بررسی تحلیلی تطبیقی اسطوره‌‌های پرواز ( کیکاووس، نمرود، ووئی،ایکاروس و اتنه )

نوع مقاله: مقاله پژوهشی

نویسندگان

1 دانشگاه شیراز

2 دانشجوی کارشناسی ارشد دانشگاه شیراز

چکیده

پرواز به آسمان یکی از آرزوهای دیرینة بشر بوده که در اسطوره‌ها به زیبایی تبلور یافته است. در این جستار به واکاوی پنج اسطوره (کی‌کاووس در روایات ایرانی،  نمرود در روایـات سامی، ووئی در روایـات چینی، ایـکاروس در روایات یونانی و اتنـه در روایات بین­النّهرینی) که وجه غالب آن­ها پرواز است، پرداخته شده است. هدف اصلی این پژوهش بررسی هم‌گونی­‌های این روایات با یک‌دیگر و پاسخ به این پرسش است که آیا ممکن است هم‌گونی­های شگرف برخی از این روایات، دال بر تأثیر و تأثّر برخی ازاین روایات از یک‌دیگر باشد یا کنش برخی از شخصیّت‌های یاد شده به دیگری نسبت داده شده باشد؟  با بررسی این پنج روایت روشن شد که داستان‌های کی‌کاووس، نمرود و اتنه بیش­ترین هم‌گونی را با یک‌دیگر دارند و در واقع گویی  به سبب هم‌سانی برخی حوادث زمان پادشاهی کی‌کاووس و نمرود، داستان پرواز کی‌کاووس به نمرود نسبت داده شده است؛ هرچند قدمت روایت اتنه، نسبت به دیگر روایات بیش­تر و امکان تأثّر دیگر روایات از آن قوی­تر است.

کلیدواژه‌ها


عنوان مقاله [English]

A comparative-analytic survey of flight myths (Kaykavoos, Nimrod, Wu.i,Ikarous, Etane)

چکیده [English]

Flight to heavens had been one of the ancient wishes of man which finds expression in its utmost beauty in myths.  This article deals with analysis of five myths namely Kaykavus in Persian narratives, Namrud in Sami narratives, Vuei in Chinese, Iccarus in Greek, and finally Atne in Mesopotamian ones whose dominant common feature is flight.  The main purpose of this research is to study the similarities of these narratives with one another and to answer this question that whether the striking similarities found in some of these narratives are the result of their mutual influence and impact on one another or whether the action of certain characters mentioned are attributed to others in the narrative.  The study shows that the stories of Kaykavus, Namrud, and Atne have the most likenesses and in fact it is as if due to certain similarities in the events in the reign of Kaykavus and Namrud, the story of Kaykavus’s flight is attributed to Namrud’s.  Nevertheless, the narrative of Atneh is the most ancient one and the probability of its influence over the other narratives is quite strong.

کلیدواژه‌ها [English]

  • Flight myth
  • Kaykavus
  • Namrud
  • Vuei
  • Iccarus
  • Atne

مقدّمه

اسطوره نشان­دهندۀ دوران کودکی بشریت است؛ دورانی که چون هنوز تجربة جالبِ توجهی به دست نیاورده بود، به خیال پناه می‌برد و حتّا اندیشه‌های او چون از پشتوانة تجربه تهی بود، سخت با خیالات آمیخته بودند. در واقع آنان چونان کودکانی امروزی بودند که چون هنوز شیوة اندیشیدن عقلانی را فرا نیاموخته بودند، ‌شبان­روز در بحر خیالات خود غوطه‌ور بودند و البتّه سخت این خیالات را ارج می‌‌نهادند و برای آن ارزش قائل بودند. این نکته گفتنی است که در دوران کودکی بشر،‌ خیالات، عین واقعیت بودند و لکن اسطوره‌ها بیان‌گر دنیای راستین و حقیقی آن‌ها بود که میل به پرواز یکی از رؤیاهای شیرین و درون­مایه‌ای متکرر در گسترة اساطیر است.

چون اساطیر از فطرت انسان­ها برمی­خیزد و با توجّه به شرایط هم‌سان معیشتی فرهنگی برخی از ملل، بدیهی است که گاه بدون این‌که تأثیر و تأثری در کار باشد، هم‌گونی­های شگرفی بین اساطیر ملل دیده می­شود که اسطورة پرواز هم از این مقوله مستثنی نیست؛ هرچند در برخی از موارد، حتّا در جزئیات هم تناظر یک‌به‌یک وجود دارد و لذا امکان تأثیر و تأثر نیز وجود دارد، امّا صدور حکم قطعی در این باره، تا قبل از این‌که سند موثقی به دست آید، کار ساده­ای نیست. در این جستار بن­مایة مشترک پـرواز در روایات ایرانی، بین‌النهرینی، ایرانی، سامی، یـونانی و چینی بررسی می­شود تا شاخصه­های هم‌گون و ناهم‌گون این روایات پیش روی خواننده قرار گیرد و تأثیر و تأثر احتمالی این روایات نیز آشکار گردد.

تاکنون دربارة بررسی تحلیل تطبیقی اسطورة پرواز اثر جامعی منتشر نشده است، اما در برخی از مقالات، برخی از روایات اسطورة پرواز تحلیل شده است، چنان‌که در مقالة «بررسی تطبیقی الگوی پرواز در دو اسطورة سیمرغ و ایکاروس» دو اسطورة سیمرغ و ایکاروس با یک‌دیگر مقایسه و وجوه مشابهت و اختلاف آ‌ن‌ها برشمرده شده است (دوستی، 1395:filmnevesht.org). جیمز دارمستتر نیز در مقالة «نیزۀ نمرود»، به برخی از هم‌گونی‌های نمرود و کی‌کاووس اشاره کرده است (دارمستتر، 1885: 220-229) که البته هنوز به زبان فارسی ترجمه نشده است. در برخی از مقالات نیز بدون بررسی تطبیقی روایات اسطورة پرواز، از زوایای دیگری به اسطورة پرواز نگریسته شده؛ چنان‌که دهقی در مقالة «پرواز کی‌کاووس، مقایسة گزارش دین­کرد با شاهنامه»، با بررسی داستان پرواز کی‌کاووس در شاهنامه و دین­کرد، چنین نتیجه گرفته که فردوسی در سرودن شاهنامه از منابع مکتوب و مدون پهلوی بهره برده است (دهقی، 1384: 13-28). دهقانیان در مقالة «نگاهی تازه به داستان کی‌کاووس بر اساس نظریة ساخت‌شکنی»، داستان‌های مربوط به کی‌کاووس و هم‌چنین داستان پرواز او را از منظری نو بررسی کرده‌ و داستان پرواز کی‌کاووس را در نتیجة بی‌خردی او نمی‌داند (دهقانیان، 1389، 101-118). چنان‌که مشهود است در هیچ­یک از آثار یاد شده، به شکلی متمرکز به بررسی تحلیل تطبیقی اسطورة پرواز در داستان­های کی‌کاووس، نمرود، ووئی، ایکاروس و اتنه پرداخته نشده است که در این جستار به این مهم پرداخته خواهد شد. 

بحث و بررسی

1- کی‌کاووس

1-1-کی‌کاووس در اوستا و متون پهلوی

 در بخش‌های مختلف اوستا از کی‌کاووس یاد شده‌است. در بند 45 آبان‌یشت و بند 2 آفرین پیام­بر زردشت به توانمندی کی‌کاووس اشاره شده‌است: «کی‌کاووس توانای پرورج در بالای کوه ارزیفیه صد اسب، هزار گاو، ده هزار گوسفند برای او قربانی کرد» (آبان‌یشت، بند 45). بنابر زامیاد‌یشت، بندهای 70-71 فر کیانی نیرومند به کی­قباد کی‌اپیوه و به کی‌کاووس تعلّق داشت. در فروردین‌یشت، بند 132، فروهر پاک­دین کی‌کاووس ستایش شده است. بر پایة مطالب آبان‌یشت، بند 46 و بهرام‌یشت بند، 39، کی‌کاووس دارای پیروزی بود که دیگر شاهان آرزومند آن بودند. او برای اردویسورناهید قربانی می‌کند و از او می‌خواهد تا شهریار بزرگ همة کشورها بشود و به دیه‌ها، مردمان، جادوان، پری‌ها کوی‌ها و کرپن‌های ستم­کار دست یابد.

در اوستا اشارة دیگری به کی‌کاووس دیده نمی‌شود. «تنها در ائوگمدئچا (بند60)، یکی از متن‌های متاخر اوستا، غیر‌مستقیم به پرواز کاووس بر آسمان اشاره شده‌است و این معنا نیز از تفسیر زند که بر یک عبارت اوستایی نوشته شده است، برمی‌آید» (میر‌فخرایی، 1369: 199).

دربارة کی‌کاووس در بندهش چنین آمده است: «در شاهی (کاووس)، در همان هزاره، و دیوان ستیزه‌گر شدند و اوشنر به کشتن آمد و اندیشة کاووس را گم­راه کردند تا به کارزار آسمان شد و سرنگون فرو افتاد، فره از او گرفته شد» (فرنبغ دادگی، 1371: 141).   

در کتاب دین­کرد تمام ویژگی‌های کی‌کاووس مثبت نیست:‌

«در کتاب نهم دین­کرد فصل 21 فقرات 4-12 چنین بیان شده‌است که دیوان قصد هلاک کی‌کاووس را داشتند. او را فریب دادند و پادشاهی او بر هفت کشور را در نظر او خوار کردند و او را به شهریاری آسمان و نشیمن‌گاه امشاسپندان فریب دادند. کاووس به فریب آنان بنای ستیزه با ایزدان گذاشت و با گروه دیوان به تاریکی افتاد و دست از ستیزه برنداشت تا خداوند فر ایزدی از او برگرفت و او از اوج (فر) به دریای فراخ­کرت افتاد. هم‌چنین گفته شده که هنگام گردش آسمان کستی متصل به کی‌کاووس بود و از پی آنان ایزد نریوسنگ می‌تاخت و می‌خواست او را جدا کند. ناگهان از کی‌‌خسرو که هنوز متولّد نشده بود آوازی می‌شنود و از او می‌خواهد که او را نکشد، چراکه از تخمة او باید سیاوش متولد شود و انتقام خون کی‌‌خسرو را بگیرد؛ نریوسنگ از سخنان فْرَوَهَر کی‌‌خسرو شاد می‌شود و کاووس را نمی‌کشد، اما او فناپذیر می‌شود» (پورداوود، 2536: 2/ 229).

