حماسه ایرانی در فرانسه

نوع مقاله: مقاله پژوهشی

نویسندگان

1 گروه تاریخ، واحد علوم و تحقیقات، دانشگاه آزاد اسلامی ، تهران ایران

2 استادیار زبان و ادبیات فارسی دانشگاه آزاد اسلامی واحد علوم و تحقیقات

چکیده

     چکیده
     شاهنامۀ فردوسی با گزارش ویلیام جونز و ترجمه بخش­هایی از آن به شعر لاتین و نثر فرانسوی تا حدی در غرب شناخته شد و پس از آن شخصیت­هایی چون لوئی لانگلس، ارنست رنان، ژان ژاک آمپر، نولدکه اعلام کردند که حماسۀ ملی ایرانیان برترین حماسه جهان است. چگونگی نفوذ شاهنامه فردوسی در فرانسه و میزان تأثیرپذیری فرانسویان از داستان­های شاهنامه مسأله اصلی پژوهش است که به روش توصیفی- تحلیلی انجام­ گرفته ­است. از قرن هجدهم و پس از انقلاب کبیر فرانسه، در ادبیات فرانسه نهضت بی مرزی در ادبیات شکل گرفت که توجه آنان را به آثار ادبی دیگر ملل معطوف ساخت. با گسترش شرق­شناسی در اروپا روند نهضت ترجمه سرعت گـرفت. اولین ترجمه­ها از بخش­هایی از شاهنامه توسط لوئی لانگلس، دو والنبورگ و بیانکی انجام گرفت، اما ترجمه و تصحیح انتقادی ژول مول از شاهنامه فردوسی که چهل سال به طول انجامید و در سال ۱۸۷۷.م در هفت جلد منتشر گردید. پس از این ترجمه نویسندگان فرانسوی چون آلفرد دلوو، موریس مترلینگ، نولدکه نقدها و تحقیقاتی پیرامون شاهنامه انجام دادند که باعث تأثیرپذیری شاعران فرانسوی چون آبل بونار، ویکتور هوگو، فرانسوا کوپه، پل فور، آندره ژید از شاهنامه گردید.

کلیدواژه‌ها


عنوان مقاله [English]

Persian epic in France

نویسندگان [English]

  • sina forouzesh 1
  • maryam barzegar 2
1 History Department, Science and Research Branch of Islamic Azad University,Tehran,Iran
2 Assistance Professor in Persian Language and Literature at Islamic Azad university, Sciences andResearch Branch
چکیده [English]

Abstract
Shahnameh translated by William Jones, and excerpts of which translated into English verse and French prose are recognized to an extent in the west.  From then on characters like Louis Langles, Ernest Renan, Jean-Jacques Ampere, Noldeke announced that the Persian national epic outshines any other epic in the world.  The purpose of this article is to determine how Shahnameh’s reputation diffused in France and to what extent the French were inspired by its tales.  Since the 18th century and after the great French revolution, in French literature a movement took form which turned the attention of this nation towards literary works of other nations.  With the spread of Orientalism in Europe the worldwide process of translation movement took speed.  The first translations made from excerpts of Shahnameh were carried out by Louis Langles, De Wallenbourg, and Biyanki, however translation and critical edition of Shahnameh of Ferdowsi undertaken by Jules Mohl took forty years to complete and finally in 1877 it was published in seven volumes.  Since then, French authors such as Alfred Delvau, Maurice Maeterlich, Noldeke conducted researches and produced criticism regarding Shahnameh that influenced French poets like Abel Bonnard, Victor Hugo, Francois Coppee, Paul Furt, and Andre Gide.

کلیدواژه‌ها [English]

  • Shahnameh
  • Ferdowsi
  • France
  • epic
  • Orientalism
  • translation

  مقدّمه

 بزرگ­ترین منظومة حماسی و تاریخی ایران، شاهنامه فردوسی است که در شمار آثار حماسی برتر ملل عالم است. «شاهنامه عبارت است از داستان‌ها و افسانه‌های ملی ایران، یعنی همة قصه‌ها و اساطیری که از قدیم سینه به سینه از اسلاف به اخلاف رسیده و در میان آن قوم در افواه دایر بوده و به مرور زمان هم شاخ و برگ پیدا کرده و هم به تدریج بر آن ضمیمه شده است. این افسانه‌های بومی که نظیر آن در اغلب اقوام دنیا از قدیم مانده و حکایت از قصه‌های تاریک و مبهم نیاکان اولی آن قوم می‌کند و در واقع قسمتی از آن­ها شاید سرگذشت گزارش‌های قبل‌التاریخی آنان و منازعات با اقوام دیگر و مهاجرت‌ها است که با قصه‌های خرافی خدایان بومی مخلوط شده و به واسطه تسلسل روایات در افواه عوام در قرن‌های بی‌شمار از شکل اصلی آن شبحی تاریک مانده است» (تقی‌زاده، 1362: 43). در واقع شاهنامه گنجینه‌ای است «از اندیشه‌ها، باورها، آیین‌ها، هنجارهای زیستی و رسم و راه­های زندگانی ایرانیان» (کزازی، 1385: 196)که به خوبی بازگو کنندۀ افکار و رسوم و کیش و آیین قوم ایرانی است.

«هر ملت بزرگ باستانی برای دوران تکوین خود حماسه‌ای دارد که باید به دست شاعر زبردستی زایانده و پرورده شود. تاریخ مضبوط، از روح و آب و رنگ بی‌بهره است، گرد و خاک قرون بر خود دارد، به عالم مردگان متعلق است، اما حماسه، تاریخ زنده است، نماینده روح ملتی است که هنوز نمرده است. پهلوانان حماسه، شعلة مرموز حیات جاودان یک قوم را در خود دارند» (اسلامی ندوشن، 1363: 15).

شرق‌شناس بزرگ چک یان ریپکا[1] دربارة شاهنامه می‌گوید: «این اثر به راستی سند تاریخی بسیار ارزنده‌ای به شمار می‌رود که صرفِ ­نظر از پندار بافی‌ها و استعاره‌های آن واقعیت‌های مهم تاریخ و پیش از تاریخ و هم­چنین شکل‌گیری زندگی اجتماعی انسان‌های نخستین را روشن می‌کند» (جمالی، 1368: 10) و سپس اشاره می‌کند: «نوترین روش‌های پژوهش بر مبنای سندهای اقتصادی و اجتماعی بنیاد‌گذاری شده‌اند، اگر چنین پژوهش‌هایی انجام گیرد آن­گاه ثابت می‌شود که بررسی شاهنامه به عنوان یک منبع تاریخی تا چه اندازه برای دریافت چگونگی زندگی جوامع گذشته ایران سودمند است» (همان).

پاره‌­ای از مردم کوته‌نظر، روایات شاهنامه را به کلی عاری از حقیقت یا آمیخته با افسانه دانسته و به استناد این فکر از عظمت و اهمیت آن غافل مانده‌اند. شک نیست که مبادی تاریخ هر قوم و ملتی با اساطیر و افسانه‌های سخیف آمیخته است. «این افسانه‌ها و اساطیر واهی تا مدتی دراز در اذهان مردم رسوخ و نفوذ داشته و آنان نسبت به آن عقاید متعصب و معتقد بوده‌اند. این افسانه‌ها خود اگرچه در نظر مورخ بی­‌ارج و خوار‌ مایه است، از لحاظ اثر اجتماعی که دارد نزد عالِم اجتماع بسی گران­مایه شمرده می‌شود. همین افسانه‌ها و اساطیر است که در هر دیاری گروهی را به نام ملت هم­دل و هم‌زبان می­کند. بنابراین شاهنامه قصه باشد یا تاریخ، حقیقت باشد یا افسانه جهت جامعه ملت ایران و بنیان قویم ملت ایرانی محسوب می‌شود» (زرین‌کوب،1381: 24-25).

شکوه شاهنامه نه فقط فارسی­زبانان را به وجد و ستایش برانگیخته است، بل­که بسیاری از غیرفارسی‌زبانان و خاورشناسان نیز به عظمت شاهنامه معترفند، زیرا شاهنامه آیینه‌ای است که بیان­گر روح ملیت ایرانی است. شاهنامه فردوسی برای اروپاییان، حکم فرهنگ و تمدن و هویت ایرانیان را دارد، اگرچه شاهنامۀ حکیم فردوسی نماد باورهای ایرانی است، اما با مطالعۀ آن می‌توان با اساطیر، جغرافیا، تاریخ، فلسفه، ادبیات، زبان و هنر سرزمین کهن ایران نیز آشنا شد. این اثر ادبی در هیچ قالبی محدود نشده است و در جغرافیایی خاص هم نمی‌گنجد و توانسته پندارها، باورها و حکایت‌های ایرانی را با بهره‌گیری از الگوهای کهنه­ناشدنی به تصویر درآورد، تا آن‌جا که هنوز هم از سوی ایران‌شناسان، شاهنامه‌پژوهان و ادب‌دوستان بیش­تر نقاط جهان کارآیی دارد؛ آن هم به شکلی  دل­نشین و تأثیرگذار. بیش­تر داستان‌های حماسی شاهنامه روایتی از ابعاد گوناگون شایستگی قهرمانان ایران‌زمین را برای دیگران بازخوانی می‌کند. این اثر شاه­کاری است که هرچه زمان می‌گذرد، لایه‌های پنهان آن دست­مایۀ خلق تحقیقات و مطالعات بسیاری قرار می‌گیرد.

