازد» (خوارزمی، 1398: 44). ایندرا از این نمونه است که با دست­یابی به گرز پدر، قوزک پایش را می­شکند و جای او را می­گیرد (ایونس، 1381: 26).

     در اسطوره­های یونان شیر نیمیایی از آمیزش تایفون، اژدهایی با صد سر، و اکیدنا، هیولایی به شکل پری- مار، به دنیا آمد. پوستش سخت و نفوذناپذیر بود. هرکول در مواجهه با این شیر با وجود استفاده از هر سلاحی به دلیل پوست آسیب­ناپذیرش، نتوانست غلبه کند تا سرانجام با دستان خویش آن را خفه کرد. هرکول در کندن پوست هیولا ناتوان بود تا سرانجام با پنجه­های خود شیر، پوست را درآورد و به عنوان پوشش از آن استفاده می­کرد (گرین، 1392 :107-108). روزی هراکلس در مواجهه شدن با کِرْبِروس، همین پوست شیر را بر تن خود پیچید تا آسیبی به او نرسد (همان: 190).

     در فرهنگ عامه هم می­توان ردِ پای اسطوره­ها را ملاحظه کرد. در داراب­نامه مقنطره جادو که پهلوانان و عیاران ایرانی را به طرف­داری از مصریان ربوده بود و لشکریان ایرانی در مواجهه بـا مصریان دچار شکست شده بـودند، دو مهره بـه دست شخصی بـه نام نیک­اندیش داده بود که یکی از عیاران به نام بـادرفتار با ایرانیان هم­دست می­شود و مهره­ها را بـه ایرانیان می­دهد و آشوب و بهروز بـا همان مهره بـر مقنطره جـادو غلبه می­کنند (بیغمی، 1339: 637- 675).

     در داستان امیرارسلان نام­دار، وقتی او از بالای دار به دست پریان نجات پیدا می­کند و به سرزمین دشت صفا برده می­شود، اقبال­شاه دستور می­دهد که آصف وزیر، حکایت گردن­بند گردن فرخ­لقا را بگوید. در این حکایت آمده: این فولادزرۀ دیو حرام­زاده­ای است. مادرش تن فولادزره را طلسم­بند کرده که هیچ حربه بر بدن او و مادرش اثر نمی­کند. اگر حربۀ تمام دنیا را بیاورند، سر مویی بر بدن آنان اثر ندارد، مگر شمشیر زمردنگاری که بر کمر خود فولادزره بسته است... (نقیب­الممالک، 1386: 405) تا این­که در جنگ  رو در رو امیر ارسلان شمشیر را از دست فولادزره می­گیرد و او را هلاک می­کند (همان: 430). بعدها که امـیرارسلان بـرای کشتن مادر فـولادزره اقدام می­کند، او خود را به شکل فـرخ­لقا می­آراید و پس از این­که با ترفند شمشیر را از دست امیرارسلان می­گیرد، زخمی به او می­زند و می­گریزد و شمشیر را بر قلعۀ سنگ­باران می­اندازد. سرانجام باز قهرمان داستان، لنگۀ شمشیر را که خنجری در خزانۀ قلعۀ سنگ­باران بود، با راه­نمایی پیر روشن­ضمیری به دست می­آورد، با کمک خنجر و گشودن طلسم­های دیگر، شمشیر را هم می­یابد و مادر فولادزره را با حیلۀ ماه­منیر پیدا و او را دو نیم کرده، جسدش را می­سوزاند و خاکسترش را برای گشودن طلسم ملک شاپور و یارانش که با سحر سنگ شده بودند، به کار می­برد (همان : 500- 519). همۀ این موارد نشان­دهندۀ این است که گاهی برای غلبه بر افراد داشتن ابزارهایی از آنان می­تواند کارساز باشد و شایـد بتوان بـاور «شیشۀ عمر» را در قصه­های عامه هم از این نوع پنداشت.