در دین­کرد هفتم و هشتم به پادشاهی‌کردن کی‌کاووس بر هفت کشور و ساختن هفت کاخ بر میانه البرز، یکی زرین، دوتا سیمین، دوتا پولادین و دوتا بلورین و بازداشتن دیو و مازنی بسیار از نابود‌کردن جهان و به خدمت‌بستن ایشان نیز اشاره شده است (میر‌فخرایی، 1369: 213).  

دربارة کی‌کاووس در زادسپرم چنین آمده است: «آن‌‌گونه پیداست که در آن هنگام که توران را علیه ایران در زمین نوازگ پیکار بود، اورمزد برای پیکارنکردن گاوی بزرگ را آفرید که سامان (مرز) ایران را در برابر توران بر پشت، بالای سم او پیدا بود و در بیشه‌ای نگه داشته بود. و هنگامی که پیکار بود، به وسیله آن گاو سامان شناخته می‌شد. تا هنگامی که کاووس را به پرکامگی (غرور) بهری (بخشی) از زمین توران از آن ایران کردن آرزو بود. و دید که تا آن گاو هست، دشوار است، زیرا با قدرتی که او را بود، آن‌گاه نخواست که با آن گاو مرز آشکار باشد» (زاداسپرم، 1385: 53).   

دربارة کاووس در مینوی خرد آمده است: «و از کاووس این سود بود که سیاوش از تن او آفریده شد و بسیار اعمال دیگر از وی سر زد» (مینوی خرد: فصل 26: بندهای54-55) «و جم و فریدون و کاووس و سروران دیگر از دین بهره‌وری داشتند و نیامدنشان به بهشت و نیز این که نسبت به خدای خویش ناسپاس شدند، به سبب این بود که خرد به آنان کم رسیده بود» (مینوی خرد: فصل56، بند21). در روایت پهلوی نیز کی‌کاووس پادشاهی پُر‌ورج خوانده شده است (میرفخرایی، 1390: 138). 

 

1-2-کی‌کاووس در متن‌های تاریخی پس از اسلام

 دربارة کی‌کاووس و پرواز او به آسمان دینوری چنین می‌نویسد: «گویند به روزگار ابرهه پسر ملطاط پادشاه ایران کی‌کاووس پسر کی­قباد بود. او بر نیرومندان سخت‌گیر و بر ناتوانان مهربان بود و مردی پسندیده و منصور تا آن‌که از او کاری که مایه گُم­راهی بود سرزد و تصمیم گرفت به آسمان صعود و پرواز کند» (دینوری، 1364: 37).  

 بر پایة روایت طبری دربارة پرواز کی‌کاووس به آسمان، او  از خراسان به بابل می‌آید و می‌پندارد حال که بر کار زمین تسلط یافته‌ام، باید بر کار آسمان نیز تسلط یابم. خداوند نیرویی به او می‌دهد و به آسمان پرواز می‌کند تا این‌که ناگهان خداوند آن نیرو را  از کی‌کاووس می‌گیرد و سقوط می‌کند (طبری، 1375: 2/ 322).

طبق گفتة بلعمی کی‌کاووس کسانی را به سوی سلیمان می‌فرستد و از او درخواست می‌کند که دیوان را به خدمت او بفرستد. سلیمان درخواست او را می‌پذیرد و دیوان را به خدمت کی‌کاووس می‌فرستد. او به دیوان فرمان می‌دهد تا شارستانی برای او بسازند و دیوان چنین می‌کنند. خداوند فرشته‌ای را می‌فرستد و آن شارستان را خراب می‌کند. کاووس که می‌بیند این شارستان ویران شده‌است، می‌اندیشد که باید به آسمان بروم و ستارگان و آسمان را ببینم: «پس چون این شارستان ویران شد، گفت مرا چاره نیست تا بر آسمان روم و ستارگان و ماه و آفتاب را ببینم. پس طلسمی بکرد و به هوا برآمد از قوت و دانش که او را بود، و تختی برشد و چند کس با کی‌کاووس برشدند و چون به آن‌جا رسید که ابر است آن بند طلسم بشکست و فروافتادند و همه بمردند مگر کی‌کاووس که او بماند تنها، ولیکن هیبتش بشد» (بلعمی، 1353: 600). 

مقدسی در این باره می‌نویسد: «گویند کی‌کاووس پیروزمند و نیک‌روز بود و بر اثر پیروزی و ‌نیک‌روزی که خداوند نصیب او کرده‌بود، خواست که از آسمان آگاه شود. قصری را که در بابل است بنا کرد و بر آن صعود کرد. خداوند بر او خشمگین شد و او را ترک کرد تا آن رفعت و بلندی مقامش فرو کاست و ناتوان شد و خداوند فرشته‌ای را فرستاد تا قصر او را با تازیانه‌ای آتش زد و آن را قطعه‌قطعه کرد و ویران کرد و پادشاهان بر او عصیان کردند و او به جنگ پادشاه یمن رفت و با او پیکار کرد. او را محاصره کردند و اسیر گرفتند و در بند نهادند. چنان‌که یاد کردیم و این داستان آن‌گونه که روایت شده مانند داستان نمرود است (مقدسی، 1374: 505).

 در آثارالباقیه، بیرونی جدولی بنابر نظر اهل مغرب دربارة پادشاهان ایران ترتیب داده‌است. بر این اساس پادشاهی ایران با فریدون (یافول) آغاز و به دارا ختم می شود؛ بیرونی کی‌کاووس را همان بخت‌نصر می‌داند که پس از کی‌قباد و سنخاریب دوم و ماجم به پادشاهی می‌رسد (بیرونی، 1321: 143).

ابوریحان دربارة سلسلة کیانیان می‌نویسد که عده‌ای آن را همان کلدانیان، پادشاهان بابل می‌دانند. او نظر آن‌ها را رد می‌کند و می‌گوید که کلدانیان را نمی‌شود همان کیانیان دانست؛ بلکه آنان حکامی بوده‌اند که از جانب کیانیان که مقر سلطنت آن‌ها بلخ بوده است حکومت می‌کردند. وقتی که آن‌ها به کلده رسیدند مردم باختر به آن‌ها کلدانیان گفته‌اند در حالی که این نام حکام قبلی این سلسله بوده است (همان: 120).

   ثعالبی دربارة به آسمان رفتن او می‌نویسد: «و چون خداوند نام کی‌کاووس را برتر ساخت و پایگاهش را بلند کرد و به او فرمان‌روایی سراسر کشور بخشید و بر بزرگانش سروری داد و دارایی او را بدان حد رسانید که هیچ یک از پادشاهان پیشین را هم‌سنگ آن نبود، در عراق جای گرفت و در بابل کوشکی بلند برافراشت و از سنگ و آهن و روی و مس و سرب و نقره و طلا در آن خانه ها ساخت. اهریمن کی‌کاووس را فریب می‌دهد تا او خرد از کف بداد و با خود گفت که من خدای هستم  و تصمیم گرفت که بر آسمان برود و از آسمان‌ها آگاهی یابد و آسمان‌ها را به سلطة خود دربیاورد. کی‌کاووس بر بالای آن کوشک می‌رود و فرمان می‌دهد تا بر تختی سبک وزن چهار نیزه ببندند و بر سر هر کدام از آن‌ها گوشت بیاویزند تا کرکسان تخت را بالا بکشند. کرکس‌ها تخت را بالا بردند و چون به خورشید رسیدند  بال‌های آن‌ها بسوخت و کاووس سقوط کرد (ثعالبی،‌1368: 112).

در مجمل‌التواریخ چنین آمده است: «اندر نسب این جماعت بعضى روایت دیگر هست که آن را ننوشتم، که از حقیقت دور است و محال. چنان که عادت مغان است، و یا از نقل سهوها بوده است و گردش روزگار دراز، دارس کرده و خلل پذیرفته و بعضى آن است که گویند: فریدون نمرود بود و باز کی‌کاووس را هم نمرود گویند، یعنى که هم به آسمان رفت، و ابراهیم را سیاوش گویند، سبب آن‌که وى در آتش رفت، و سلیمان را جم و نوح را نریمان، و لهراسف را بخت نصر و رستم را نسبت به عرب کنند و افراسیاب را و ضحاک را هم‌چنین از جنس طرفه... و این همه محالات عظیم است، ولیکن به حکم آن­که در خرافات و کتاب‌هاى دارس دیده بودیم یاد‌کردیم بعدما که مغان چنین گویند و آن ‌را حقیقتى نیست، و از آن‌چه بر اصل است و راویان بر آن متفق‌اند در سیرها و تواریخ جمله آن‌ است که شرح دادم و الله اعلم باسراره و هو علیه شهید تعالى ذکره» (مجمل‌التواریخ، 1318: 38).