 مسأله تحقیق: چگونگی نفوذ شاهنامه فردوسی در فرانسه و میزان این تأثیر، مسألۀ اصلی پژوهش به شمار می­آید که در قالب دو پـرسش می­توان آن را مطرح کرد: فرانسوی­ها از چه زمانی به شاهنامۀ فردوسی توجه کردند؟ شاهنامۀ فردوسی در قیاس با آثار حماسی دیگر از چه جای­گاهی برخودار بود که توانست توجه فرانسویان را به خود معطوف دارد؟

پیشینة تحقیق: دربارۀ پیشینۀ این تحقیق باید گفت که در کتاب اسطوره متن، بینا فرهنگی  به کوشش بهمن نامور مطلق  به حضور شاهنامه در فرهنگ و ادب فرانسه پرداخته شده است. هم­چنین در کتاب فردوسی و شاهنامه در آن سوی مرزها اثر ابوالقاسم رادفر از تأثیر شاهنامه بر ادبیات دیگر ملل سخن گفته شده است، اما پژوهشی که به طورِ ویژه، به جای­گاه این حماسه ایرانی در فرانسه بپردازد وجود ندارد.

ژوزف چمپیون[2]  اولین مترجم اشعار فردوسی به انگلیسی دربارة فردوسی و شاهنامه گفته است: «با وجود طول شگفت‌آور این اثر، آتش هیجانی که در سراسر آن زبانه می‌کشد و هیچ­گاه فرو نمی‌نشیند، ذهن خوانندة عادی را دچار بهت و حیرت می‌سازد و صاحبان قریحه را به سرزمین ناشناخته تصور و تخیل می‌کشاند. ... اندیشه‌های فردوسی زنده و با روح و دارای جنبه‌های اخلاقی است. نظم او روان و لطیف است. گرچه این خصوصیت را می‌توان به جمیع شعرای ایران اطلاق کرد، لکن در مورد فردوسی به صورت کیفیتی ظاهر می‌شود و شعر او را زیبایی فسون‌انگیزی می‌بخشد که در آن قلب انسان را تسخیر می‌کند» (حکیمی و حسنی تبار، 1372: 7).  این سخن چمپیون و این­که فرانسویان در ایران­شناسی و معرفی آثار فارسی همیشه پیش­گام بوده­اند، ضرورت انجام این تحقیق را آشکار می­سازد.

1- شرق­شناسی در اروپا

شرق­شناسی یا خاورشناسی به رشته­ای گفته می­شود که دربارة کشورهای شرقی گفت­وگو می­کند و واقعیت­های آن را بررسی و تفسیر می­کند. ادوارد سعید در مقدمة کتاب معروف خود شرق­شناسی این مفهوم را این­گونه تعریف می­کند: «خاور­­شناسی عبارت از نوعی سبک فکری است که بر مبنای یک تمایز­شناختی و شناخت­شناختی است که میان شرق و (غالب موارد) غرب قرار دارد» (سعید،1377: 15).

 اگرچه شرق­شناسی پدیده­ای نسبتآ جدید و نو ظهور است، شناخت شرق و اندیشة پیرامون آن به گذشته­های دور بر­می­گردد. تفکیک جهان از لحاظ فرهنگی به دو بخش شرقی و غربی به هیچ­وجه تـازگی ندارد و رد پـای آن حتـا در نخستین کـتیبه­ها و سنگ­نبشته­ها منعکس است.گسترش ارتباطات از سویی و برخورد­های سیاسی ـ نظامی میان جوامع از طرف دیگر، موجب تبادل دانسته­های فرهنگی کشورهای به اصطلاح شرقی و غربی شده است (مشکین­نژاد،1382: 1/ 2).

 در قرون وسطی شرق­شناس به کسی اطلاق می­شد که به مطالعة زبان­های عبری، عربی و یونانی می­پرداخت. نخستین کسانی که به ارتباط میان شرق و غرب کمک کردند، کشیشان و راهبانی بودند که برای ترویج مذهب، به یادگیری زبان عربی و فارسی پرداختند. اینان در طی سفر به خاورزمین، زبان‌های مشرق زمین را آموختند و افکار و فرهنگ شرقی را در غرب گسترش دادند (طاهری، 1352: 2). «در نیمۀ دوم قرن یازدهم میلادی یکی از پیش­گامان علم خاورشناسی، کنستانتین،[3] مشهور به کنستانتین آفریقایی، کتاب التجارب محمد زکریای رازی، فیلسوف ـ پزشک ارج­مند ایرانی، را به زبان لاتین ترجمه کرد. به دنبال او دانش­مندانی دیگر رنج برگرداندن پاره‌ای از کتاب‌های ابوعلی‌سینا، امام محمدغزالی، فارابی و خوارزمی را برخود هموار کردند» (همان: 4).

 این ترجمه‌ها باعث آشنایی اروپاییان با آثار ایرانی گشت و از قرن دوازدهم میلادی، تدریس طب عبرانی، کتاب‌های محمدِ زکریای رازی و زبان یونانی در دانش­گاه‌های معتبر اسپانیا رایج گشت. نیاز به ترجمة آثار  شرقی باعث شد تا در قرن سیزدهم نخستین دانش­کدۀ زبان و ادبیات عربی توسط ریموند لولی[4] تأسیس گردد (همان: 7).

 از این هنگام به بعد یعنی قرن دوازدهم و سیزدهم میلادی، اسپانیا به عنوان پلی میان فرهنگ شرق و غرب ارتباط برقرار کرد. اسپانیای مسلمان به فرهنگ و زبان عربی تمایل داشت و ناخواسته تحت تأثیر ایران و فرهنگ ایرانی مؤثر در زبان عربی قرار گرفت.

در سال 1143.م ترجمة قرآن به زبان لاتینی توسط عالِم انگلیسی رابرت از اهالی کِتُن فراهم آمد. این کار از اقدامات مهم در عالم اسلام‌شناسی محسوب می‌شود. این ترجمه برحسب امر و به خرج کشیشی عالی‌رتبه‌ از فرانسه معروف به پطرس واجب‌التکریم انجام گرفت (مینوی، 1352: 63).

در قرن دوازدهم پادشاهان نرمان، با تساهل و تسامح توانسته بودند بر اتباع خود که شامل یهودی و یونانی و عرب و ایتالیایی و آلمانی و... بودند فرمان­روایی کنند. علمای یونانی و عرب در دربار آنان به تألیف کتب عربی و یونانی می‌پرداختند و این ارتباطات گسترده و آزاد باعث رشد تجارت با دولت‌های شرقی و ترقی روزافزون ایتالیا شد. این امر باعث تشویق دولت‌های دیگر اروپایی برای بهره بردن از سرزمین‌های مشرق‌زمین گشت.

«فایدة معنوی که اروپای غربی از سرزمین اسلام برد، دست­کم از فواید مادی که از مشرق اسلامی می‌برد، نداشت. ترجمة کتب حاوی علوم از عربی به لطینی از قرن دوازدهم به بعد در اروپا محرک قوه و استعداد اهل علم و معرفت گردید و باعث جنبشی شد که در نتیجة آن علم و فلسفه یونانی در اروپا مطلوب گردید و رواج یافت. مسلمین، هم آن میراث یونانی را حفظ کرده بودند و هم مبلغی بر آن افزوده بودند. تأثیر عمیق آن جنبش در قرن سیزدهم محسوس شد و از آن پس در هر رشته از رشته‌های علمی و فکری آثار آن نمایان شد. دو مرکز عمدة این تلاقی و تماس بین عیسویان و مسلمین که باعث نفوذ این فرهنگ در اروپا گردید مملکت اسپانیا و جزیرۀ سیسیل (صقلیه) بود» (همان: 61).

«اولین ترجمۀ لاتین کلیله و دمنه در نیمۀ دوم قرن دوازدهم به تقاضای «روژه دوم» پادشاه نرمان سیسیل، توسط امیر اوژن انجام گرفت. چند دهه بعد به دستور دن آلفونسو ولی­عهد اسپانیا، به وسیلة خوان دوکاپو که یک یهودی نومسیحی بود، مستقیماً از عربی به زبان اسپانیولی ترجمه شد» (شفا، 1384: 389).

به دنبال ایجاد راه­های دریایی به سوی شرق «در روزگار قرون وسطی دو جهان­گرد به نام­های مارکوپولو[5] و سر­ جان ماندویل[6] در بازگشت به وطن­شان مطالبی راجع به ایران ارائه دادند و اصولا گزارش­های ایران­گردان بیش­تر متوجه مضامین تاریخی آن هم نه به شیوه­های صحیح بوده است» (آذر،1387: 363) و هم­چنین دربارة زبان و ادبیات فارسی اطلاعات کمی به دست دادند. به دنبال این سفرنامه‌ها «بن‌مایه‌های شرقی به ادبیات دورة رنسانس راه یافت و موجب نخستین آگاهی اروپاییان از زبان‌ها و ادبیات قاره آسیا شد» (یوحنان، 1385: 23).

 از عوامل دیگر تشدید حس کـنج­کاوی اروپـاییـان نسبت بـه فرهنگ و آداب مشرق­زمین، جنگ‌های صلیبی است که باعث ایجاد رابطة غربیان با کشورهای آسیایی شد. این حس کنج­کاوی و علاقۀ اروپاییان از قرن سیزدهم تا هفدهم میلادی، به شکل‌هایی متفاوت تجلی کرده است. اما در پایان سدة شانزدهم و نیمة اول قرن هفدهم میلادی، خاورشناسی به ویژه در انگلستان رقم خورد (طاهری، 1352: 11).

