نظام تعامل و تطبیق در مواجهه پوران دخت و اسکندر

نوع مقاله: مقاله پژوهشی

نویسنده

استادیار زبان و ادبیات فارسی دانشگاه آزاد اسلامی، دورود، ایران.

چکیده

نظام تعامل و تطبیق در مواجهۀ پوران­دخت و اسکندر
کبرا بهمنی*
استادیار گروه زبان و ادبیات فارسی واحد دورود، دانش­گاه آزاد اسلامی، دورود، ایران.
تاریخ دریافت: 25/11/1396
تاریخ پذیرش: 15/5/1397
چکیده
قصه­های عامیانۀ بلند در بردارندۀ فضاهای ارزشی و اشکالِ روایی است که اگرچه در ارتباط تنگاتنگ با حماسۀ ملی­اند، به تناسب بازسازی قصه در طول دوره­های مختلف و حضور نقال، عناصر و گفتمان­های عصرهای مختلف را در خود پذیرفته و الگوهای معنایی خود را بـه تناسب شرایط مختلف تغییر داده­اند. بـه تبع این ویـژگی بخشی از کـار روایت­شناسی، بررسیِ نحوۀ برخورد قصه با فضاهای ارزشی جدید است. زمانی که مبنا را بر باور نظام­بودگی متن قرار می­دهیم از بررسی روش برخورد متن با داده­های تازه و تنظیم آن­ها ناگزیریم. روی­کرد نشانه­معناشناسی از طریق تقلیل روایت به ساختارهای انتزاعی و نحوۀ سازمان­دهی آن­ها علاوه بر بررسی فرایندهای هم­نشینی و جانشینی در ژرف­ساخت و روساخت، می­تواند انواع نظام­های گفتمانی را در متن تفکیک و تحلیل کند. بخش اسکندرنامه در کتاب داراب­نامۀ طرسوسی یکی از متفاوت­ترین اسکندرنامه­های ادب فارسی است و داستان چالـش دو گفتمان ایرانی و اسلامی راجع بـه اسکندر را نشـان می­دهد. با توجه به روی­کرد نشانه­معناشناسی، پرسشی که نویسنده در پژوهش حاضر در پی پاسخ­گویی به آن است، چگونگی تعامل قصه با داده­های تازه­ای است که در آن گنجانده شده­ است. فرایند هم­نشینی نشانه­ها در نحو روایی، بیان­گر اجزایی است که با پیرنگ داستان ارتباط ساختاری ندارد. بنابراین ابتدا اصول ثابت و جهانی دستور زبان روایت، بررسی و سپس نظام­های گفتمانی دیگر و سازوکار تولید معنا در آن­ها نشان داده شده می­شود.



* . bahmanikobra@yahoo.com

کلیدواژه‌ها


عنوان مقاله [English]

Interactive and synchronic system in Pourandokht and Eskandar’s encounter

نویسنده [English]

  • kobra bahmani
assistance prof. in Islamic Azad university-unit Dorud, Iran.
چکیده [English]

Interactive and synchronic system in Pourandokht and Eskandar’s encounter
 
*Kobra Bahmani
Assistant Professor, Persian Literature, Islamic Azad University, Dorud, Iran
Date of reception: 96/11/25
Date of acceptance: 97/5/15
Abstract
Although popular novels contain valuable settings and narrative forms which are closely related to national epic, depending on representation of the tale in different ages and also the presence of the naqal or narrator they have accepted elements and discourses of different periods within them and have changed their semantic patterns accordingly.  Because of this characteristic, part of the narratology is the study of the way novel encounters new valuable settings.  When the text is believed to be a systematic whole one is obliged to study the way the text encounters new data.  Semantic approach via reducing the narrative into abstract structures and the way they are organized apart from examining the juxtaposition and substitution processes in deep structure and surface structure could analyze and differentiate variety of discourse systems in the text.  Eskandar Nameh section within Darab Nameh written by Tarsusi is one of the most distinguishing Eskandar Namehs in Persian literature and tells the story of the challenge between the two Persian and Islamic discourses regarding Eskandar.  The purpose of this article is to show how the tale interacts with the new data and setting.  The process of how signs juxtapose in narrative style is indicative of the components which have no structural connection with the plot of the story.  Therefore first general principles of narrative grammar are studied and, then other discourse systems are examined showing how the machinery of meaning production operate in them.



* . bahmanikobra@yahoo.com

کلیدواژه‌ها [English]

  • Keywords Narrative
  • semantic sign
  • synchronic system
  • Darab Nameh of Tarsusi
  • Pourandokht

     مقدمه

     داستان پوران­دخت تضاد دو نیروی ایرانی و غیرِ ایرانی است. براساس اساطیر و روند معمول قصه­های عامیانۀ بلند، باید نیروی ایرانی اهورایی و نیروی غیر ایرانی اهریمنی قلم­داد شود. این داستان میان دو چهرۀ اهورایی از اسکندر (حکمت­آموزی دوران کودکی، پیام­بری و گسترش اسلام) قراردارد. حضور پررنگ پوران­دخت وجه اهورایی را به چالش می­کشد. اسکندر از یک طرف با هویت ایرانی و حکمت­دانی از گفتمان ایرانیان زرتشتی دور می­شود و از طرف دیگر، جسارت وی در حمله به ایران و کشتن داراب، مایه­های اهریمنی را تقویت می­کند. مواجهۀ پوران­دخت و اسکندر چالشی بین گفتمان­های مختلف با نظام­های ارزشی متفاوت است. داستان در عین حال که به اسکندر هویت خودی بخشیده است پیوسته آن را انکار می­کند. این حرکت بین انکار و تایید از طریق تضاد پوران­دخت به عنوان شاه­زادۀ ایرانی و اسکندر به عنوان «رومی­زادۀ بی­پـدر» بـرجسته می­شود. راوی دنیای داستانی ناهم­سان با کارکرد کنترلی خود به کنش­گر اجازه می­دهد گفتمان خود را مبنی بر ضدیت و نفی اسکندر بیان کند. در حالی که خود با روایت کودکی اسکندر، پیش­تر گفتمان دینی را پذیرفته است. بنابراین گفتمان انکار خود را در درون خود می­پروراند و حتا با وجود تأکید اسکندر بر انتساب به خاندان کیانی، گاه خود آن را رد و تحقیر می­کند (طرسوسی، 1389: 1/ 450).

مقوله­های همگن در مواجهۀ اسکندر و پوران­دخت برخلاف داستان­های دیگر درجه­ای است، زیرا هم­نشینیِ خیر و شر ناممکن است. پس جنبۀ اهریمنی اسکندر کاسته می­شود. مقوله­های همگن در تحلیل گفتمان کمک می­کند تا واحدهای گوناگون کلامی را در گروه­های مختلف دسته­بندی کنیم و برای هرگروه یک واحد معنایی مشترک بیابیم (شعیری، 1391: 139). پس از اتحاد پوران­دخت و اسکندر قطب­های متضاد داستان بر اساس اساطیر دینی مجموعۀ دیگری از واحدهای معنایی را شکل می­دهند. رفع تخاصم پوران­دخت و اسکندر با وصیت داراب در لحظه­ای که اسکندر بر بالینش حاضر می­شود، زمینه­سازی می­شود. توسل به اساطیر و پیشینة مشترک از تضاد داستان می­کاهد. از این منظر رومیان و ایرانیان خویشاوندان دور یک­دیگرند. آزادسرو، دختر فیلقوس، در جواب پسر حاجب می­گویـد: «هرگز کـاری بـدتر از این بـاشد کـه نبیرة افریدون را با غلام درم­خریده­ای بباید بودن؟» (طرسوسی،1389: 1/ 428).

 با وجود این تمهیدات، تحقیرِ اسکندرِ ایرانی­شده کامل از بین نمی­رود. نخست این­که شاه روم از سر اجبار و برای اطاعت، دخترش را به داراب می­دهد و پس از ازدواج نیز بازگرداندن دختر نوعی تحقیر است که در سخن ایرانیان به عمد تکرار می­شود. از سویی دانش و بزرگی اسکندر با حضور پوران­دخت کاسته می­شود. اسکندرنامۀ طرسوسی از این منظر متفاوت­ترین اسکندرنامۀ ادب فارسی است.«داراب­نامه تنها اسکندرنامه­ای است که در وجه ابرانسانی اسکندر مناقشه می­کند. در این اثر، دختر داریوش، پوران­دخت، در جنگ با اسکندر دست بالا را دارد» (ساوئگیت، 1393: 21).