 ابن‌اثیر داستا‌ن‌های ایرانیان دربارة کی‌کاووس را نمی‌پذیرد و می‌نویسد: «برخی دانش‌وران آگاه از تاریخ پیشنیان گویند همانا به فرمان سلیمان‌بن‌داود بود که دیوان رام کی‌کاووس شدند و او شاهنشاهی کام‌کار بود که با هیچ پادشاهی در نمی‌آویخت مگر که بر او پیروز می‌گشت. پیوسته چنان بود تا خود اندیشید که به آسمان پرواز کند. بر این پایه از خراسان تا بابل برفت. خدا به وی نیرو بخشید که وی و هم­راهانش به کمک آن بسی بالا رفتند تا به ابرها رسیدند. سپس خدا آن نیرو را از ایشان باز گرفت که همگی بیفتادند و کی‌کاووس جان به در برد. در این روز بود که وی برای نخستین بار گریست. همه این‌ها از دروغ‌های خنک ایرانیان است» (ابن‌اثیر،1383: 282).

 اسطورة پرواز کی‌کاووس علاوه بر متون پهلوی، اوستا و منابع تاریخی دورة اسلامی در شاهنامه نیز تبلور یافته است. بر اساس داستان شاهنامه پس از جنگ هاماوران و نجات کاووس، دیوان انجمنی برای فریب او می‌سازند و سودای این سفر را در سر او می‌اندازند. کی‌کاووس نیز فرمان می‌دهد تا تختی برای او بسازند تا به آسمان پرواز کند. امّا پس از اوج گرفتن، عقاب­ها خسته می­شوند و در بیشة شیر چین فرود می­آید (فردوسی، 1393: 2/ 95). در روایت فردوسی از کی‌کاووس، بیش­تر صفات اخلاقی که در متون گذشته به کاووس نسبت داده شده بود، وجود دارد، امّا در برخی روایات پیش از اسلام بیش­تر مثبت است، درحالی که در شاهنامه منفی است. به­نظر می‌رسد که در داستان به آسمان رفتن کاووس اوج سبک‌سری او دیده می‌شود. به علاوه، چندین جا در شاهنامه پهلوانان او را به سبب سبک‌سری‌هایش نکوهش می‌کنند (همان).

2- نمرود

2-1- نمرود در متون پیش از اسلام

بنا به روایت تورات، نمرود از شاهان بابل بود که دستور ساخت برج بابل را داد. بنابر نقل تورات نمرود از فرزندان کوش پسر حام پسر نوح بود:

«و کوش نمرود را آورد. او به جبارشدن درجهان شروع کرد. وی درحضور خداوند صیادی جبار بود از این جهت می‌گویند: مثل نمرود، صیاد جبار در حضور خداوند و ابتدای مملکت وی بابل بود» (کتاب مقدس، 1383: 16).

بر پایة تورات، او ادعای خدایی می‌کرده‌است و مردم را وادار کرده بود که در برابر او سجده کنند. در قرآن کریم محاجه او با ابراهیم و ماجرای به آتش افکندن ابراهیم بیان شده‌ است، امّا در تورات این موضوع بیان نشده‌‌است. البتّه در قرآن، نام نمرود نیامده‌است و احتمال می‌دهند که نام پادشاه هم‌عصر ابراهیم نمرود باشد.

  در قاموس کتاب مقدس نمرود به معنی قوی دانسته شده و بنا بر این متن: «نمرود ‌ابن‌کوش ‌ابن‌حام ‌ابن نوح است شخصی دلیر و شکاری بود و جبار روی زمین یعنی قهرمان و فرمان‌روای روی زمین و بانی شهر بابل می‌باشد و بابل تا مدتی زمین نمرود خوانده می‌شد (هاکس ،1377: 891).

 در همین کتاب دربارة شهر بابل آمده که نام قدیم این شهر شنعار بوده است که عبرانیان به آن آرام‌النهرین می‌گفته‌اند و در بعضی از اسفار تورات بابل، زمین کلدانیان خوانده شده و از جمله اشخاصی که قبلاً در این سرزمین زندگی می‌کرده‌اند، نمرود پسر کوش بوده است. مدت سلطنت سلسلة کوشیان در این سرزمین 70 سال بوده است و پس از آن‌ها طوایف مختلف بر این سرزمین دست یافته‌اند (همان:150).

در لغت‌نامه ذیل نمرود آمده است که: «نام، لقب عام ملوک سریانی بوده است. هم‌چنین نمرود پادشاه اساطیری بابل بوده است که دعوی خدایی کرد. ابراهیم در عهد او به پیام­بری مبعوث شد و خلق را به پرستش خدای یگانه دعوت کرد و بت‌های بابلیان را در هم شکست. به فرمان نمرود آتشی برپا ساختند و ابراهیم را در آن آتش افکندند، امّا به فرمان خدا آن آتش بر ابراهیم خلیل گلستان شده است» (دهخدا، 1377: 14/ ذیل نمرود).  

دربارة هویّت تاریخی نمرود اطلاعات اندکی در دست است و دربارة او محقّقان نظریاتی مختلف داده‌اند. یکی از پژوهش­گران با توجه به اطّلاعات موجود پیش از تورات و کتاب تورات و متون پس از آن به تحلیل شخصیّت او پیش از کتاب مقدّس و پس از آن پرداخته است. با توجه به این متون می‌توان گفت که نمرود را بیش­تر  به دلیل اقداماتی که انجام داده است، یعنی ساختن شهرهای سومر، بابل و اکّد می‌شناسند. نمرود در متون بابلی به عنوان یک شکارچی بسیار ماهر پیش از پادشاهیش معرفی شده‌است: «با توجه به این ویژگی او احتمال داده‌اند که شاید نمرود در بین‌النهرین در ابتدا جزء پیش‌نمونه‌های خدایان بابلی بوده که شخصیت او از مردوک متاثر بوده است که در تورات نمود پیدا می‌کند و ویژگی‌های او در ادبیات اسرائیلی تعدیل می‌شود.  این نظر را عده‌ای رد کرده‌اند و گفته‌اند که ویژگی‌هایی نظیر ساختن شهرها با کارهای خدایان هم‌خوانی ندارد (وندرتورن، 1990: 8). نظر پذیرفته‌تر دربارة هویّت نمرود، به صفت او به عنوان یک شکارچی تکیه می‌کند و بر این اساس می­توان استنباط کرد که شاید شخصیت نمرود برگرفته از اسطورة نی‌نورتا باشد. در اسطورة نی‌نورتا نیز شخصیت نی‌نورتا یک شکارچی بسیار توان­مند است که تعدادی از حیوانات غول‌پیکر اساطیری را از بین می‌برد. با بررسی شباهت‌های نی‌نورتا و نمرود و هم‌چنین بررسی بخش‌های مختلف تورات احتمال این‌که شخصیّت نمرود متأثّر از نی­نورتا باشد، بیش­تر می‌شود. تنها تفاوت نمرود و نی‌نورتا در این است که شهرت نمرود در ساختن شهرها است، امّا نی‌نورتا خدایی تأثیرگذار در جامعة کشاورزی است. با توجّه به این مقدّمات احتمالاً نمرود، شخصیتی بین­النّهرینی متأثّر از اسطورة نی‌نورتا است که اسرائیلیان او را گرفته و وارد ادبیات خود کرده‌اند و در ضمن آن،  ویژگی‌های خدایان بابلی را حذف کرده‌اند. به این ترتیب نمرود سمبلی از تمدّن بین‌النّهرین است» (همان).

داستان پرواز نمرود روایت سامی سفر به آسمان است. همان‌طور که گفته شد انگیزة این سفرها متفاوت است. هدف نمرود آگاهی از خدایی است که ابراهیم از آن سخن می‌گوید. او با این سفر به آسمان و پرتاب تیر به سمت بالا می‌خواهد فرمان‌روای آسمان و زمین باشد.  

در تفاسیر مختلف به داستان نمرود و سفر او به آسمان اشاره شده است و مفسّران دربارة او نظرهایی داده‌اند. طبری در این باره می‌نویسد: «و خلق روى سوى ابرهیم‏ نهادند و بسیار کس بدو بگرویدند و نمرود از این غم به خانه اندر صبر نتوانست کردن و گفت‏ با خداى ابرهیم یک بارى بزنم‏ چنان که با ابرهیم زدم. پس بفرمود تا صندوقى بساختند و آن صندوق را دو در بساخت یکى زیر و یکى از زبر، و بفرمود تا آن درها را استوار کردند. پس چون نمرود خواست که بر آسمان رود، چون این صندوق ساخته بودند بر چهار گوشه صندوق چهار نیزه بساخت و هر نیزه‏اى را پاره‏اى گوشت بر سر آن کرد و محکم بکرد و چهار کرکس بیاورد و ایشان را گرسنه کرد در پای‌هاى صندوق‏شان محکم ببست. گفت بروم و با خداى ابرهیم حرب کنم. اگر من بهتر آیم از ابرهیم رستم و اگر خداى ابراهیم بهتر آید او داند با این آسمان و زمین و نمرود خود و وزیر خویش در آن صندوق نشست و کرکسان را در پاى صندوق و نیزها محکم کرده بود و گرسنه بودند. پس این کرکسان را دست بازداشت و گرسنه بودند و گوشت مى‏دیدند و آهنگ آن مى‏کردند که آن گوشت بگیرند و آن صندوق بر هوا مى‏بردند یک شبان‌روز. پس نمرود مر وزیر خویش را گفت که این در زیرین بگشاى و اندر زمین نگر تا خود چه بینى؟ وزیر در بگشود و بنگرست. گفت گرد و خاک مى‏بینم، هیچ دیگر نه. پس گفت در بالابگشاى و بنگر تا چه بینى؟ وزیر در بالا بگشود و بنگرست، گفت آسمان هم چنان مى‏بینم که در زمین مى‏دیدم. پس یک شبان‌روز دیگر برفتند و مر وزیر را گفت که در زیرین بگشاى تا چه بینى؟ گفت همه جهان بر مثال آب مى‏بینم. گفت در بالا بگشاى تا چون بینى؟ و بنگرست، گفت هم چنان مى‏بینم. پس یک شبان‌روز دیگر برفتند و گفت که در زمین نگر تا چون همى‌بینى؟ گفت همه جهان بر مثال دود همى‏بینم. گفت در آسمان بگشاى و بنگر. گفت هم‌چنان مى‏بینم. پس نمرود بترسید و کمان به زه کرد و تیرى دو سه گشاده کرد. و چنین روایت کنند که جبرئیل آن تیرها برداشت و خون‌آلود کرد و بدو باز انداخت، و نمرود گفت که خداى آسمان را هلاک کردم- خاکش بر دهان آن کافر پلید ملعون. پس صندوق باز گردانید و به زمین باز آمد و طراقى از آسمان برآمد و در هوا افتاد چنان که فریشتگان آسمان چنان دانستند که فرمانى از خداى تعالى در رسیدست» (طبری، 1356: 2/482).