مشرق‌زمین در طول سده‌های هفدهم و هجدهم میلادی پیوسته حس کنج­کاوی اروپاییان را برانگیخت و آنان را راهی این سرزمین­های افسانه‌ای کرد. «خط سیرهای سفر به ایران، در همة راه‌ها، دارای مشکلات عمومی بدین شرح است: طوفان‌ها و غرق شدن کشتی‌ها، برخورد با دزدان و راهزنان و ابتلا به بیماری‌ها. مسافر، پس از طی این راه‌ها سرانجام ممکن است با آخرین مانع برخورد کند، یعنی مانعی که او را به پایان طریق زندگانی می‌رساند» (شیبانی، 1381: 17).

روشن­فکران غربی، ادبیات مشرق‌زمین را نشان و شاخص مطالعات انسان‌شناسی می‌دانستند. توجه و علاقة ایشان، افق‌های دید و ذهن را چنان گسترد که سرانجام به دگرگونی جهان‌بینی اروپا منجر گردید. بنابراین اگرچه ادبیات شرق بی‌تردید از جریانات عصر شکوفایی خود تأثیر یافته بود، این ادبیات به نوبة خود در تغییر روح آن دوره کمکی شایان کرد، البته تکامل کلی این فرایند منطقی، مدتی به طول انجامید (تمیم‌داری، 1390: 91).

2- نهضت ترجمه در فرانسه

     «تردید نباید داشت که بازنمایی اهمیت فردوسی تا حد بسیار مرهون اهتمام خارجیان است. آثار ادبیات فارسی آثاری شخصی و محدود به منطقه‌‌ای خاص نیست و تنها متعلق به نمونه قومی و ملی هم نیست، بل­که نمونه‌هایی از آثار ادب جهانی را شامل می‌شود که بدون در نظر گرفتن آن، درک تاریخ جهان میسر نخواهد شد. یکی از راه‌های شناخت ارزش و منش آثار ادبی بررسی نظر بیگانگان است که چگونه به ارزش­یابی پرداخته‌اند. وقتی شاهنامه به زبان فرانسه ترجمه می‌شود، شاعران و نویسندگان و نمایش­نامه‌نویسان به بهره‌برداری از آن می‌پردازند. ظهور شاهنامه در فرانسه موجب می‌شود تا آن دسته از کسانی که زیر نفوذ جامعه طبقاتی و امپراطوری استبدادی به شدت تحقیر شده بودند، به آگاهی برسند و شخصیت واقعی خود را دریابند» (تمیم‌داری، 1390: 88). سیر تحولات فکری و فلسفی موجب گرایش‌های نو در عرصة ادب و هنر اروپا شد. این تحولات نشان­دهندۀ تغییر در اندیشه و نیازهای جامعة اروپایی بود که به پدید آمدن مکتب ادبی رمانتیسم در اروپا منتهی شد.

    از اوایل قرن هفدهم میلادی خاورشناسان اروپایی برای شناسایی و شناساندن آثار ایران باستان و معاصر دست به مطالعاتی جدید زدند. این فعالیت‌ها در زمینة تنظیم و تدوین فرهنگ و نگارش تاریخ، تاریخ ادبیات، ترجمة متون ایرانی، کتاب‌شناسی، باستان‌شناسی و تاریخ هنر و مذاهب هنوز ادامه دارد.

 دانش­مندان فرانسوی همواره تقدم خود را در مطالعۀ بعضی رشته‌های فوق، بر دیگر رشته‌ها حفظ کرده‌اند. بارنابه بریسون[7] در سال 1590.م در پاریس کتاب مفصلی به نام «ایران باستان» به چاپ رسانید» (ماسه، 1388: 7) که در شناساندن ایران بـه اروپا نقشی به­سزا داشت.

در سال 1644.م گولمن[8] ترجمۀ قطعاتی از افسانه‌های معروف بیدپای را منتشر ساخت. این قطعات، پایه‌ای برای اشعار لافونتن[9] شد. ترجمة مزبور نسبت به دورة خود، ترجمۀ بسیار جالب توجهی است (همان) که به معرفی ایران به غرب کمک کرد.

از قرن هجدهم و پس از انقلاب کبیر فرانسه دگرگونی‌های فراوانی در نگاه و تفکر نویسندگان و شاعران اروپایی به وجود آمد؛ به گونه‌ای که نویسندگان را بر آن داشت که از مرزهای محدود فکری خود درگذرند و بر جهان و جهانیان از دیدگاه دیگری بنگرند و به تمدن و فرهنگ همة ملت‌ها ارج نهند. آن­ها به اقوامی که پیش از آنان دارای تمدن‌های درخشان و فرهنگ‌های وسیع بوده‌اند احترام گذاشته و آثار آنها را قابل تأمل و ارزش­مند یافتند. «این روحیة نوین را که رفته رفته بر ادبیات فرانسه چیره می‌شد، جهان­وطنی ادبی، یعنی بی‌مرزی در ادبیات، نام نهاده‌اند» (حدیدی، 1373: 215).

در اواخر سدة هجدهم و اوایل سدة نوزدهم در فرانسه، می‌توان شاهد تحولی عظیم در تمام شئونات اجتماعی و سنت‌ها بود که راه نوینی را در جهت تأثیرپذیری از ادبیات ملت‌های دیگر که تحت عنوان بی‌مرزی در ادبیات نام گرفته بود و هنوز مانند کودکی نوزاد می‌بایست مورد توجه قرار می‌گرفت پرورش می‌یافت (حدیدی، 1373: 215-216). از کسانی که در رواج این فرایند نوین کوشیدند، مادام دو استال[10] که زمینه‌ساز مکتب رمانتیک بود و در این مسیر با شیلر[11]و شلگل[12]بنیان­گذار خاورشناسی در آلمان و گوته،[13] مؤلف دیوان شرقی هم­راه بود.

     از این هنگام جنبشی در کار ترجمۀ شاه­کارهای ادبیات مشرق‌زمین به ویژه ایران آغاز شد، زیرا منابع مورد استفادة پژوهش­گران به آثاری چون سفرنامه‌های شاردن[14] فرهنگ خاوری و هزار ­و­ یک شب و نامه‌های ایرانی مونتسکیو[15] و داستان‌های فلسفی ولتر[16]و دیگران محدود می‌شد تا آن­که لوئی لانگلس[17]یکی از نخستین ایران‌شناسان فرانسوی موفق به تأسیس مدرسه زبان‌های شرقی گردید (آذر، 1387: 89). تأسیس این مدرسه در سال 1790.م باعث آموزش زبان فارسی و گسترش ایران‌شناسی شد.

3- جای­گاه فردوسی و شاهنامه در اروپا

سنت بوو،[18] شاعر و منتقد ادبی فرانسوی، شاهنامۀ فردوسی را «کلاسیک بزرگ عالم بشریت» می‌نامد (همان) و در عظمت فردوسی گفته است: «هُمر، همیشه و همه­جا نخستین کـس خواهد بـود به مانند خدایان. اما پـشتِ سر او سـه شاعر محتشم دیده می­شوند. سه هُمر، که مدت­ها از وجود آن­ها بی­خبر بودیم، در صورتی که آنان نیز برای ملل کهن­سال آسیا حماسه­های عظیم و معزز ساخته­اند: والمیکی و یاسای هندیان و فردوسی» (رادفر،1391: 478).

ارنست رِنان[19] فیلسوف، منتقد و مورخ فرانسوی، شاهنامه را «سند جاودانی نبوغ خلاقة نژاد آریایی» لقب می‌دهد» (شفا، 1333: 14) و دربارة آن می­گوید: «فردوسی عرب نبود. از خود ما بود. او و حافظ و سعدی و خیام، که ستار­ه­های درخشان ادبیات فارسی هستند، نشان می­دهند که چگونه نبوغ آریاییان هند و اروپایی در طول قرن­های متمادی با دشواری­های زندگی در افتاده و همواره بر آن­ها پیروز شده است» (حدیدی،1373: 276).

ژان ­ژاک ­آمپر،[20]ادیب و مورخ و منتقد معروف فرانسوی، در مقاله‌ای که در سال 1839.م نوشت، فردوسی را «یکی از بزرگ­ترین شعرای عالم بشریت» نام داد و شاهنامة او را با حماسۀ نیبلونگن آلمان و ایلیاد و اودیسه هومر و حماسه‌های ملی معروف هندی مقایسه کرد و آن ­را از همه بالاتر شمرد (شفا، 1333: 14). و در ستایش شاهنامه گفته است: «هر روز پیش نمی­آید که بزرگ­ترین اثر شاعرانة ملتی به زبان فرانسه ترجمه شود. این امر در تاریخ ادبیات فرانسه پدیده­ای است که بسیار بیش­تر از آثار بی­شمار گروهی شاعران کم­مایه که در هر حال محکوم به فنا هستند، ارزش دارد... چه شاهنامه یکی از بزرگ­ترین آثاری است که نبوغ بشر فراهم آورده است» (حدیدی،1373: 258). این نقد که در مجلۀ دو جهان منتشر شد توجه اهل ادب را به شاهنامه معطوف ساخت (صفاری، 1357: 180). برای آمپر شاهنامه دارای هماهنگی و وحدت روایی و ادبی جالب توجهی است که از وحدت و یک­پارچکی تاریخ یک تمدن و فرهنگ حکایت می­کند (نامور­مطلق، 1388: 152). به نظر وی «شاهنامه از مهم­ترین اثار ادبیات جهانی و یک هدیه برای همۀ انسان­ها محسوب می­شود» (همان).