تنش بین فضاهای ارزشی و ساختار پراکنده و نامنسجم داستان در میان دو داستان دیگر، قصه­پژوهان را برآن داشته است که داستان را از اجزای ملحق به اصل بپندارند و کارکرد آن را کاستن تلخی شکست ایرانیان در برابر اسکندر بدانند (طرسوسی، 1389: 1/ ده).

با توجه به ویژگی­های مذکور، بررسی نظام­های گفتمانی نشان­دهندۀ نحوۀ برخورد قصه با داده­های جدید و تنظیم گفتمان­های متفاوت در نظام برنامه­محور است. متن برای بیان و سازمان­دهی معنا مکانیسم­های ساختاری را به کار می­گیرد. تحلیل زبان­شناختی روایت باید بتواند نشان دهد که ساختارهای انتزاعی چگونه در متن مورد بحث تحقق یافته­اند و چه کارکردی دارد. پژوهش حاضر با بررسی نظام برنامه­محور آن­چه را که به برنامۀ روایی الحاق شده است جدا می­کند تا نحوۀ سازمان­دهی گفتمان­ها و نظام­های معنایی جدید را در متن ارزیابی کند.

1- مبانی نظری

نتایج عملی کار پراپ در ریخت­شناسی قصه­های پریاننقطۀ آغاز روش تازه­ای از تحلیل روایت قرار گرفت. نشانه­شناسی روشی است که «اشکال متنوع دلالت­های معنایی» و «چگونگی تولید معنا» را که تابع کارکردهای نشانه است، دنبال می­کند. به نظر سوسور زبان بهترین مبنا برای درک ماهیت نشانه­شناسی است که باید در ذات خود بررسی شود (سوسور، 1382: 24). بنابراین در نشانه­شناسی، نشانه­ها «معنای خود را نه از رابطه­شان با واقعیت، بل­که از روابط درونی موجود در شبکۀ نشانه­ها می­گیرند» (یورگنسن، 1391: 32).

    از این منظر، نشانه­شناسی روایی به بررسی مفاهیم و سطوح اصلی سازمان­دهی روایت می‌پردازد و می­کوشد تا از روایت‌ها و به طورکلی از گفته‌ها تحلیلی زبان­شناختی به عمل آورد تا بتواند به دستور زبان جهانی روایت برسد و الگوی آن را معرفی کند (عباسی،1393: 15). نشانه­معناشناسی روایی بر دو اصل کنش و تغییر استوار است، زیرا معنا در گذر از یک موقعیت به موقعیت دیگر شکل می­گیرد. پس روایت این­گونه تعریف می­شود: روند انتقال یا تبدیلی که بین دو پاره یا وضعیت متوالی و متفاوت واقع شده است (عباسی، 1395: 191).

     نشانه­شناسی در دهۀ هشتاد با تأکید بر موضوعاتی چون تن، ادراک، امر حسی[1] و حضور[2] تحول یافت. «درک و فهم حسی جهان و نقش ادراک در تولید معنا و مطالعه و پژوهش در خصوص حالت­های درونی و احساسی این گرایش جدید در نشانه­شناسی را تعریف می­کنند» (بابک­معین، 1394: 17). گرمس با تاکید بر بینش پدیدارشناختی در کتاب در باب نقصان معنا، «جریان ادراکی­حسی» را که بر پیوند و وحدت سوژه و ابژه تاکید دارد، مطرح کرد. دنیای عاطفی در تقابل با منطق روایی بـر کنش استوار نیست. در نشانه­شناسی کنش­ها یا روایی، نظامی حاکم است که بر اساس آن گذر از هر مرحله بر اساس شرایطی شناخته و برنامه­ریزییی منطقی شکل می­گیرد. بنابراین چنین گفتمانی نمی­تواند پاسخ­گوی گفتمان­های غیرکنشی، شَوِشی[3] و غیرمکانیکی باشد.

     در همة گفتمان­ها، برنامۀ مداریت کنشی عنصر مهم و مرکزی در تولید معنا نیست. نشانه­شناسی روایی نیز وقتی به نقطه­ای می­رسد که دیگر معنا براساس قراردادها و کدهای از پیش­معلوم تعیین نمی­شود، ناپدید می­شود. چراکه فراتر از رمزگان از قبل مشخص­شده هنوز معنایی در جایی و برای کسی وجود دارد. اما معنایی به شکل تصادفی و بی­برنامه و نه به شکل تعینی و از پیش­معلوم، بر چیزها فرافکنی می­شود (همان: 45).

از الگوهای غیربرنامه­محور، الگوی تطبیق[4] است. الگوی تطبیق بر قابلیت و توانش حس کردن متقابل وابسته است و این همان چیزی است که لاندوفسکی آن را توانش ادراکی­حسی می­نامد. لحظه­ای که زایای معنایِ «شدن» است. با تجزیه­ و تحلیل این حس«طبیعت ارتباطی»که بین سوژة احساس­کننده با توانش ادراکی مشخص از یک­سو و ابژه­ای که این حس را در سوژه ایجاد کرده است با ویژگی­های مادی و حسی معلوم از سوی دیگر روشن می­شود. تعامل به کشف ارزش و معنا می­انجامد. «دیگری» شرط اولیة کامل شدن و تحقق «خود» است.

     در نظام تطبیق، سوژه با تغییر در «هستی در جهان» خود به واسطة تجربه­ای که کسب کرده، به درکی تازه­ دست می­یابد، زیرا نظام مبتنی بر تجربة زیسته، بینشی هستی­شناختی از زندگی است. این ادراک و معناسازی از طریق تعامل و تطبیق با «غیر» یا «دیگری» رخ می­دهد. به عبارتی دیگر در این برخورد، سوژه باید طریق ِ«تطبیق» خود با آن دیگری و غیریت را بیابد که ممکن است شخص، عنصری از جهان بیرونی و یا متن باشد (همان:29). این ارتباطِ مبتنی بر جریان حسی­ادراکی جهان را به هم ­ـ سوژه تبدیل می­کند که قابلیت­های پنهان سوژه را بر او به گونه­ای که قبلاً نبوده است، آشکار می­کند. از نظر گرمس، معنا زیر پوست چیزها نهفته است. برای دست­یابی به آن رابطه­ای حسی لازم است؛ رابطه­ای نزدیک و صمیمی با ابژه که شور حسی در سوژه ایجاد کند و امکان دست­یـابی به معنـاهـای متفاوت را تحقق ­بخشد (گـرمس، 1389: 27). در ایـن تعـامل، هم­حضوریِ حسی و مستقیم کنش­گرها رو در رو و تن­به­تن نقش حواس را در شکل­گیری معنا بـرجسته می­کند. فـرایند تعاملی از طریق ارگان­های حسی بر مبنای جریانی ادراکی­حسی ایجاد می­شود.

     اکنون با توجه به دو نظام روایی و تطبیق به بررسی داستان می­پردازیم.

2- خلاصۀ داستان

اسکندر با حمله به ایران و کشتن داراب، شاهنشاه ایران می­شود. حملۀ اسکندر پس از آن صورت می­گیرد که داراب بن داراب انتساب اسکندر به خاندان کیانی را رد می­کند. با مرگ داراب و به شاهی نشستن اسکندر، پوران­دخت تصمیم می­گیرد علاوه بر انتقام گرفتن از اسکندر، رومیان را از ایران براند. به همین منظور سپاه جمع می­کند؛ حلب و اصطخر را فتح می­کند و در داستان بهرام دروغین با پنهان کردن هویت خود وارد سپاه اسکندر می­شود. امـا در نهایت هنگام بـازگشت به اصطخر، اسکندر او را برهنه در غار می­بیند. پوران­دخت ازدواج با اسکندر را می­پذیرد و در جهت گسترش دین، اسکندر را در سفرهایش هم­راهی می­کند.

3- بررسی نظام برنامه­محور

تمام روایت‌ها بر یک ابرساختار[5] پایه­ریزی شده­ است که آن را طرح کلی[6] روایت می‌گویند. تغییر و تحول روایت از سه عنصر تشکیل شده است: عنصری که روند تغییر و تحول را سبب می‌شود، عنصری که سبب پویایی روایت می‌شود و تحول را ممکن یا ناممکن می‌کند، عنصری که تغییر و تحول را خاتمه می‌دهد. با تاکید بر«گذر» یا «حرکت»، روایت روند انتقال [7]یا تبدیل بین دو پاره یا وضعیت متوالی و متفاوت است (عباسی،1392: 91).