در تفسیر کشف‌الاسرار دربارة نمرود چنین آمده است که: «علی‌بن ‌ابی­طالب (ع) و جماعتی گفتند که نمرود جبار گفت اگر آن‌چه ابراهیم می‌گوید حق است و راست، پس من ننشینم تا آن‌گه که بدانم که در آسمان کیست و چیست؟! بفرمود تا چهار بچۀ کرکس را به گوشت بپروردند تا بزرگ شدند، آن‌گه تابوتی ساخت و خود با دیگری در آن نشست و تابوت در پای‌های نسُور بست و بالای تابوت عصائی فرو زد بر سر آن پاره‌ای گوشت آویخته آن‌گه ایشان را فرا گذاشت تا برپریدند به طمع آن گوشت، و آن تابوت را دو در ساخته بود یکی سوی بالا و یکی سوی زیر، چون نیک بر هوا پرواز کرده بودند نمرود صاحب خویش را گفت: این در که سوی بالاست بگشای تا خود کجا رسیدیم؟ در بگشاد آسمان را به هیئت خود دید چنان‌که بود، آن‌گه گفت: آن در که سوی زمین است بگشای تا خود چون است؟ بگشاد و گفت زمین را هم‌چون میان دریا می‌بینم و کوها چون دخان، درها فروافکندند تا از آن برتر پریدند، باز دیگر باره بفرمود تا در بگشاد بنگرست، آسمان هم‌چنان به هیأت خود دید و در زیر نگرست گفت: از زمین سیاهی می‌بینم هیچ آثار و اطلال پیدا نه، و آن‌گه از بالا ندا آمد: ای گُم­راه بی‌حاصل چه می‌خواهی و کجا می روی؟ عکرمه گوید که آن غلام که با وی بود تیر و کمان داشت؛ یک تیر سوی هوا انداخت، ماهیی از آن دریا که بر هوا است تن خویش فدا کرد، درخواست تا آن تیر به خون وی آلوده کنند، آن تیر آلوده به خون آن ماهی به تابوت باز آمد، نمرود گفت: کفیتُ شغلَ الهَ السمآء، پس فرمود آن غلام خویش را تا آن عصا از سوی هوا با سوی زیرین گردانید تا آن مرغان به طمع گوشت قصد زیر کردند و تابوت به زمین باز آوردند؛ این بود تدبیر و مکر نمرود و کوه‌های زمین از پریدن آن مرغان و بردن و آوردن آن تابوت پنداشتند که فزع قیامت و رستاخیزست از جای خود بجنبیدند...» (میبدی،1373: 5/ 277).

در قصص قرآن سورآبادی داستان حضرت ابراهیم و نمرود به طور کامل بیان شده است. پس از این‌که ابراهیم از آتش رهایی یافت نمرود کنجکاو می‌شود تا خدای ابراهیم را بشناسد. به همین منظور فرمان می‌دهد تا چهار کرکس گرسنه به بالای تختی ببندند و بر سر نیزه‌های اطراف تخت گوشت آویزان کنند. کرکس‌ها پرواز کردند و تخت را بالا بردند. نمرود با غلامان خود در تخت نشست و سه شبانه‌روز تخت بالا رفت. نمرود چون به بالاترین ارتفاع رسید تیری به سوی آسمان پرتاب کرد تا خدای ابراهیم را از بین ببرد. همان زمان فرشتگان از خداوند می‌خواهند تا او را سرنگون کند، اما خداوند پاسخ می‌دهد که هنوز زمان آن فرا نرسیده است. نیشابوری در ادامه می‌نویسد: «در اخبار آمده است که خدای تعالی آن وقت فریشتگان را گفت: آن مسکین به اومیدی آمده است؛ هر چند بد بنده‌ای است، او را نومید نکنیم که ازکرم ما نسزد که هیچ اومیدواری را نومید بازگردانیم. آن تیر او فرو گیرید، به دریا برید و به خون ماهی بیالائید به سوی او فرو گذارید تا پندارد که کاری کرد و به مراد رسید»‌ (نیشابوری، 1368: 191).

2-2- نمرود در متن‌های تاریخی پس از اسلام

دینوری در اخبارالطوال دربارة نمرود می‌نویسد: «و گفته می‌شود نمرود‌بن‌کنعان که همان فرعون است که معاصر ابراهیم بوده است از فرزندان جمشیدشاه و پسر عموی آزر بن ‌تارخ پدر ابراهیم است. ابراهیم پسر آزر پسر تارخ پسر ارغور پسر شالخ پسر ارفخشذ است و ایرانیان ارفخشذ را ایران نامیده‌اند، همة اعراب از نسل ارفخشذ هستند و پادشاهان و اشراف ایران که اهل عراق و نواحی دیگرند نیز از نسل همانند» (دینوری،1364: 31). توصیف او از نمرود کاملاً یادآور فریدون است. او در جایی دیگر می‌نویسد: «گویند نمرود سه پسر داشت به نام‌های ایرج و سلم و طوس. نمرود پادشاهی و کشور خود را به ایرج وا‌گذاشت و سلم را به فرماندهی فرزندان و اعقاب حام و طوس را به سالاری فرزندزادگان یافث گماشت» (همو: 34).

طبری ضحّاک را همان نمرود می‌داند: «و شنیده‌ام که ضحّاک همان نمرود بود که ابراهیم خلیل‌الرحمان صلی‌الله علیه و سلم به روزگار وی تولد یافت» (طبری،1375: 138). او در خواب می‌بیند که کودکی متولد می‌شود و پادشاهیش را از او می‌گیرد. نمرود کسانی را می‌فرستد و فرمان می‌دهد تا تمام زنان آبستن را زندانی‌کند. مادر ابراهیم فرار می‌کند و به غاری پناه می‌برد و ابراهیم در آن غار متولّد می‌شود.

 در تاریخ بلعمی نمرود از فرزندان کنعان‌ بن ‌کوش‌ حام ‌بن ‌نوح و بت‌پرست بوده‌است (بلعمی،1353: 151). او آرزو داشته که به آسمان برود و خداوند را ببیند و بداند که او چه قدر قدرت دارد. وزیرانش او را از این کار برحذر می‌دارند، امّا او نمی‌پذیرد: «پس او خود تدبیر کرد و یکی مناره بکرد و آن‌ها را قاعده و اساس بنهادند بزرگ و یک نیزه بالا بر زمین فروشد و از آن‌جا برآورد به سنگ و خشت پخته. تا دو مرد بالا و گرد بر گرد آن صد رش. پس این مناره‌ها را یک سال دست باز داشت تا خشک شد و سخت گشت... و بر سر هر یکی بر، یکی پاره گوشت بنهاد و آن کرکسان را سه روز گرسنه کرد. پس بیرون آوردشان و خود را با یک تن از خاصگان خویش بر آن قفص اندرنشست» (همان:200). او به وسیلة کرکس‌ها به آسمان می‌رود و این سفر یک روز طول می‌کشد.

  مقدسی در کتاب آفرینش و تاریخ دربارة نمرود می‌گوید که او همان اژی‌دهاک ماردوش سه ‌دهان و شش‌ چشم است. عربان به او ضحّاک می‌گویند و چون هنگامی که از شکم مادرش متولّد شد، خندید به همین دلیل اسم او را ضحاک گذاشتند. وقتی متولّد شد مادرش او را در بیابانی بی‌آب‌ و علف گذاشت و پلنگی به او شیر داد و به همین جهت نیز به او نمرود می‌گویند (مقدسی،1374: 428). مقدسی هنگامی که دربارة فریدون می‌نویسد، به این نکته اشاره می‌کند که بعضی از ایرانیان، فریدون را همان ابراهیم می‌دانند؛ هنگامی که مادر فریدون به او و دخترکی آبستن بود، ضحاک فرمان داد تا فرزندان او را در شکمش قطعه‌قطعه سازند. فریدون به الهام خداوند دخترک را پیش می‌‌افکند و دختر از بین می‌رود و فریدون متولّد می‌شود و جوانی زیباروی می‌گردد. مقدسی می‌گوید ماجرای تولّد او مانند فریدون است تا جایی که بعضی از مجوسان فریدون را همان ابراهیم می‌پندارند (همان: 502).

ابن‌اثیر دربارة ضحّاک می‌گوید که به ما چنین گزارش شده‌است که اژی‌دهاک تازی همان نمرود است که ابراهیم به روزگار او زاده شده‌است و به هنگام آمدن ابراهیم خلیل به مصر پادشاه آن‌جا بود (ابن­اثیر،1383: 79).

   چنان‌که گذشت روایات مربوط به کی‌کاووس و نمرود اگر چه در روساخت و فرعیات ناهم­گون هستند، در موارد بسیاری هم‌سو و همانندند، چنان‌که هردو پادشاهی قدرت­مند بودند، مقر نمرود بابل است و کی‌کاووس نیز از خراسان به بابل آمد، هر دو در پی ستیزه با خداوند و یا به خاطر روحیة کُنج­کاوی و کشف راز آسمان­ها یا تسلط بر آن، در پی پرواز درآمدند، هر دو پرندگانی (عقاب یا کرکس)، تربیت می­کنند و به آسمان پرواز می­کنند و در فرجام هردو پس از مدّتی اوج گرفتن در آسمان، سقوط می­کنند.