تئودور نولدکه،[21]مستشرق شهیر آلمانی و مؤلف کتاب حماسه ملی ایران دربارة شاهنامه گفت: «این یک حماسۀ ملی چنان با عظمت است که هیچ ملتی در روی زمین، نظیر آن را ندارد» (همان) و در وصف هنر فردوسی گفته: «فردوسی علاوه بر حماسه­سرایی، در سرودن اشعار بزمی و وصفی کاملاً استاد بوده است. از جمله سرودی که شاعر دربارة زیبایی­های مازندران گفته و یا مقدمة بیژن ­و ­منیژه و مرثیة مهیّجی که باربد راجع به خسرو پرویز که عن­قریب محکوم به اعدام خواهد شد، می­خواند، از این اعداد به شمار می­رود. قسمت­های وصفی شاهنامه، مخصوصاً از این­جهت در ما تأثیر می­کند که به کلی ساده و عاری از تصنعاتی است که در اشعار عادی فارسی بسیار مرغوب به­شمار می­رود» (رادفر،1391: 483).

سر ویلیام جونز،[22]مترجم شاهنامه، دربارة روحیه فردوسی و حافظ اظهار می‌دارد که فردوسی «هومر ایران» و حافظ «آناکرئون ایران» هستند. کاول،[23]مستشرق انگلیسی، در اعزاز شاهنامه نوشت: «این حماسة ادبی، با هرچه که در دنیا بزرگ است به آسانی برابری می‌کند، همان­طور که ایلیاد هومر در اروپا منحصر به فرد است، شاهنامۀ فردوسی نیز در سراسر آسیا نظیر ندارد» (شفا، 1333: 15). برتراند راسل،[24] عالم و فیلسوف مشهور انگلیسی، نیز می‌نویسد که «ایرانیان شعرای بزرگی بوده‌اند. فردوسی مصنف شاهنامه را کسانی که کتابش را خوانده‌اند هم­سر و هم­بر اومیروس یونانی می‌دانند» (مینوی، 1352: 495).

سرویلیام اوزلی،[25]یکی از جانشینان جونز، در آن دوره بیش از دیگران این دو شاعر را تحسین کرد و چنین نوشت: «هومر و آناکرئون که در نوع خود بی‌نظیرند، بی‌شک از خلق اشعار حماسی چون فردوسی و غزلیات حافظ احساس غرور می‌کنند» (تمیم‌داری، 1390: 92).

البته نسبت دادن فردوسی به هومر امری طبیعی بود. آثار ادبیات حماسی در جهان محدود است و در این میان تنها آثار فردوسی و ویرژیل با آثار هومر قابل مقایسه‌اند و مهابهاراتای هندی حماسه‌ای عامیانه محسوب می‌شود. درک جونز از نزدیکی میان زبان فارسی و زبان‌های کلاسیک، تمایل هم­بستگی دوبارة این دو قلمرو باستانی را افزایش داد؛ دو قلمرویی که زمانی مرکز صحنة تاریخ را تصرف کرده بودند (همان).

در پی این تحسین­ها بود که اروپاییان به شاهنامۀ فردوسی روی آوردند و امروزه این اثر«به طور کامل به زبان فرانسه و انگلیسی و آلمانی ترجمه شده است و در زبان‌هایی چون عربی، ایتالیایی، آلمانی به صورت خلاصه ترجمه‌هایی وجود دارد و در زبان‌های روسی و سوئدی و گرجی و ارمنی و... فقط ترجمه داستان‌های طولانی و قطعه‌های مفصلی از آن موجود است» (مینوی، 1352: 495). در ادامه باید گفت «ترجمه هرقدر دقیق و صحیح باشد به پای اصل نمی‌رسد، زیرا که نویسنده و شاعر اگر بزرگ و عالی‌مقام باشند، کوشش کرده‌اند که افکار و احساسات و واردات خاطر خود را به الفاظی که به آن خو گرفته‌اند، بیان نمایند. اصلاً زبان هرقدر وسیع و رسا باشد از برای ادای مقصود و بیان معانی وسیلة کافی و کامل نیست» (همان:۴۹۳). کم­تر مترجمی است که در زبان خارجی آن اندازه اطلاع و مهارت حاصل کند که ابتدا تمام معنی و مقصود گویندة آن زبان را ادراک کند و سپس معنی او را به زبان خود به الفاظی تعبیر کند که کاملاً نمایندة بیان گوینده اصلی باشد. بنابراین در هر ترجمه‌ای مقداری از لطف و زیبایی اصل از میان می‌رود (همان: 494-495). مگر آن­که مترجم آگاهی و ذوق کافی را داشته باشد تا بتواند ظرایف و لطایف سخن پارسی را درک کند و آن­ را در ترجمه‌اش حل کند. به­گونه­ای که ویلیام جونز، اولین مترجم شاهنامه به زبان انگلیسی، در باب وضع و کیفیت ترجمه مطالبی به شرح زیر نوشته است: «بی­هیچ شکی تنها هدف مترجم آن است که شاعر بیگانه را مانند شاعر بومی جلوه دهد، نه مانند یک بیگانۀ نیمه انگلیسی که نه به زبان انگلیسی حرف می‌زند، نه به زبان خویش» (آربری،84:1944).

     در این بخش تأثیر و ترجمۀ شاهنامۀ فردوسی را در کشور فرانسه مورد بررسی قرار می‌دهیم.

 

4- شاهنامۀ فردوسی در فرانسه

آشنایی اروپاییان با فردوسی را به قرن هجدهم برمی­گردد؛ هنگامی­که ویلیام جونز یک تراژدی را بر پایۀ داستان رستم و سهراب شاهنامه به سال 1786.م ارائه کرد (تمیم‌داری، 1390: 89). وی «شاهنامۀ فردوسی را به زبان فارسی مطالعه کرد، به شباهت زبان‌های هند و اروپایی پی برد و با این امر در واقع مطالعات زبان‌شناسی تطبیقی را آغاز نمود، مسأله‌ای که زبان‌شناسان قرن نوزدهم را مجذوب خود کرد» (یوحنان، 1385: 41).

«جونز در رساله‌ای که با شرح حال نادر منتشر کرد، شرحی مختصر از شاهنامه را نیز آورد که جزئیات ثابت می‌کند که وی به نظر تحقیق در گفته‌های فردوسی نگریسته است. چنان­که از نامه‌های او برمی‌آید، مدتی بعد وی دو بار شاهنامه را از اول تا آخر خواند. در این‌جا ناگفته نماند که جونز ترجمة قسمتی از اشعار فردوسی را که خود به شعر لاتین سروده بود در کتاب شرح و تفسیر شعر آسیایی انتشار داد و اگر ترجمه بعضی از ابیات شاهنامه به نثر فرانسه که در رسالة مذکور درجست مستثنی شود، این اشعار لاتینی نخستین ترجمه قسمتی از اشعار فردوسی است به زبان اروپایی» (آربری، 1944: 41).

جونز فردوسی را با هومر می‌سنجد و در نوشته‌های دیگر خویش نیز به این مطلب اشاره می‌کند. «بی­هیچ شکی میان آثار این دو مرد فوق‌العاده شباهت بسیار است. هر دوی ایشان افکار و تصورات خویش را از طبیعت اقتباس کردند و مانند شعرای دورة جدید نبودند که فقط انعکاس نور طبیعت را ببینند و به نگارش شبیه اصل بپردازند. در این دو قوه خلاقیت که روح شعر است هرچه کامل­تر وجود داشت» (همان). این مقایسه توجه شاعران و نویسندگان را به فردوسی معطوف ساخت.

در ابتدای حال بسیاری از ایران‌شناسان فرانسوی، فردوسی را مورخ و وقایع‌نگار می‌پنداشتند و از ارزش هنری و حماسی شاهنامه آگاهی کافی نداشتند و یکی از دلایل این امر گستردگی و دشواری متن شاهنامه بود. آنان حماسه ایران را از تاریخ آن باز نمی‌شناختند. شاردن، ایران‌شناس فرانسوی، با وجود اطلاعاتی گسترده‌ که دربارۀ ایران و فرهنگ و زبان و ادب ایران داشت، دربارۀ فردوسی همین اشتباه را کرده بود: «شاهنامه یا تاریخ پادشاهان ایران به نظم سروده شده و در سراسر آسیا خوانندة فراوان دارد... مؤلف آن فـردوسی توسی نـام داشته و در اوایل سده پنجم هجری در تـوس شـهری کـه دانش­مندان بسیاری پرورده است می‌زیسته و از حمایت سلطان محمد غزنوی برخوردار بوده است. می‌گویند که وی چهل سال از عمر خود را صرف سرودن شاهنامه کرده است» (حدیدی، 1373: 249). هم­چنین دربلو[26]و پس از او اوهسن[27] نویسنده «تاریخ مشرق‌زمین» نیز به پی­روی از شاردن، فردوسی را مورخ می‌دانستند و اصولاً تاریخ سراسر آسیا را از روی سرگذشت حماسی دلاوران شاهنامه تنظیم می‌کردند (همان).

در زمینة ترجمه‌های شاهنامه در فرانسه باید از عاشقی که مرگ زودرس او را مهلت نداد تا کار شاهنامه را به فرجام برساند نام برد. لوئی لانگلس نخستین ایران‌شناس فرانسوی بود که به پژوهش دربارة ادبیات فارسی پرداخت. وی که رئیس مدرسه زبان‌های شرقی بود «در 1788، سحرگاه انقلاب، آن‌گاه که فرانسویان در جوش و خروش حماسه‌ای نوین به سر می‌بردند، خلاصه‌ای از شاهنامه را به فرانسه درآورد» (همان: 217). لانگلس آن ترجمه را به «هم­راه مقدمه‌ای بسیار ستایش‌آمیز دربارة فردوسی و زندگی او منتشر کرد و او را همال سعدی دانست و در شگفت شد که چگونه شاعری چنین بزرگ در میان فرانسویان ناشناخته مانده است و گفت: در شعر سه تن پیمبرانند/ قولی است که جملگی برآنند/ فردوسی و انوری و سعدی/ هر چند که لانبی بعدی» (همان: 249-250).