«قصد» سوژه برای رفع نقصان مجموعه­ای هدف­مند از کنش­ها را برنامه­ریزی می­کند و عامل هماهنگی و انسجام برنامۀ روایی است. «در اکثر داستان‌ها، روند حاکم بر حرکت متن به گونه‌ای است که همه چیز از یک نقصان آغاز می‌شود؛ نقصان منجر به عقد قرارداد می‌شود. بعد از قرارداد کنش­گر باید شرایط لازم را کسب کند و اصطلاحاً در مرحلۀ توانش قرار می‌گیرد. بعد از به دست­آوردن توانش‌های لازم کنش‌گر وارد مرحلۀ کنش می‌شود» (عباسی، 1390: 150). کنش روایی با استفاده از فرایند روایی یا نظام هم‌نشینی سوژه را از نداشتن به داشتن سوق می‌دهد.

ماجرای پـوران­دخت پس از تحقق برنامه­ای که اسکندر برای تصرف ایران در پیش می­گیرد، اتفاق می­افتد. وضعیت پایانی داستان اسکندر توسط نیرویی که ظاهراً قصد برهم زدن نتیجۀ برنامۀ روایی، تملک و بازپس­گیری شیء ارزشی را دارد و علاوه بر آن خواهان انتقام است، شکسته ­می­شود. قصد پوران­دخت می­تواند منشأ برنامۀ روایی مبتنی بر انتقام از اسکندر بـاشد کـه از طریق سوگند مؤکد شده است: «چون خبر مرگ داراب بـه پوران­دخت رسید عالم روشن بر چشم او سیاه شد. خود را از تخت به خاک سیاه تیره درانداخت و بی­هوش شد... به نزدیک پدر آمد و بگریست و گفت: ای پدر من و ای قوّت دل من، مرا بی ­تو زندگانی به چه کار آید؟ اما به روان تو و به روان نیای بزرگ من داراب ابن اردشیر که در این­جا حاضر است که داد تو از اسکندر نبیرة فیلقوس بازخواهم که جانوسیار و ماهیار را دانم که او برگماشت تا به تو این معامله کردند» (طرسوسی، 1389: 1/ 468).

سوگند او بـه روان داراب قـراردادی است که طبق نظام القایی، کنش­گر با خودش می­بندد. پوران­دخت باید هم مرگ پدر و هم ویرانی ایران را تلافی کند. «نمانیم تا اسکندر بر تخت ایران راست نشیند. برخیزیم و به روم رویم و آن­چه اسکندر به ایران کرده­ است ما به روم کنیم بلک بتر از آن که او کرده ­است» (همان: 1/ 480). الگوی روایی این داستان در صورت تحقق قصد، الگوی انتقامی است. در الگوی انتقامی یک برنامۀ روایی در تلافی و جبران برنامۀ روایی دیگر که تحقق یافته است، شکل می­گیرد. منشأ عاطفی قصد و نظام ارزشی داستان کـه در ارتـباط بینـامتنی با شاهنـامه بر انتقام و کین­خواهی استوار است، کنش­گر را به حرکت وامی­دارد. فعل مؤثر «باید» از بیرون و براساس قراردادهای مدنی بر کنش­گر تحمیل می­شود.

اگـر پـاره­های پیرنگ را بـر اساس قصد پـوران­دخت بسنجیم عامل فاعلی برای بازپس­گیری ایران باید اصطخر را فتح کند و برای فتح روم باید قلعۀ محکم حلب را تصرف کند. او برای رسیدن به هدف به عامل جمعی تبدیل می­شود، زیرا ضدعامل نیز جمعی است؛ به عبارتی در برابر لشکر اسکندر به سپاه و لشکر مجهز می­شود. براساس نظام ارزشیِ ایرانیان «وفادار» بـه ولی­نعمت خود و لزوم انتقام­جویی، بـه همه جـا نامه می­فرستد و در طول سه ماه بیست هزار سوار جمع می­کند.

 فتح حلب و اصطخر در صورت تکمیل طرح می­توانند روایت ابزاری در جهت تحقق کنش اصلی که فتح روم و ایران است محسوب شوند. چهرة حماسی پوران دخت، سپاهی که او را هم­راهی می‌کند و قدرت‌های الهی که به خاطر فرّ ایزدی پیوسته وی را از خطر می‌رهانند، بیان­گر دارندگی توانش‌های لازم برای تحقق کنش اصلی است. بایستن، خواستن، توانستن، دانستن افعال مؤثرند که شرایط تحقق کنش اصلی را فراهم می­کنند. پارة میانی بخشی است که کنش­گر را مجهز به افعال موثر می­کند. از ویژگی­های این طرح آن است که کنش­گر افعال موثر را دارا است. خواستن، سوگند اولیه پوران­دخت است؛ بـایستن الزام نظام ارزشی متن، راوی و مخاطب قصه است؛ تـوانستن قـدرت نبرد و جمع­آوری سپاه است و دانستن نیز اطلاعات لازم و کافی وی راجع به اسکندر و سپاهش است. توانایی کنش‌گر از طریق داشتن نمادهای کهن از جمله ابزارهای جنگی شاهان گذشته، اسب داراب و از همه مهم‌تر«درفش کاویان» تأیید و حمایت می‌شود.

با این وجود تخاصم بین روم و ایران یا اسکندر و پوران­دخت، پس از آن­که اسکندر ناگهانی پوران­دخت را برهنه در غار می‌بیند، تبدیل به سازش و زناشویی می‌شود. بنابراین با تغییر قصد، ارتباط تقابلی در یک سوی برنامۀ روایی ناتمام می­ماند. پارۀ انتهایی داستان اسکندر دوباره تکرار می­شود. تغییر ناگهانی قصد به صورت فرایندی نامرتبط با سایر اجزا و بدون بهره­گیری از نظام مجاب­سازی باعث بسته شدن کلان­روایت می­شود. درحالی که باید بین دو پاره ابتدایی و انتهایی تقابل ایجاد ‌شود، زیرا روایت روند انتقال بین این دو وضعیت متوالی است.

اگر داستان را با توجه به داستان قبلی که برنامۀ روایی آن تصرف ایران و عامل فاعلی اسکندر است، بسنجیم، به هم­نشینی دیگری از فرایندهای تحول کلامی دست می­یابیم. در حوزة کنشی اسکندر را در جایگاه کنش­گر فاعلی قرار می­دهیم. بنابراین تغییر قصد پوران­دخت نیروی سامان­دهنده خواهد بود، زیرا در این حالت آن­چه برنامۀ روایی را شکل می­دهد، قصد اسکندر برای مقابله با پوران­دخت است. در این حالت طرح به صورت زیر است:

 

 

 
   

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پایان داستان پوران­دخت تکرار پایان روایت اسکندر است با این تفاوت که عطیۀ شاهی از سوی پوران­دخت به اسکندر داده می­شود و هردو بر تخت می­نشینند. وضعیت ابتدایی و انتهایی در طرح بالا یکی است. پارة پایانی طرح قبلی شکسته می­شود تا روند دیگری از معنا ایجاد شود. قبل از شکسته شدن پاره انتهایی، اسکندر شاه است: «شاه اسکندر بیامد و تاج شاهی بر سر نهاد و بر تخت بنشست و لشکر ایران با همه امیران بر وی به شاهی سلام کردند... » (همان: 1/ 464). بعد از نبردهای پوران­دخت و در پارۀ انتهایی باز اسکندر شاه است: «پوران­دخت دست اسکندر بگرفت و بر تخت شاهی نشاند و به شاهی بر وی سلام کرد ... پوران­دخت را با اسکندر عقدکردند و درهای خزینه­ها را بگشادند و نثار کردند و هر دو بر تخت مملکت به یک جای بنشاندند و تا هفت ماه عشرت کردند» (همان: 2/ 92).

تکرار سکانس یا به منظور تولید معناهای جدید یا به خاطر جذابیت آن برای مخاطب، بخشی از تکنیک راوی در قصه­های عامیانۀ بلند است. در داستان داراب همین تکرار در زمان ورود داراب به دربار همای که یک مرحله از کلان روایت محسوب می­شود، مشهود است. ورود داراب به دربار همای (همان: 1/ 28-62) سه بار تکرار می­شود و در هر بار اجزایی از داستان سیاوش بازسازی می­شود. هر بار ارزشی ضمنی به چهرۀ قهرمان افزوده می­شود. مهارت او در نبرد، گوی و چوگان بازی و در آخر حمایت عناصر ماورایی از وی در هر ورود به دربار بیان می­شوند.

با شکسته­شدن پایان­بندی، روندی شکل می­گیرد که قصد الحاق معنای دیگری به نتیجۀ برنامۀ روایی اسکندر دارد بدون این­که براساس محاسبات سوژه را از نداشتن به داشتن برساند. این ویژگی نقطۀ اخذ گفتمان­های جدید و شکل­گیری معنا است.