این هم‌گونی­ها باعث شده است که چنان‌که اشاره شد، در بعضی از تاریخ‌ها این دو را یک­سان بدانند، امّا به­نظر می‌رسد که با توجّه به نبودن داستان پرواز در تورات، ماجرای پرواز نمرود به جهت تطبیق بیش­تر شخصیّت او با کی‌کاووس به نمرود نسبت داده شده باشد؛ به­خصوص که با توجّه به نزدیکی مکان زندگی سامی­ها و ایرانیان، احتمال آمیختگی‌های فرهنگی و نقل ‌و ‌انتقال برخی مفاهیم وجود دارد. عدّه‌ای از این سامیان، شبانان یا خدمة کاروان‌هایی بودند که محلِّ سکونت آنان در شمال شرقی عربستان و سرزمین‌های مرتفع فلات ایران بوده است. مسافرت‌های این کاروانیان، آشنایی این اقوام با کشتی‌رانی و ورود این مردمان به جنوب ایران و خلیج فارس و دیگر مسائل می‌توانسته است سبب نقل و انتقال این مضامین شده باشد (گری،1378: 8-12).

یکی از مهم‌ترین و تاثیرگذارترین داستان‌های زمان پادشاهی کی‌کاووس، که سبب هم‌گونی‌ بیش­تر شخصیت کی‌کاووس و نمرود شده، ماجرای سیاوش است که همانند ماجرای حضرت ابراهیم و نمرود است. ابراهیم به عنوان پیام­بر خدا، قوم خود و نمرود را به یکتاپرستی دعوت می‌کند، امّا آن‌ها دعوت او را نمی‌پذیرند. تا ‌این‌که روزی هنگامی که آنان از شهر بیرون می‌روند، ابراهیم وارد بت‌خانة شهر می‌شود و بت‌ها را می‌شکند. هنگامی که مردم شهر باز می‌گردند و خبر شکسته‌شدن بت‌ها به نمرود می‌رسد، تصمیم می‌گیرد که حضرت ابراهیم را مجازات کند. به همین سبب فرمان می‌دهد تا آتشی بزرگ فراهم کنند و او را به آتش افکنند. آن‌ها ابراهیم را به آتش می‌اندازند، امّا به فرمان خداوند آتش سرد می‌شود و ایشان به سلامت از این آتش بیرون می‌آیند. پس از این ماجرا، نمرود تصمیم می‌گیرد تا بفهمد که خدای ابراهیم کیست که او را از این‌ آتش نجات داده است و به همین منظور دستور می‌دهد تا تختی بسازند تا به­وسیلة آن به آسمان برود و از خدای ابراهیم آگاه شود.

در داستان کی‌کاووس و سیاوش هم مشابه این روایت وجود دارد. خلاصة داستان سیاوش چنین است: روزی طوس، گودرز و گیو در شگارگاه به دختری از خویشان گرسیوز می‌رسند. آنان پس از نزاع بر سر دختر، او را نزد کی‌کاووس می‌برند. کی‌کاووس او را به هم­سری خود درمی‌آورد. از پیوند آن‌ها سیاوش متولّد می‌شود و رستم تربیت او را بر عهده می‌گیرد. هنگامی که سیاوش بزرگ می‌شود، رستم او را به نزد کی‌کاووس می‌برد و سودابه، هم­سر کی‌کاووس با دیدن زیبایی سیاوش دل‌باخته او می‌شود و به نزد کاووس می‌رود و از او درخواست می‌کند تا سیاوش را برای دیدن خواهران و هم‌چنین دختران سودابه به شبستان او بفرستد. کاووس می‌پذیرد و موضوع را با سیاوش در میان می‌گذارد. سیاوش که از اندیشه سودابه آگاه بود در ابتدا نمی‌پذیرد، اما سرانجام به اصرار کاووس به این کار تن می‌دهد. سیاوش به شبستان سودابه می‌رود سودابه از تخت پایین می‌آید و از او به گرمی استقبال می‌کند؛ سیاوش متوجه می‌شود که محبت سودابه نه از ره ایزدی است و از شبستان او بیرون می‌رود. سودابه بار دیگر او را مجبور می‌کند که به شبستان او برود؛ سودابه پرده از چهره خود بر می‌دارد و پیشنهاد هم­بستری با او را می­دهد. سیاوش به درخواست او تن در نمی‌دهد و سودابه او را نزد پدر به خیانت متهم می‌کند. کی‌کاووس که از شنیدن این سخنان بسیار شرم‌زده و خشمگین می‌شود برای مشخص شدن فرد خیانت‌کار آتشی را برپا می‌کند تا بی‌گناه و گناه‌کار معلوم شود. سیاوش که به بی‌گناهی خود مطمئن بود، حاضر به گذشتن از آتش می‌شود. او وارد آتش می‌شود و به سلامت از آن بیرون می‌آید. دروغ‌گویی سودابه آشکار می‌شود. پس از چندی افراسیاب به ایران‌شهر می‌آید. سیاوش برای رهایی از سودابه و خیانت‌های او به جنگ افراسیاب می‌رود، امّا آن‌ها با یک‌دیگر صلح می‌کنند و سیاوش برای رهایی از دست سودابه، به سرزمین توران می‌رود (فردوسی، 1393: 2/ 220).

 چنان‌که آشکار است هم ماجرای پرواز نمرود به آسمان او را به کی‌کاووس نزدیک می­کند و هم هم‌­زمانی ابراهیم با او و ماجرای به آتش افکندنش، متبادر کنندة داستان سیاوش در عهد کی‌کاووس و عبورش از کوه آتش است.

ماجرای ابراهیم در تفسیر طبری چنین آمده است: «پس نمرود این ده پیمان زمین‏را پر از هیزم کرد چنان که از دور جای­گاه مى‏دیدندو مى‏گفتند که آن دوزخ نمرود است. و چون آن هیزم را گرد کرده بودند آتش در آن زدند و نه شبان روز مى‏سوخت و آتشى برخاست سخت بلند، و زبانه همى‌زد چنان که به آسمان اندر همى‌شد. و ابرهیم علیه‌السّلام را بیاوردند و به زنجیرها محکم ببستند و مى‏خواستند که به آتش اوکنند و هیچ خلق نزدیک آن آتش نمى‏توانست‏ رفتن و ابرهیم را به آتش نمى‏توانستند انداخت. پس ابلیس آگاه شد که ابرهیم را به آتش نمى‏توانند انداخت. ابلیس بیامد و خویشتن را بیاراست به جامه‌هاى نیکو و پیش نمرود آمد. و گفت که تو کیستى؟ گفت من یکى مردم و دویست سال است تا مر ترا خدمت کنم بدین بیابان‌ها اندر، اکنون شنیدم که تو این جادو را بگرفته‏اى و بخواهى سوختن و نمى‏توانى او را به آتش انداختن و بیامدم تا ترا حیلت آن بیاموزم که او را به آتش توانى انداختن‏. نمرود گفتا بیاموز. ابلیسى هم اندر ساعت منجنیق را بساخت و هرگز پیش از این هیچ کس منجنیق نساخته بود و این حیلت منجنیق نخست‏ ابلیس نهاد از بهر آن که تا ابرهیم را به آتش اندازد. و چون آن منجنیق بساخت، ابرهیم‏را بیاوردند و دست و پاى او به آهن محکم بسته بودند و او را در منجنیق نهادند و بینداختند و چون ابرهیم از منجنیق بیرون آمد و به هوا اندر شد... و چون به آتش رسید... پس فرمان داد خداى تعالى آتش را تا بر ابرهیم سرد گشت. چنان که گفت: قُلْنا یا نارُ کُونِی بَرْداً وَ سَلاماً عَلى‏ إِبْراهِیمَ‏. گفت یا آتش سرد شو و بسلامت باش باابرهیم و اگر نگفتى که به سلامت باش، هرگز تف از آتش برنیامدى و چون ابرهیم به‌ آتش رسید، آتش ازین سو و زان سو باز شد و ابرهیم را راه داد تا به زمین آمد و چشمه‏اى‏ آب پدید آمد و آن جای­گاه مرغزارى گشت و ابرهیم آن‌جا بنشست و آن زنجیرها ازو جدا شد و آن آتش که از فروغ آن ده شبان‌روز کس در آن نگاه نتوانست کردن اندر ساعت چون مرغزارى گشت به امر خداى عزّوجلّ» (طبری، 1356: 478-479 ).

در داستان کی‌کاووس نیز، سیاوش برای اثبات بی‌گناهی خود به درون کوهی از آتش رفت و مانند ابراهیم که آتش بر او سرد شد، سیاوش نیز بی­هیچ  آسیبی از آزمون، کوه آتش را پشت سر گذاشت:

سیاوش   بر   آن   کوه   آتش     بتاخت                 

نشد   تنگ‌  دل  جنگ  آتش  بساخت

ز   هر   سو    زبانه   یکی   بر     کشید                         

کسی  خود  و   اسب   سیاوش    ندید

یکی    دشت    با    دیدگان پر  ز  خون                   

که  تا   او    ز   آتش   کی  آید   برون

چن    او    را   بدیدند   برخاستند    غو                     

که  آمد  ز   آتش   برون     شاه    نو

                (فردوسی، 1393: 2/ 236)

با توجه به این روایات به­نظر می‌رسد که داستان ابراهیم در روایات اسلامی با توجّه به احترامی خاص که برای ابراهیم و سیاوش قائل بوده‌اند، دقیقاً یادآور ماجرای کی‌کاووس و سیاوش بوده است و با توجه به شباهت این دو شخصیت یعنی ابراهیم و سیاوش بعدها ماجرای پرواز به نمرود نیز نسبت داده شده است و بعدها در متون تفسیری و تاریخی وارد شده است. به دلیل همین هم‌گونی‌ است که در مجمل‌التواریخ آمده است که نمرود همان کی‌کاووس و سیاوش همان ابراهیم  بوده است: «فریدون نمرود بود و باز کی‌کاووس را هم نمرود گویند، یعنی که به آسمان رفت و ابراهیم را سیاوش گویند سبب آن‌که وی در آتش رفت» (مجمل‌التواریخ، 1318: 38).