در طی ترجمۀ شاهنامه، اندرزهای فردوسی دربارة ناپایداری جهان و بی‌اعتباری آن، گذر عمر و بیهودگی آرزوها و... بسیار مورد توجه لانگلس قرار گرفت و او را محو جهان‌بینی فردوسی ساخت.

او زیبایی‌های شاهنامه را می‌ستود و معتقد بود که «شاهنامه آن­چنان زیباست و زبان فردوسی آن­چنان با طبیعت هماهنگ است که اشعارش به هر زبانی ترجمه شود باز هم لطافت و جاذبه خود را هم­راه خواهد داشت...» (همان: 251). وی که ارزش هنری شاهنامه را دریافته بود و می­کوشید تا بتواند سخنان زیبا و پرمعنای فردوسی را از طریق ترجمه‌هایش به خوانندگان فرانسوی منتقل کند. هم­چنین دربارۀ منزلت شاهنامه گفته است که: «اروپاییان هرگز حماسه‌ای به زیبایی شاهنامه نسروده‌اند و هرگز این چنین به هومر نزدیک نشده‌اند. تنها داستان رستم و دلیری‌های او چه از لحاظ زیبایی استعارات و تشبیهات و چه از لحاظ هماهنگی اشعار با ایلیاد برابر است. این داستان سراسر لطف و زیبایی است و پر است از ظرافتی که گروهی اندک از شاعران بزرگ جهان، آنان که به رموز طبیعت پی برده‌اند و به زبان طبیعت سخن گفته‌اند، از آن برخوردار بوده‌اند» (همان). سپس سرگذشت رستم را آغاز عشق رودابه و زال زر، تولد رستم، عشق تهمینه، تولد سهراب، نبرد او با ایرانیان، نبرد رستم و سهراب و دیگر حوادث را تا مرگ رستم به حیلة شغاد شرح می‌دهد (همان). ترجمۀ لانگلس در معرفی فردوسی به اروپاییان نقشی به­سزا داشت، زیرا او فردوسی و اشعارش را درک کرده بود.

مترجم دیگر دو والنبورگ[28] خواست تا در ادامه کار لانگلس از شاهنامه ترجمه‌ای به جای بگذارد. گر­چه تا اندازه‌ای موفق بود و پاره‌ای از شاهنامه را ترجمه کرد، در سن چهل سالگی روی در نقاب خاک کشید و موفق نشد کارش را به پایان برساند. بعدها بیانکی[29] دوست او به خواسته والنبورگ جامۀ عمل پوشانید و آن بخشی را که ترجمه شده بود به چاپ رسانید (آذر، 1387: 280).

متأسفانه وی به همان اندازه که والنبورگ شیفتة ادبیات فارسی بود، به شاهنامه عشق نمی‌ورزید و بر این باور بود که «بنای فردوسی بیش از آن­که استوار باشد، درخشنده است». در عین حال می‌گوید که ترجمة چنین آثاری از ادبیات مشرق‌زمین، افقی وسیع‌تر در برابر دیدگان هنرمندان و شاعران اروپایی خواهد گشود و آنان را در ابداع و نوآوری یاری خواهد کرد (حدیدی، 1373: 254).

همان­طور که بیانکی معتقد بود شاهنامه، دارای الگوهای ظریف است که شاعران مشرق‌زمین می‌توانند به دانش­مندان دیگر جهان ارائه کنند. نظر وی درست بود، زیرا پس از چندی شاعران و نویسندگان فرانسوی با آثار ملت‌های آسیایی به ویژه ادبیات ایران آشنا شدند و از آن بهره‌های فراوان بردند.

در اول قرن نوزدهم فرانسویان به اهمیت شاهنامه پی ­بردند. گرچه هم­زمان مستشرقان انگلیسی و آلمانی متوجه شاهنامه شده بودند و ترجمه‌هایی فراوان از بخش‌هایی از شاهنامه دست داده بودند.

بزرگ­ترین شخصیتی که شاهنامه را تصحیح انتقادی کرد و در ترجمة آن کوشید و همة عمر خود را وقف این کار کرد، ژول مول،[30] ادیب و مستشرق بزرگ فرانسوی بود. مول اصالتاً آلمانی بود. تحصیلات او در رشتۀ فلسفه بود و از دانش­گاه توبینکن اشتوتکارت فارغ‌التحصیل شده بود. او شیفتة زبان فارسی بود. به همین دلیل به فرانسه آمد و در مدرسۀ السنۀ شرقی پاریس زبان فارسی آموخت و شاگردی سیلوستر دوساسی[31] را کرد.

سال 1838.م را از لحاظ فرهنگی برای ایران باید سال تاریخی دیگری به شمار آورد، زیرا در این سال بود که ژول مول ترجمه و انتشار شاهنامه فردوسی را شروع کرد. این کار چهل سال تمام یعنی تا سال 1877.م (سال مرگ مول) به طول انجامید و نتیجۀ این مهم که ژول مول سراسر عمر ادبی و جوانی خود را وقف آن کرد، انتشار متن و ترجمة کامل شاهنامه فردوسی در هفت جلد بزرگ بود که عالم ادب فرانسه و تمام اروپا را به حیرت انداخت و در محافل ادبی و علمی به صورت «یک واقعه فوق‌العاده» تلقی شد. این هفت جلد کتاب که هر کدام شامل چند صد صفحۀ بزرگ بود و در همۀ آن ترجمۀ هم­راه با متن فارسی منتشر شده بود، توسط چاپ­خانۀ دولتی فرانسه چاپ شد که می‌خواست آن ­را به صورت نمونه‌ای عالی از چاپ درآورد و همین‌طور هم شد (شفا، 1333: 14). مول مقدمۀ نسبتاَ مفصل و ارزش­مندی برای شاهنامه نوشت که سرچشمۀ بسیاری از تحقیقات پسین دربارۀ این اسطوره متن ایرانی گردید (نامورمطلق، 1388 :149).

رفته‌رفته بر تعداد خوانندگان ترجمه‌های شاهنامه در اروپا به ویژه فرانسه افزوده می‌شد و بسیاری از شاعران و نویسندگان را به ستایش از شاهنامه برمی‌انگیخت، یکی از این شاعران لامارتین[32] بود که نخست در دو شماره از مجلة پیام فرهنگ و سپس در اثر زندگی مردان بزرگ در سال 1790.م به ستایش از فردوسی و قهرمان حماسی او رستم

لامارتین هم­چون فردوسی گفتار خود را «به نام خداوند جان و خرد» آغـاز کرد و آن­گاه به شرح سرگذشت رستم پرداخت: «زندگی رستم سراسر حماسه است. وی از گهواره تا گور قهرمان بود و در سراسـر زندگی برای آزادی میهن نبرد کرد. دیـوان و ستم­گران را برانداخت و پهنة زمین را از زشتی و بدی پیراست. روحی بزرگ و شجاعتی بی‌مانند داشت. دلاوری یک­تا و مردی درست‌کردار بود و نبوغ و دلاوری خود را در خدمت میهن گماشت و در دوره‌های تاریکی، سرزمین نیاکان خود را از آشفتگی و پریشانی رهایی بخشید از این رو، نامش با نام ایران یکی است و تاریخ ایران با افسانة زندگی او درآمیخته و حماسه‌ای جاوید پدید آورده است. خاطره‌اش در هاله‌ای از ابهام و شعر فرو رفته و در دل ایرانیان جای گرفته است و این ابهامی است که بر زندگی همة مردان بزرگ، بزرگ­تر از طبیعت، سایه افکنده است» (همان: 266). علت توجهِ ویژۀ لامارتین و دیگر رمانتیست­ها به شاهنامه وجود حماسه و انسانیت، رشادت و گذشت به طور توأمان است. شاهنامه یک کتاب تک­جنبه­ای نیست. گرچه حماسۀ قوی وجه غالب آن محسوب می­شود، گذشت، عشق، پاکی و جوان­مردی از ویژگی­های قهرمانان این متن اسطوره­ای تلقی می­شد. به طور کلی می­توان گفت علت استقبال اغلب جریان­ها و مکاتب ادبی از شاهنامه به ویژگی فراگونی آن باز می­گردد (نامور مطلق، 1388: 155).

 بدین­ترتیب بود که افکار فردوسی، در آثار نویسندگان برجستۀ غرب راه یافت و آنان را شیفتة خود کرد. ترجمه‌هایی که از شاهنامه انجام گرفت بر سراسر ادبیات اروپا، خاصه در قرن نوزدهم تأثیری عمیق گذاشت.

از میان نویسندگان و محققان فرانسوی که به ترجمة بخش‌هایی از شاهنامهپرداختند، می‌توان به آلفرد دلوو[33] اشاره کرد که در سال 1869.م داستان رستم و سهراب را به نثری روان و مردم‌پسند منتشر کرد (صفاری ،1357: 275).