    4- یک فرضیه در باب کشته شدن رستم و افراسیاب

     رستم در حماسۀ فردوسی بـه دست نابرادری خود جان می­سپارد. تنها کـسی که می­تـوانست بر ایـن قهرمان شکست­نـاپذیر، غـلبه و مرگ را بـه او تحمیل کند، کسی می­بایست از ریشه و تبار او می­بود. شغاد که برادر ناتنی رستم بود، با دسیسۀ شاه کابل، او را به کابلستان می­کشاند و چاه چندی در نخچیرگاهی بر راه عبور رستم می­کند و برادر را اسیر چاه نابرادری کرده، باعث می­شود تخمۀ سام نیرم تباه و سیستان پر از خروش شود (فردوسی، 1393: 5/ 441 – 465).

    افراسیاب هم که بارها تا پای مرگ پیش رفته و از دست رستم رهایی یافته بود، سرانجام نوه­اش، بعد از جنگ­های پی­درپی، او را اسیر زخم شمشیر خود می­کند (فردوسی، 1393: 4/ 341 – 345). این دو شخصیت شاهنامه که یکی در نقش قهرمان­ و  دیگری در نقش ضدِّ قهرمان­ شاهنامه است، می­تواند فرضیۀ ما را هرچه بیش­تر اثبات نماید.

     نتیجه­گیری

     یکی از راه­های غلبه بر پهلوانان در حماسه استفاده از ابزارهایی بوده که به دلیل خاصیت جادوگرگونه امکان تسلط و سیطره را فراهم می­کرده است. برخی پهلوانان بوده­اند که تقریباً حالت رویین­تنی داشته­ و تنها با ابزاری خاص می­شده است که  بر آنان غلبه کرد. با مراجعه به اسطوره­ها درمی­یابیم که زیرساخت این اندیشه در این مورد بوده که تنها با ابـزارهای خانوادگی خدایـان و یا قهرمانان، شکست یـا مرگ یا غلبه بر آنان امکان­پذیر می­شده که در شاهنامه در قصۀ فرود این امر را به وضوح می­بینیم که بیژن به دلیل پوشیدن زرهِ سیاوش توانسته فرود را وادار به شکست و فرار کند و یا در داستان چیـرگی شغاد بـر رستم، شاهد هستیم کسی از خود خـانوادۀ زال قـادر است ایـن جهان­پهلوان را در چاه نابرادری گرفتار کند. در اسطوره­های ملل دیگر و در قصه­های عامه هم ناظر این ماجرا هستیم که امکان غلبه بر افراد، تنها با ابزارهای موجود در گنجینۀ آنان حادث شده است. پس زیرساخت غلبۀ بیژن بر فرود، پوشیدن زرهِ سیاوش است که اگر این زره نبود امکان چیرگی بر او امکان­پذیر نمی­شد.

پی­نوشت­ها

1. امیدسالار این ترکیب را 21 بار ذکر کرده است.

2. شوتا روستاولی اهل گرجستان این حماسه را در قرن دوازدهم سروده که در مورد قهرمانانی به نام اوتاندیل (Avtandil) از شاه­زادگان عرب و تاریل (Tariel) از شاه­زادگان هند است که در نهایت به ازدواج این دو قهرمان با دو بانو به نام­های «تیناتین» (Tinatin) و «نستان دارجان» (Nestan Dariean) ختم می­شود (روستاولی، 1379). پلنگینه‌­پوش بیش­تر شبیه رمانس است و به نظر می­رسد نویسنده با شاهنامۀ فردوسی آشنا بوده است. بسیاری از صحنه­‌های داستانی شاهنامه در این اثر دیده می­شود.