دارمستتر، نیز روایت پرواز نمرود را اصیل نمی­داند و  با بررسی روایت پرتاب نیزة نمرود و هم‌چنین روایت عربی آن، یعنی داستان پرواز او به آسمان، در تاریخ طبری و مقایسة آن با داستان امپراطور ووئی (Wu-I) نتیجه می‌گیرد که داستان نمرود احتمالاً ریشة یهودی ندارد و باید برگرفته از داستان امپراتور ووئی باشد (دارمستتر، 1885: 220-229)، زیرا نمرود نیز چونان ووئی نیزه­هایی را به آسمان پرتاب می­کند، چنان‌که در کتاب عادل که مجموعة افسانه‌های یهودی است، از زمان خلقت تا آغاز سفر داوران، قصة برج بابل چنین روایت شده است: «زمانی که نمرود برج بابل را می‌ساخت، مردان بالای برج نیزه‌های خود را به سوی آسمان پرتاب می‌کردند. این نیزه‌های آغشته به خون فرو می‌افتادند و آنان به یک‌دیگر می‌گفتند هان ما همۀ آنان را که در آسمان بودند، کشته‌ایم» (همان: 221).

3- امپراطور ووئی

امپراطور ووئی یکی از شاه­زادگان دومین سلسلة چانگ بود که از سال 1198-1194 پیش از میلاد مسیح بر چین حکومت می‌کرد. این امپراطور به باور آن‌که حق شکایت از خدایان دارد، قسم خورد که از آنان انتقام بگیرد: «او کمانش را برداشت و پی‌درپی تیرهایی به آسمان پرتاب کرد. او برای آن‌که نشان دهد انتقامش کامل بوده، دستور داد پنهان از چشم مردم کیسه‌هایی پر از خون در هوا بیاویزند تا کسی متوجّه نگردد که این خون از کجا می‌ریزد. آن‌گاه آوازه درافکند که این نشانه‌های انتقام او بوده است. دارمستتر می‌نویسد که غیر‌ممکن نیست که این داستان یک واقعة تاریخی بوده باشد» (همان: 220-229).

در نظام‌های فلسفی چین چون بسیاری دیگر از ملل باستانی، آغاز آفرینش از زایش نظم از بی­نظمی است(کریستی، 1384: 67). در تفکر مردم چین، فرمان‌روایی درست بر پایة هماهنگی آسمان و زمین استوار است:

«بهترین گویای این اندیشه در آثار فلسفی چین در کارهای جوانگ درزو (سدة سوم ق-م) چهره می‌نماید: دریای شمال را فرمان‌روایی بود به نام هو، فرمان‌روای دریای جنوب شو نام داشت و سرزمین میانه قلمرو فرمان‌روایی هون‌دون بود. فرمان‌روا هون‌دون بود. فرمان‌روا هون‌دون را از هفت روزن سر خبری نبود. هون‌دون گوش نداشت، هون‌دون بینی نداشت و از دهان بی خبر بود. در آن روزگار میعادگاه فرمان‌روا هو و فرمان‌روا شو در قلمرو سرزمین میانه قرار داشت: چنین بود تا فرمان‌روای دریای شمال و فرمان‌روای دریا پدید آورد. هفتمین روز بود که فرمان‌روای سرزمین میانه که هون‌دون به معنی بی نظمی است مرد و با مرگ او جهان هستی یافت» (همان).

بنابر نظر کریستی ترکیب نام فرمان‌روای شمال و جنوب یعنی شوهو معنای آذرخش می‌دهد و در حقیقت آذرخش بر بی‌نظمی فرود می‌آید و هستی را شکل می‌دهد. کریستی به نقل از سویمیه به مراسمی آیینی در بین چینی‌ها اشاره می‌کند. در طی این مراسم آن‌ها تیرهایی مشتعل را به جانب مشک پوست بز رها می‌کردند. به تفسیر سویمه در این ماجرا تیرها آذرخش و مشک نماد بی‌نظمی یا کائوس بوده است؛ اسطورة تیراندازی به جانب مشک به دو شکل نقل شده است و کمابیش با زوال دودمان شانگ ارتباط داشته است (همان: 70).

در روایت دیگری از این افسانه‌ها خاقان ووئی تندیسی به شکل انسان درست می‌کند و آن را خدای آسمان می‌نامد. امپراطور ووئی پس از آن به نوعی بازی که چی‌هو نام دارد، می‌پردازد و تندیس خود را خراب می‌کند. این داستان چنین تعبیر شده که خاقان پیروز شده است و تندیس را هم به مسخره گرفته است. این تندیس نمادی از خدای آسمان بوده است.

شکل دیگری از این روایت این است که امپراطور ووئی مشکی پر از خون می‌کند و آن را می‌آویزد و به آن تیراندازی می‌کند. پس از او به شکار می‌رود و آذرخش او را نابود می‌کند.کریستی دربارة افسانة ووئی معتقد است که «افسانة فرمان‌روا ووئی یادآور اسطورة شوهو یعنی آذرخش و مرگ هون دون فرمان‌روای دیار میانه و آفرینش نظم و خلق جهان از آشوب نخستین است. نام رایج و مورد کابرد چیه-ای یعنی مشک نزد عامّه، هون‌دون است و هون‌دون گاه چون پرنده‌ای تصور می‌شد که ویژگی چیه یعنی جغد را دارد. این افسانه به شکل‌های مختلفی در داستان‌های چینی وجود دارد. در یکی از این داستان‌ها فردی به نام ین که یکی از بازماندگان ووئی است با ثروتمند‌شدن خود را امپراطور سونگ می‌خواند. نبردی بین او و امیر ایالت چی، اتفاق می‌افتد و ین در این نبرد شکست می‌خورد. چینیان علت شکست او را در این می‌دانند که او پیش از این نبرد به مشکی پر از خون که آن را آسمان می‌نامید، تیراندازی کرده‌است. بر اساس نظری دیگر آسمان در اندیشة چینیان نماد مردم است و بدین سان اگر آسمان نماد مردم باشد، زوال ین وو-ای به سبب ظلم و بدرفتاری با مردم بوده است» (کریستی، 1384: 72).

 اگرچه دارمستتر با توجّه به هم‌گونی‌های  نمرود با داستان امپراطور وو-ئی، احتمال می‌دهد که شاید داستان نمرود از این داستان چینی اقتباس یافته باشد، اما به نظر می‌رسد که با توجه به زمینه‌های متفاوت شکل‌گیری داستان نمرود و داستان چینی (داستان چینی بر اساس اندیشة زایش نظم از بی‌نظمی شکل گرفته است در حالی که در داستان پرواز نمرود، با چنین بن­مایه‌ای روبه­رو نیستیم)، چنین فرضیه‌ای چندان پذیرفتنی نباشد. شاید در مورد داستان پرتاب نیزه او به آسمان بتوان با توجه به هم‌گونی بسیار داستان‌ها این فرضیه را پذیرفت، امّا در مورد داستان پرواز به آسمان این فرضیه بعید به­نظر می‌رسد. ضمن این که کتاب عادل، مجموعه‌ای از افسانه‌های یهودی که دارمستتر داستان‌‌ها را از آن نقل می‌کند، چند قرن پس از تاریخ طبری نوشته شده است. با توجه به تاخر زمانی کتاب عادل نسبت به تاریخ طبری و کتب مشابه، پرسشی که مطرح می‌شود این است که آیا احتمال دارد کتب پیش از کتاب عادل در شگل‌گیری داستان‌های این کتاب مؤثّر باشند؟ بررسی خاست­گاه این مجموعة افسانه‌های یهودی تحقیقی مستقل می‌طلبد، امّا لازم است به این نکته توجّه شود که اگر کتاب‌هایی نظیر طبری و... در شکل‌گیری داستان‌های این کتاب مؤثّر باشد، پس می‌توان در این که اسطوره چینی منشاء پرواز نمرود باشد، بیش­تر تردید کرد. هم‌چنین با بررسی شخصیّت نمرود، اگر چه داستان پرواز او در تورات نیامده است، اما قدمت شخصیت نمرود چنان است که برخی او را پیش­نمونۀ خدایان بین­النّهرینی می­دانند که بعدها اسطوره­اش تعدیل شده است (وندرتورن، 1990: 8). امّا در هر حال چنان‌که مشهود بود، اسطورة وویی نیز اگرچه فضایی متفاوت نسبت به کی‌کاووس و نمرود دارد، امّا هم هر سـه در بـرداشتن بن­مایة پرواز مشترکند و هم یکی از انگیزه­های هر سه شخصیت در پرواز به آسمان، ستیزه با خدایان است.

4- ایکاروس

براساس اسطوره‌های یونان باستان در زمان مینوس‌شاه، پادشاه کرت، دانش­مند مشهوری به نام دیدالوس می‌زیست. او برای مینوس‌شاه دهلیز وحشتناکی ساخت. در داخل این دهلیز، گاوآدم وحشتناکی زندگی می‌کرد که نیمی از آن انسان و نصف دیگرش گاو بود و هر کسی که وارد آن می‌شد سردرگم می‌شد و نمی‌توانست از آن رهایی یابد. تا آن‌که روزی قربانی به نام تسیوس که در آن دهلیز زندانی بود توانست فرار کند. به همین سبب مینوس‌شاه خشمگین شد و قصد جان دیدالوس را کرد و او و پسرش ایکاروس را در بالای کوه مرتفعی در کرت که به نظر از بالا تا پایین راهی در آن وجود نداشت، زندانی کرد، امّا مینوس‌شاه  فراموش کرده بود که دیدالوس دانش­مندی باهوش است و طولی نکشید او برای فرار از زندان شاه نقشه‌ای کشید. 