ارنست رنان فیلسوف و مورخ معروف فرانسوی، در سال 1877.م در خصوص ترجمۀ شاهنامه توسط ژول مول مطالبی را عنوان کرد که اطلاعاتی گسترده‌ را دربارة اقوام آریایی و شناسایی آنان و مقایسۀ ادبیات شرق در اختیار دانش­مندان می‌گذاشت. او شاهنامه را «اثری بی‌مانند» می‌دانست و معتقد بود که این اثر توانست برخی از معاصران را از اشتباهی که همواره در بازشناختن اقوام آریایی مرتکب می‌شدند بیرون آورد (همان: 276).

آدولف آوریل[34] محققی دیگر که به تشابهات بین شاهنامه و برخی از داستان‌های اروپایی پی برده بود، بر آن شد تا زنان نامور شاهنامه را با زنان مشهور اروپایی در قرون وسطی بسنجد. بدین منظور سرگذشت دوازده تن از برجسته‌ترین شخصیت‌های زن مانند؛ سیندخت و رودابه و تهمینه و گردآفرید و سودابه و کتایون و کردیه و شیرین را از شاهنامه انتخاب و ویژگی‌های آنان را با زنان داستان‌های حماسی و درباری فرانسه مقایسه کرد (همان: 276-277). او این اثر را در سال 1888.م میلادی منتشر کرد و نشان داد که زن در شاهنامه موجودی ضعیف و خوار نیست.

موریس مترلینگ[35] از نویسندگان برجستة بلژیکی و پیشوای بزرگ نمایش­نامه‌های نمادگر، موفق شد در سال 1893 نمایش­نامة پلئاس و ملیزاند را با الهام از شاهنامه و نظیرسازی آن با سرگذشت رودابه هم­سر زال و دختر گرسیوز مادر سیاوش، اقتباس کند و به زبان فرانسوی بنویسد.

مضمون کلی این درام بدین شکل است که پرنس گولو در هنگام شکار راه را در جنگل گم می‌کند. ناگهان با دختر جوان گریانی روبه‌رو می‌شود که نمی‌داند از کجا می‌آید. این دختر ملیزاند نام دارد، گولو قانعش می‌کند تا با او آمده و سپس با یک­دیگر ازدواج کنند. پلئاس برادر ناتنی گولو جوانی خیال‌پرداز و مجنون‌صفت است که ملیزاند به او دل می‌بازد. در این میان با گم شدن انگشتری، سوءِ ظن گولو به برادر جلب می‌شود و این امر به رابطة عاشق و معشوق خلل وارد کرده و در نهایت منتهی به فرجام غم­باری می‌شود، بدین­ترتیب که پلئاس در نهایت به دست گولو کشته می‌شود و ملیزاند فقط به مدت یک پرده در این نمایش پس از او زنده می‌ماند. در پردة آخر نمایش پشیمانی و درد و غم گولو به تصویر کشیده می‌شود (سیدحسینی، 1381، ج 2: 926).

در حقیقت مترلینگ با نبوغ خود توانسته است از مجموع چند داستان شاهنامه اثری درخشان به وجود بیاورد. همان­گونه که فردوسی خود نیز با گردآوری افسانه‌های باستانی ایران و سازوار کردن آن­ها همین راه را پیمود و اینک هنرمندان اروپایی از شاه­کار او الهام می‌گیرند و آوازة نامش را در سراسر جهان می‌گسترانند.

آبل بونار[36] شاعری توان­مند و ادیبی سرگشته بود. «او داستان­های ایرانی به ویژه شاهنامه علاقۀ بسیار داشت و علاوه بر ترجمۀ شاهنامه می­کوشید تا اطلاعاتی دیگر نیز در خصوص حماسه­های ایـرانی از مراجع دیگر کسب کند» (نامور مطلق،1388: 158). وی به پی­روی از داستان سهراب اثر شهریـار ایرانی را در نیمة دوم قرن نوزدهم خلق کرد. او شاه­کار فردوسی را به خوبی می‌شناخت و بارها آن را در ترجمة ژول مول خوانده بود. او در طبع شهریار ایرانی، علاوه بر شاهنامة فردوسی از مجموعه مطالعات خود دربارة تاریخ ایران و ادبیات فارسی یاری گرفت. مضمون این اثر بدین‌گونه است که در آن شهریار ایرانیِ بونار، گاه زال و گاه سهراب بود که بر مسند سام نریمان و رستم دستان نشسته و سرانجام از تخت و تاج و جاه و جلال درمی‌گذرد و نیک‌بختی را در وصال آن زیباروی باز می‌جوید (حدیدی، 1373: 286-288).

او شاهنامه را برتر از همة حماسه‌های دیگر می‌داند و دلیل آن را این­طور گفته است: «و این­ها همه ظاهر شاهنامه است که مانند ستون‌های پوشیده از گل‌های رنگارنگ، گنجینه‌ای از حکمت و فلسفه را در خود پنهان کرده است؛ آن­چنان که فراسوی بزم­های خیال‌انگیزش همواره درس اعتدال می‌دهد و از پس گـنج‌های بی‌پـایـانش به وارستگی ره­نمون می‌گردد...» (همان: 290).

آبل بونار در خطابه‌ای شاعرانه که به سال 1934.م به مناسبت جشن هزارة فردوسی در سوربن ایراد کرده، همه‌جا شاعر ایرانی را با هومر سنجیده است. این مقایسه که از زمان سر ویلیام جونز سابقه دارد، در زیر خامة بونار لحن ستایش‌آمیز خاصی به خود می‌گیرد: «این دنیا (دنیای فردوسی) سرشار از عطر است و رنگ همه­جا، در نیم­رنگ جلوه می‌کند و ذوق قهرمانی آریایی با ذوق کام­جویی شرقی درمی‌آمیزد و ذوق کام­جویی در ذوق لذت‌یابی ایرانی تلطیف می‌گردد، آن­جا که به هنگام بازگشت سلطانان قند در پای اسبان می‌پاشند... این دنیای فردوسی متنوع‌تر و رنگارنگ‌تر از دنیای هومر است» (هنرمندی، 1349: 205).

سخنرانی بونار با تصویری شاعرانه پایان می‌یابد: «در این سلسله شاعران بزرگ که جامعة انسانی با آن به آسمان می‌رسد، هومر و فردوسی دو قلّۀ برادر هستند، اما شاعر بزرگ ایرانی به آن ستیغ‌های برفینی همانند است که نوری وصف‌ناپذیر آرامش آنان را نرم و ملایم می‌سازد و در این لحظه که ما با ستایشی تا سرحد جذبه به سوی آنان سر برمی‌گردانیم، همر برای ما من بلان (کوه سپید) است، اما فردوسی کوه سرخ» (همان).

گوته، شاعر آلمانی، برخلاف بونار عقیده داشت که چیره‌‌دستی فردوسی در ابداع هنری به پایه هومر نمی‌رسد، با این توصیف نباید اهمیت شاهنامه در حفظ وحدت ملی و زبان فارسی را نادیده گرفت.

با انتشار ترجمۀ شاهنامۀ مول، یک سلسله آثار شاعرانه دربارة فردوسی به وجود آورد که مهم­ترین آن­ها قطعۀ «فردوسی» ویکتور هوگو[37] در کتاب افسانۀ قرون و قطعه دو گور  فرانسوا کوپه[38] در داستان‌ها و مراثی اوست (شفا ،1333: 15). در ابتدا قطعۀ فردوسی از هوگو را می‌آوریم:

«پیش از این در شهر میسور با فردوسی آشنا شدم.

گویی از سپیدة بامدادان شعله‌ای گرفته بود تا از آن تاجی بسازد و بر پیشانی خویش نهد.

جلالی چون پادشاهان داشت که گستاخی را بر آستان­شان راهی نیست.

دستاری قرمز و آراسته به یاقوتی درخشان بر سر داشت

و با جامه‌ای ارغوانی از این سوی شهر به سوی دیگر می‌رفت.

ده سال بعد، او را سیاه‌پوش دیدم.

بدو گفتم: تو که پیش از این به دیدارت می‌آمدند

تا با جامه و دستار ارغوانی از برابر خانه‌های ما گذرانت بینند،

تو که پیوسته پوششی گل­گون داشتی،

چرا اکنون این جامة سیاه را که گویی با ظلمت رنگ کرده‌اند بر تن داری؟

پاسخ داد: آخر، اکنون فروغ من نیز خاموش شده است» (همان: 104).

ویکتور هوگو در یادداشت‌های شرقیات، شاهنامه را تحت عنوان نامة خسروان نامیده است و چنین برمی‌آید که به ترجمة لوئی لانگلس که برای اولین بار این نام را به زبان فرانسوی برای شاهنامه برگزیده بود آشنایی کامل داشته است (حدیدی، 1373: 255). موضوعاتی که در شاهنامه ستایش هوگو را برانگیخته و او را تحت تأثیر قرار داده بود عبارتند از:

وصف زال زر و شر ح دلاوری‌های او در جنگ مازندران:

چو زان لشکر گشن برخاست گرد
من آن گرز یک زخم برداشتم
چنان بر خروشیدم از پشت زین
دل  آمد   سپه را   همه    باز جای

 

رخ نام­داران ما گشت زرد
سپه را همان­جای بگذاشتم
که چون آسیا شد بر ایشان زمین
سراسر سوی رزم کردند رای
              (فردوسی،۱۳86: 1/897-900)  

سر آغاز داستان رستم و سهراب:

از دیگر نقاط مشترک بین هوگو و فردوسی می‌توان به ستایش زمین و مواهب موجود در آن و نیز آفرینش مردم و آدم و حوا در تقدیس زن اشاره کرد. در این­جا می‌توان به خدای رنگ‌ها الهام گرفته شده از شاهنامة فردوسی به عنوان یکی دیگر از آثار هوگو اشاره کرد.