نقال عاملی ثانویه و فرهنگی است. به عنوان نمایندۀ فرهنگ جمعی عصر نمی­پذیرد اسکندر یونانی یا «گجستک مصرنشین» به راحتی سرزمین ایران را تصرف کند. مقاومت نقال و فرهنگ جمعی در برابر اسکندر با چالش دیگری مواجه است و آن نگاه دینی به اسکندر پس از اسلام است. نقال/قصه­گو بین این دو گفتمان باید توازن برقرار کند. بنابراین پایان­بندی روایت اسکندر شکسته می­شود تا با روایتی که نقش ترمیمی دارد دوباره تکرار شود. کنش و خواست قهرمان در قصه بیان­گر ارزش­های جمعی و بافت اجتماعی است. تعامل و برابری پوران­دخت و اسکندر با ازدواج آن­ها و نشستن هردو بر تخت حکم­رانی کامل می­شود.

4- روند تعامل و تطبیق در نبردهای پوران­دخت و اسکندر

داستان بهرام دروغین، سومین داستان از مواجهۀ پوران­دخت و اسکندر است. در این داستان پوران­دخت تصادفی وارد سپاه اسکندر می­شود و خود را بهرام، پسر گودرز، معرفی می­کند. داستانی مستقل که نه تنها ارتباط ساختاری با طرح اصلی ندارد، بل­که قصد کنش­گر و شیء ارزشیی را که کنش­گر نشانه رفته است متزلزل می­کند. تغییر در مربع واقعیت­سنجی، کنش­گر را در شرایطی قرار می­دهد که ناچار تا پایان داستان، هدف و برنامه­اش حفظ محور دروغ است. داستان از کنش برنامه­ریزی شده فراتر می­رود و بر آن چه بین کنش­گرها می­گذرد مبتنی است. بنابراین ارزش و معنایی که تولید می­کند از طریق تماس حسی و حضور رو در روی کنش­گران شکل ­می­گیرد.

مربع واقعیت­سنجی حقایقی از روند غیر روایی و تعاملی داستان را نشان می­دهند. پـوران­دخت دشمن اسکنـدر است. وانمـود می­کند بـرای کمک به اسکندر و نبرد با پوران­دخت به سپاه اسکندر پیوسته است. بنابراین کنش او باید شبیه عیاران باشد، زیرا بود و نمود او یکی نیست. شمایل مـردانه پوران­دخت، اسکندر را از محور واقعیـت دور می­کند، اما کنش وی در مربعی که واقعیت را از طریق بود دوستانه و نمود آن می­سنجد، در محور دروغ قرار نمی­گیرد. از این نظر با عیاران فرق دارد. تبدیل ظاهر و فریب­کاری وی مثل ماجراهای عیاران، فاجعه را کارسازی نمی­کند. عیاران با تغییر ظاهر خود دست به کشتن، اسارت شـاه­زادگان و پهلوانـان و آزادی اسیران و... می­زنند. در حالی کـه پوران­دخت زمانی که در با نام بهرام در سپاه دشمن است و سپاه ایران به آنان شبیخون زده، اسکندر را نجات می­دهد. پوران­دخت اگر مدعی دوستی و هواخواهی اسکندر است کنشی خلاف ادعایش انجام نمی­دهد. بنابراین این مربع دربارة پوران­دخت در محور واقعیت است. در حالی که عیار در ظاهر دوست، دیگران را از واقعیت دور می­کند:

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پوران­دخت با توجه به این که وانمود می­کند یاری­دهنده است باید سنجش او در الگوی کنش­گران بر واقعیت منطبق نباشد، زیرا در حال فریب اسکندر است و بین نمود او از طریق کنش­ها و بودش باید ناهم­خوانی وجود داشته باشد. ولی وقتی پوران­دخت را از طریق حوزة کنشی جدید او می­سنجیم آن­چه به دست می­آید انطباق بین بود او به عنوان دوست و یاری­دهنده با نمودش، یعنی کنش­ها و برنامه­هایش است.

پوران­دخت شاهد گردن­زدن ایرانیانی است که یاری­گر و بیعت­کننده با او هستند. او در برابر فرمان اسکندر اعتراض یا واکنشی برای نجات آن­ها انجام نمی­دهد.

وقتی یاری­گران پوران­دخت به لشکراسکندر شبیخون می­زنند و اسکندر را می­ربایند، پوران­دخت اسکندر را نجات می­دهد. «پوران­دخت از اسب فرو جست و در آن مغاک درآمد و اسکندر را بگشاد و برآورد و گفت ای ملک نیکو بود که آن سگ تو را المی نرسانید و خدای تعالی تو را نگاه داشت» (همان: 2/ 43).

«آن حرام­زاده را دیدم که یکی را می­بست، قصد کردم تا او را هلاک کنم، بگریخت. این خود شما بودید که من از دست آن حرام­زاده بیرون آوردم. اسکندر بر پوران­دخت آفرین کرد و گفت جان به سبب تو یافتم. تو در ملک با من شریک باش» (همان: 2/ 43).

چنین به نظر می­رسد او از بدنة فاعل جمعی جدا شده است. در برابر ناهم­خوانیی که بین بود و نمود مربع واقعیت­سنجی و منطق کنش­ها وجود دارد، شاید بتوان گفت در این داستان روندی از تعامل شکل­ گرفته است که نتیجۀ آن زمینه­سازی برای دست­کشیدن از جنگ و پذیرش ازدواج است.

الگوی کنش­گران نشان می­دهد حوزۀ کنشی پوران­دخت به حوزۀ یاری­دهنده منتقل شده است و از دید مخاطب مخفی نگه­ داشته شده است. ناهم­خوانی بین این دو و عدم پذیرش تعامل به قصه­گو و ذائقۀ جمعی برمی­گردد.

 با ادامه داستان تضاد میان پوران­دخت و اسکندر از بین می­رود. عامل فاعلی به جای جهت­گیری در سویی که انتقام­گرفتن از اسکندر است به انتقام­گیری از اجزای ضد فاعل کلی می­پردازد؛ یعنی یاری­دهندگانی که از حوزۀ کنشی خود خارج و به ضدِ عامل پیوسته­اند. بنابراین قصد خود را به حاشیه می­راند: «هرچه از ایران مردست که سر از دین برتافته است به میدان جنگ خواهم و هلاک کنم تا هیچ­کس را گمان نباشد که من کیم. میلاد گفت نیکو آوردی ولیکن از رومی مکش از ایرانی کش. پوران­دخت تو رومیان را بیرون مفرست» (همان: 2/ 47). پوران­دخت از میلاد می­خواهد به اسکندر بگوید: «تو که اسکندری ما را با تو کاری نیست و با رومیان نه، ما را این کار با ایرانیان افتاده است و تا کودکی از ایرانیان مانده باشد همه با ایشان جنگ کنم، آن­گاه حصار به شما دهم و برخیزم و بروم» ( همان: 2/ 49). با کاهش تدریجی تضاد ایرانی و غیر ایرانی، تضاد در میان خودِ ایرانیان برجسته می‌شود. داستان پوران­دخت ایرانیانی را که به اسکندر پیوستند و به شاهان خود خیانت کردند، داوری می‌کند. تضاد ایرانیان وفادار به شاه و سرزمین خود با ایرانیان پیمان­شکن در مفاخره­های میدان نبرد این‌گونه ارزش­گذاری می‌شود: «گفت چرا به خدمت اسکندر نیایی؟ گفت ما درعهد پوران­دختیم و عهد او خلاف نکنیم. تو خداوندگار خود را خلاف کرده‌ای، از تو سگ‌تر در عالم نباشد» (همان: 2/ 51). با تغییر قصد در مرکزی که نشانه رفته­ است، فرایندی از تعامل شکل ­می­گیرد که دو نیرو را به آشتی می­رساند. قهرمان نماد ارزش­ها است. تغییر قصد قهرمان و جهت­گیری وی تغییر نظام ارزشی گفتمان است. تعامل، جای­گزین تضاد می­شود. پایة تعامل را راوی در گفتمان قبلی از طریق ایجاد نسب­نامۀ کیانی برای اسکندر زمینه­چینی کرده ­است.

روند تعامل و تطبیق  اگرچه قابل برنامه­ریزی  و پیش­بینی نیست و پیـوسته بـا لغزش­هایی هم­راه است و یا تعامل را ناپایدار می­کند و هر لحظه ممکن است بحران بیافریند، باعث حذف تضاد می­شود. پوران­دخت در این داستان طریق تطبیق خود با دیگری را به گونه­ای که برایش ارزش و معنا شکل گیرد بازمی­یابد. دیگری که با حضور خود و در تعاملی فعال با سوژه قرارگرفته است.