در ابتدا دیدالوس پرهای پرندگانی را که در آن کوه زندگی می‌کردند جمع کرد و سپس  با استفاده از موم ذوب شدة شمع‌، پرها را به هم چسباند و دو جفت بال ساخت. وقتی کار او تمام شد، آن‌ها بال‌ها را به خود بستند. دیدالوس پیش از پرواز به فرزندش ایکاروس هشدار داد که هنگام پرواز زیاد بالا نرود، چرا که موم بال‌هایش با نزدیک‌شدن به خورشید ذوب خواهند شد و او سقوط خواهد کرد.  دیدالوس و ایکاروس از پنجرة  زندان بیرون پریدند و پرواز کردند. آن‌ها بر فراز کوه‌های کرت اوج گرفتند و طولی نکشید بر فراز دریا رسیدند و به سوی شهر سیسل پرواز کردند.  ایکاروس که از پرواز بسیار لذّت می‌برد، هشدار پدر را فراموش و شروع کرد  به خودنمایی و وارونه پرواز کردن. پس خواست ببیند تا چه ارتفاعی می‌تواند بالا برود و بالا و بالاتر رفت تا آن‌که به نزدیکی نور خورشید رسید. درست همان‌طور که پدرش به او گوش­زد کرده بود، حرارت خورشید موم بال‌هایش را ذوب کرد و پرهایش یکی یکی از هم جدا شدند و افتادند. در اندک زمانی بال‌های ایکاروس ناپدید شد و او به داخل دریا سقوط کرد و غرق شد. امواج جسد او را به ساحل یونان که امروزه به یاد او ایکاریا نامیده می‌شود آورد. امّا دیدالوس به سیسیل پرواز کرد و به اختراعات خود ادامه داد و سال‌های بسیار در آن شهر زندگی کرد.

چنان‌که مشهود است روایت پرواز یونانی، نسبت به دیگر روایات بسیار امروزی­تر است و بعید نیست که از دیگر روایات اسطورة پرواز، گرته­برداری شده باشد.  برخلاف دیگر روایات، اگرچه ایکاروس به دلیل مسامحه­کاریش سقوط می­کند و غرق می­شود، امّا پدرش دیدالوس پروازی موفّق را پشت سر می­گذارد و انگیزة آن­ها از پرواز، فرار از چنگال مینوت­شاه بود که انگیزه­ای متفاوت با دیگر روایات پرواز است.

5- اِتَنَه

با وجود هم‌گونی‌‌های داستان کی‌کاووس، نمرود و امپراطور ووئی، داستان پرواز نمونة کهن‌تری نیز دارد و آن داستان پرواز اتنه است. بر اساس گل‌نبشته‌های سومری نخستین افسانه پرواز را به اَتَنَه نسبت می‌دهند (ارفعی،1369:191)؛ داستان اتنه درباره‌ی یک مار و یک عقاب است که با حکایت اتنه در هم آمیخته شده ‌است. اتنه پادشاهی بی‌فرزند است که به دنبال گیاهی جادویی است تا بتواند برای خود وارثی پیدا کند. اسطورة اتنه تنها اسطورة بین‌النهرین است که برای آن تصاویری به دست آمده است.

مهرهای استوانه‌ای دورة اکدی (2249-2390پ.م) قطعه‌ای را نشان می‌دهد که در آن اتنه بر پشت عقاب به سمت آسمان صعود می‌کند (مک‌کال، 1375: 86). برخی احتمال داده‌اند که منازعة میان مار و عقاب حکایتی مستقل بوده که بر داستان اتنه تاثیر گذاشته است. از طرف دیگر در اسطورة گیل‌گمش نیز روایتی از سکونت مشترک مار و عقاب در یک درخت تبریزی وجود دارد، امّا به طور قطع هم نمی‌توان گفت که این داستان بر ماجرای اتنه تاثیرگذار بوده است؛ چرا که این بن‌مایه در بسیاری از داستان‌ها دیده می‌شود. برای نمونه می‌توان به داستان‌های کلیله و دمنه یا مرزبان‌نامه یا به طور کلی به نوع ادبی فابل‌ها اشاره کرد که شخصیّت‌های اصلی آن حیوانات هستند. کتیبة اول این روایت با  معرفی شهر کیش شروع می‌شود. در این کتیبه خدایان بزرگی چون ایگی‌گی و ان‌نون‌اکی نقش داشته‌اند. ایشتر تمام کائنات را در جست­وجوی یک پادشاه زیر پا می‌گذارد و انلیل در جست­وجوی یک شاه‌نشین است (همان).

در کتیبة دوم مار و عقاب معرفی شده‌اند که در یک درخت تبریزی زندگی می‌کنند. آن دو با هم پیمان می‌بندند که بر اساس فرمان‌های خداوند شمش رفتار کنند و شکارهایی را که به دست می‌آورند، میان خود تقسیم کنند، امّا عقاب به پیمان خود وفا نمی‌کند و تصمیم می‌گیرد که بچه‌های مار را بخورد. در همین زمان یکی از جوجه‌های عقاب به او هشدار می‌دهد که این کار نافرمانی از شمش است و شمش او را گرفتار خواهد کرد. عقاب توجه نمی‌کند و بچه‌های مار را می‌خورد. هنگامی که مار متوجّه می‌شود به شمش متوسّل می‌شود و از او می‌خواهد که عقاب را مجازات کند. شَمَش می‌پذیرد و به مار فرمان می‌دهد که خود را در بدن گاوی زخمی پنهان کند و هنگامی که عقاب برای خوردن او می‌آید، بال او را بشکند.

 طبق همین نقشه پیش می‌روند و دیگربار جوجة عقاب به عقاب هشدار می‌دهد که به سمت گاو زخمی نرود؛ اما باز هم عقاب نمی‌پذیرد و گرفتار می‌شود. عقاب برای نجات خود به شَمَش متوسّل می‌شود. پس از زاری عقاب، شمش او را می‌بخشد و اتنه را به یاری او می­فرستد. اتنه هر روز به درگاه شمش زاری می‌کرد که گیاه ولادت را به او بدهد و فرزندی به او عطا کند. با راه­نمایی شمش اتنه محل عقاب را می‌یابد و تلاش می‌کند تا او را نجات دهد و عقاب نیز می‌پذیرد. بر اساس آن‌چه در کتیبة سوم آمده برای این‌که عقاب بتواند او را یاری کند، ابتدا باید دوباره پرواز کردن را بیاموزد. پس از هشت ماه عقاب پرواز را می‌آموزد. اتنه بلافاصله از او می‌خواهد که سرنوشت او را تغییر دهد و گیاه ولادت را به او بدهد. عقاب به تنهایی پرواز می‌کند و این گیاه را نمی‌یابد. اتنه به او پیشنهاد می‌دهد که او را بر پشت خود سوار کند و به آسمان ببرد. بدین ترتیب اتنه بر پشت عقاب به آسمان می‌رود و هر چقدر که از زمین فاصله می‌گیرد، اجسام را کوچک­تر می‌بیند. وقتی که آن قدر بالا می‌روند که اتنه دیگر کشور را نمی‌بیند، از عقاب درخواست می‌کند که او را به شهر خود برگرداند. پس از این قسمت در کتیبه جاافتادگی دارد و پس از چند سطر ظاهراً اتنه به شهر خود برمی‌گردد. اتنه چند بار رؤیا می‌بیند و بر اساس رؤیاهایش از عقاب می‌خواهد یک­بار دیگر او را بر پشت خود بگذارد. ادامۀ لوح شکسته است. امّا احتمالاً اتنه گیاه ولادت را می‌یابد، زیرا در فهرست پادشاهان سومری، پسری به نام بلیه جانشین اتنه می‌شود (مک‌کال، 1375: 89). از طرف دیگر، میان سومریان و سامیان پیوند طبیعی جانشین با شهریار و موروثی بودن قدرت از اهمیت خاصی برخوردار است. اتنه نخستین پادشاه پس از طوفان است و به نحوی ارتباط او با خدایان و قانونی بودن حکومت او باید تایید شود. به همین جهت او به آسمان می‌رود تا فرّۀ شاهی را از آسمان به دست آورد. به این دلیل پژوهشگران حدس می‌زنند که احتمالاً نتیجه این پرواز و جست­وجوی گیاه تولد در جهت ثابت کردن ادعای جانشینی اتنه موفقیت­آمیز بوده است. احتمال دیگری که می‌دهند این است که شاید این پرواز اقدامی علیه موروثی بودن سلطنت بوده باشد (گری، 1378: 93).

چنان‌که گذشت بین داستان اتنه و کی‌کاووس نیز وجوه هم‌گون چشم­گیری وجود دارد؛ چنان‌که در هر دو داستان پادشاهان قصد رفتن به آسمان دارند، اتنه در اولین پرواز خود به آسمان گیاه ولادت را به دست نمی‌آورد، امّا در سلسلة پادشاهان سومری فرزندی به نام بلیه به او نسبت داده شده‌است. کی‌کاووس نیز اگرچه پس از سقوط از آسمان فره ایزدی از او دور و میرا می‌شود، اما نمی‌میرد، چرا که قرار بود سیاوش متولّد شود. بنابراین می‌توان گفت هر دو داستان به نوعی به سمت تعیین و تایید پادشاه می‌رود، زیرا حمایت ایزدان امری ضروری برای تایید سلطنت پادشاه بود، چنان‌که در داستان کی‌کاووس، نریوسنگ از فروهر سیاوش محافظت می­کند. نکته­ای دیگر که باید به آن توجّه کرد این است که هم در داستان کی‌کاووس و هم در داستان اتنه هر دو پادشاه، پادشاهانی نیکوکار و خردمند هستند. دربارة کی‌کاووس نیز گفتیم که او در متون اولیّه‌، چهره‌ای مثبت دارد و دارای فرّة ایزدی است. نتیجة این پرواز نیز سلطنت پادشاهی مقدّس و با تأیید ایزدان است.