ز گفتارِ دهقان یَکی داستان
ز موبد برین گونه برداشت یاد
غمی بُد دلش، سازِ نخجیر کرد
چــو  نــزدیکیِ مـرزِ  تـــوران   رسید

برفروخت چون گُل رخِ تاج­بخش

به تیر و کمان و به گُرز و کمند

 

بپیوندم از گفتة باستان
که یَک روز رستم هم از بامداد
کمر بست و ترکش پُر از تیر کرد
بیـــابانْ  سراسر  پُــر  از گور  دیـــد
بخندید و ز جای بَرکَند رخش

بیفگند بر دشت، نخجیر چند
           (فردوسی، 1386: 2/ 118-119)

این اثر در متن فرانسوی به معنای خدای گل­گون آمده است که به نحوی زیبا قدرت و توانایی‌های فردوسی را در صحنه‌های نبرد توصیف می‌کند.

به عبارت دیگر هوگو سرگذشت فردوسی را در زندگی خود باز می‌یابد، زیرا او نیز همانند شاعر بزرگ ایرانی، سرایندة سرود آزادی و آزادی­خواهی بود و سال­ها در تبعید و در به ‌دری به سر برده بود (حدیدی،۱۳۷۳: 272-273).

لازم به ذکر است هوگو در سال 1831.م در مجموعة برگ‌های پاییزی خود از تأثیرات مطالعات ایرانی، بهره‌های فراوان برده و این امر به وضوح قابل رؤیت است (همان: 299-300).

فرانسوا کوپه شاعر فرانسوی متأثر از شاهنامۀ فردوسی در داستان‌ها و مراثی آورده است که:

«تیمور فاتح هند و ایران که ملل را دسته دسته،

چون گوسفندانی در برابر شیر پراکنده شدند،

از پیش روی خود گریزان یافت،

به گورها احترام فراوان می‌گذاشت،

هر وقت که مغولان او شهری را به تصرف می‌آوردند

و چون داسی که در کشت­زار گندم‌های رسیده نهاده باشند

مردم «بی‌سر و پای» آن­را از دم تیغ می‌گذرانیدند

و با آهک آب ندیده و سرهای بریده طاق‌ نصرت‌های گران می‌ساختند،

تیمور در میان غریو جنگ و برق شمشیر،

بی‌آن­که به خود زحمت نگاهی بدین صحنة مرگ­بار دهد،

سوار بر اسبی زرین­زین می‌گذشت

و غرق اندیشه‌های تیره به قلمرو مردگان می‌رفت

و آن­جا فرو می‌آمد. آن­گاه مدتی دراز یکه و تنها میان مقابر پرسه می‌زد

و هر وقت که با گور نیاکانی یا امامی یا شاعری یا جنگ‌آور نام­داری برمی‌خورد،

چون پارسایی شوم آن خردمندانی را داشت که غالباً به خود می‌گویند دیر یا زود خواهند مرد،

خم می‌شد و پیشانی بر سنگ گور می‌نهاد.

رئیس سواران نمدین کلاه،

خواست که شهر توس را که در روزی از ماه رمضان گشوده شده بود

بی‌طرف اعلام دارند و ویرانش نکنند،

زیرا پیش از آن، فردوسی شاعر ایرانی،

زندگانی خویش را سراسر در توس گذرانیده بود.

تیمور برای دیدن گور  او به گورستان رفت

و چون جاذبه‌ای مرموز روح و اندیشه‌ای،

او را به سوی این آرام­گاه می‌کشید.

فرمان داد تا گور را بگشایند.

تابوت شاعر غرق گل سرخ بود.

تیمور از خود پرسید که کالبد قهرمانی چون خود او،

پس از آنکه آخرین روز عمرش به سر رسید،

به چه صورت در خواهد آمد.

وقتی که به فلات‌های مرتفع سرزمین خود بازگشت

بر سر راه خود از قره قورم در تاتارستان گذشت

که در آن­جا چنگیزخان در معبدی مفرغین به خواب جاودان رفته بود.

سنگ مرمری را که بر گور فاتح چین بود،

در برابر زائر بزرگی که به زانو در افتاده بود

و پشت با احترام خم کرده بود برداشتند.

اما تیمور به خود لرزید و از وحشت سر برگرداند:

گور چنگیز غرق خون بود» (شفا، 1332: 132-134).

پل فور،[39] شاعر و نمایش­نامه‌نویس قرن نوزدهم فرانسه نیز با بهره از ترجمۀ ژول مول قصیده‌ای به افتخار فردوسی سروده است:

«از پاریس بر باغ و حومة غرق گل آن،

از نتردام آراسته به پنجره‌های پر نقش و نگار،

از اوتوی، ازای، از پرودن،

و بالاخره از ایل دو فرانس‌ما

که قلب فرانسه و قبلة امید من است،

از سراسر سرزمین من:

از گوئل، وکسن، پاریزی،

از همۀ باغ‌ها و گل­زارهای آن­ها و باغ لوگزامبور و باغ­چة باتینیول نیز

که هر شب پر از بلبلان فراوان می‌شود

(هر چند اکنون برفی سنگین بر آن­ها نشسته و گل­ها را در پیرامون بلبل‌های سرمازده پژمرده است)

از همة این­ها، در این شام­گاه زمستان که با اعجاز شعر  تغییر  حال یافته

و طبع من آن­را به صورت بهار در آورده است،

هم­راه بخارهای زمین که با نقش و نگار فراوان

پیش روی ماه آسمان (که دلم می‌خواهد آن­را ماهی ایرانی بنامم) می‌لغزد

و به سوی بالا می‌روند،

در این شام­گاه که از جلوة زر ناب سخن مجذوب شده،

سرود مدح فردوسی به سوی آسمان برمی‌خیزد» (همان: 220).

از دیگر شاعران فرانسوی که از شعر و اندیشۀ فردوسی تأثیر پذیرفته است، آندره ژید[40] از دوست­داران واقعی ادبیات فارسی است. او نخستین شاعری است که دربارۀ «تأثیر ادبیات» سخن­رانی‌هایی داشته و به اهمیت سرمشق در هنر و زندگی اشاره دارد. از نظر او الهام‌پذیری در هنر، امری اجتناب­نا­پذیر است و شاگرد واقعی کسی است که بدون تقلید کورکورانه از استاد به ارادۀ خود عمل کند.

تأثیر گوته در زندگی ژید بسیار است. ژید در مکتب گوته آموخت که آمیخته‌ای از شعر فارسی و فرانسه به وجود بیاورد (همان : 60 ). ژید علاوه بر گوته، فردوسی را نیز الگوی خود قرار داده بود و از او الهام می‌پذیرفت. او معتقد بود که فردوسی شاعری تعالی‌گراست و پهلوانان او نیز به دنبال هدفی متعالی و تکامل روحی هستند و اهداف ملی را بر اهداف شخصی ارجحیت می‌دهند. از این‌رو شاعر فرانسوی از زبان رستم و هدف متعالی او این قطعه را سروده است:

«وقتی سرنوشت خود را با سرنوشت ادیپ می‌سنجم خرسندم.

 من سرنوشت خود را به درستی به پایان رسانده‌ام.

 پس از خود شهری برجا نهاده‌ام

و آن­ را بیش از زن و فرزندم دوست داشته‌ام.

 من این شهر خود را ساخته‌ام.

 پس از من اندیشه‌ام جاودانه در این شهر خواهد زیست.

 باعث خرسندیست که من به مرگ تنهای خود نزدیک می‌شوم...

برای من گوارا است که فکر کنم پس از من،

 به برکت وجود من،

انسان‌ها خود را خوش­بخت‌تر، بهتر و آزادتر ببینند.

 من برای خیر بشریت آینده آثار خود را پدید آورده‌ام.

 من زیست کرده‌ام» (همان : 207).

تأثیر تعالی‌گرایی قهرمانان شاهنامه در آثار متأثر از ترجمه‌ها نیز به وضوح هویداست.

آندره ژید می‌نویسد: «من خوب می‌دانم که از راه ترجمه از آنان (از شاعران ایرانی) تنها جلوه‌ای عاری از شور و گرما و رنگ و تأثیر به ما می‌رسد، اما من به یاری زبان‌های آلمانی و انگلیسی و فرانسه و با مقایسة ترجمه‌های گوناگون به شما اطمینان می‌دهم که از این ستارگان باز هم پرتوی به ما می‌رسد که می‌توانیم عظمت آن‌ها را حدس بزنیم. من به سهم خود با سعدی و فردوسی و حافظ و خیام چنان دوستانه زیسته‌ام که با شاعران غربی خودمان و بسیار از نزدیک با آنان هماهنگی داشته‌ام و عقیده دارم که در من تأثیر داشته‌اند. آری به راستی تأثیری عمیق داشته‌اند. شاعران ایرانی از سرچشمة اصلی شعر سیراب شده‌اند و من نیز با آنان...» (همان: 231). اتفاقاً همانندی آخرین بیت‌های شاهنامه با آخرین عبارت‌های ژید در کتاب تزه که وصیت‌نامة ادبی او به قلم رفته است، در خور تأمل است:

فردوسی:

بناهای آباد گردد خراب
پی افکندم از نظم کاخی بلند
بر این نامه ­بَر عمرها بگذرد

چو این نامور نامه آید به بُن
از آن پس نمیرم که من زنده‌ام

هر آن کس که دارد هُش و رای و دین

 

ز باران و از تابش آفتاب
که از باد و باران نیابد گزند
همی ­خوانَدش هر که دارد خرد
                 (فردوسی، 1386: 4/174)

ز من رویِ کشور شود پُر سَخُن
که تخمِ سَخُن من پراگنده‌ام

پس از مرگ بر من کند آفرین
                (فردوسی، 1386: 8/ 288)

 

در پایان این بحث باید گفت، فرانسوی­ها در اشاعة فرهنگ و تمدن ایران در کشورهای اروپایی سهمی به‌سزا را ایفا کردند و به­خصوص در شناسایی فردوسی به اروپاییان ترجمه ژول مول که معروف­ترین ترجمه از شاهنامه در اروپا است، نقشی مهم داشت، زیرا که زبان فرانسوی زبان علمی قرن هفدهم تا نوزدهم میلادی در اروپا بود و فرانسه نیز مرکز فرهنگی اروپا به شمار می‌رفت.