تطبیق نوعی تعادل ناپایدار است. سوژه هر لحظه درحال تجربه لغزش است. اما با تطبیق خود با ابژه که نقش سوژه را بازی می­کند، این لغزش مهارشده و از این مهار ارزش و معناهای جدید شکل می­گیرد (بابک­معین، 1394: 144). در این نظام معنایی سوژه در ارتباطی که با«غیر»خود برقرار می­کند، حضور خود را منعکس می­کند. این نظام در تضاد با گونۀ ارتباطی «از آن خود کردن» و «به تملک خود درآوردن» که اساس بعد روایی گفتمان است، قرار دارد. لاندوفسکی معتقد است در برخی بافت­ها، می­توان جهان را به شکل ابزاری ندید و آن­چه را عرضه می­شود در حد ابژه تقلیل نداد. وی«حالت­های تطبیقی را مطرح می­کند، که در آن تطبیق بین تمایلات، کنج­کاوی­ها و برنامه­های خود از یک­سو و کنج­کاوی­ها و برنامه­های آن غیریتی که در مقابل ما است از سوی دیگر شکل می­گیرد؛ غیریتی که می­تواند خود را در مقابل ما به مثابه سوژه­ای مستقل عرضه کند نه ابژه­ای منفعل» ( همان: 48). در نظام معنایی تطبیق سوژه در یک فرایند تعاملی در ارتباط با یک عامل بیرونی قرار می­گیرد، زیرا «برای این­که «من» خود را به شکل کامل تحقق ببخشد، باید دیگری به او این امکان را بدهد» (همان: 51).

پوران­دخت به دنبال شکل دادن به ارزش­هایی جدید است که در نتیجۀ تعامل با دیگری ظاهر می­شوند. او از طریق دادن آزادی کامل به قابلیت­های خود و در ارتباطی تعاملی با دیگری به دنبال تحقق بخشیدن به خود است.

پوران­دخت در این مدت با عرضۀ هنرهای خود اسکندر را شگفت­زده می­کند.«اسکندر گفت: ای بهرام این عمود گودرز را نیکو به­کار داشتی!» (طرسوسی، 1389: 2/ 6). اسکندر پیوسته او را تصدیق می­کند. پوران­دخت/بهرام جنگـاوری قوی، آداب­دان، نـوازنده و سخن­دانی ماهر است. در نظر اسکندر در ایران هم­تایی برای وی نیست. «اسکندر گفت مرا غم بهرام است که اگر او را بکشد کیست در جهان خاصه در ایران که چند وی بود» (همان: 2/ 46).

«اسکندر چشم بر پوران­دخت گماشته بود و نظاره می­کرد و پوران­دخت از بهر ساکنی را دست دراز کرد و بربطی برداشت و خدمت کرد و دستوری خواست و گفت: ای ملک الروم، به دستوری یک مجلس سماع کنم تا استماع کنی. اسکندر گفت فرمان تو راست، دانی نواختن؟ گفت از بهر دل­تنگی خویش آموخته­ام. پوران­دخت بربط بر کنار گرفت و چنان نواخت که همه مطربان را دست فرو بست. چون تمام کرد و خدمت کرد و بربط به جای خویش بنهاد و زمین بوسه داد. همۀ بزرگان بر وی آفرین کردند» (همان: 2/ 11).

هرچه زمان بیش­تر می­گذرد تضادها و ترس­های بین اسکندر و پوران­دخت کم­رنگ­تر می­شود، زیرا روند تعامل وابسته به زمان است.

در فرایند تعامل آن چه نقش بازی می­کند «زمان» است. این صرفاً تماس پیوسته و در زمان دو طـرف درگیـر تعامل است که در نهایت به نزدیک شدن و شکل آن­هـا به یک­دیگر و انس یکی با دیگری ختم می­شود (بابک­معین، 1394: 164). دو طرف تعامل در تغییر و تحولی پیوسته تعریف می­شوند. چگونگی کنار هم آمدن با وجه غیریت یا دیگری از طریق گذشت زمان و تحقق قابلیت­های سوژه، روند تبدیل تضاد و بیم به انس را در سخنان و کنش اسکندر نشان می­دهد.

اسکندر در آغاز از هیبت بهرام/پوران­دخت می­ترسد. «اسکندر چون او ا بدید بر خود بلرزید» (طرسوسی، 1389: 2/ 1). در نخستین مجلس بزم اسکندر از گرزی که در دست پوران­دخت است می­هراسد. «اسکندر که آن بدید بر خویشتن بلرزید» (همان: 2/ 6). «پوران­دخت این بگفت و آن عمود دویست منی را در بالا کرد و بر گردن گرفت و برپای خاست. اسکندر برجست از جهت بیم را که آن­چنان عمود برداشت. اگر بر اسکندر می­زد به هیچ برنیامدی ... اسکندر گفت ای برنا بنشین و شراب ایستاده مخور. پوران­دخت دانست که اسکندر می­ترسد. بنشست» (همان: 2/ 6).

رفته­رفته ترس تبدیل به انس می­شود. «اسکندر دست پوران­دخت گرفته بود و هر ساعتی روی به وی کردی که ای بهرام، از تو بوی مهر آید!» (همان: 2/ 32) اسکندر با دیدن پوران­دخت/بهرام امنیت می­یابد. «اسکندر بدانست بهرام است، پاره­ای دلش به جای آمد» (همان: 2/ 33).

پوران­دخت با قرارگرفتن مقابل اسکندر مالکیت وی را با وجود قطعیت تاریخی آن به چالش می‌کشد و خود را در جای­گاه هم­تراز با اسکندر و گاه برتر از وی قرار می‌دهد. مهم این است که او خود را برتر احساس می­کند. بنابراین قابلیت­های شگفت­انگیز خود را نشان می­دهد و اسکندر را وامی­دارد تا با تحیر او را تحسین کند. از طریق تحیر و شیفتگی که ایجاد می­کند مرز خود با دیگری را تغییر می­دهد. گیجی و سردرگمی اسکندر، فراست پیام­برگونه­اش را تقلیل می­دهد. پس از این تعامل و تطبیق، تضاد به سوی دیگر کشیده می­شود.

تعامل ناپذیرفتنی وی در محور دروغی شکل می­گیرد که کارکرد اقناع­کننده برای شنوندگان و گفتمانی دارد که برتری اسکندر را به چالش می­کشد و با ارتباط بینامتنی با گفتمان ایرانیان قبل از اسلام هرگونه تعامل با نمایه­های اهریمنی را به جرم حمله به سرزمین نور و روشنایی رد می­کند. بنابراین تعامل هم­چنان که ارزش­های جدید تولید می­کند، محور دروغ خود را که انکار ضمنی تعامل است، حفظ می­کند. پوران­دخت باید با دیگری وارد ارتباط شود تا خود را به نمایش بگذارد. دیگری را بپذیرد تا به خود اعتباردهد. این فرایند برای کنارگذاشتن محور دروغ و بازگشت به واقعیت نیاز به نقطۀ پایانی دارد. اسکندر پوران­دخت را در غار برهنه می­بیند. «پوران­دخت گفت ای اسکندر چون مرا برهنه دیدی از سرتا قدم، بیش مرا با تو جنگی نماند» (همان: 2/ 92). نگاه به بدن برهنه پوران­دخت الزامی را ایجاد می­کند که نتیجۀ آن براساس قراردادهای اجتماعی برای شنوندگان و نقال متقاعدکننده است. معنای این تماس حسی­ادراکی با توجه به قراردادها و الزامات اجتماعی توجیه­کنندة تعاملی است که در داستان مدت­ها پیش با مخفی­کاری آغاز شده بود. «معنای تماس با تن به نوع قراردادهای مدنی و تلویحی بستگی دارد که از منظری اخلاقی ارتباطات بین امر لمس­کننده و امر لمس­شده را به مثابه شخصیت تعیین می­کند» (بابک­معین، 1394: 218).

داستان در ظاهر تضادهای بسیاری را در خود می­پروراند. در مواردی که تضاد و ناهم­خوانی بین عناصر برونه و درونه گفتمان ایجاد می­شود باید به شیوۀ نقال و نقش وی توجه کرد. نقال آن­چه را که خود و جمع شنوندگانش نمی­پسندند چگونه بیان می­کند و از چه تکنیکی برای متقاعد کردن شنوندگان استفاده می­کند. با انطباق عناصر گفتمان و سنجش آن­ها با یک­دیگر می­توان پنهان­کاری نقال را آشکار کرد. در این داستان تعامل و هماهنگی درونه و برونۀ داستان در صورتی متحقق می­شود که در داستان بهرام دروغین پوران­دخت را در محور واقعیت قراردهیم، همان­طور که کنش او محور واقعیت را تایید می­کند. نظام ارزشی که داراب را به دلیل به مزدوری واداشتن قیصر روم تحسین می­کند، با تسلط اسکندر بر ایران کنار نخواهد آمد. اسکندر باید بزرگی، جنگاوری و زیـرکی پوران­دخت را تصدیق کند. با توجه به دشمنی بین این دو، اسکندر تنها در موقعیتی که در آن هویت پوران­دخت پنهان است، می­تواند به این شناخت که اثبات برتری پوران­دخت است، دست یابد.