 



[1] - Patroclus

فهرست منابع

- آیدنلو، سجاد. (1378). «روی­کردی دیگر به ببر بیان»، نامۀ پارسی، سال چهارم، شمارۀ چهارم، صص 5 – 17.##

- امیدسالار، محمود. (1381). جستارهای شاهنامه­‌شناسی و مباحث ادبی، تهران: بنیاد موقوفات ایرج افشار.##

- بهار، مهرداد. (1389). پژوهشی در اساطیر ایران، تهران: آگه.##

- توسّلی پناهی. فاطمه. (1391). توتم و تابو در شاهنامه: با نگاهی به یادگار زریران و کارنامۀ اردشیر بابکان، تهران: نشر ثالث.##

- تیونس، ورونیکا. (1381). اساطیر هند، ترجمۀ باجلان فرخی، تهران: اساطیر.##

- بیغمی. (1339). داراب­نامه، به تصحیح ذبیح­الله صفا، تهران: بُن­گاه ترجمه و نشر کتاب.##

- باقری، مهری. (1365). «ببر بیان»، مجلۀ آینده،سال دوازدهم، فروردین، صص 5- 12.##

- رضایی دشت­ ارژنه، محمود. (1393). «درآمدی بر پیوند ببر بیان و کنیۀ سگزی در شاهنامه»، مجلۀ پژوهش­‌های ادب حماسی، سال اول، شمارۀ 2، صص 47 – 72.##

- روستاولی، شوتا. ( 1379). پلنگینه­‌پوش، ترجمۀ محمد کاظم یوسف­پور، گیلان: دانش­گاه گیلان.##

- شهبازی، شاپور. (1366). «ببر بیان رستم»، مجلۀ آینده، سال سیزدهم، صص 54 – 58.##

- طرسوسی، محمد بن حسن. (1356). داراب­نامه، به کوشش ذبیح­الله صفا. تهران: بُن­گاه ترجمه و نشر کتاب.##

- غفوری، رضا. (1393). «نبرد رستم با پتیاره، روایتی دیگر از داستان ببر بیان»، مجلۀ متن­‌شناسی ادب فارسی، دورۀ جدید، شمارۀ 3، صص 75 – 88.##

- فاتحی، اقدس؛ طاهره خوش­حال و محسن ابوالقاسمی. (1391). «مقایسة رویین­تنی و چشم آسیب­پذیر اسفندیار در متن­های فارسی میانه (پهلوی) و شاهنامة فردوسی»، مجلّه جستارهای ادبی، شمارۀ 177، صص 25- 59.##

- قائمی، فرزاد. ( 1391). «بررسی نمادپردازی ببر بیانِ رستم و جای­گاه آن در میان دیگر ابزارهای نمادین و محافظت‌کننده در شاهنامه بر مبنای روی­کـرد اسطوره­‌شناسی تحلیلی»، مجلۀ پاژ، شمارۀ 10، صص 33 - 47.##

- کزازی، میرجلال­‌الدین و کبری فرقدانی. (1386). «توتم در داستان­های شاهنامه»، فصل­نامۀ زبان و ادب، شمارۀ 34.##

- گرین، راجر. (1392). اساطیر یونان، ترجمۀ عباس آقاجانی، تهران: سروش.##

- مختاری، بهار. (1393).«ببر بیان و جامة بوری آناهیتا»، جستارهای ادبی، شمارۀ 186، پاییز، صص 123 – 143.##

- نقیب­‌الممالک، محمدعلی. ( 1386). امیرارسلان نام­دار و ملکه فرخ­لقا، به کوشش ی. رزمی­پور. تهران: جاجرمی.##

-نوّابی، ماهیار. (1357). مجموعۀ مقالات، بـه کوشش محمود طاووسی. شیراز: دانش­گاه پهلوی شیراز.##

- واحددوست، مهوش. (1394). «ساختارشناسی خان­های رستم و تارئیل»، مجلۀ جستارهای نوین ادبی، سال 48، شمارۀ 190، صص 2- 32.##

- هومر. (1394). ایلیاد، ترجمۀ سعید نفیسی. قزوین: نشر آزرمیدخت.##