نتیجه­گیری

در اواخر سدة هجدهم و اوایل سدة نوزدهم در فرانسه، می‌توان شاهد تحولی عظیم در تمام شئونات اجتماعی و سنت‌ها بود که راه نوینی را در جهت تأثیرپذیری از ادبیات ملت‌های دیگر که تحت عنوان بی‌مرزی در ادبیات نام گرفت. این اندیشه تحت تأثیر انقلاب کبیر فرانسه و دگرگونی­های فکری و فلسفی در اندیش­مندان فرانسوی چون ولتر، مونتسکیو و ... سبب تحولات فکری و فلسفی و ایجاد گرایش­های نو در عرصۀ ادب و هنر فرانسه و به دنبال آن تمام اروپا شد. با تأسیس مدرسۀ زبان­های شرقی توسط لویی لانگلس در سال ۱۷۹۰.م آموزش زبان فارسی و ایران­شناسی رشد کرد. در این دوره نهضت ترجمه شاه­کارهای ادبیات فارسی به زبان فرانسه آغاز گردید.

لویی لانگلس نخستین ایران­شناس فرانسوی بود که بخش­هایی از شاهنامه را به فرانسه ترجمه کرد. پس از مرگ نابهنگام وی دو­ والنبورک و بیانکی ترجمه بخش­هایی دیگر از شاهنامه را انجام دادند، اما بزرگ­ترین شخصیتی که توانست تمام شاهنامه را به زبان فرانسه ترجمه کند ژول مول بود. مول اصالتاً آلمانی بود که در مدرسۀ زبان­های شرقی پاریس فارسی را آموخته و شاگردی سیلوستر دو­ساسی را کرده بود. وی از سال ۱۹۳۸.م شروع به ترجمۀ شاهنامه کرد و تمام عمر و جوانی خود را وقف آن کرد و توانست در سال ۱۸۷۷.م ترجمۀ کامل شاهنامۀ فردوسی را در هفت جلد به هم­راه متن فارسی منتشر کند. این ترجمه عالم ادب فرانسه و تمام اروپا را به حیرت انداخت و نویسندگان و منتقدان بسیاری چون ژ.ژ آمپر، آلفرد لوو، ارنست رنان، آدولف آوریل، موریس مترلینگ، ویکتور هوگو، فرانسوا کوپه، آبل بونار و... تحت تأثیر ترجمۀ شاهنامۀ ژول مول، آثار ادبی فراوانی را به زبان فرانسوی پدید آوردند.



[1] . Jan Rypka1886-1968

[2] . Joseph Champion1750-1813

[3] . Constantin I,fricain 1020-1087

[4]. Raymond Lully 1232-1315

[5] . Marco Polo1254-1324

[6] . Sir John Mandeville

[7]. Barnabe Brisson 1531-1591

[8]. Gilbert Gaulmin 1585-1665

[9]. Jean de LaFontaine 1621-1695

[10]. Madame de Staél 1766-1817

[11]. Schiller 1759-1815

[12] . Schlegel 1773-1824

[13] . johannwolfgang von Goethe1749-1832

[14] . Jean Chardin 1643-1713

[15] . Montesquieu 1689-1755

[16] .  Voltaire 1694-1778

[17] . Louis  Langles 1774-1823

[18] . Sainte Beuve 1804-1869

[19] . Ernest Renan 1823-1892

[20] . Jacques Ampere1800-1864

[21] . Theodor Noldeke 1836-1930

[22]. Sir William Jones1746-1794

[23]. E. B. Coewl 1826-1903

[24]. Bertrand Russell 1872-1970

[25]. Sir William Ouseley 1767-1842

[26] . Barthelemy D'Herbelot 1625-1695

[27] . I. M. Ohsson

[28] . Jacques de Wallenbourg 1763-1806

[29] . A. Bianchi

[30] . Jules Mohl 1800-1876

[31] . Silvestre de Sacy  1758-1838

[32] . A. de Lamartin 1790-1869

[33] . Alfred Delvau 1825-1867

[34] . Adolf Avril

[35] . Maurice Maeterlinck 1862-1949

[36] . Abel Bonnard 1883-1968

[37] . Victor Mavi Hugo 1802-1885

[38] . Francois Edouard Joachim coppée 1842-1908

[39] . Paul fort 1872-1960

[40] - Andre Gide 1869-1951

فهرست منابع

- آذر، امیراسماعیل. (1387). ادبیات ایران در ادبیات جهان، تهران: سخن.##

- آربری، آرتورجان. (1944). «شعرای ایران و مترجمان انگلیسی آن»، مجلۀ روزگار نو، ج4، ش1و2.##

- اسلامی ندوشن، محمدعلی. (1363). زندگی و مرگ پهلوانان در شاهنامه، تهران: یزدان.##

- تقی‌زاده، حسن (1362). «شاهـنامـۀ فردوسی»، هـزارۀ فـردوسی، شامل سخن­رانی‌های جمعی از فضلای ایران و مستشرقین دنیا در کنگرة هزاره فردوسی در سال 1313، تهران: دنیای کتاب.##

- تمیم‌داری، احمد. (1390). «تأثیر شاهنامۀ فردوسی در آثار حماسی غرب»، فردوسی­پژوهی، مجموعه مقالات به قلم گروهی از نویسندگان، به کوشش منوچهر اکبری، تهران: خانۀ کتاب.##

- جمالی، کامران. (1368). فردوسی و هومر، تهران: اسپرک.##

- حدیدی، جواد. (1373). از سعدی تا ‌آراگون، تهران: مرکز نشر دانش­گاهی.##

- حکیمی، محمود و کریم حسنی‌تبار. (1372). جهان‌بینی و حکمت فردوسی، تهران: دفتر نشر فرهنگ اسلامی.##

- رادفر، ابوالقاسم. (1391). فردوسی و شاهنامه در آن سوی مرزها، تهران: امیر کبیر.##

- زریـن‌کوب، عبدالحسین. (1381). نامورنامه، دربارة فردوسی و شاهنامه، تهران: سخن.##

- سعید، ادوارد. (۱۳۷۷). شرق­شناسی، تهران: دفتر نشر فرهنگ اسلامی.##

- سیدحسینی، رضا (سرپرست گروه). (1382). فرهنگ آثار، معرفی آثار مکتوب ملل جهان از آغاز تا امروز، تهران: سروش.##

- شفا، شجاع‌الدیـن. (1384). ایران در اسپانیا، نقش ایران در تمدن و فرهنگ اسپانیا و اروپا، ترجمۀ مهدی سمسار، تهران: گستره.##

- شفا، شجاع‌الدیـن. (1333). ایران در ادبیات جهان، بی‌جا: نشریۀ کتاب­خانۀ ابن‌سینا.##

- صفاری، کوکب. (1357). افسانه‌ها و داستا­ن­های ایرانی در ادبیات انگلیسی، تهران: دانش­­گاه تهران.##

- طاهری، ابوالقاسم. (1352). سیر فرهنگ ایران در بریتانیا یا تاریخ دویست‌سالة مطالعات ایرانی، تهران: انتشارت انجمن آثار ملی.##

- فردوسی، ابوالقاسم. (۱۳۹۳). شاهنامه، به کوشش جلال خالقی مطلق، تهران: سخن.##

- فردوسی، ابوالقاسم. (1386). شاهنامه، تصحیحِ جلال خالقی مطلق و هم­کاران (محمود امید سالار ج 6 و ابوالفضل خطیبی ج 7)، تهران: مرکز دایره­المعارفِ بزرگِ اسلامی.##

- کزازی، میرجلال‌الدین. (1385). رویا، حماسه، اسطوره، تهران: نشر مرکز.##

- گروه مؤلفین به سرپرستی پرویز مشکین نژاد. (1382). فرهنگ خاورشناسان. ج2، تهران: پژوهش­گاه علوم انسانی و مطالعات اجتماعی.##

- ماسه، هانری. (1388). تاریخ ایران، به کوشش جمعی از ایران‌شناسان اروپا، ترجمه و ویرایش کاظم عابدینی مطلق، قم: فراگفت.##

- مینوی، مجتبی. (1352). تاریخ فرهنگ، تهران: خوارزمی.##

- نامورمطلق، بهمن. (1388). اسطوره بینا فرهنگی متن؛ حضور شاهنامه در فرهنگ­ها و زبان­های جهان، تهران: علمی و فرهنگی.##

- هنرمندی، حسن. (1349). آندره ژید و ادبیات فارسی، تهران: زوار.##

- یوحنان، جان دی. (1385). گسترة شعر پارسی در انگلستان و آمریکا، ترجمة احمد تمیم‌داری، تهران: روزنه.##