پوران­دخت بارها می­تواند اسکندر را بکشد و برنامة روایی را سامان دهد، مثلاً در شبیخون می­تواند اسکندر را بکشد، اما مکث می­کند: «فریادکرد که ای پوران­دخت امان ده و زینهار ده! پس بدوید و پوران­دخت را در کنارگرفت و خادمان و کنیزکان درآمدند و به لطف تیغ از دست پوران­دخت بیرون کردند» (همان: 1/ 495). در نظام برنامه­محور نیز روایت­های ابزاری بدون سامان­دهی کلان­روایت تحقق می­یابند. حضور افعال مؤثر، کنش را متحقق نمی­کند، زیرا این افعال بر سر فعل «انجام دادن» قرار نگرفته­اند، بل­که «شدن» را تحت تأثیر قرارداده­اند. «زمانی که افعال مدال (خواستن، بایستن، دانستن و توانستن) نه بر سر فعل «انجام دادن» بل­که بر سر فعل «بودن» بیایند، مُدالیته­های [افعالِ مؤثر] فعلِ بودن بیان­کنندۀ ارزشی هستند که سوژه­ها به موضوع­های ارزشی نسبت می­دهند و در واقع تعریف­کنندة «ارتباط وجودی» میان سوژه و ابژه می­باشند» (بابک­معین، 1394: 21).

داستان پوران­دخت خوانشی دیگر از تصرف ایران توسط اسکندر است. در این خوانش افعال موثر یا مدالیته­هایی که به طور اساطیری در خدمت قهرمان قرار می­گیرند در اختیار پوران­دخت نیز قرار دارند. هیچ­یک از افعال غایب نیستند، اما در این داستان پوران­دخت فعل«بودن» تغییر می­کند نه تحقق کنش. پوران­دخت در تعامل با دیگری قرار می‌گیرد و در این تعامل می‌خواهد با تقلیل مالکیت دیگری معنا را از داشتن و نداشتن به تعامل تبدیل کند. در این داستان کسب توانش مدالی عامل پیش­برد برنامۀ روایی نیست.

در روند تعامل دیگری که قدرت را در دست گرفته است، درمی­یابد نباید برای  پوران­دخت «باید» یا الزام قرار دهد. او که از طریق مجاب­سازی، نظام ارزشی پوران­دخت  را درنیافته بود در نظام تطبیق با دیدن توانایی­های فعلیت­یافتۀ وی، او را می­ستاید و برتریَش را در جنگاوری، آداب­دانی و... می­پذیرد. در این ضمن پوران­دخت حتا به واسپاری قلعه به اسکندر نیز می­اندیشد. در این روند میلاد نقش میانجی دارد. قرارگرفتن میلاد بین اسکندر و پوران­دخت تأیید و تأکیدی بر شکل­گیـری روند تعاملی است. نقش واسطه­گری میلاد شنوندگان را نیز برای تعامل آماده می­کند، زیرا دو متضاد، میانجی را نمی­پذیرند. واسطه زمانی معنا دارد که میزانی از تعامل بین دو طرف قابل پیش­بینی باشد.

در اثنایِ تعامل و با حضور میلاد، پوران­دخت تأکید می­کند که او زیردست بودن را نمی­پذیرد. اسکندر باید بر اساس هویت برتری­جویانه و تسلیم­ناپذیر او از بایدهای متعلق به گفتمان قدرت بپرهیزد: «میلاد گفت بر اسکندر بیرون میا و به جای او جفا مکن و مفرمای تا او را بکشند. چنان­که تو جوانی وی نیز جوان است، آن­چه توانی می­کن ولی به کشتن وی قصد مکن. پوران­دخت گفت ای میلاد، مرا غرض آن است با اسکندر که بداند که دست من زیردست او نیست و او با من کاری نتواند کردن و ایران را نتواند گرفتن. مقصود من این است» (همان: 2/ 24).

ماجرای پوران­دخت برتری بی­چون و چرای اسکندر را به چالش می­کشد. رفته­رفته گفتمان پیام­برگونۀ اسکندر پررنگ می­شود. پس تضاد داستان با نمایة جدید دیگری شکل می­گیرد. اتحاد پوران­دخت و اسکندر نقطة شروع جریانی دیگر از معنا است؛ جریانی که از طریق تضاد بین کفر و اسلام، حکمت و جادوگری و غیره معناسازی می­کند. گفتمان مذهبی راجع به اسکندر بر گفتمان ملی غلبه ­می­یابد. با تسلط نگرش دینی، انتقام­جویی از رومیان جای خود را به یاری آن­ها می­دهد، زیرا درچنین شرایطی اسکندر مروج    یک­تاپرستی است. پوران­دخت در جواب نامۀ اسکندر می­گوید: «اگر این طریق که تو  می­ورزی و خلق را به خدای عزوجل می­خوانی و از اهریمن­پرستی به راه راست می­آری و هر که به خدای عزوجل نگرود او را قهر می­کنی و بُت­خانه­ها ویران می­سازی و بتان را از بت­خانه­ها بیرون اندازی در هندوستان، این طریق موحدان است و راه خدای­پرستان... اگر کسی بر تو زیادتی کند و با آن کس برنیایی سبک مرا خبر کن تا پیش تو بازآیم و آن کس را قهرکنم به زور و قوّت بازوی توانا که خدای تعالی مرا داده است» (همان: 2/ 96).

5- تنش افعال موثر

افعال مؤثر افعالی هستند که «خود به­طور مستقیم باعث تحقق کنش نمی­شوند، اما بر گزاره یا فعل کنشی تأثیر می­گذارند و سبب می­شوند تا کنشی با شرایط تحقق خاصی انجام پذیرد» (شعیری،1381: 88). فعل مؤثر به واسطة نقشی که در فراهم­آوردن شرایط تحقق عمل دارد، تمام فرایند تحول را تحت ­تأثیر قرارمی­دهد؛ افعال مؤثر بیان­گر قدرت هدف­گیری عامل کلامی است؛ یعنی این­که از فعل مؤثری به فعل مؤثر دیگر، قدرت جهت­گیری عامل کلامی برای تحقق عمل تغییر می­کند. هویت عامل­های کلامی متأثر از افعال مؤثر و نقش ارزشی آن­ها است. فونتنی[8] ابداع­کنندة ارتباط افعال مؤثر با مسألة هویت عوامل کلامی است. چنین هویتی را هویت متأثر از افعال مؤثر می­نامند (همو، 1391: 149-151).

بررسی افعال مؤثر با در نظرگرفتن برنامۀ رواییی که قصد کنش­گر را انتقام اعلام کرده بود، نشان داد کـه با وجود مهیا شدن افعال، کنش تحقق نیافت. فعل مـؤثر داستان پوران­دخت و تنشی که بر اساس آن ایجاد می­شود نفی باید است، زیرا عامل کلامی هویتی دیگر از خود را می­خواهد اثبات کند. بنابراین افعال در برنامۀ روایی مربوط به انتقام چالش ایجاد نمی­کند و باز به همین دلیل است که پایان پیروزی اسکندر شکسته می­شود، چون پوران­دخت نباید  مغلوب و مطیع شود.

«بایستن» فعل مؤثری است که هویت اطاعت و فرمان­برداری یا اجبار را نشان می­دهد. از سویی بـه گفتمان قدرت مرتبط می­شود. کسی که الزام و اجبـار ایجاد می­کند در جای­گاه برتری در سلسله­مراتب قدرت نشسته است­. پوران­دخت نفی این فعل را هدف قرارداده ­است. «باید» را از سوی اسکندر نمی­پذیرد. تنش اصلی داستان نفیِ «باید» و تبدیـل آن به «تعامل» است. در تقابل پـوران­دخت و اسکندر، اسکنـدر ضعیف­تر از پوران­دخت است. او نمی­تواند با وعده، پوران­دخت را متقاعد کند: «اسکندر تو را سلام می­رسانـد و می­گویـد که چـرا جنگ می­کنی و فتنه پیدا می­سازی و خون آزادمردان می­ریزی؟ من از روم جهت جنگ­کردن نیامده ام. با پدرت گفتم، نشنید و جان به باد داد، تو آن مکن که پدرت کرد تا تو نیز جان به باد ندهی. بیا به نزدیک من تا هرچه خواهی به تو دهم و هرچه مراد تو باشد به تو رسانم، که ما بیگانه نیستیم، از یک نسلیم، تو دختر داراب ابن دارابی و من پسر داراب ابن اردشیر، روا نباشد که در میان ما و تو عداوت باشد تا بعد از ما پادشاهان این سخن بشنوند و ما را بنـکوهند» (طرسوسی، 1389: 1/ 475). پوران­دخت دهان پیغام­گزار اسکندر را با تیر می­بندد.