 از دیگرسو، اتنه و کی‌کاووس هر دو با عقاب پرواز می‌کنند. عقاب در میان ایرانیان از جمله مرغان اسطوره‌ای نیست، امّا به روایت شاهنامه تهمورث، عقاب را رام کرد و از او برای صید دام استفاده کرد. عقاب در اساطیر ایران پرنده‌ای فرخنده است و آن را به فال نیک می‌گیرند. گزنفون در کورش‌نامه‌ از لشکرکشی کورش بزرگ به آشور می‌گوید که: «پدر کورش به هنگام بدرقة فرزند، عقابی را دید که پیشاپیش لشکر کورش پرواز می‌کرد. پدر این پرواز را به فال نیک گرفت و دانست که کورش از این پیکار پیروز باز می‌گردد» (هینلز، 1389: 450). در کتاب مقدس، از کورش با نام شاهین شرق یاد شده است و به بدین جهت شاهین یا عقاب نقش درفش شهریاران ایرانیان بوده است. امّا با توجّه به قدمت بیش­تر اساطیر بین­النّهرین و ساختار وحشی­تر و بدوی­تر اسطورة اتنه که اتنه بر فراز خود عقاب به پرواز درمی­آید، به­نظر می­رسد که اسطورة اتنه نسبت به دیگر روایت­ها، اصیل­تر و کهن­تر باشد.

 

نتیجه‌گیری

پس از واکاوی پنج اسطورة کی‌کاووس، نمرود، ووئی، ایکاروس و اتنه  روشن شد که هر پنج اسطوره، دارای بن­مایة هم‌گون پرواز هستند و شخصیّت اصلی هر یک از این روایات بنا بر دلایلی در پی پرواز برمی­آید. امّا در این میان، روایات پرواز نمرود بیش از دیگر روایات به روایت کی‌کاووس نزدیک است. به این ترتیب که هردو پادشاهی قدرت­مند بودند، مقرِّ نمرود بابل است و کی‌کاووس نیز از کوشک­هایی واقع در بابل به پرواز درآمد، هر دو در پی ستیزه با خداوند و یا به خاطر روحیّة کُنج­کاوی و کشف راز آسمان­ها یا تسلّط بر آن، در پی پرواز درآمدند، هر دو پرندگانی (عقاب یا کرکس)، تریبت می­کنند و به آسمان پرواز می‌کنند و در فرجام هردو پس از مدتی اوج گرفتن در آسمان، سقوط می­کنند. از دیگرسو، چنان‌که در زمان نمرود، ابراهیم به آتش افکنده شد و آتش سرد گشت، در زمان کی‌کاووس نیز سیاوش از کوهی از آتش گذشت و آتش گزندی به او نرسانید. بنابراین با توجّه به نیامدن ماجرای پرواز نمرود در تورات و یادآوری دارمستتر مبنی بر ریشة یهودی نداشتن این اسطوره، به­نظر می­رسد که با توجّه به هم‌گونی­های نمرود به کی‌کاووس، بعدها برای هم‌سانی بیش­تر شخصیّت این دو، ماجرای پروازی را نیز برای او جعل کرده­اند تا جایی که در برخی از تواریخ دورة اسلامی، این دو شخصیّت آشکارا با هم یکی قلم­داد شده­اند. اگرچه دارمستتر ماجرای پرواز نمرود و پرتاب نیزة او را به آسمان، برگرفته از اسطورة چینی ووئی می­داند، امّا با توجه به زمینة شکل­گیری متفاوتشان به نظر می­رسد ماجرای پرواز نمرود بیش­تر به روایت کی‌کاووس نزدیک باشد تا ووئی. از دیگرسو، اسطورة بین­النّهرینی اتنه با توجه به ساختار بدوی­تر و وحشی­تر خود، به­نظر می­رسد که نسبت به دیگر روایات مورد بحث کهن­تر و اصیل­تر و روایت یونانی ایکاروس، با توجّه به ساختار امروزی­ترش، متأخّرتر از دیگر روایات و یا برگرفته از آن­ها باشد.

 

-        آذرفرنبغ دادگی. (1378). بندهش، برگردانِ مهرداد بهار، تهران: توس.##

-        کتاب مقدس (عهد عتیق و عهد جدید). (1383). ترجمۀ فاضل‌خان همدانی و ویلیام گلن، هنری مرتن، تهران: اساطیر.##

-        ابن‌اثیر، علی بن محمد. (1383). الکامل فی التاریخ، ترجمۀ سیّد حسین روحانی، تهران: اساطیر.##

-        ارفعی، مجید. (1369). «اِتنه، افسانۀ نخستین پرواز»، فرهنگ، پاییز، ص191.##

-        بلعمی، ابوعلی محمّد بن محمّد. (1353). تاریخ بلعمی، تکلمه و ترجمۀ تاریخ طبری تالیف ابوجعفر محمّد بن جریر طبری، تصحیح مرحوم محمّدتقی بهار«ملک الشّعراء»، به کوشش محمّد پروین گنابادی، تهران: کتاب­فروشی زوّار.##

-        بیرونی، ابوریحان. ( 1321).آثارالباقیه، تـرجمۀ علی‌اکبر دانا سرشت، تهران: کتاب­خانه خیّام.##

-        پورداود، ابراهیم. (2536). یشت‌ها، به کوشش دکتر بهرام فره‌وشی، تهران: دانش‌گاه تهران.##

-        ثعالبی نیشابوری، عبدالملک بن محمّد بن اسماعیل. (1368).تاریخ ثعالبی مشهور به غرر اخبار ملوک فرس و سیرهم، ترجمۀ محمّد فضائلی، بی‌جا: نقره.##

-    جعفری دهقی، محمود. (1384). «پرواز کی‌کاووس، مقایسۀ گزارش دین­کرد با شاهنامه»، نامة پارسی، سال دهم، شمارة اول. صص13-28.##

-        خالقی مطلق، جلال. (1382). سخن‌های دیرینه، تهران: افکار.##

-        دوستی، مینا. (1395)، «بررسی تطبیقی الگوی پرواز در دو اسطوره سیمرغ و ایکاروس»، 9/11/95، filmnevesht.org.##

-        دهخدا، علی‌اکبر. (1377). لغت‌نامه، تهران: مؤسّسۀ چاپ و انتشارات دانش‌گاه تهران.##

-        دهقانیان، جواد و محمّد خسروی شکیب. (1389). «نگاهی تازه به داستان کی‌کاووس بر اساس نظریة ساخت­شکنی»، مجلة تاریخ ادبیات، شمارة 65، صص101-118.##

-        دینوری، احمد بن داود. (1364). اخبار الطوال، ترجمۀ محمود مهدوی دامغانی، تهران: نی.##

-        راشد محصل، محمّدتقی. (1385). وزیدگی‌های زادسپرم، تهران: پژوهش‌گاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی.##

-        طبری، محمّد بن جریر. (1356). ترجمۀ تفسیر طبری، به تصحیح حبیب یغمایی، تهران: توس ##

-        طبری، محمد بن جریر. (1375). تاریخ طبری، تهران: اساطیر.##

-        فردوسی، ابوالقاسم. (1393). شاهنامه، به کوشش جلال خالقی‌مطلق، ج‌2، تهران‌: مرکز دایره‌المعارف بزرگ اسلامی.##

-        کریستی، آنتونی. (1384). اساطیر چین، ترجمۀ محمّدحسین باجلان فرخی، تهران: اساطیر##

-        گری، جان. ( 1378). شناخت اساطیر خاور نزدیک (بین‌النّهرین)، ترجمۀ باجلان فرخی، تهران: اساطیر.##

-        لنسلین گرین، راجر (1368). افسانة تروا، ترجمۀ عبّاس آقاجانی، تهران: سروش##

-         مجمل‌التواریخ و القصص. (1318). به تصحیح ملک‌الشعرای بهار. تهران: چاپ‌خانۀ خاور## 

-        مقدسی، مطهر بن طاهر. (1374). آفرینش و تاریخ، مقدّمه، ترجمه، تعلیقات از محمّدرضا شفیعی کدکنی، تهران: آگه .##

-        مک­کال، هنریتا. (1373). اسطوره‌های بین‌النّهرین، ترجمۀ عبّاس مخبر، تهران: مرکز.##

-        میبدی، احمد بن محمد. (1371). کشف‌الاسرار و عده‌الابرار، به اهتمام علی­اصغر حکمت، تهران: امیرکبیر##

-        میر‌فخرایی، مهشید. (1390). روایت پهلوی، تهران: پژوهش‌گاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی.##

-        میر‌فخرایی، مهشید. (1369). «اسطورة کاووس در گذر زمان»، فرهنگ، شمارۀ7، صص197-215.##

-        مینوی خرد. (1354). ترجمة احمد تفضّلی، تهران: رز.##

-        نیشابوری، ابوبکر عتیق. (1365). قصص قرآن مجید، به اهتمام یحیی مهدوی، تهران: خوارزمی.##

-        هاکس، جیمز. (1377). قاموس کتاب مقدس،  تهران: اساطیر.##

-        هینلز، جان. (1384).شناخت اساطیر ایران، ترجمة ژاله آموزگار و احمد تفضلی، تهران: بابل##

-        Darmesteter. J (1885). La Fleche De Nemorod”, journal Asiatique, Parise: societe Asiatique, 220-229.##

-        Toorn k.Vander.and P.W.Van Der Horst. Nimrod Before and after the Bible, Harvard theological Rewiew H. Theolo. Rewiew 83.1(1990):1-29.##