پوران­دخت می­خواهد اسکندر را به خوانشی دیگر از خود برساند. در این خوانش «دیگری» نباید و نمی­تواند چیزی را بر من تحمیل کند. اتمام جنگ زمانی است که من«می­خواهم» و منوط به تصمیم من است. عامل کلامی نسبت به «باید» واکنش تند نشان می­دهد. بنابراین وقتی تعریفی دیگر از هویت و برتری­های خود ارائه می­دهد و اسکندر او را آن­گونه که او می­خواهد می­بیند، جنگ تمام می­شود و ازدواج شکل ­می­گیرد. داستان بهرام دروغین داستانی است که از طریق آن پوران­دخت جنگاوری، آداب­دانی، زیبایی، فریب­کاری و به طور کلی صفات متمایز خود را به رخ اسکندر می­کشد. اسکندر در تمام این داستان، متعجبانه به بهرام/پوران­دخت می­نگرد. در حالی که خود در برابر او ترسو، ضعیف و ساده­لوح است. فراستی که راوی در کودکی اسکندر از آن سخن می­گوید و پس از این داستان در سفر هند نشان­ داده ­می­شود، فراموش می­شود تا عرصة هنرنمایِ پوران­دخت بازبماند. اسکندر در برابر وی گیج و سردرگم است.

لـزوم نفیِ بایستن از پیشینـۀ فرهنگی و جمعی بـرخوردار است. «بایستن» در داستان­های داراب­نامه از سوی ایرانیان به عامل­های کلامی دیگر تحمیل ­می­شود. در این داستان­ها که تقابل دو نیروی ایرانی و غیر ایرانی است، فعل مؤثر «بایستن» را یکی از دو گروه متخاصم باید بپذیرد. زیرا هویت یکی از عوامل کلامی به ناچار فرمان­برداری، اطاعت و ناتوانی است و دیگری در جای­گاه قدرت خود را تعریف می­کند، مثلاً فیلقوس پادشاه روم علی­رغم میل باطنی باید دختر را به داراب بدهد. «فیلقوس گفت من دختر خود به وی ندهم ... فیلقوس درماند» (همان: 1/ 388). با وجود اهانت داراب و بازگرداندن ناهید، فیلقوس باید به داراب باج بدهد. «پس داراب فیلقوس را مهمان خواند و فرو گرفت و باژ و ساو بر او نهاد و سوگند داد» (همان: 1/ 390). باژ و ساو بر او نهاد یعنی او را به پرداخت باژ و ساو مجبور کرد.

از نظر داراب ابن داراب نیز رومیان باید به ایرانیان باج بدهند. وی خطاب به اسکندر می­گوید: «هم­چنان هرسالی صدهزار بیضة مرغ زرین هر یکی به وزن چهارصد مثقال و با هر یکی دُرّی برابر فرستند و کرا زهره بود که سخن میراث تواند گفتن و بگوید که من به جنگ تو آیم» (همان: 1/ 450). در نامه­نگاری بین اسکندر و داراب یا پوران­دخت و اسکندر، جواب ایرانیان مختصر و برتری­جویانه است. داراب افتخار می­کند به این­که داراب ابن اردشیر شاهان روم را مغلوب کرده و خاک روم را به ایران آورده­ است و برای تحقیر رومیان خاطرة آن را یادآوری می­کند: «بنایی کرد و آن را داراب­گرد نام نهاد و خاک آن را بر گردن شما نهاد تا از روم به ایران آوردید و هشتاد هزار مرد رومی را مزدوری فرمود و آن بنا را تمام کرد و قیصر روم را فرمود گچ­کوفتن و به دست خویشتن سرشتن، تا از آن قهر زهره­اش عیب آورد و بمرد» (همان: 1/ 452). اطلاعات داراب ابن داراب دارای مرجعی گسترده­ در بخش سرگذشت داراب ابن اردشیر است. وی در نامه، ضمن نفی هویت ایرانی اسکندر با نگاه تحقیرآمیز به ازدواج ناهید و داراب، می­گوید: «اکنون فرزند التون شاهی نه از آن داراب؛ نگر تا بر خویشتن نخندی و این سخن نگویی و آب و حشمت خود نبری. اگر باژ و ساو فرستی نیکو و اگر نی تو را بگیریم و به ایران بریم و بند کنیم و السلام» (همان: 1/ 452). بنابراین تضاد بین دو گفتمان است کـه هـرکـدام قدرت را از آن خود می­دانند. در داستان پوران­دخت گفتمانی که بر کین­خواهی تاکید دارد اجازة تعامل با اسکندر را نمی­دهد. خواستن و بایستن پوران­دخت متأثر از این گفتمان است. در این گفتمان کشتن شاه و ازدواج با شهبانو هویتی تحقیرآمیز است که به دشمنان نسبت داده می­شود. اکنون این حادثه نمی­تواند بدون جریان دیگری از معنا که کارکردش بازخوانی جدیدی از هویت اسکندر و پوران­دخت است، اتفاق بیفتد.

همان­طور که در بعد روایی گفته شد داستان پوران­دخت وضعیت پایانی داستان اسکندر را که براساس برنامه روایی ایران را تصرف کرده بود برای شکل­گیری معنایی دیگر می­شکند. تنش افعال نمودار نخوت ملی و غرور جمعی است که مطیع بودن را نمی­پذیرد و ناچار به سمت تعامل حرکت می­کند و آن چه را که تجربه نکرده است یا از تجربه کردنش عار داشته، تجربه می­کند. این معنا در داستان پوران­دخت، مغلوب­شدن من و اجبار دیگری بر من را نفی می­کند.

نتیجه­گیری

ماجرای پوران­دخت بر داستان اسکندر تحمیل شده است، زیرا ساختار اصلی و اولیه روایت الگوی قدیمی است که با به شاهی رسیدن اسکندر و تصرف ایران به پایان می­رسد. داستان ترمیم شکست تاریخی است؛ افزوده شده تا توازن قدرت را ایجاد کند و با انطباق پوران­دخت و اسکندر ارزشی تازه مبنی بر تعامل را شکل دهد. در قصه­های عامیانه به دلیل ماهیت نقالی و قصه­گوی بخشی از کار روایت­شناسی باید به بررسی  ساز و کار تنظیم داده­های تازه اختصاص یابد، زیرا متن در محل تلاقی نظام­های ارزشی و غلبۀ یکی بر دیگری بازسازی می­شود. زمانی که مبنا را  بر باور نظام­بودگی متن قرار می­دهیم از بررسی روش برخورد متن با داده­های تازه و تنظیم آن­ها ناگزیریم. داده­های جدید آخرین داده­هایی است که جهت­گیری فکری خاصی را براساس زمان بازسازی اثر نشان می­دهند. داده­های جدید شامل وضعیت الف در پارۀ ابتدایی و وضعیت ب در پارۀ انتهایی نمی­شود، بل­که به ارزیابی و درج گفتمان­های جدید می­پردازد. قصه به دلیل سرشت سیال و بازگویی آن در گستره­های زمانی، برخلاف ایستایی قهرمانانش، خود ایستا نیست؛ به ویژه اگر در مرکز منازعات ایدئولوژیک قرارگیرد و ابزاری برای تبلیغات مذهبی قلمداد شود. در داستان پوران­دخت داده­های جدیدتر نمی­توانند به صورت نظامی مستقل و پرقدرت همه چیز را تحت تأثیر خود قرار دهند، زیرا گفتمان ایرانیان زرتشتی در بافت مذهب جدید، گفتمان منسوخ است. بنابراین بدون تغییر پیرنگ و لایه­های بنیادین معنا، نظامی غیربرنامه­محور در داستان گنجانیده می­شود. گفتمان اسلامی راجع بـه اسکندر به او جای­گاه پیام­بری می­دهد، درحالی که گفتمان ملی که ریشه در مذهب قبل از اسلام دارد او را اهریمن می­شمرد. دو گفتمان متضاد که هر دو به یک اندازه اعتبار دارند، قادر به حذف و تغییر یک­دیگر نیستند. بنابراین با مجال دادن به یکی، دیگری به چالش کشیده می­شود. نظام تقابلی داستان برای رسیدن به آشتی تبدیل به نظام درجه­ای می­شود. اسکندر ایرانی می­شود و داستان در نظامی که تعامل اندکی را برمی­تابد بازسازی می­شود. این ویژگی باعث می­شود در آخر داستانِ به شاهی رسیدن اسکندر، پارۀ انتهایی شکسته شود و روند دیگری از معنا با تکرار پارۀ انتهایی شکل گیرد. اسکندر که با قهر و غلبه و کشتن داراب، شاه ایران شده در مقابل پوران­دخت قرار می­گیرد و داستان با برجسته کردن گفتمان متعلق به ایرانیان قبل از اسلام، در حالی که اسکندر را ناتوان کرده، دوباره به شاهی می­رساند. اما این بار شاهی عطیۀ پوران­دخت به وی است نه نتیجۀ قهر و غلبه.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فهرست منابع

-         آیدنلو، سجاد. (1390).«ویژگی­های روایات و طومارهای نقالی»، شعر پژوهی(بوستان ادب)، دانش­گاه شیراز، سال3، شمارۀ7، صص1-28.

-         آیدنلو، سجّاد. (1387). «پهلوان بانو»، دو فصل­نامۀ مطالعات ایرانی، دانش­کده ادبیات و علوم انسانی، دانش­گاه باهنر کرمان، شمارۀ 13، صص 12-24.       

-         احمدی، بابک. (1385). ساختار و تأویل متن، تهران : نشر مرکز.

-         اخوت، احمد. (1377). دستور زبان داستان، اصفهان: فردا.

-         اسکولز، رابرت. (1383). درآمدی بر ساختارگرایی در ادبیات، ترجمۀ فرزانه طاهری، تهران: آگاه.

-         بابک­معین، مرتضی. (1394). معنا به مثابه تجربه زیسته، تهران: سخن.

-         پراپ، ولادیمیر. (1368). ریخت­شناسی قصه­های پریان، ترجمۀ فریدون بدره­ای، تهران: توس.

-         دوسوسور، فردینان. (1382). دورۀ زبان­شناسی عمومی، ترجمۀ کورش صفوی، تهران: هرمس.

-         لینت­ولت، ژپ. (1390). رساله­ای در باب گونه­شناسی روایت، زاویۀ دید، ترجمۀ علی عباسی و نصرت حجازی، تهران: علمی و فرهنگی.

-         ساوئگیت، مینو. (1393). «تصویر اسکندر در اسکندرنامه­های فارسی دورۀ اسلامی»، ترجمۀ جواد دانش­آرا، کتاب ماه، شمارۀ 86، (پیاپی 200)، صص 21-15.

-         شعیری، حمیدرضا. (1385). تجزیه­ و تحلیل نشانه-معناشناختی گفتمان، تهران: سمت.

-         شعیری، حمیدرضا. (1395). نشانه­معناشناسی ادبیات (نظریه و روش تحلیل گفتمان ادبی)، تهران:دانش­گاه تربیت مدرس.

-         طرسوسی، ابوطاهر. (1389). داراب­نامه، به کوشش ذبیح­الله صفا، تهران: علمی وفرهنگی.

-         عباسی، علی. (1393). روایت­شناسی کاربردی، تهران: دانش­گاه شهید بهشتی.

-         عباسی، علی .(1395). روایت­شناسی مکتب پاریس، تهران: دانش­گاه شهید بهشتی.

-         عباسی، علی. (1392).«بررسی زایش معنا در ساختار روایی «حکایت نمازفروش»و روایت سه تار از جلال آل احمد»، جستارهای زبانی،سال چهارم، دورۀ 4، شمارۀ1(پیاپی13)، صص104-89.

-     عباسی، علی و یارمند هانیه. (1390).«عبور از مربع معنایی به مربع تنشی»، جستارهای زبانی، سال دوم، دورۀ 2، شمارۀ 3، صص 172-147.

-         گرمس،آلژداس ژولین. (1389). نقصان معنا، ترجمۀ حمیدرضا شعیری، تهران: علم.

-         محمدی، محمدهادی و علی عباسی. (1380). صمد: ساختار یک اسطوره، تهران: چیستا.

-         محرمی، رامین و رقیه ممی­زاده. (1390).«تقابل­های خیر و شرّ در دورۀ اساطیری شاهنامه»، متن­پژوهی ادبی، سال بیست و دوم، دورۀ 15، شمارۀ 49، صص 127- 143.

-         یورگنسن، ماریان و لوئیز فیلیپس. (1391). نظریه و روش در تحلیل گفتمان، ترجمۀ هادی جلیلی، تهران: نی.



[1] -le sensible

[2] -présence

[3] -modality state of subject

[4] - ajustement

[5] -super-structure

[6] -schema canoniqe

[7] -transformation

[8] -Fontanille

فهرست منابع

-         آیدنلو، سجاد. (1390).«ویژگی­های روایات و طومارهای نقالی»، شعر پژوهی(بوستان ادب)، دانش­گاه شیراز، سال3، شمارۀ7، صص1-28.##

-         آیدنلو، سجّاد. (1387). «پهلوان بانو»، دو فصل­نامۀ مطالعات ایرانی، دانش­کده ادبیات و علوم انسانی، دانش­گاه باهنر کرمان، شمارۀ 13، صص 12-24.##      

-         احمدی، بابک. (1385). ساختار و تأویل متن، تهران : نشر مرکز.##

-         اخوت، احمد. (1377). دستور زبان داستان، اصفهان: فردا.##

-         اسکولز، رابرت. (1383). درآمدی بر ساختارگرایی در ادبیات، ترجمۀ فرزانه طاهری، تهران: آگاه.##

-         بابک ­معین، مرتضی. (1394). معنا به مثابه تجربه زیسته، تهران: سخن.##

-         پراپ، ولادیمیر. (1368). ریخت­ شناسی قصه ­های پریان، ترجمۀ فریدون بدره­ای، تهران: توس.##

-         دوسوسور، فردینان. (1382). دورۀ زبان­ شناسی عمومی، ترجمۀ کورش صفوی، تهران: هرمس.##

-         لینت­ولت، ژپ. (1390). رساله­ای در باب گونه­ شناسی روایت، زاویۀ دید، ترجمۀ علی عباسی و نصرت حجازی، تهران: علمی و فرهنگی.##

-         ساوئگیت، مینو. (1393). «تصویر اسکندر در اسکندرنامه ­های فارسی دورۀ اسلامی»، ترجمۀ جواد دانش­آرا، کتاب ماه، شمارۀ 86، (پیاپی 200)، صص 21-15.##

-         شعیری، حمیدرضا. (1385). تجزیه­ و تحلیل نشانه-معناشناختی گفتمان، تهران: سمت.##

-         شعیری، حمیدرضا. (1395). نشانه­ معناشناسی ادبیات (نظریه و روش تحلیل گفتمان ادبی)، تهران:دانش­گاه تربیت مدرس.##

-         طرسوسی، ابوطاهر. (1389). داراب­نامه، به کوشش ذبیح ­الله صفا، تهران: علمی وفرهنگی.##

-         عباسی، علی. (1393). روایت­ شناسی کاربردی، تهران: دانش­گاه شهید بهشتی.##

-         عباسی، علی .(1395). روایت­ شناسی مکتب پاریس، تهران: دانش­گاه شهید بهشتی.##

-         عباسی، علی. (1392).«بررسی زایش معنا در ساختار روایی «حکایت نمازفروش»و روایت سه تار از جلال آل احمد»، جستارهای زبانی،سال چهارم، دورۀ 4، شمارۀ1(پیاپی13)، صص104-89.##

-     عباسی، علی و یارمند هانیه. (1390).«عبور از مربع معنایی به مربع تنشی»، جستارهای زبانی، سال دوم، دورۀ 2، شمارۀ 3، صص 172-147.##

-         گرمس،آلژداس ژولین. (1389). نقصان معنا، ترجمۀ حمیدرضا شعیری، تهران: علم.##

-         محمدی، محمدهادی و علی عباسی. (1380). صمد: ساختار یک اسطوره، تهران: چیستا.##

-         محرمی، رامین و رقیه ممی­زاده. (1390).«تقابل­ های خیر و شرّ در دورۀ اساطیری شاهنامه»، متن ­پژوهی ادبی، سال بیست و دوم، دورۀ 15، شمارۀ 49، صص 127- 143.##

-         یورگنسن، ماریان و لوئیز فیلیپس. (1391). نظریه و روش در تحلیل گفتمان، ترجمۀ هادی جلیلی، تهران: نی.##